Tuesday, April 04, 2006

مسلمانان و امر ِ قدسی

تولد این متن به بهانه‌ی خواندنِ مطلبی است که آقای مهدی کاظمی در وبلاگ خود نوشته‌اند و در آن به نقدِ مطلبِ اسلام و ایده‌ی هگلی پرداخته‌اند. از بهانه که بگذریم، نقد ایشان بیش از هر چیز مرا صاحب مجالی کرده تا بیشتر و توصیفی‌تر بنویسم.

آقای کاظمی عزیز؛

جهانِ پیرامونِ ما حاصل ِ نیتی است که در ساختن‌اش به کار گرفته‌ایم. دنیا را ما ساخته‌ایم، با اراده‌ها و امیال‌مان، اما گویی دنیا اصلا به آنچه ما خواسته‌ایم شبیه نیست. «بیگانه» است، یا ما با آن «بیگانه»ایم. مثلا، پدرانِ ما با انگیزه‌ی ساختن ِ مملکتی آباد و آزاد انقلاب کرده‌اند. میل‌‎شان ساختن ِ دنیایی زیباتر بود. اما به تأییدِ قریب به اتفاق‌شان، دنیای پس از انقلاب، با آنچه آن‌ها می‌خواستند فاصله‌ی بسیار دارد. اصلا آنچه آنها می‌خواستند نیست. اما هم آنها بودند که دنیا را ساختند، با اراده‌شان و با عمل ِ انقلابی‌شان. این زمانه تمثّل ِ اراده و خواستِ آن‌هاست، اما با اراده و خواست‌شان بیگانه شده است. جهان «صورت» است و خواستِ ما به مثابه‌ی قوه‌ی محرکه‌ی این صورت آشکار می‌شود (ماتریالیستی‌اش درست برعکس است؛ همان دعوای همیشگی ِ زیربنا-روبنا). خلاصه اگر بخواهم بگویم؛ منظورم از صورت، همان اقتضائاتِ مادیِ بودن است، به هر طریقی که می‌خواهد باشد؛ صورت به مثابه‌ی یک نقاب، یک پوشش. بنابراین چهره و تصویر (که شما به آن اشاره داشتید)، تنها یکی از انواع صورت است، که مجازا به کل تصاویر تعمیم داده می‌شود. یعنی گاه صورت و چهره، به عنوان نمادِ همه‌ی صورت‌های مادی نقل می‌گردد. بر همین اساس، صورت نداشتن ِ خدایان اسلام، تنها در بعدِ فیزیکِ ظاهری نیست (هرچند آن نیز هست). شما خودتان اشاره‌‎ی خوبی داشتید. من هم به این موضوع فکر کرده بودم که شمایل و پوسترهای پیامبر، امام علی، امام حسین و امام رضا، به راحتی از بازار قابل تهیه است، اما گمان نمی‌کنم وجودِ این تصاویر ناقض ِ حرفِ من باشد. چراکه در موردِ این اشکال، یک اتفاق ِ نظر ذهنی وجود دارد مبنی بر اینکه اینها واقعی نیستند. حتی اگر هم واقعی پنداشته شوند، واقعیتی هستند که نقصی در آن‌ها راه ندارد، و نکته درست همین‌جا است. مسلمانان حاضر نیستند بپذیرند که در وجودِ امام و پیامبرشان نقصی مادی راه دارد. مشکل اینجاست که در باور ِ مسلمین، این انسان‌ها از راهی معجزه‌آسا تطهیر شده‌اند و کمال یافته‌اند. از اولِ تولدشان کامل بوده‌اند[1]. گویا هیچ زحمتی برای خوب شدن و خوب زیستن نکشیده‌اند. هیچ انتخابی نکرده‌اند. هر تصویری هم که از آنها ارائه می‌شود، باید موافق با کمالِ اولیه‌ی این انسان‌ها باشد، وگرنه در نظر مسلمانان غیرواقعی بوده و بی‌حرمتی به حساب می‌آید. مسلمین گمان می‌کنند که قبولِ اسلام، مساوی با قبولِ این کلیت است که پیامبر موجودی فراانسانی بوده است. پس هرکس که او را در حد موجودی زمینی و انسانی به تصویر درآورد، نمی‌تواند مسلمان باشد و حتما موجودی کافر و بی‌دین است که باید طبق آیات قرآن کشته شود. بماند که الگو بودنِ چنین انسانی، خود محل ِ مناقشه است. مسلمانان هرگز نمی‌توانند تصاویری که غرب درباره‌ی مسیح ساخته است را در موردِ پیغمبر اسلام به کار ببرند. هرکه چنین کند در نظر آنان مرتکب گناهی نابخشودنی شده است. برای همین است که آثار و نوشته‌هایی هم که به صورت عقلانی و بشری به زندگی پیامبر و امام پرداخته باشند، به حاشیه رانده می‌شوند و موردِ سانسور و بی‌توجهی قرار می‌گیرند (نمونه‌هایش را که همه‌مان سراغ داریم). در بحث عقلانی و بشری، احتمال‌هایی مطرح می‌شود که ممکن است خیلی عجیب-غریب و مسخره و غیرمنصفانه و احمقانه به نظر برسند، ولی به هر ترتیب عنوان می‌شوند و مورد بحث قرار می‌گیرند و تکامل می‌یابند، اما در اسلامی که تحتِ تأثیر ِ مکانیزم ِ قدسیت، کمرش شکسته است، قبل از هر سوال و جوابی، سوال‌کننده را مهدورالدم اعلام می‌کنند و اثرش را حرام (نمونه‌ی این مورد را هم کم سراغ نداریم).

به نظر من، این مسئله علاوه بر ریشه‌های ایدئولوژیک و منفعت‌محور، ریشه‌های عقیدتی نیز دارد. همانطور که قبلا هم اشاره کردم، خدا در تفکر ِ اسلامی، حساسیتِ زیادی دارد که تصویری نداشته باشد. حساسیتِ خدا را در طولِ تاریخ، آنهایی برانگیخته‌اند که برایش صورت تراشیده‌اند. پیامبران هوشمندانی از میان مردمان بوده‌اند که هر بار صورتی از خدا می‌دیدند، می‌شکستند. که صورتِ خدا شکستن دارد. شکستن قرین ِ نفی است، قرین ِ انکار. در نزدِ مسلمین، «لا» همان کلام رستگاری است[2]. و این مسئله رازی را برملا می‌کند؛ هر تصویرگر، صورتگری است «آری‌گو». تصویرگران قدم به حیطه‌ی امر ممنوع می‌گذارند. ریشه‌ی تعهد هم در تفکر اسلامی همین‌جاست. یکی هست که می‌سازد و دیگری هست که خراب می‌کند، که هرآنکه بیشتر خراب کند، متعهدتر است. اگر جز این است، به نظر شما «بت‌پرستی» در محتوایش، چه فرقی با «خداپرستی» دارد؟ جز این است که «بت‌پرست» همان خدا را صاحبِ صورت کرده است؟

شما گفته‌اید:

عصر كنوني ، جولانگاه رسانه هاست و مهم ترين ويژگي آنها ايجاد تصاويري مي باشند كه رفته رفته شكل حقيقت مي يابند و خود به مرجعي براي توليد تصاوير جديد تبديل مي شوند. در اينصورت، شبكه اي از تصاوير شكل خواهند گرفت كه به تائيد متقابل هم پرداخته عملا" رابطه اين تصاوير با حقيقت گسسته خواهد شد. لذا، در صورتي كه ما دركي از مكانيسم ايجاد تصاوير و گسترش آن نداشته باشيم خود مي توانيم به مركزي براي نشر و ايجاد تصاوير بنيادين از «خود» تبديل گرديم كه مي تواند منشاء تصويرسازي هاي پي در پي و در نهايت تحريف حقيقت و مخدوش شدگي واقعيت گردد.

من با حرف شما موافقم، الا اینکه باید بگویم حتی اگر از معادلاتِ این شبکه درکی داشته باشیم هم، از تبدیل شدن به بخشی از آن گریزی نداریم. دنیا تحریف‌شده به دست ما رسیده است. ما وارثانِ دنیای محرَّف‌ایم. ما زمانی که حقیقت زاده می‌شده نبودیم. حالا هم برایمان مقدور نیست که حقیقت را از ناحقیقت تشخیص بدهیم (چنین ابزاری در اختیار نداریم). آن نسخه‌ی حقیقی تا ابد گم شده است. من فکر می‌کنم نمی‌توانیم افرادی با تفکر القاعده را خارج از متن ِ اسلام قلمداد کنیم و بگوییم عمل آن‌ها با اسلام راستین فاصله دارد. اگر چنین بکنیم به همان دردِ «فراتاریخی بودن» که شما در ابتدای نوشته‌تان به آن اشاره کرده‌‎اید دچار می‌‎شویم. درست است که کارشان در عمل به ضرر اسلام و سرکوب مسلمین منتهی می‌شود، اما در بین مسلمانان همواره این شبهه وجود داشته که آن‌ها مأمور به عمل به تکلیف‌اند نه مسئول در برابر ِ نتیجه. تفکر ِ تقدیری و صورت‌زدایی‌شده‌شان آن‌ها را چنین بار آورده که ابتدا عمل کنند و خوب شدنِ عمل را به خدا بسپارند[3]. معتقدانِ مسلمان عمیقا باور دارند که اگر بی‌چون و چرا به خواست خدا تن بدهند، نتیجه به نفع آن‌ها برمی‌گردد (خواه در دنیا، خواه در آخرت). یکی از مشکلاتِ عمده‌ی فعلی بر سر راه فقه اسلامی همین است. آیاتِ قرآن که تجلی ِ مستقیم ِ احکام الهی است، گاه چنان با روح زمان در تضاد است، که دوراهی ِ بزرگی برای فقیه به وجود می‌آورد؛ او می‌ماند که به مصلحتِ اسلام عمل کند (یعنی به اقتضای زمان اسلام را اجرا نکند و حکم ِ مسلّم ِ قرآنی را نادیده بگیرد) یا اینکه جانبِ حقیقت را دریابد و با توجه به ابدی بودنِ احکام ِ قرآن، حکم به اجرای آن‌ها بدهد[4].

اما درباره‌ی بخش اول نوشته‌تان باید بگویم؛ فلسفه‌ی هگل مبنای برداشتِ غرب از حقیقت نیست (یا من چنین ادعایی نکرده‌ام). فلسفه‌ی او یکی از مراحلی است که ذهن و میراث غربی در تکوین ِ فلسفه‌اش یافته است. مرحله‌ای که با تأیید بسیار، یکی از قله‌هاست. قله‌ای که چه بسا فلسفه‌ی «سوژه-محور» با هگل درک می‌کند، و البته به نظر من پس از اوست که فلسفه با تأکید بر نقد «سوژه» تحولی عمیق‌تر می‌یابد. با آوردنِ قرائتِ هگل از تثلیثِ مسیحی، شاهدی آوردم بر تلاشی که فلسفه‌ی غربی برای کُشتی گرفتن با میراث دینی داشته است. خواستم بگویم غرب، از یک دوره به بعد، به هر بهانه‌ای (هگلی یا غیره) مشتاق ِ پروراندنِ الهیاتِ مسیحی، برای درآمیختن با خدا (به مادی‌ترین صور) بوده است، نه دوری گزیدن از او و بیگانه گشتن با او. در ضمن باید بگویم، منظورتان را از آنچه به عنوان فلسفه‌ی هگل، در نوشته‌تان نقل کرده‌اید، خوب متوجه نمی‌شوم. در واقع ابهاماتی دارم که شاید صرفا کلامی باشند، اما من را از فهم ِ مطلبِ شما ناتوان می‌کند. من «فراتاریخی بودن» را به عنوان نقدی بر فلسفه‌ی هگل شناخته‌ام نه به عنوان نتیجه‌ی حتمی ِ فلسفه‌ی او. و فراتاریخی بودنِ روایتِ مسلمانان از اسلام را نیز شبیهِ فراتاریخی بودن فلسفه‌ی هگل نمی‌دانم. فراتاریخی بودن، نزدِ مسلمانان یک حقیقتِ همیشگی است و حال آنکه نزد هگل، یک پیش‌بینی ِ هنوز تحقق نیافته که کیفیتی مبهم دارد. به هر حال اگر مایل بودید این قسمت را بیشتر توضیح دهید تا بیشتر بدانم.

با فراز ِ پایانی ِ مطلب شما هم موافق‌ام. مسلمانان دین ِ خود را دین پایانی می‌دانند و کامل‌ترین دین. و عقیده‌ی ادیانِ پیش از خود را دستخوش ِ قاعده‌ی «نسخ». همین مسئله آن‌ها را شبیه به پیروانِ عقیده‌ی «پایانِ تاریخ» کرده است. گفتگو با کسی که عقیده‌اش را نسبی نمی‌داند به هیچ‌وجه میسر نیست. و البته واضح است که منظور از گفتگو در اینجا، صرفا حرف زدن و هم‌کلام شدن نیست. هسته‌ی گفتگو یک «روح» است، یک مفهوم، که با رفت و برگشت‌های متوالی کمال می‌یابد و فربه می‌شود. هرکه خود را حق مطلق بداند از این روح تهی است.

---
*پانوشت‌ها:

[1] در عرفان اسلامی این عده را «مجذوبانِ سالک» نام نهاده‌اند. در مقابلِ مردم عادی که سالکانی هستند که در نهایت مجذوب می‌شوند.

[2] در ابتدا اسلام فقط همین بود: قولوا لا اله الا الله، تفلحوا.

[3] مشابه‌اش را آقای احمدی‌نژاد زیاد می‌گوید: «توکل کنید.»

[4] این قضایا در قرآن فراوان است. از حقوق زنان گرفته تا برخوردِ مسلمانان با کفار و ...

---
**افزوده:

پویان هم در این باره نوشته است. [لینک]

1 comments:

:) said...

بله بله، درست می فرمایید!