بتها و خدا
مهدی کاظمی عزیز لطف کرده و گفتگویمان را ادامه داده است [اینجا]. نوشتهی این پست نیز در همین حین شکل گرفته است. امید آنکه راهگشا باشد.
من کماکان مایلم از اینکه آنچه مقصودِ من بوده درست درک نشده، شکایت داشته باشم، اما چنین کاری را ابلهانه میدانم. شکایت از فهم ِ دیگری ابلهانه نیست. ولی آنکه درونِ خود را در دیگران میجوید به کار ابلهانهای دست میزند. آری، ابله است آنکه خود را، چونان یک تجلی، بی کم و کاست در دیگری میجوید. و ما البته نمیخواهیم ابله باشیم.
مهدی عزیز؛
چنین میفهمم که شما جدای از نقدی که از زبانِ نیچه به امر استعلایی وارد کردید، همچنان به امر استعلایی باور دارید. در واقع تا حدی مشکوک و مردّدام که شما تکلیف خود را با امر استعلایی و فراتاریخی در فلسفه روشن کرده باشید. من فهمیدم که هیوم و کانت و هگل و نیچه چه میگویند، اما هنوز تردید دارم که آنچه شما میگویید را درست فهمیده باشم. و این شاید به این خاطر است که شما بیش از آنکه مفهوم ِ موردِ نظر خود را بپرورانید، به توضیح چیزی خارج از خود کمر بستهاید. این مسئله که گفتم، جابجا در بحثتان ذهنام را به خود مشغول کرد. پارهی اول سخنتان را با نقد نیچه به فلسفهی استعلایی پایان دادهاید. آدم باورش میشود که امر قدسی را با نیچه به کناری نهادهاید. گویا متعرض ِ این امر هستید که عقل جای خدا را گرفته است (یک فراتاریخی جایگزین ِ فراتاریخی ِ دیگر شده است)، اما روشن نمیکنید که این دو چه فرقی با هم دارند. آیا این دو فراتاریخی، هر دو از یک جنساند؟ شما کدام را میپسندید؟ این امر باعث شده است که در ادامه چیزهایی بگویید که من اصلا نمیتوانم در روایتِ خودم از کلام ِ شما بگنجانمشان. گفتهاید:
هگل به ما می آموزد که در "لا" است که شُدَن ممکن می گردد .نفی است که زندگی می آفریند. و ما با پیوستن به آن است که می توانیم « خودآگاهی » خود را افزایش دهیم. "لا"، خودآگاهی است و رهایی .
کانت نیز ، "لا" را استوار کرد. اونیز ،امور قدسی را انکار کرد تا عقل را احیاء کند. روشن نگری ، جزء جنبشی برای نفی نبود شعار آن "لا " بود " لا " به هرآنچه غیرعقلانی است. "لا " به هر آنچه در ذهن بشری ما امکانی برای گنجایش و فهمش وجود ندارد.
و من حالا نمیتوانم دریابم که هگل ِ موردِ نظر شما، «نه» را ممکن ساخت یا «آری» را. نمیتوانم بفهمم که بالاخره کانتِ ذهنی ِ شما، امر قدسی را انکار کرد یا تائیدی دیگرباره بر آن نهاد. چرا که شما پیشتر گفته بودید:
فلسفه هگل و کانت ، بازتولید امر قدسی می باشند.
این اشکال از آنجا آمد که شما بیهیچ تمایزی عقل را همانند یک امر قدسی، جایگزین خدا و امر دینی کردید. گفتهاید:
... این گفته که کشیدن تصاویر پیامبر برای عقلانی سازی برداشت مسلمانان از اعتقادات دینی آنها و کاهش حساسیت های آنها برای گشودن امکان نگاه انتقادی در مسائل دینی است امری بی وجه است. این تلاش ، بیش از هرچیز ، نشاندن عقل به مثابه امری قدسی و معیار امور به جای برداشت های دینی از امر قدسی است و لاغیر.
و ادعای من دربارهی این پاره از کلام شما چنین است:
کشیدن تصاویر پیامبر برای عقلانی سازی = نشاندنِ عقل به مثابهی امر قدسی و معیار امور.
در تعابیر شما عقل همچون امر قدسی جلوه میکند، بنابراین «عقلانیسازی» را میتوان از نظر شما، معادل با «قدسیسازی» گرفت. حال آنکه چنین نیست، و چنین اشکالی از آنجا رقم خورده است که شما این دو را با روایتی که از فلسفه دادهاید، یکسان گرفتهاید.
از این مسئله که بگذریم، چند انتقاد را دربارهی برداشتتان از هگل باید یادآور شوم. هگل به دینی که سراسر «لا» (نه) باشد منتقد است. به هر آنچه به نفی ِ عینیت منجر شود انتقاد دارد، آن را انتزاعی میداند. از این منظر، او بیشتر به زندگی «آری» گفته است. همانطور که میدانید، الگوی «خدای خوب» برای او خدایانِ یونانی بود. خدایانی که مثل انسان بودند و آدمی، خود را در قرابتِ با آنها میدید. به همین جهت، شدن تنها در «لا» متجسم نیست، «آری» را نیز در بر دارد. و به نظر من وقتی صحبت از «روح» به میان میآید، منظور آن است که این دو جنبه، با هم در نظر گرفته شوند. منظور آن است که اصالتِ «روح» (که بافتهای از «آری-نه» است) جلوهگر شود. منظور آن است که بفهمیم همهی «آری»ها و همهی «نه»ها، تنها در انتزاع ذهنی و با فاصله گرفتن از واقعیت است که حضور دارند. واقعیت یک «روح» است. «نه»، به تنهایی قادر به هویتسازی نیست، نیاز به «آری» دارد.
شما در فرازی از نوشتهتان، نفی ِ بُت را مساوی با نفی ِ حضوری خارج از خود دانستهاید. چنین استنباط میکنم که بت، یا هر حقیقی که به خارج از ما اشاره داشته باشد را نشان از بیگانگی انسان میدانید. من تا حدی با گفتهی شما موافقم، اما برای آشکار ساختن ِ مرزهای توافق و در نتیجه تمایزم، مایلم اندکی سخنپردازی و زمینهسازی کنم؛
داستان [اسطورهی من] از آنجا شروع میشود که چیزی را حس میکنیم که هست، از جنس ِ «هستن» و ما را در بر گرفته. به واسطهی آن احاطه شدهایم. مرزی میان ما و آن هستی نیست. درون و برونی برایش متصور نمیشویم. زبانمان که باز میشود و شروع به اشارههای مکرر و نارس میکنیم، همهی تلاشمان این است که آن هستی را وصف کنیم. حرکاتِ بدنمان و ساختههای وجودمان (که همهشان شکلی از زبانمان است) را به او شبیه میکنیم و به ستایش و شناختن ِ آن هستی مشغول میشویم. تقریبا هرچه زمان میگذرد، ساختههای ما بیشتر در عالم ثبت میشوند. به واسطهی اُنسی که با عالم ِ ساختههامان داریم، کمکم تمام توجه ما را به خود اختصاص میدهند. هستی از یاد میرود. جهان عادی میشود (به تعبیر هایدگر، اسیر روزمرگی میشویم). جهان عادی نبود، حالا که عادی است، تحریف شده است. تغییر یافته است، و به واسطهی چیزهایی دروغین احاطه شده است. «هستی» از آن رخت بربسته، تنها نشانههایش به جا مانده، و نشانهها از خودِ «هستی» مهمتر شدهاند. ما نیز از اولِ این ماجرا نبودیم، در میانهی کار آمدهایم، و به اندازهی خودمان مجال داریم. حالا که ما آمدیم، واهمهی آن میرود که مبادا بی نشانهها، دیگر «هستی»ای وجود نداشته باشد. حالا ترس ِ ما همه از آن است که مبادا همهی نشانهها دروغین بوده باشند. کسی چه میداند؟
در روزگار ما، بُتها زیاد شدهاند. همان بتهایی که به خدا اشاره میکنند، به هستی، به آنچیزی که در پسشان نهفته است. انسان برای اشاره به خدا، به بتها نیازمند است. آنها به خدا اشاره میکردند، پس لایق ِ شکستهشدن نبودند، اما چرا شکسته شدند؟ لابد چون فهمهای کوتاه و نارس، بتها را نه همچون روزنههای عبور، نه همچون نقاطِ مکثی محو، و نه همچون پارههای ممتدی که در زمان کشیده شدهاند، بلکه بسانِ یک توقفگاهِ جاودانی، یک سرآغاز ِ تکاملیافته، یک زایش ِ جدید، یک مفهوم ِ نو و یک «هستی» ِ آغازین، میدید. که اگر چنین نبود، پیامبری لازم نبود. بتشکنی در میان نبود، و بالتبع، «شدن»ی جریان نمییافت. باری، هستی تحریف شده است. صورتها ما را احاطه کردهاند. ایمان دشوار گشته است، و به جای حس ِ آن هستی، حیرانیای لطیف ما را در بر گرفته است. اما این سرگشتگی و حیرانی تنها به هیجانِ راه افزوده، اما هرگز روندگان را پس نرانده است. شما علوم ِ اجتماعی خواندهاید، و با ارتباطِ خرد و اپیستمههای هر زمانه آشنائید، باید بدانید حقیقت با ناحقیقت گره خورده است، و همین کار ِ ما را بسیار دشوار کرده است. سخن ِ واپسین ِ شما، وجودِ سامانههای دانایی را نادیده گرفته است. همزبانی، همزمینگی میخواهد. زمینه را نیز انسانها فراهم میکنند. از قضا اگر چنین ننگریم، دامانمان به توهمی مضاعف آلوده است.
اما من، با خواندنِ آن بخش از نوشتهتان که گفتهاید؛ «[چنان] تفسیری از اسلام و جایگاهِ پیامبر [نمیشناسید]»، متعجب شدم. من تعجب میکنم، که شما چنین تعبیری از اسلام را بجا نمیآورید. شاید اگر میگفتید که خودتان، قائل به چنین استنباطی نیستید، برایم پذیرفتنیتر میبود، تا اینکه کل ِ وجودش را انکار کنید. این روایت چیزی نیست که من خلق کرده باشم، یا شخصا به آن اعتقادی داشته باشم. میتوانم بگویم، روایت و تفسیر شما از اسلام، تفسیری نخبه و خاص است و با چیزی که میانِ مردم، به عنوانِ فرهنگِ دینی رایج است تفاوت دارد. و میدانید که در دین جنبههای فرهنگساز و اجتماعی اهمیتِ فراوانی دارند، تا آن سویههایی که حالتِ شخصی دارند. بخش ِ عظیمی از کار ِ روشنگرانِ مسلمان، صرفِ پیراستن ِ چنین تفاسیری از فرهنگ دینی بوده، و وجودِ چنین تلاشی، خود حکایت از وجودِ چنین روایاتی دارد. حرفِ من هم این است که علیرغم تلاش ِ زیادی که اندیشمندانِ مسلمان برای خرافهزدایی از دین کردهاند، اسلام همچنان بیش از پیش با آنها درگیر است. خرافههایی در بافتِ فرهنگی مسلمانان رسوخ کردهاند و جبههگیری در مقابلشان خلافِ شئونِ اجتماعی است.
---
سوابق:
1- اسلام و ایدهی هگلی (این وبلاگ)
2- تصاویر برآمده از کنش ماست (وبلاگ مهدی کاظمی)
3- مسلمانان و امر قدسی (این وبلاگ)
4- مسلمانان و امر قدسي : نگاه دوباره (وبلاگ مهدی کاظمی)
5- امر استعلایی گریزناپذیر است؟ (وبلاگ مهدی کاظمی)

8 comments:
59
سلام
امیوارم حالت خوب باشه
خواستم بابت وبلاگ تشکر کنم و اینکه لطف کن و برای تماس با من این IDرو برام تو وبلاگ بذار
بازم تشکر
رضا.محبی
www.mohebbi.r@gmail.com
خدا نگهدار
بسيار عالي بود اما در بحثي كه حول بت شكني و خرافه ديني بود مي خواستم بگويم كه درست است كه در اسلام جنبه عامه بودن دين بسيار پر اهميت است اما اين موضوع با توجه به اينكه در عموم خطر اسم الاسماء و انحرافات ديني پيش مي ايد فكر كنم در دوران كنوني كه به نظر من عصر انديشه است نه مبارزه درونگرتيي امر مهمي باشد چرا كه تنها راه پايداري پاسباني ست نه جنگ چون خرافه در نظر عامه شيرين تر از كمالات و اتوپياي منظور ديده مي شود البته حرف زياده و جا نيست شايد بلاگ مورد علاقه منهمين جا باشه يا حق
تعدادي از مطالب تان را خواندم ... بهره بردم ... پاينده باشيد
آنکه درونِ خود را در دیگران میجوید به کار ابلهانهای دست میزند
مرسی!
ha ina ke gofti yani che?
59
ميثم جان سلام
ممنون از لطفت بابت وبلاگم
در مورد اين پست هم باشه بعدا برات كامنت ميذارم
بازم ممنون
به قول خودت...
مرسيخ و جيگر...
آيا واقعا خودت به نوشته هات اعتقاد داري؟؟؟
سلام عزیزم
شاید من اولین نفری باشم که راه افتادم توی وبلاگها تا در خواست کنم بلاگمو ببینید و نظر بدید!!!
بهرحال :
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم
به امید دیدار
www.doostdare_danesh.persianblog.com
Post a Comment