عبور
در پیادهرویی شلوغ و پُررفتوآمد، نزدیک شدنِ زنی را میبینم که پیشتر در آغوش ِ هم بودهایم. تنها، بیاعتنا، و سیاهپوش است. پیش از رسیدنِ به من راهاش را کج کرده. از هر حرکتاش - که من قاعدتاً خود را در تعبیرشان استاد میدانم – این حس را میگیرم که باید وانمود کنم متوجهاش نیستم. در آن هنگام که فاصلهیِ اندکی با من دارد، نیمنگاهی به او میاندازم در حالی که باد مویِ بلندش را از زیر ِ شالِ سیاه بیرون آورده و در آن عصر ِ پاییزی جار زده و تاب داده. دلام چنگ میخورد و بخشی از من بیتفاوت و در حاشیه این را میفهمد. از من میپرسد چگونه این لحظه را به یاد بیاورم؟ به او میگویم که در حالِ دور شدن ام امّا چنان بیخود که گویی حفرهای سیاه از پشتِ سر دارد مرا میبلعد. به بیخیالیای محتاج ام که شمایل ِ سیگار کشیدن انسان را به آن مسلّح میکند. لحظهای ممتد میآید که کینهای مفرّح از آن عابر ِ سیاهپوش به اندامام کنترل و تسلّی میدهد. از آن دستهمویِ سیاه که باد تکاناش داده و از هر عابر ِ احتمالی که به آن رشتههای گسسته از من چنگ بزند نفرتی لذیذ به دل میگیرم و خود را بالا میکشم. با تلنگر از من میپرسد: چه هستم جز عابری حقیر که یگانه عابر ِ ارزشمندِ این جمع را پشتِ سر گذاشته؟ این مسیری ست که کمابیش تمام ِ احساسات به همین شیوه در من طی میکنند. بیخیالِ کینه میشوم و خود را به هم میفشارم. یقهام را میگیرد و تصویرش را رویِ شانههایام میگذارد و محکم تکانام میدهد: با چهرهای صامت - که دوست دارم فکر کنم اندوهی را حمل میکرد - مویی که باد به شوخی جابهجایاش میکرد، و اندامی سوزان، پوشیده در مانتویِ سیاه، که ردّی از دست و تن ِ من بر برهنگیاش حک شده بود (وگرنه چرا راهاش را کج کرد؟)، مرا به یگانهترین عابر ِ آن جمع بدل میکند. پوزخند میزند که اینجا همه مثل ِ هم اند.