سیاست
همهیِ آفریدههایِ خوبِ عالَم بازنمایِ شرم اند. آن آفرینشگری، آن دانش ِ ستایشانگیز که طعماش در ذائقهها مانده، چشمی تیزبین است که به سویِ بیشتر برهنه دیدنِ انسان عزیمت کرده، یا بگذارید این طور بگوییم: منش و چشماندازی ست که به انسان آموخته تا خودِ تنها و برهنهاش را بیشتر ببیند و شرم ِ حاصل از این دیدن را حقیقیتر تاب بیاورد. مثلاً یک نوشتهیِ خوب هرگز نقیصهاش را پنهان نمیکند و به بهایِ پذیرفتن ِ ویرانی ِ خود، حقیقتِ این فروپاشی را عرضه میدارد. او بابتِ این کار متحمّل خجالت میشود، اما در نفس ِ روـدرـرویی با این خجالت، عنصر ِ اغواگر و جذابی هست که حقیقت همیشه پیرو ِ آن است. قاعده این است: اگر میخواهید حقیقت را بگویید رویِ نقاطِ شرمناک انگشت بگذارید: شرم را اختراع کنید، حقیقت اختراع خواهد شد. همهیِ حقایق ِ عالَم در این ویژگی به هم شبیه اند: حقیقت را معمولاً آن دهانی بازگو میکند که سهم ِ زیادی از آینده را به ناکامی ِ خود اختصاص داده است: دهانی که افسرده و شرمگین است از این که حقیقت همواره در آن مکانهایی خانه دارد که مایهیِ ناکامی ِ همیشگی ِ او بودهاند و خواهند بود. نوشتهیِ او و ترسیماتاش همه پیگیریِ وسواسگونهیِ این ناکامی ِ خجالتبار اند: شرم از زمانِ حال و گذشته، یا آیندهای که او سهمی در آن نداشته و خود را در آن نیافته. برایِ او این گونه خوش است که عریانی ِ هوسانگیزی که انسانها همه بدان مبتلا بودهاند را در تکتکِ لحظاتِ خفّتباری که در آن زیستهاند درک کند و به بیان درآورد و هیچ لحظهای از آن را ناگفته نگذارد؛ چراکه گفتن ابزاری ست برایِ مقاومت کردن در جدال با نابودی. این شرم موجودیتی جهتیافته است و از همین رو سیاسی ست. جهتاش به سویِ کسانی ست که آن را انکار میکنند، میپوشانند، یا دیگرگونه جلوه میدهند. میبایست در نوشتهها و ترسیماتِ خوب چیزی خجالتآور را به جا بیاوریم، چیزی مایهیِ سرافکندگی، خصیصهای رسوا، مانندِ ناکامی، مانندِ زوال، مرگ، یا حقیقت. آفرینشگری سرـوـکارش با چیزهایِ ناب و افتخارآور نیست؛ بهتر بگوییم: افتخار کمترین چیزی ست که شاید در اینجا حضور داشته باشد.