دیدن
جهان برایِ ما مبهم باقی میماند. هر روز شاهدِ چیزهایِ هستیم که مهم اند و بیاهمیت تلقیشان میکنیم و کوچک اند و در ما تأثیری بزرگ دارند. این ابهام ِ جهان در جابهجایی ِ چیزهایِ کوچک و بزرگ، که کوچکی و بزرگیشان را هم از ما میگیرند، موردی گذرا نیست. مدام به آن بازمیگردیم. هر روز آدمهایِ زیادی در اثر ِ همهیِ آن چیزهایِ شریر و بدذاتی که همهیشان را به اسم میشناسیم، رنج میکشند. کار ِ زیادی از دستِ ما برنمیآید. یعنی توانِ مقابلهیِ فوری نداریم. ضمن ِ این که کسی هم از ما نخواسته مداخله کنیم. یک جورهایی این قبیل رنجها بخش ِ جداناپذیری از خودِ زندگی شده. هست. کاریاش نمیشود کرد. خصوصاً زمانی یادِ این تعبیر میافتیم که روایتی که از رنج میشنویم به لحاظِ مکانی از ما خیلی دور باشد یا تاریخاش با تاریخ ِ زمانِ حال نسازد. اصلاً شاید رنج محصولِ شرارت نیست. شاید این جملات که به گوش ِ من میخورند رنجآورتر از خودِ رنج اند زمانی که با گوشت و استخوانِ کسی همنشین میشود. تصور ِ شکنجه شدن از شکنجه شدن هراسآورتر است و تخیل ِ سکس از خودِ سکس لذیذتر و رنجآورتر. دیدنِ انسانِ گرسنهیِ آفریقایی بر صفحهیِ تلویزیون، یا شنیدنِ تحلیل رفتن ِ یک انسان در زندانی جدا از کل ِ دنیا، از گرسنگی و تحلیل رفتن رنجآورتر است. رنجی که انسان بابتِ متحمل شدناش احساس ِ وارستگی نمیکند و با وجدانی معذب و همیشگی، یا با خندهها و شادخواریهایی عصبی آن را به جایی دیگر تبعید میکند: یا به جمود و گناهکاری و خشکی ِ معذب، یا به شادی و خنده و گذرانِ معذب. هر نوع خبر ِ واقعی تعذیب است. هر رسانهای که ذرهای از حقایق ِ جهان را به چشم و گوشمان برساند مأمور ِ زنجیر کردنِ روح است. و همهیِ اینها راه و مسیر ِ صعود به بلندیِ قلهای ست که از ندیدنِ شرارت و رنج ِ دم ِ دست میسازیم. از آن بالا میرویم و برایِ ندیدنِ شرارتِ دم ِ دست خودمان را متوجهِ شرارتِ دوردست و تاریخ ِ گذشته میکنیم. مخالفِ شر ایم اما در جایی که دیگر آن گونه شر موجود نیست.
در تقابل با آن ندیدن، برایِ دیدنِ آنچه در آن ایم و از این رو، برایِ دیدنِ آدمها، باید از آن فاصله گرفت، نه آن قدر که زمین همچون مجموعهای از دریاها و خشکیها به نظر برسد، یا نه آن قدر که حرکتِ آدمها چونان منظرهیِ انبوهِ مورچگانی به چشم بیاید که مسیرهایی مقدر را میپیمایند. باید پایینتر آمد. آن قدر پایین که صدایشان به گوشات بخورد، و در مواقع ِ ضروری بویِ نفسهایشان و گرمایِ آتشی که زیستگاهشان را گرم و روشن میکند در تماس با صورت سرخ و فریفتهات کند. یا بلکه باید در همهیِ این سطوح مداوماً حرکت کرد. تا شوخی و بلاهتِ جهان را از آن دور بتوان دید و جدیتِ کنشگرانِ معذب و بیمقداری که رویِ خاک برایِ زندگی قدم میزنند را از نزدیک لمس کرد. بیرون آمدن از خود، از آنچه دروناش محصور ای، به نیرویِ تخیل و وهم، همچون یک تمرین ِ دائمی و شکستخورده، و قدم نهادن در مسیر ِ کلماتی که میانِ سرمایِ بیرون و گرمایِ درون تو را سیر میدهند. مسیرهایی به وسعتِ هستی ِ حال و گذشته و آینده، که تخیل سریعتر از نور آنها را طی میکند. نه حتا آن گونه که هستند، یا آن گونه که بدنِ واقعی ِ نوع ِ انسان کرانههایاش را درک خواهد کرد، بلکه به شیوهای محصور در زمان، به شیوهای گنگ و مبهم، و هر بار در شباهت با نزدیکترین و واقعنماترین کاوشهایِ حس، و انکار ِ این شباهت به قصدِ فریفتن و فراتر رفتن؛ به قصدِ زیستن، و به قصدِ مرگ.