۱۳۹۵/۲/۱۶ ه‍.ش.

دانایی چگونه متصلب می‌شود؟

مثالی بزنیم: وقتی یک نوآموزِ فلسفه یا منطق قصد می‌کند که شروع به یادگیری کند (از رویِ کتاب یاد بگیرد یا معلم داشته باشد)، یکی از چیزهایی که ممکن است مانعِ پیشرفت و جلو رفتن‌اش بشود سؤال و ابهام و اِشکالاتی ست که نمی‌تواند پاسخی برای‌شان بیابد و از این رو، نمی‌تواند با فهم و درونی کردنِ آن مطلب به سراغِ مطلبِ بعدی برود. به مثالِ کانت در موردِ احکامِ تحلیلی و ترکیبی توجه کنیم (خیلی مهم نیست. سرسری بخوانید و رد شوید.): «جسم ممتد است» (حکمِ تحلیلی)/ «جسمِ سنگین است» (حکمِ ترکیبی). کانت می‌خواسته یک نقطه‌یِ جدایی را نشان بدهد. می‌خواسته بگوید امتداد داشتن در تعریفِ خودِ جسم مندرج است، اما سنگین بودن در تعریفِ جسم مندرج نیست و منوط و مشروط به تجربه است. پس با تصدیقِ حکمِ اول، حکمی تحلیلی را تصدیق کرده ایم و با دومی حکمی ترکیبی را.

خب، لحظه‌ای درنگ کنیم. «جسم ممتد است». پیوستگی و امتداد از خصائصِ جسم است. اما چرا وزن از خصائصِ جسم نیست؟ چون به تجربه نیاز دارد؟ چون ممکن است جسمی وزن نداشته باشد؟ سؤالی که می‌شود از کانت پرسید این است که چطور و با چه معیاری یک خصلت درونِ یک چیز قرار می‌گیرد و خصلتی دیگر بیرونِ آن؟ دست‌کم این قضیه در همان بدوِ مواجهه با این مثال‌ها آن قدرها هم بدیهی نیست. مقصود همین‌جا ست. نوآموزِ فلسفه (و گاه فردِ کهنه‌کار) با انبوهی از چیزهایی مواجه می‌شود که نمی‌توان آن‌ها را بدیهی و درست و بدونِ اِشکال دانست و در موردِ تعاریف و مصادیق‌شان قانع شد. چون زندگی در حالتِ بسیط و خالی از مفهوم‌اش متفاوت از شکلِ مفهوم‌بندی‌شده‌یِ آن است. دانش‌هایِ مدون می‌کوشند تا چارچوبی مشخص از دانش را علارغمِ ناآشنا بودن‌اش برایِ نوآموزان بسط بدهند و نآاشنا بودن را به معیاری برایِ نابلدی و خامی و کم‌هوشیِ فرد تبدیل کنند. اگر مسیر را درست مثلِ همه‌یِ بلدها و آشنایان با این دانش و موضع بپیمایی، آن وقت به جایی می‌رسی که منظومه‌ای از دلالت‌ها در سرت شکل گرفته که اجزای‌اش به شکلِ متراکم و هماهنگ همدیگر را تأیید یا رد می‌کنند. داشتنِ این منظومه در سر همان وضعیتی ست که فرد را از حالتِ نوآموز و مبتدی خارج می‌کند و در فهمِ دلالت‌هایِ پیچیده‌تر و بازی‌هایِ مفرح‌تر و لذیذتر یاری می‌کند. یادگیریِ هر دانشی همانندِ آموختنِ یک زبانِ تازه برایِ بیانِ مقاصدِ خاصی در همان حوزه است و سخت و صلب شدن‌اش دقیقاً به همین خاطر رخ می‌دهد: افرادی که آن را حمل می‌کنند، زحمت کشیده اند و تمامِ سرگشتگی‌ها و ابهام‌ها و نابلدی‌های‌شان را به نظامی از دلالت‌هایِ تو‌ـدر‌ـ‌تو تحویل داده اند و آسان‌ترین کار برایِ انسان باقی ماندن در مرزهایِ دلالتی ست که آن را با زحمت یا از سرِ عاد آموخته و دشوارترین کار مقابله با چنین نظامی ست.

۱۳۹۵/۲/۱۱ ه‍.ش.

درباره‌یِ دولت و آزادی

کاستلز جایی در مصاحبه‌ای گفته که اکثرِ مردم دیگر امیدشان را به دولت از دست داده اند. دولت ابزارِ سیاسی و نحوه‌ای از سازمان‌دهی بود که زمانی مشروعیت داشت و حالا دیگر امیدها برایِ تحققِ عدالت و آزادی به جاهایِ دیگر بسته شده است.

به نظرم در اینجا چند نکته شایسته‌یِ توجه است:
(1) اول این که گویا دست‌کم در بخشی از جهانِ سرمایه‌داریِ صنعتی ایده‌یِ تسخیرِ دولت و ساماندهیِ مجدد برایِ بازآراییِ دوباره‌یِ آن، امرِ بیهوده‌ای به نظر می‌رسد. یک دلیل‌اش این است که دولت بر تصوری از آزادی و انتخاب سوار شده است. تحلیل‌هایِ بسیاری که در این باره انجام شده دلالت دارند به نامرئی‌تر شدنِ دولت، تمایل‌اش به اِعمالِ قدرتِ پنهان و نرم، سیالیت‌اش (با استفاده از تکنولوژیِ پارلمانی و دموکراسی) و بی‌فایده بودنِ اقدامِ خشن و انقلابی برایِ چپه کردنِ دولت (با تکیه بر روایتِ تاریخی‌ـ‌اخلاقی و بدبویی از فاشیسم و توتالیتاریسم). گویی دولت از طریقِ ایدئولوژی و تکنولوژیِ سیاسی به شکلِ جدی در برابرِ انقلاب خودش را بازسازی و بازآرایی کرده. نیازی نیست انقلاب کنید. کافی ست از افرادِ موردِ تأییدتان در حزب یا تشکلِ سیاسی‌تان، که می‌توانند آزادانه فعالیت داشته باشند، حمایت کنید تا همان کسانی که شما می‌خواهید زمامِ امور را به دست بگیرند و به نفعِ شما و برایِ شما قانون وضع کنند و آن را به اجرا بگذارند. صلح ارزشی غالب و عملی ست که به آن دست یافته ایم. دست‌کم در داخل دیگر با هم نمی‌جنگیم. انقلاب باید دلیلی داشته باشد. یا می‌خواهید زمامِ امورتان به دستِ خودکامگان بیافتد، که خُب بعید است این را بخواهید، یا تمایلی به تغییرِ ساختارِ آرایشِ سیاسی و فرمانرواییِ یک مرامِ گروهی یا ایده‌یِ حزبی بر بقیه ندارید. این یعنی آزادی را ارج می‌نهید. پس این گوی و این میدان. هم خودتان و هم حزب‌تان را در انتخابات پیروز کنید و رأیِ شهروندان را برایِ ادامه‌یِ کار به دست بیاورید. گرایشی روانی در نحوه‌یِ استقرارِ مدرنِ دولت وجود دارد که می‌گوید من بهترین گزینه‌یِ ممکن ام. هر نوعی از فرارویِ خشن از من به سرانجامی تلخ‌تر از من منجر خواهد شد.

(2) اگر این وضعیت درباره‌یِ سرمایه‌داریِ پیشرفته‌یِ صنعتی، با حدود و نسبت‌هایِ مختلف، صادق باشد، در موردِ ایران و بسیاری کشورهایِ دیگر صادق نیست. اینجا کماکان ایده‌یِ تسخیرِ دولت و چپه کردن‌اش جذاب است. اینجا کماکان جنگِ داخلی وجود دارد، ولو در ابعادِ محدودی که به سرعت با نیرویِ نظامی کنترل‌اش می‌کنند. چون دولت تلاش نمی‌کند نامرئی باشد. چون شیوه‌هایِ اِعمالِ قدرت‌اش هنوز آن قدرها زیرکانه و سیال نیست. در غرب نیروهایِ نظامیِ برهم‌زننده‌یِ امنیت تروریست معرفی می‌شوند و تلاش می‌شود که بگویند اغلب منشاءِ خارجی دارند. باور نمی‌کنند که مخالفِ داخلی دست به خشونت بزند، چون راه برایِ تعالیِ سیاسی‌اش باز است (دست‌کم در سطحِ ایده). خشونت‌طلب خارجی ست و خارجی تروریست است. خشونت‌طلب‌هایِ داخلی رده‌ای از دیوانه‌ها و مجانین را به خود اختصاص می‌دهند و تردیدهایِ جدی در موردِ سلامتِ روان‌شان به وجود می‌آید. در ایران هنوز گروه‌هایی هستند که دست به کشتن می‌زنند، اما در منظومه‌هایِ خبریِ مختلف، گاه تروریست و گاه پیکارجو و گاه نیرویِ مقاوم بازنمایی می‌شوند. اینجا هنوز جنگ با منشاءِ داخلی وجود و حضور دارد و به لحاظِ منطقی و در سطحِ بازنمایی از مخالفِ خشن سلبِ حضور نشده. هنوز در اینجا مخالفین و مدعی‌‌‌‌‌ها را با زندان و دادگاهِ نمایشی و زور و تهدید و ارعاب به عقب پس می‌زنند و حلقه برایِ فعالیتِ حزبی و سیاسی در سطحِ قانونِ جاری آن قدرها گشاد نیست. این پس زدنِ مخالف‌ها و مدعی‌ها به تولیدِ نوعی سوژه‌یِ انقلابی منجر می‌شود که بسته به شرایط، هدف‌اش را از اصلاحِ دولت به تغییرِ دولت می‌چرخاند. در اینجا یأس به معنایِ تئوریک‌اش مجالِ کمی برای بروز دارد، چون حتا اگر همه‌یِ اقداماتِ اصلاحی تیرشان به سنگ بخورد، هنوز امکان و راهِ وارونه کردنِ دولت وجود دارد و شورانگیز است و منتظرِ فرصت و بزنگاه. در نظرِ برخی از منتقدان، ما تنها یک گام با فرانسه، با آمریکا یا با جاهایی که تکنولوژیِ سیاسیِ پیش رفته‌تری دارند فاصله داریم: حذفِ نهادهای غیرانتخابی (یا کم‌تر انتخابی)، مثلِ رهبری و شورایِ نگهبان و غیره. غالباً گمان می‌کنند که تناقضِ جمهوریِ اسلامی، تناقض میانِ ایده‌یِ توسعه و ایده‌یِ حاکمیتِ قرائتِ فردمحورانه‌یِ مذهبی ست. بر مردمانِ توسعه‌یافته و نسبتاً مرفه نمی‌توان با زور، ولو زورِ قانونی، حکومت کرد. در زمینه‌یِ توسعه، جمهوریِ اسلامی کار را تا جایی پیش بُرده، اما به دلایلِ سیاسی از ادامه دادن‌اش امتناع می‌کند.

(3) هنوز این جمع‌بندی در سطحِ ایده به وجود نیامده که عبور از جمهوریِ اسلامی به فضایِ سیاسیِ بازتر و کارآمدتر منجر خواهد شد. وقوعِ این جمع‌بندی به دلایلِ متعددی به عقب می‌افتد: (1) سنگربندیِ حکومت پشتِ ایده‌یِ مذهبی و آمادگی‌اش برایِ قتل و خون‌ریزی در مقیاسی وسیع در صورتِ بروزِ تهدیدهایِ جدی؛ (2) وجودِ تهدیدهایِ خارجی که هر نوع تزلزل در وضعیتِ داخلی را ممکن است به سمت و سویی پیش‌بینی‌نشده بکشانند؛ (3) نبودِ امکانِ ایجادِ وفاقِ نظریِ کافی میانِ مخالفان، به این سبب که تقریباً تمامِ مخالفانِ جدی یا تبعید می‌شوند و ارتباط‌شان با داخل قطع می‌شود و نمی‌توانند خوب ایده بپرورانند، یا زندانی می‌شوند، یا در مواردی معدودتر کشته می‌شوند بی آن که خون بهایی داشته باشند. جمهوریِ اسلامی تمامِ مخالفان‌اش را سرکوب می‌کند، و هیچ بدیلی برایِ خودش باقی نمی‌گذارد. بدیل‌های باقی‌مانده در این برهه رده‌ای از اصلاح‌طلبان اند و اگر عمرشان قد دهد، موسوی و خاتمی. نبودِ بدیلِ قوی برایِ عبور از جمهوریِ اسلامی چشم‌اندازِ آینده‌ای را ترسیم می‌کند که در آن، گروه‌هایِ مخالف نمی‌توانند در حفظِ کلیتِ ایران و توزیعِ مجددِ قدرت مسیرِ روشنی را طی کنند. در دلِ این ابهام است که موسوی یا خاتمی در نقشِ محورِ وحدت‌بخش اهمیت دارند. آن‌ها رویِ نواری مرزی قرار گرفته اند که نه می‌شود حذف‌شان کرد و نه به درون بازگرداندشان. فقر و فساد و استبدادِ جمهوریِ اسلامی حکم می‌کند که تغییرِ انقلابی ناگزیر است. نگه داشتن و ماندنِ موسوی و خاتمی شاید ذخیره‌ای ست که سویه‌یِ روشنِ این تغییر را ترسیم می‌کند.

(4) این که عبور از جمهوریِ اسلامی به معنیِ دستیابی به تکنولوژیِ روزآمدِ سیاسی باشد، لزوماً ممکن یا محتمل نیست. جدایِ خطراتی که این راه دارد (خطرِ تجزیه‌یِ ایران در لحظه‌یِ خلاء یا انتقالِ قدرت*، خطرِ ورودِ استبدادِ نظامی به معادلات، خطرِ نسل‌کشی و غیره)، اصولاً در درونِ یک تکنولوژیِ روزآمدِ سیاسی نیز، دموکراسی و به رسمیت شناختنِ حقوق و فرصت‌ها با نقدهایِ فراوانی مواجه است (مهم‌ترین اش حاکمیت پول بر زندگی ست). بسیاری از این نقدها جدی ست و هوادارانِ اصلاح در داخل گاهی با یادآوریِ آن‌ها پیامی مسالمت‌آمیز و عاقلانه را دنبال می‌کنند: برایِ چپه کردنِ رژیمِ سیاسیِ فعلی شور و اشتیاقِ زیاد نشان ندهید، آنچه خواهانِ آن اید (به فرضِ تحقق) شاید آن قدرها هم خواستنی و مطلوب نیست. پیامِ نهاییِ این گروه عموماً بازگشت به خویشتن است و سیر و سلوک در امکاناتِ موجود (و متأسفانه غالباً صندوقِ رأی). کماکان به دنبالِ راه‌هایی برایِ آبادی و آزادی و آگاهی‌بخشی باشیم و سعی نکنیم چیزی از ساختارِ قدرت را با تسخیرِ دولت یا ضعیف‌تر کردن‌اش عوض کنیم. در این برهه‌یِ زمانی، آرمانی پدیدار شده که تناقضی عملی را با خود حمل می‌کند: دولتی می‌خواهیم که اجازه بدهد آرام آرام تغییرات رخ بدهند، حتا خودش هم تغییر کند، و مسیرِ امنِ تحول را خودش مهیا کند. و تناقضِ ماجرا اینجا ست که این چیزی نیست که صرفاً از عهده‌یِ دولت (به معنیِ عام/ state) بربیاید.

(5) ناامیدی از تغییر و تسخیرِ دولت در غرب، به پدید آمدنِ شکلی از اندیشه منجر شده که می‌خواهد متوجهِ تغییراتِ خُرد و مقاومت‌های محلی و منطقه‌ای و نقدِ شیوه‌های سوژه‌سازی و انقیاد باشد. این اندیشه‌ها در بستری شکل گرفته که میلِ تسخیرِ دولت به واسطه‌یِ تکنولوژی‌هایِ نوینِ دولت پس زده می‌شود و نامعقول به نظر می‌رسد. از این منظر، جنبه‌یِ مترقی و سیاسیِ کارِ اندیشمندانی مثلِ هابرماس (گفت و گو در فضایِ عمومی) و فوکو (توجه به میکروفیزیکِ قدرت) در ایران سویه‌هایی محافظه‌کارانه پیدا می‌کند. در اینجا هنوز سنگرهایِ بزرگی برایِ فتح کردن هست که متوجه کردنِ دیگران به فتحِ سنگرهایِ خُرد و مقاومت‌هایِ روزمره و خوانشِ کنشِ روزمره از منظرِ مقاومت را کمی غیرواقعی و لوکس به نظر می‌رساند و به سویه‌هایِ هذیان‌گوی و آزاردهنده‌یِ «مطالعاتِ فرهنگی» متصل می‌کند. در تحلیلِ نهایی، دولتِ مقتدر و مستبدی هست که پس می‌زند و فکر کردن به جریان‌هایِ کوچک را تحتِ سلطه‌یِ خویش قرار می‌دهد. ترکیبِ عجیبی به وجود می آید: آخرین و جذاب‌ترین دستاوردهایِ علومِ انسانی بر سوژه‌یِ مُنقاد و شکل‌هایِ ساخته شدن‌اش دلالت دارند، در حالی که اینجا دولتی هست که مکانیزمِ اِعمالِ قدرت‌اش آن قدر مرئی و تویِ چشم است که پتانسیل‌ها و مکانیزم‌های نهفته‌یِ سوژه‌سازی اصولاً برای‌اش واجدِ اهمیت نیست.

خواستم به این توجه بدهم که چه چیزهایی ناگزیر است و نمی‌شود جلوی‌شان را گرفت (شکل‌گیریِ سوژه‌یِ انقلابی، تغییرِ رژیمِ سیاسیِ فعلی، دنبال کردنِ مسیرِ توسعه‌یِ صنعتی)، چه نقاطِ اتکایِ مشکوکی وجود دارد (اصلاح به قصدِ حذفِ نهادهایِ غیرانتخابی، اتحاد حولِ چهره‌هایِ آزادی‌خواه و مردمی، تربیت و آگاهی‌بخشی)، و این که چه خطراتی در راه است (تجزیه‌یِ ایران، دخالتِ خارجی، گسترشِ جنگِ داخلی). فکر می‌کنم که هر چیدمانی از اندیشه‌یِ سیاسی درباره‌یِ ایرانِ معاصر ناگزیر است این سه وضعیت را در گفتارش بگنجاند.

---
* پانوشت: من هوادارِ حفظِ یکپارچگیِ ایران ام و هرجا لازم باشد طبقِ این ایده حرف می‌زنم و عمل می‌کنم. اما این به معنیِ آن نیست که حفظِ این یکپارچگی چیزی محتوم، مبرّا از گفت و گو، راحت، و عاری از خطر است. همه می‌دانند که تبعیضِ اجتماعی، اقتصادی، و سیاسی خصوصاً در حقِ گروه‌هایِ قومی مسئله‌ای جدایی‌برانگیز است. حتا به نظرم حکومت هم با سرعتی کند دارد این را می‌فهمد. اما فعالانِ آزادی‌خواهِ قومی می‌گویند که هنوز هم این فهمِ دولتی فهمی مریض است.

۱۳۹۵/۲/۹ ه‍.ش.

جذابیت‌هایِ پادشاهی

سلطنت، چه در قالبِ اقتدار و بزرگ‌منشیِ کورش و داریوش، و چه تحتِ بازنماییِ زرق و برق‌هایِ رژیمِ گذشته، در گفتارِ روزمره‌یِ مردمِ عادی به دوره‌ای جذاب و باشکوه تبدیل شده. تصاویرِ دورانِ سلطنتِ پهلوی حاویِ لحظاتی از آینده‌یِ تخیلی و فانتزیِ طبقه‌یِ متوسط است. انقلاب برایِ این ممکن شد که استراتژی‌هایِ رژیمِ سلطنتی تا حدِ زیادی منجر به قطبی شدنِ توزیعِ ثروت شده بود و ثروتمندانی که می‌توانستند سبکِ زندگیِ جالبی داشته باشند، تویِ چشم بودن‌شان اذیت‌کننده بود. نظامِ تصویرسازیِ رژیم گذشته ثروت را به رخ می‌کشید تا آرزوهای‌اش درباره‌یِ ایرانِ مرفه را مدام به خودش گوشزد کند. پژوهش‌ها می‌گویند آن تصاویر از ایرانِ مرفه ایرانی‌هایِ کمی را در خود جا داده بود، یا دست‌کم برایِ خیلی‌ها قانع‌کننده نبود. به دلایلِ مختلف، خشمِ طبقه‌یِ متوسطی که از اوضاع‌اش راضی نبود بیشتر و بیشتر می‌شد. رژیم برافتاد. جایگزینی آمد که سهم‌بریِ بیشتری از ثروت را برایِ همگان فراهم می‌کرد، حتا به بهایِ فساد، حتا به بهایِ چپاول، به بهایِ رشدِ محدود و عقب‌ماندگیِ زیاد و عناصر و شکلک‌هایِ فرهنگیِ عقب‌مانده. دوام‌اش در گرویِ این بود که سفره‌ای را باز کرده بود که گروه‌هایِ بیشتری می‌توانستند با روش‌هایِ معمول، غیرمعمول یا حتا مفسدانه از مناسبات بهره‌مند بشوند. بعد؟ در طولِ چند سال، گروه‌هایی که از وضعیت بهره‌مند شده بودند، باسواد شده بودند، رفاهِ نسبی داشتند، و رشدِ ابزارهایِ اطلاعاتی اجازه می‌داد که تصاویرِ متعددی از جهان ببینند، می‌دیدند که حالا درست لحظه‌ای ست که می‌خواهند همان جوری باشند که داشت در رسانه‌هایِ رژیمِ گذشته بازنمایی می‌شد. آن موقع همراهِ انقلاب بودند چون نمی‌توانستند همان طوری باشند که به نظر می‌رسید. حالا انگار می‌توانند آن جور باشند، اما شکل‌هایِ اجتماعی عقب‌مانده‌تر اند. مناسباتِ جنسی مریض شده، مناسباتِ حجاب مریض شده، ثروتمندتر شدن مریض شده، رابطه با دنیایِ متمدن مریض شده، ولی در مقابلِ همه‌یِ این‌ها،خیلی‌ها داراتر شده اند. انقلاب سهمِ بیشتری از ثروت و بهداشت و آموزش به آن‌ها داد و در عوض، آزادی‌هایِ اجتماعی‌شان را اندکی کم کرد. سطحِ بالاترِ رفاه و دانش آن‌ها و فرزندان‌شان را ترغیب کرد که به دنبالِ نعماتِ دنیا بروند. کامگیری از نعماتِ دنیا اما مشروط شده بود به سفر به تایلند و ارمنستان و آنتالیا و دوبی و اروپا و آمریکا، یا خزیده بود به کنجِ خلوتِ خانه‌ها، گره خورده با ترس و نفاق و فساد و وجدانِ بد. چیزهایی که رویِ دوشِ مرفهِ دورانِ پهلوی سنگینی نمی‌کرد. حالا سیمایِ دروغین و بزک‌شده‌یِ گذشته دارد آینده‌ای را با خود می‌کشد که باید به سمت‌اش حرکت کرد.

۱۳۹۵/۱/۱۵ ه‍.ش.

بیانیه

پیشنهادِ من این است که احمدی‌نژاد را نکشیم یا در واقع، برایِ کشتن‌اش اقدام نکنیم. همه‌یِ نکبت و خرابی و ننگی که در او سراغ داریم را به همه‌یِ خشم و ناسزا و شورِ فاصله گرفتن از گذشته‌ای پلید تبدیل نکنیم. مقداری از او را نگه داریم و دوست‌اش داشته باشیم. چیزی که از آن متنفر باشیم و با خشم نگاه‌اش کنیم ما را به موجوداتی واکنشی و غلط، به اُسرایِ تاریخی سپری‌شده تبدیل می‌کند. پیشنهاد می‌کنم که حتا فاشیسم و نازیسم را هم با خشم و نفرتی اخلاقی پس نزنیم. پنبه‌ها را از گوش‌تان دربیاورید و در کمونیسمِ شوروی صرفاً ارعاب و ترور و خشونت را به جا نیاورید. سعی نکنید همه‌یِ آنچه بشری ست و از آدم‌هایی مثلِ من و شما سر زده را تحتِ لعابِ فریبنده‌یِ اخلاق و موعظه و اندرز نشانه‌گذاری کنید. سعی نکنید تا یک بار برایِ همیشه متنفر باشید و با نفرتِ جمعی‌تان به موجوداتی نحیف و آلتِ دست تبدیل شوید. نفرت دروغگوی‌تان می‌کند. هر روز و هر شب برایِ این که خودتان را به یاد بیاورید، برایِ این که دوباره به گذشته‌ای که از آن می‌ترسید دچار نشوید، مجبور خواهید شد که از رنجی که در گذشته کشیده اید شاهد و مثال بیاورید. مجبور خواهید شد برایِ زنده ماندن کور باشید و جز ترس به چیزی تکیه نکنید. مجبور خواهید شد درباره‌یِ گذشته و حال‌تان دروغ‌هایِ تازه بسازید و چیزِ خوب، چیزِ ماندنی، چیزی که متعلق به خودِ خودِ شما باشد را پیشِ روی‌تان نبینید. مجبور خواهید شد حولِ چیزهایِ پست و دوست‌نداشتنی متحد شوید و از بختِ بدتان همواره نالان باشید. زیباییِ موسوی در این بود که در کلمات‌اش نفرت نبود. معرکه‌ای که باید در آن زندگی کنید را، با همه‌یِ شمایل‌های‌اش، به دور از بویِ گندِ تنفر نگاه کنید تا بهتر و رهاتر زندگی کنید. تا عمرتان به جدال با سایه‌یِ چیزی که از آن می‌ترسید سپری نشود. تا مثلِ فرومایه‌ها نمیرید.

۱۳۹۴/۱۲/۲۷ ه‍.ش.

توده‌ها

ما (ما مردم، ما موجودات زنده‌یِ واکنش‌نشان‌دهنده) در معرضِ خیلی از تصاویر، خبرها، و اتفاقاتی قرار می‌گیریم که از نظرِ زبان و جغرافیا نسبت به آن‌ها حساسیتِ بیش‌تری داریم. یعنی احتمالاً مدیومِ انتقال‌اش فارسی ست و موقعیتِ قرارگیری‌اش ایران یا چیزهایی مرتبط‌تر به ایران. خیلی از واکنش‌هایِ حسی ناخودآگاه پدید می‌آیند. من با دیدنِ ریشِ نامرتب و پیرهنِ رو شلوار و تسبیح، یادِ بسیجی، انقیاد، تعطیلِ عقل، سرکوب، ساندیس و... می‌افتم. با دیدنِ زنی که دگمه‌های مانتوش را تعمداً باز گذاشته یادِ «ولنگاری‌هایِ یک زن» می‌افتم، غریزه‌ام می‌جنبد، و همان لحظه با پیدایشِ نخستین وسوسه به خودم می‌گویم که مُجاز ام فاصله‌یِ گفتاری، دیداری، و حرکتیِ کم‌تری با او داشته باشم. قاعده بسازم: ماشینی ام که با اولین نشانه‌ها اولین واکنش‌ها در من بیدار می‌شود. این یعنی زنده ام. زندگی در بسیط‌ترین سطح‌اش یعنی واکنش نشان دادن. آدم‌ها تحریک می‌شوند، خاطره و تعبیر و کلمه می‌سازند و نسبت به چیزهایی که تحریک‌شان کرده واکنش نشان می‌دهند. در این سطح، این گزاره که «من آدم ام» یعنی «من برانگیخته می‌شوم»، «من واکنش نشان می‌دهم». مکانیزم‌ها و ساز و کارهایِ برانگیخته شدن متفاوت است، ولی این که من در اولین واکنش، اولین نشانه را به اولین احساس پیوند می‌زنم، ناگزیر است، چون من زنده ام. اسمِ این سطح را بگذاریم انسانِ «سطحِ یک» و این نکته را در حاشیه اضافه کنم که به نظرم همین انسانیتِ سطحِ یک است که در تار و پودِ رسانه‌هایِ مجازیِ امروزی (امثالِ گوگل پلاس و فیسبوک و اینستاگرام و...) رخنه کرده.

به نظرم این سطح از حیاتِ بشری عمومیتِ زیادی دارد، قطعی ست، و نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. و باز به نظرم، واقع‌گرایی اقتضا می‌کند که هرگز خودمان را از این سطح مبرّا ندانیم. ما آدم ایم، یعنی تحریک می‌شویم، با همان چیزهایی که همه‌یِ آدم‌ها تحریک می‌شوند. آدم‌ها در این سطحِ یک، مدام با وسوسه‌ها، معناها و تحریک‌ها مواجه اند: با دیدنِ آخرین مدلِ مرسدس بنز، با دیدنِ آخرین سریِ تولیداتِ آیفون، با دیدنِ لب‌ها، سینه‌ها و باسن‌هایِ برجسته، با ترکیبِ ویسکی و قلیون و داف و غلمون کنارِ استخرِ خونگی، با چلوکباب، آسمون‌خراش، و صد البته، با دیدنِ جنایت، ستم، زورگویی، ریاکاری، دروغ و...

هنرمندها، نویسنده‌ها، فعالانِ مجازی و کلاً آدم‌هایِ زرنگی وجود دارند که حرفِ دلِ «همه» را می‌زنند. این‌ها را بگیریم «کارپردازهایِ سطحِ یک». این‌ها احساسات و عواطفِ پدیدآمده در اولین واکنش‌ها را به زبانی که بلد اند ترجمه می‌کنند و در قالبِ خلاصه، کنایه‌دار، جذاب، و هم‌دلی‌جلب‌کن منتشر می‌کنند. مثلاً تبدیل‌اش می‌کنند به کاریکاتور (مثلِ کاریکاتورهایِ مانا نیستانی)، یا تبدیل‌اش می‌کنند به شعر (مثلِ شعرهایِ پوریا عالمی)، یا تبدیل‌اش می‌کنند به داستان (مثلِ داستان‌هایِ عباس معروفی)، یا تبدیل‌اش می‌کنند به خبر و خاطره (فضاسازی‌هایِ مدلِ مسعود بهنود یا اخبار و تاریخ به روایتِ جمهوریِ اسلامی)، یا تبدیل‌اش می‌کنند به نوستالوژیِ خوشِ سلطنت و انعکاسِ آدم‌مدرن‌ها در بلاهتِ رژیمِ گذشته (مثلِ استراتژیِ رسانه‌ایِ شبکه‌یِ من و تو)، یا تبدیل‌اش می‌کنند به سناریوهایِ وارونه، لوده، و براقِ فاشیسم (مثلِ آثارِ ده‌نمکی)، یا می‌برندش در قالبِ فیلم‌هایِ چی‌چی‌ایستی (مثلِ کارهایِ تهمینه میلانی و دیگر چی‌چی‌ایست‌ها)، یا نوشته‌هایِ داغِ به‌من‌توجه‌کن و من‌رو‌لایک‌کن (این هم مثال می‌خواهد؟) و مواردِ بسیاری از این قبیل، که با جوان‌مردی و از سرِ خستگی از کنارش رد می‌شوم. این قبیل آثار دلِ خیلی‌ها را خنک می‌کند. ما را با پیکرِ برهنه‌یِ محرکی که داریم به آن واکنش نشان می‌دهیم مواجه می‌کند. کارپردازِ سطحِ یک احتمالاً در این کامیاب است که اولین و بسیط‌ترین واکنشِ روانِ توده‌ای را به تصویر بکشد، عریان کند، و نوعی همراهی، تأیید، یا خشونت بر آن سوار کند و بفرستدش به آغوشِ بازِ همه‌یِ کسانی که حالا دیگر می‌توانند از طریقِ ارجاع به اثرِ کارپردازِ سطحِ یک عواطف و احساسات‌شان را یک جا با انگشت نشان بدهند. کارپردازی برایِ سطحِ یک نمونه و مثال و کارگر و کارمند و دم و دستگاه و هنرمند زیاد دارد. همه ردیف ایستاده اند تا اولین عاطفه را، اولین فکر که از ذهنِ جمعی خطور می‌کند را، به فصیح‌ترین و به‌یاد‌ماندنی‌ترین شکلِ ممکن ثبت و ضبط کنند. اقداماتِ واقعاً مسخره‌یِ جمهوریِ اسلامی و همراهان‌اش را مسخره می‌کنند، به توحشِ اسرائیل و دوستداران‌اش سر تکان می‌دهند، برایِ همه برجستگی‌هایِ عالم، از باسن جنیفر گرفته تا بلندی‌هایِ جولان، دل‌ضعفه می‌روند و خلاصه که، به شکلِ دورِهمی دل‌هایِ مریض را التیام می‌دهند. آدم‌ها دورِ محتوایِ تولیدشده توسطِ کارپردازِ سطحِ یک جمع می‌شوند، به هم نشان‌اش می‌دهند و پیامِ مستتر در عملِ جمعی‌شان این است که ما زیاد ایم، ما واقعیت ایم، نمی‌شود ما را نادیده گرفت و غیره. در این سطح، البته حرف‌شان کاملاً هم درست است.

می‌دانیم و قابلِ مشاهده است که سطحِ دیگری از بشریت هم وجود دارد. سطحی وجود دارد که محصولِ خودآگاهی و اشاره به رویِ مبهمِ جهان و بررسی رویِ بررسی گذاشتن است. اگرچه بالاتر و حتا بهتر از سطحِ یک نیست، اما با آن متفاوت است. تفاوت‌اش در این است که محتویاتِ محرّک‌ها و پاسخ‌هایِ سطحِ یک را ماده و خمیره‌یِ بررسی‌های‌اش قرار می‌دهد و در آن سطحِ نخست باقی نمی‌ماند. در این سطح (که بگذاریم‌اش سطحِ دو) وسواسِ زیاد در پی‌گیری و فهمِ حقیقت وجود دارد (یا من مایل ام که این خصلت‌اش را برایِ شما برجسته کنم). در این سطح، ریشِ نامرتب و پیراهنِ رویِ شلوار و تسبیح، برای متصلِ کردنِ فرد به شمایلِ بسیجی کافی نیست. این‌ها دلایلِ محکمه‌پسند نیست. زنی با دگمه‌یِ باز، اصلاً زنِ کاملاً برهنه، شاید یک مبارز در راهِ حقوقِ زنان است. شاید قصدش فریب دادن و اخاذی ست. شاید موقتاً دیوانه شده، و خب (با تأسفِ بسیار)، شاید واقعاً همان زنِ بی‌نظیری ست که من می‌خواهم باشد. شاید همه‌چیز هست «جز/ از جمله» یک دعوت‌کننده به نزدیکیِ گفتاری و دیداری و حرکتی. خودِ این تطابق‌ها و تضادها (بینِ شمایل و حقیقت) و جست‌و‌جویِ راهی به بیرون، خیلی وقت‌ها دستمایه‌ای می‌شود برایِ خلقِ اثرِ هنری، در هنرمندهایی که سرشان به تن‌شان می‌ارزد.

تا این‌جا به نظرم تفکیک قائل شدن بینِ این دو سطح کلاً مفید است و البته بحثِ تازه‌ای هم نیست. اما چیزِ دیگری هم هست: ما آدم‌هایی که به هر حال سطحِ یک را داریم و سطحِ دو را معلوم نیست داشته باشیم، از این حالت (داشتنِ یکی و نداشتنِ دیگری) خیلی هم بدمان نمی‌آید. یعنی در واقع، به داشتنِ سطحی از انسانیت و زندگی که خودش آمده و قوایِ مغزی و طبیعی‌مان در حالِ پیش راندن‌اش است اکتفا می‌کنیم. بیش‌تر ترجیح می‌دیم هوار بکشیم، دعوا کنیم، سوت بزنیم، قاطیِ مناسکِ جمعیِ تخلیه‌یِ عاطفه بشویم و نشان بدهیم که عصبانی یا خوشحال ایم تا به چیزی که تحریک‌مان کرده واکنش نشان بدهیم. معمولاً از سطحِ گفتارِ متداول فراتر نمی‌رویم و ترجیح می‌دهیم به جایِ حرف زدن، توضیح دادن، و گفت‌و‌گو کردن (که شاید بتواند واکنش‌هایِ اولیه را استعلا بدهد)، در قالبِ شکل و نوشته و تصویر، نخستین واکنش‌هامان را به مجسمه و عکس تبدیل کنیم و با نگاه کردن به آن‌ها و با نشان دادن‌شان به بقیه تهییج شویم و حال کنیم. بشریت کلاً و بیش‌تر این طور است. چرا این طور ایم؟

به نظرم، پاسخ را باید در دو سطح دنبال کرد: (1) اولی‌اش توجه به این است که واکنشِ سطحِ یکِ آدم‌ها به لحاظِ محتوا با هم برابر نیست. مثلاً ممکن است واکنشِ اولیه و بسیطِ یک آدم در مقابلِ اغواگری‌هایِ زنانه، تحریک شدن و دل باختن و تمایل به اِعمالِ سلطه‌هایِ مردسالارانه باشد. و مثلاً واکنشِ اولیه‌یِ کسی که از طریقِ دین یا اخلاقیات بر غرائزش مهار زده، تبرّی جستن و بی‌ارزش نشان دادن و بازی با کلماتی مثلِ عفت و کفِ نفس و این قبیل چیزها باشد. آموزه‌هایِ فکری و فرهنگی و پایگاهِ طبقاتی در دسته‌بندی و فهمِ تفاوت‌هایِ این سطح مؤثر اند. (2) دیگر این که، تفکر، نقد و گفت‌و‌گو محصولِ غلتیدن به سطحِ دو و گشوده بودن در این سطح است. من فکر می‌کنم که آدم‌ها به این راحتی از سطحِ اولیه‌یِ عاداتِ فکری و واکنشی‌شان بیرون نمی‌آیند و تلنگرهای سفت و سخت، از جنسِ واقعیتِ ملموس (چیزهایی شبیهِ مرگ یا شکستِ سهمگین)، لازم است تا پیرامونِ درد و ستمِ جمعی ادبیات و تأملِ واقعی شکل بگیرد. وگرنه، با نشان دادنِ چهره‌یِ سوخته‌یِ دختری که دارد کنارِ پدر و برادرش جان و زندگی‌اش را می‌دهد، و از این طریق، رده‌ای از انسان‌ها را شرمنده و درگیرِ عواطفِ روزمره کردن، واقعاً کارِ چندان سختی نیست. طلبِ نخستین واکنش از آدم‌ها نه تنها کارِ چندان سختی نیست، بلکه طرفِ نسبتاً روشنِ ماجرا این است که تکنیکِ بسیار متداولی در مبارزاتِ اجتماعی ست.

یک نظریه هم به عنوانِ حسنِ ختام بگویم که به نظرم ربط دارد: دولت‌هایِ مدرن از یک جایِ تاریخ به بعد، کم کم یاد گرفتند که سطحِ نخستِ واکنش‌هایِ بشری را نباید دست‌کم گرفت. با همین‌ها ست که انقلاب به پا می‌شود و یک حکومت سرنگون می‌شود. حکمرانی از طریق و به واسطه‌یِ مدیریتِ نخستین احساساتِ توده‌ای کارِ کم‌خطرتری ست. آقایی هم هست به اسمِ کارل اشمیت که می‌گوید در دولتِ مدرن اصولاً فقط نیازها و واکنش‌هایِ سطحِ یک بشری اند که در مرکزِ توجه اند و جایی برایِ تعالی و ارتقا دادن و این قبیل چیزها در حوزه‌یِ وظایفِ دولت به طورِ کامل بی‌اهمیت و بی‌معنی ست.

۱۳۹۴/۱/۹ ه‍.ش.

پولِ خُرد

پوستِ صورت‌اش آن قدر شفاف و صاف است که در مسیرِ زیبایی‌اش به نکته‌ای کوچک اما خیره‌کننده تبدیل می‌شود که نمی‌شود از آن به راحتی گذر کرد و متوجهِ تمامِ زیبایی‌اش شد. مثلِ بازیکنِ شاخصی که هواداران عملکردِ خوبِ کلِ تیم را به او نسبت می‌دهند و نمی‌توانند کلیتِ چیزی که فردِ شاخص تنها عضوی از آن است را به جا بیاورند. دهان‌اش بویِ خوبی می‌دهد و دست‌هایِ زیبایی دارد که از سرِ عادت و احترام موقعِ خنده جلویِ صورت‌اش می‌گیرد تا تهِ حلق‌اش معلوم نشود، اما من از این فاصله‌ای که روبه‌روی‌ام نشسته به راحتی تهِ حلق‌اش را می‌بینم: قرمز، بی‌هیچ پُرز و سفیدی که می‌تواند چیزی از سلامت را به یادم بیاورد. به اندازه‌یِ یک دقیقه مدام پلک می‌زنم و چشم‌های‌ام را تنگ می‌کنم و به جاهایِ دیگر نگاه می‌کنم تا بلکه بعد از رفتن‌اش جزئیاتِ صورت‌اش را خوب به خاطر سپرده باشم. در لحظاتی که بویِ موهای‌اش به بینی‌ام می‌رود سعی می‌کنم نفس نکشم تا بو را نگه دارم. می‌دانیم که تلاشِ بیهوده‌ای ست. حافظه هیچ وقت نمی‌تواند اثرِ واقعیت را تمام و کمال نگه دارد.

کتابی از کتابخانه برمی‌دارد و در این بین، متوجهِ پولِ خُردهایی می‌شود که گوشه‌یِ قفسه‌یِ کتاب‌ها ریخته ام. می‌گوید: «در زندگی یکی از چیزهایی که نمی‌دانم چه کارشان کنم پولِ خُردها ست». لبخند می‌زنم و کماکان درگیرِ آن ام که بعد از رفتن‌اش او را درست و دقیق به یاد بیاورم. به نظرم امکان ندارد که مو این همه مشکی باشد، و این ناممکن بودن در همان لحظه به من می‌گوید چیزی که ناممکن بدانم را بعداً قادر نیستم درست در خاطرم بازسازی کنم. همیشه هر وقت قصد می‌کنم که دقیقاً رویِ اندام و تصویرِ صورتِ کسی که می‌خواهم تجسم‌اش کنم متمرکز باشم، جزئیاتِ هزار صورت و شکلِ دیگر عملِ تصویرسازی را مختل می‌کنند. فکر می‌کنم که دست بردارم. بازسازیِ دقیقِ ذهنی طبقِ نظریه ناممکن است.

می‌گوید: «راست‌اش فکر کنم دارم تظاهر می‌کنم». نمی‌توانم بفهمم چرا این جمله را گفته. می‌پرسم: «یعنی چی؟» می‌گوید: «یک مدت پیش بود که در کتابی خواندم که یکی از ناتوانی‌هایِ راویِ ماجرا این بود که نمی‌داند با پولِ خُردهای‌اش چه کار کند. فکر کنم دارم ادایِ راویِ آن داستان را در می‌آورم. من همیشه پولِ خردهای‌ام را مثلِ تو یک گوشه‌ای رها کرده ام تا اگر کسی لازم دارد برشان دارد». هنوز روبه‌رویِ کتابخانه است. حسِ خوبِ احمقانه‌ای دارم که آن همه کتاب مالِ من است و چیزهایِ کم‌ـ‌و‌ـ‌بیش عمیقی هست که مالِ من است و توانسته مدتی او را سرگرم کند. می‌گوید: «خوب کتاب داری ها». سریع می‌گویم: «فقط دارم». می‌دانم که هیچ گاه حقِ مطلب را در خواندن ادا نکرده ام و نخواهم کرد و دوست ندارم به چیزی که نیستم شناخته شوم. اما این هم درست نیست. به هر حال کتاب خوانده ام و این طور نیست که اگر به این ویژگی شناخته شوم ویژگیِ دروغینی باشد. مسئله کمی پیچیده است. امیدوار ام این چیزها را بفهمد. فقط با دوست داشتن می‌شود فهمید، اما با دوست داشتن نمی‌توان خوب به یاد آورد. چه بسا حافظه‌یِ دوست داشتن ضعیف باشد، چون حافظه‌ای پُروسواس است.

می‌گوید: «می‌دانی؟ ولی این هم هست که به هر حال از بینِ آن همه چیزی که از راویِ آن کتاب خواندم، این ویژگی‌اش در ذهن‌ام مانده که نمی‌دانسته با پولِ خردهای‌اش چه کار کند. شاید واقعاً آن راوی به چیزی اشاره کرده که من هم در آن شریک ام و به همین خاطر بوده که توجه‌ام را جلب کرده. اگر همه چیز تصنعی باشد، این که دیگر تصنعی نیست که من آن بخش از کتاب یادم مانده که به پولِ خُردها ربط داشته. شاید این که پولِ خُردها را یک گوشه رها می‌کنم به این خاطر است که نمی‌دانم چه کارشان کنم. فرض کن آدم چیزها را رها می‌کند چون نمی‌داند چه کارشان باید بکند. راست‌اش توضیح‌اش برای‌ام سخت است. نمی‌دانم چطور بگویم». سری تکام می‌دهم و لبی کج می‌کنم و با مسخره‌بازی می‌گویم که می‌فهمم.

۱۳۹۴/۱/۷ ه‍.ش.

ای معنابخشِ جهان، ای بازی

یکی از چیزهایی که در لحظاتِ حادِ زندگی به‌اش پناه می‌برم، بازی کردن است. در اوقاتی که فشار از شش جهت (جلو و عقب و چپ و راست و پایین و بالا قاعدتاً) به شکلِ مسلح و بی‌محابا شروع به پیش‌روی می‌کند، من را احتمالاً می‌توانید سرگرمِ یک بازیِ ورزشی یا کامپیوتری ببینید. از مواردی ست که می‌توانم ادعا کنم مراحلِ ترقی را از اولِ اول، از زمین خاکی، از کوچه و آتاری و اُمگا و کومودور و میکرو و سِگا (و چهارگا - به قولِ باحال‌ها: سلام حمیدقلی) و پلی‌استیشن آغازیده ام و سالن و ایکس باکس و این اواخر، انواعِ اپلیکیشن‌هایِ ساده و پیچیده‌یِ اندرویدی را به محکِ تجربه آزموده ام. از نشانه‌هایِ بیرونیِ حضورِ طلایه‌دارانِ فشارِ بیرونی این است که من دارم شروع می‌کنم دست‌چین کردنِ چند تا بازیِ مردافکن که روز و شب‌ام را ببلعند و آخ هم نگویند. و در لحظه‌ای که گرمِ بازی شده ام، در روزها و شب‌هایی که دارم قفلی مراحلِ ارتقا را طی می‌کنم، آن بیرون نبردی با هدفِ فشار آوردن به من و بیرون کردن‌ام جریان دارد که من ترجیح داده ام توش اعلامِ بی‌طرفی کنم و به بازی پناه ببرم. از مغروقان ام. به لحاظِ ساختارِ روانی به جمله‌ای از یکی از دوستان‌ام گرایش دارم که می‌گفت ویرانی یک جور آبادانی ست. مخمور و کیفور از بازی در لحظه‌ای که جهان کارش تمام شده و زیرِ آوار رها شده ام، چشم باز می‌کنم و می‌بینم که آن بیرون اوضاع چندان هم بد نیست. باوری دارم بر این مبنا که اوضاع هیچ وقت آن قدرها هم بد نیست، که خوشبختانه یا بدبختانه تا کنون فرونریخته، جز یکی دو مورد که من ترجیح می‌دهم از آن‌ها فروریختنِ این باور را نتیجه نگیرم.

چند سالی هست که به پیروی از انبیا و اولیا معلم ام. یکی از پدیده‌هایِ جالبِ امسال در کلاس‌هایِ درس، فراگیر شدنِ گوشی‌هایِ هوشمند بینِ بچه‌ها ست. البته مدتی هست که دیگر همه دارند. اما امسال ماجرا یک کم فرق دارد. هر سال اگر وقتِ اضافه می‌آوردیم و کاری نبود، می‌رفتیم توپ می‌گرفتم و تو حیاطِ بزرگِ مدرسه مشغولِ فوتبال و والیبال می‌شدیم. در عینِ حال، گل یا پوچِ قوی‌ای دارم و آموخته ام که مواقعِ بی‌کاری و فقدانِ انگیزه در بچه‌ها را به راحتی می‌شود تا ساعت‌ها با گل یا پوچ و متلک‌ها و گفت و گوها و شوخی‌هایِ بین‌اش پُر کرد. اصولاً از اعتقاداتِ حقه‌یِ ما یکی‌اش هم بایست این باشد که در امورِ ارتباطی می‌بایست بازی جنبه‌یِ غالب را پیدا کند تا ارتباط به معنایِ واقعی شاخ و برگ بگیرد. آقا بگذریم. می‌خواستم به این اشاره کنم که امسال فرق دارد. بچه‌‎ها تقریباً همه اسمارت فون دارند و تقریباً همه از سرانِ کلش آو کلنز اند. جدالی بینِ ناظم‌ها و دانش‌آموزها در جریان است برایِ گیر انداختن و خفت کردنِ بچه‌ها هنگامِ شارژِ گوشی با پریزهایِ کلاس، یا نشان دادنِ رکوردها و عکس‌ها و کلیپ‌ها به هم، یا بازی کردن و کارهایِ متعارفی که می‌شود با گوشی انجام داد. سرِ کلاس، یکی از پیشنهادهایِ رایجی که از بچه‌ها مواقعِ استراحت و توقف می‌شود شنید این است که بروند در محیطِ بازیِ کلش و یکی دو تا اَتَک بزنند و برگردند. طیب (+) یه بار نوشته بود: «اسمارت فون افیونِ توده‌ها ست». این را به راحتی می‌شود در کلاس‌هایِ درسِ امسال دید. بچه‌ها خمیده و آزرده از مدرسه به گوشی‌ها پناه می‌برند و بیش از گذشته، آن تو دنبالِ کسبِ موفقیت، اعتبار، و بزرگی اند.

بچه‌هایِ مدرسه غالباً از قشرِ ضعیف یا حداکثر لبه‌هایِ پایینِ طبقه‌یِ متوسط اند. اما همه، تقریباً همه، صاحبِ اسمارت فون اند. با گوشی موسیقی گوش می‌دهند، بازی می‌کنند، عکس می‌گیرند، با وایبر و فیسبوک و اینستاگرام روابطِ اجتماعیِ متنوع دارند، مخ‌زنی می‌کنند، هم را سرِ کار می‌گذارند و در برخی موارد رسوایی به بار می‌آورند. بعضی از این بچه‌ها کارگر اند. زندگیِ یکی‌شان عینِ این فیلم‌ها ست که آدم‌ها در آن عاقبت با تلاش کونِ جهان را پاره می‌کنند. مدرسه که تعطیل می‌شود می‌رود خانه ناهار می‌خورد و بعد از آن، تا شب در یک اغذیه‌فروشی به عنوانِ پیک موتوری کار می‌کند. با موتور می‌آید مدرسه. گواهی‌نامه ندارد و حواس‌اش هست گیرِ پلیس نیافتد. شب که می‌رود خانه، دوش می‌گیرد و شام می‌خورد و با گوشی‌اش می‌رود تو رختخواب. در کلاسِ من از به‌ترین‌ها ست. در کلش لِول‌اش حدودهایِ 120 است. از این موارد کم اند. اغلب به قولِ خودشان لش و لوش اند و ننه بابا برایِ این که خانه نباشند می‌فرستندشان مدرسه. یک درصدی هم نمونه‌ای روتین از زندگیِ دانش‌آموزی، همراه با مادرانی نگران و سراغ‌گیر اند.

مدتی هست که به راهنماییِ بچه‌ها کلش را نصب کرده ام. اول‌اش داشتم به عنوانِ جریمه‌ای عمومی این یادداشت را می‌نوشتم که از شرِ این بازی خلاص بشوم که قاطی‌اش این توضیحات هم جاری شد. تا حالا هم راست‌اش حدودِ بیست سی بار بازی را پاک کرده ام و دوباره نصب کرده ام. کنجکاو ام ببینم در مدتی که نیستم آن تو چه خبر بوده. الان سه روز است که پاک ام. اگر باهاش آشنا باشید می‌شود برای‌تان راحت‌تر توضیح داد که چطور با فضاش گیرتان می‌اندازد. قاعده‌هایِ بازی ساده است و نمونه‌هایِ مشابه‌اش هم زیاد. شما صاحبِ یک دهکده می‌شوید و شروع می‌کنید ساختن‌اش. این وسط می‌توانید سربازگیری کنید و به بقیه‌یِ دهکده‌ها حمله کنید. کلِ این خطِ سیرِ کلی در بسترِ زمان اتفاق می‌افتد. زمان در این بازی خیلی مهم است. بازی مجانی ست، و تنها چیزی که می‌توانید بخرید «زمان» است. در واقع، شما می‌توانید پول خرج کنید و جِم (به الماس یا گوهر هم معروف اه) بخرید و با این کار زمانِ ساخته و پرداخته شدنِ چیزها را جلو بیاندازید و قوی و قوی‌تر شوید و بروید دهانِ بقیه را سرویس کنید. در ایران هم این جِم‌ها خرید و فروش می‌شود. اصولاً خیلی جاها این سرگرمی قابل مشاهده است؛ بینِ بوتیک‌دارها، جوان‌هایِ پاتوق‌هایِ محله‌ای، کسبه و اهالیِ وقت‌کشی، دانش‌آموزان و دانشجویان و کارمندان و کلیه‌یِ اهالیِ کارهایِ نشستنی. جمعیتِ قابلِ توجهی را می‌توانید ببینید که دارند با صرفِ وقت یا پول، دهکده‌ای را می‌سازند و آباد می‌کنند که به آن‌ها حسِ قدرت و اعتبار می‌دهد و علاوه بر آن، گذرِ زمان را برای‌شان راحت‌تر می‌کند. از 2012 در معرضِ جهانیان قرار گرفته و حالا یکی از محبوب‌ترین بازی‌هایِ آنلاین است. گرداننده‌یِ بازی یک شرکتِ فنلاندی ست که درآمدش در 2013، 892 میلیون دلار بوده (+).

مناسکی در بچه‌ها هست که این را هم بگویم و بروم. معمولاً به نوبت، یا با شرط‌بندی یکی مجبور می‌شود شارژِ اینترنت برایِ سیم‌کارت‌اش بخرد و به اصطلاح هات‌اسپات کند تا همه از آن استفاده کنند. می‌توانید صحنه‌ای را تصور کنید که هفت هشت تا بچه دبیرستانی دورِ یک میز حلقه زده اند و دارند در موردِ وار (جنگ‌های گروهیِ بینِ کلن‌ها) با هم تبادلِ نظر می‌کنند و خیلی جدی، عینِ این تصمیم‌گیران و فرماندهانِ جنگی، استراتژی و تاکتیک پیاده می‌‎کنند و پول و اکسیر و کاپ به جیب می‌زنند. که چی بشود؟ که کاری کرده باشند که پیشرفتِ در آن برای‌شان ملموس است. که همه چی انگار دستِ خودشان است. که انگار دارند اوقاتی از اوقاتِ جهان را به دستِ خود سپری می‌کنند.

۱۳۹۳/۱۰/۴ ه‍.ش.

شمایل‌بازی

دو سال گذشته، شاید هم سه سال، تا این که به جایی رسیدم که شدم کلکسیونرِ لینک‌ها. ردِ آدم‌هایی که به هر دلیلی متوجه‌شان بوده ام را در صفحاتی از اینترنت که از آن‌ها رد و نشانی وجود داشت دنبال می‌کردم. می‌نشستم پایِ کامپیوتر و رویِ لینک‌هایی که به تدریج و گاه با کارآگاه‌بازیِ بسیار جمع کرده بودم کلیک می‌کردم و به صفحه‌یِ موردِ نظر می‌رفتم. برای چند ثانیه به صفحه، به عکس‌ها، به نوشته‌ها، به چیزی که شاید آن تو ظرفِ مدتِ نبودنِ من تغییر کرده، خیره می‌شدم و بعد از مدتی مصرف، انگار که ارضا شده باشم، به صفحه‌یِ دیگر می‌رفتم. اوایل صفحه‌یِ معشوق‌هایِ سابق و فک و فامیل‌شان، آدم‌هایِ جالبی که جز از طریقِ اینترنت نمی‌شناختم، مقاله‌نویسانِ کم‌خرد و دخترباز، منحرف‌هایِ اهلِ گفت‌و‌گو، چند صفحه و سایتِ مستهجن، و مقداری هم اخبارِ داخل و خارج را دنبال می‌کردم. اخبار را دنبال می‌کردم تا فکر کنم این مهم‌ترین استفاده‌ای ست که از اینترنت می‌کنم. که واقع‌گرا و معقول و مقید به استفاده‌یِ صحیح از این شبکه ام. ولی تهِ همه‌یِ کنکاش‌ها و مرور کردنِ صفحاتِ پراکنده، مدام خاطرات را مرور می‌کردم. یادِ فلان بوسه، یا فلان نوشته، یا فلان اشاره، یا فلان حس و حالِ خوب می‌افتادم و کیفور از حس سراغِ صفحه‌یِ بعد می‌رفتم. گاه چندین بار این فرایند را تکرار می‌کردم. تأکیدم بر خاطره به حدی بود که کوچک‌ترین تغییری در صفحات به شدت هیجان‌زده‌ام می‌کرد. جوری که شاید روز و عادت‌ام را عوض می‌کرد. یک بار با تغییرِ متنِ معرفی‌نامه‌یِ صفحه‌یِ فیسبوکِ یکی از دلبرانِ سابق‌ام چنان به تعمق و اندیشه و فکر و جست‌وجو و دنبال کردنِ رد و آثار پرداختم که شب، خسته و کوفته و مأیوس و بی هیچ حرف و خاطره به بستر رفتم. با هذیان خوابیدم. ملول بودم.

کم کم هر آدمی که تخیل‌اش اندکی به خاطرم راه پیدا می‌کرد را در اینترنت دنبال کردم. لیستِ لینک‌ها زیاد و زیادتر شد و من ماهرانه‌تر و ظریف‌تر نشانه‌ها را می‌خواندم. باید مثلِ من به وسواسِ دنبال کردنِ چیزها دچار شده باشید که بفهمید جزئیات با روح و روان‌تان چه می‌کند. آن قدر سریع و قاطع به تفاوت‌ها، به نقاطِ ضعف، به سوراخ‌هایِ روحی، و به رذایل یا فضایلِ اخلاقی پی می‌بردم که خیال‌ام در دم راضی می‌شد. یک بار سوارِ هواپیمایِ آبادان بودم که از اول تا آخرِ سفر مبهوتِ یک مهماندار شدم. خانمِ مهماندار در چند موضع با نگاه‌ام همراهی کرد و یکی دو بار چنان توجهی به من نشان داد که تصمیم گرفتم موقعِ پیاده شدن از هواپیما خودم را معرفی کنم و کارتِ ویزیت‌ام را تقدیم‌اش کنم که شماره و اسم‌ام با رنگ و لعابی اداری و مصمم روی‌اش چاپ شده بود. اما نکردم. در عوض، از رویِ پلاکِ سوزن‌شده به کُتِ مهمانداری‌اش اسم و فامیل‌اش را خواندم و با مراقبتِ بسیار ردش را در چند شبکه‌یِ اجتماعی پیدا کردم. این است گزارشِ من:
عاشق‌پیشه است. خواهر و دو برادرش مهاجرت کرده اند. اسمی از پدرش هیچ جا ندیدم. اما هر چهار فرزند مادرشان را می‌ستایند. یکی از کارهای لارا فابین را بالای تایم‌لاین‌اش پین کرده و قصد دارد در غمِ فقرایِ آفریقا شریک باشد و با ورزش‌های هوازی بدن‌اش را خوش‌حالت نگه دارد. مجرد است و بیرون از مقرراتِ پوششِ کارمندی، خیلی به سر و وضع‌اش می‌رسد. تصویرِ آواتارش را به ما رهگذران، با ماتیکِ سُرخ (بدجور سرخ)، مویِ بلوند، خطِ چشمِ به بناگوش رسیده، بلوزِ آستین‌حلقه‌ای و نگاهی نافذ (با چشمانی تنگ‌کرده) نشان داده. اشاراتِ کامنت‌گذاران زیرِ عکس، این افسون‌زدایان و لودهندگانِ همه‌یِ لحظاتِ خیره ماندن به چیزها، برای‌مان می‌گوید که عکاس مردِ بادی‌بیلدینگ‌کاری ست که شاسّی‌بلند دارد و لوکیشن، ویلایِ بابایِ رضوانه، دوست‌دخترِ دوستِ مردِ بادی‌بیلدینگی (رقیبِ عشقیِ من) است و همان روز، آن عینکِ آفتابیِ حمایل شده در بالایِ آشفتگیِ موهایِ بلند و دلربایِ دخترِ مهماندار را برای‌اش خریده است.

سعی‌ام این بود که توصیف‌ام از دختر و حال و هوایِ صفحه‌یِ اینستاگرام و فیسبوک و توییتر و پلاس‌اش شمایلی از او را برای‌تان تصویر کند. شمایلی که به چهره‌یِ او اشاره ندارد بلکه مرام و مسلک و خویشاوندی‌اش با جهان و چیزها را برای‌تان خواندنی می‌کند و من در مسیرِ گشت و گذارم به آن برخوردم و افسون‌زده و گیج، دخترِ مهربانِ مهماندار را با حال و هوایِ رمانی تخیلی و بسیار گیرا و اروتیک، تا برخی از خصوصی‌ترین حالات و ظرائف‌اش خواندم. اما بد نیست به عقب‌تر برگردم. تابستانِ 84 با علی و مهدی و جواد، تویِ یکی از برج‌هایِ بلندِ الاهیه کار می‌کردیم. همین طور بی‌دلیل، مایل‌ام این تصور را داشته باشید که هرچه درباره‌یِ زمین‌خواری، فساد، رشوه به مأمورانِ شهرداری، و کثافت‌کاری و کم گذاشتن از کار که شنیده اید، همه‌اش درباره‌یِ این برج صادق است. بعدها چند باری از جلوش رد شده ام. چسبیده به موزه‌یِ موسیقی ست. هنوز نریخته. شاید هم نریزد. شاید هم برج را باید اصلاً این طور ساخت. فقط این را داشته باشید که در خیلی از کلیاتِ اساسی، اول برج را ساخته بودند و بعد داشتند برایِ گرفتنِ تأییدیه‌هایِ شهرداری برای‌اش نقشه تهیه می‌کردند. این‌ها به کنار. وقتی برایِ کار در طبقات حرکت می‌کردیم، زمانی که به بالاترین طبقاتِ برج می‌رسیدیم، کلِ تهران، بی‌اغراق، کلِ تهران زیرِ پای‌مان بود. از آخرین طبقه‌یِ برج می‌شد داخلِ خانه‌یِ سفیرِ هند، داخلِ حیاطِ خانه‌هایِ استخرداری که بعضی شب‌ها در بعضی‌هاشان آزادی‌هایِ یواشکی برگزار می‌شد، اغلبِ خیابان‌هایِ بلندِ منتهی به تجریش و دربند و خیلی جاهایِ دیگر را همراه با درخت‌های سبز و بلندِ کنارشان، به تفکیک و با جزئیات موردِ مشاهده قرار داد. هوا که تاریک می‌شد، یکی از تفریحاتِ کارگرانِ افغانِ برج این بود که چای و تریاک به دست در یکی از گوشه‌هایِ دنج و خلوتِ این برجِ بلند ولو می‌شدند و در زاویه‌ای تاریک و از بالا، شهر و همسایه‌ها را دید می‌زدند. کارگرهایِ افغان برایِ همسایه‌ها اسم گذاشته بودند. به لحاظِ مذهبی آدم‌هایِ خیلی معتقدی بودند، معتقدتر از آن روزهایِ من، اما از شرحِ جزئیاتِ باسنِ گلالی (نامِ مستعارِ دخترِ فربه و مرفهِ همسایه) هنگامِ شیرجه زدن در استخرِ خودداری نمی‌کردند. درباره‌یِ شخصیت‌هایی که می‌دیدند با جزئیات حرف می‌زدند و به زن یا شاید دختر یا شاید مستخدمِ سفیرِ هند نظر داشتند و چنان گرم و مغرور و لذیذ از او صحبت می‌کردند که شک می‌کردم که نکند یک راه با همه‌ی‌شان رفته است. دندان‌هایِ زردشان را به هم نشان می‌دادند و با آن چشم‌هایِ فرزانه‌یِ اهالیِ افغانستان، که انگار از آن حکمت و دانایی ساطع می‌شود، رویِ تپه‌ای بالاآمده از فساد و تباهی، شمایلِ کلِ تهران و آدم‌های‌اش را به ریشخند می‌گرفتند و باقیِ چیزها که خیلی اهمیتی ندارد.