۱۴۰۱/۲/۲۸
جشنِ بیکران
۱۴۰۱/۱/۴
پنهانی
۱۴۰۰/۱۲/۲۵
بُغضی که قرار نیست که بره
صداهایی که در رادیو مرز میشنوم همیشه برای من تخیلبرانگیز و گیرا بوده اند. گاهی عمیقاً تعجب کرده ام که چطور آدمها ــ خصوصاً آدمهایی که در اقلیت بوده اند و مرزی در زندگی، ناخواسته آنها را از دیگران جدا کرده ــ این طور متنوع، پخته، و خیالانگیز میتوانند خودشان و جهان را توصیف کنند؟ به چه نحوی میتوان این گونه صاف و شفاف و مسلح به کلمات تجربهی خود را تصویر کرد؟ من همیشه فکر میکنم هر نوع سخن گفتنِ گیرا و پختهای، علاوه بر اراده به دیدن و گفتن، محصولِ معاشرت و همنشینی با آن چیزی ست که به آن میپردازی. آدمهایی که در رادیو مرز حرف میزنند، تجربهیِ ملموس و مداومی از چیزی دارند که با تو به اشتراک میگذارند. من زیاد گریه نمیکنم. اصولاً فکر میکنم ــ جز در مواردی معدود که مثلِ زخم و بغض در من مانده ــ خیلی آدمِ منقلبشوندهای نیستم. اما با صداهایی که در شمارهی چهلامِ رادیو مرز شنیدم، گریهام گرفت. گریهای که وقتی خوب به آن فکر میکنم، روشنی و نور داشت و روانام را تسکین داد. شنیدنِ این صداها به گمانام همهی ما را روشنتر میکند و این رمز و رازی ست که مرضیه، راویِ کمحرف و هدایتگرِ گفتوگو، هرچه جلوتر آمده، در آن به بلوغ و پختگیِ بیشتری رسیده و جز با تحسینِ زیاد نمیتوانم از کنارش عبور کنم.
قسمتِ چهلام رادیو مرز بخشی کوتاه از روایتِ بازماندگانِ کسانی ست که عقیدهای داشته اند و با ایستادگی بر سرِ آن عقیده از دنیا رفته اند. گفتارهایشان نور دارد و شنیدناش روشنتان میکند.
۱۴۰۰/۱۲/۲۱
چین و تا
۱۴۰۰/۷/۲۹
ریاضتکش به بادامی بسازد
۱۴۰۰/۷/۱۴
رویِ گُل
۱۴۰۰/۷/۱۳
فسیلها
۱۴۰۰/۷/۱۲
بر باد رفتنِ قدرتِ استعاره
یه جایی خوندم نوشته بود از رپ و این فرمیها زود خسته میشه. چون خیلی صریح و درشت اند و جایی واسه حس و حالهایِ شاعرانه باقی نمیذارند. البته که سلائق و گوش و تربیت مؤثر اه، ولی به نظرم وقتی جایی هست که گفتار و آفرینشِ زبانی فُرمِ خاص و بیپردهیِ خودش رو با زحمت و حتا با بیآبرو شدن پیدا کرده، دیگه مجاز و استعارههایِ گلدرشت و مثلاً صحبت از محتسب و مست و اشاراتِ آرکائیک و در پرده به وضعیتِ روزگارمون خیلی چندشآور و نچسب اه (نمونهاش؟ یه آهنگی از عصار: فتوایِ تاک. یا خیامبازیهایِ همای که ضعیفضعفا اعتراضی میفهمناش. یا چرا دور بریم؟ اون شعرِ پستمدرنی که مثلاً از مهدی موسوی و شبیههاش میآد و ذوقِ حسیِ شاهین نجفی با رعشههایِ رومانتیک و شهوانی روش نشسته، که یا حالا گلایول اه واسه سنگ قبر یا 18 تیرِ بیسرانجامی تو سیگارِ بهمناش اه).اینها به گوشِ من خیلی دِمُده ست و اون شرمساریِ نیابتی که میگن رو در من بیدار میکنه. به گذشتهای تعلق داره که دیگه امروز حتا اونهایی که خوشخط مینویسناش یا با تحریرهایِ استادانه هم میخونناش نمیتونن نجاتاش بدن. من حتا دیگه از اون عظمتِ مدهوشکنندهای که شجریان روش سوار اه و میتونستم ساعتها توش غرق بشم هم کمتر میتونم لذت ببرم. انگار فُرمی از بیان اه که زوری در ترسیمِ واقعیت براش نمونده و بالا و پایین کردنهای اونهاش که دارن زورش رو میزنن حسِ ترحم و در عینِ حال پرت دونستنِ گوینده رو تو منِ مخاطب بیدار میکنه (صدی نود هم پرت اند واقعا، حتا خودِ استاد). واسه مشابههایِ سینماییاش ارجاعتون میدم به همون حسی که فیلمهایِ کیمیایی (یا مشابهِ هالیوودیاش، اسکورسیزیِ اولیه) حملشون میکنه. دیگه وقتی میشه از یه قلهای مثلِ برزخِ تتلو بالا رفت و از نوسانِ ضرباهنگ و صراحت و درشتیاش لذت برد، چه مسیری برایِ پناه بردن به استعاره باقی میمونه؟