۱۳۸۴/۲/۱۰

تو

پیشترها، آسمان بود، زمین بود، جنگ، عشق، حسد، نفرت بود
و تو بودی

اکنون، آسمان هست، زمین هست، جنگ و عشق و حسد و نفرت و داغهای تازه‌مان نیز
کجای این مرثیه‌ی خونبار دست به چانه زده‌ای؟
چه را تماشا می‌کنی؟
تو مرده‌ای.

۱۳۸۳/۱۲/۱۷

مدارای سرکوبگر-Repressive Tolerance

از مهمترین دغدغه های یک نظام دولت سالار یکسان سازی توده ها به منظور ایجاد کنترل بیشتر است. اما چه نظامی است که به مفهوم یکسان سازی اهمیت نداده باشد، لابد نظام اقتصاد آزاد و سرمایه داریِ لیبرال، که اصل در آن کوچکتر شدن دولت و حتی از میان رفتن آن است.

یکسان سازی دغدغۀ مهمی است نزد همۀ مصلحان تاریخ. همۀ آنها که سعی در بهره کشیِ بهینه از نظام اجتماعی داشته اند به نوعی انسان آرمانی می رسند که کمتر یافت می شود اما به واسطۀ وجود ذهنی اش، تمایلات سایرین را تحت الشعاع قرار می دهد و سرکوب می کند.

اگر دولت مدرن تجلیِ یک تن قلمداد شود و روح تبلور یافتۀ دموکراسی در موجود واحدی به نام دولت حلول کند، آنگاه درمی یابیم که یک تن (دولت) برای مخاطب قرار دادن، نیاز به یک تنِ دیگر (ملت) دارد. یک تن، با همۀ علایقِ مساوی و برابر، با همۀ انتظاراتِ مدرن و اصلاح شده، با همۀ خصوصیات کاملاً رشد یافته.

نفسِ وجود هویت تبلور یافته هم اگر محل تشکیک باشد، سامانِ یکسانِ دولت-ملت در برخورد با واقعیت بیرونی نمی تواند شبهه انگیز تلقی شود. دستاورد دموکراسی لیبرال رهاییِ دنیای درون و یکسانی دنیای بیرون است. دولت زمامدار بیرونیات است و مسئول درونیات نمی باشد. در درون هر چه می خواهی متفاوت باش اما شئون فراگیر وجودت باید تحت کنترل نظام سیاسی به انجام برسد. در اینجا یک آزادیِ شگرف گل می کند، آن هم آزادی بیان است به عنوان حقی درونی.

گفتار آزاد حق هر انسان است. هر کسی می تواند هر جور خواست فکر کند و هر جور خواست به بیان تفکراتش بپردازد، اما اگر واقعاً چنین باشد هیچ مقاومتِ بیرونی ای لازم نیست. در واقع سؤال اساسی ای که مطرح می شود این است، یک دولتِ قائل به آزادی بیان چگونه از تبعات عملی و گاهاً براندازانۀ این گونه آزادی ها در امان می ماند؟

مارکوزه در مقاله ای در 1965 پاسخ این سؤال را با یک عبارتِ فی نفسه گویا داده است: "مدارای سرکوبگر". به قول سقراط، هیچ حاکمی نیست که از حمایت های یک سوفیست برخوردار نباشد. قدرتمند برای توجیه آنچه می کند یا کلام یک فیلسوف و جامعه شناس را به دنبال دارد یا تأییداتِ یک روحانی را. اینگونه است که فضایی حاکم می شود که به ظاهر، و تنها به ظاهر، فضای گفتمانی آزاد است و اما در حقیقت، عرصۀ جدال میان منفعت مندان و تهی کاسِگان.

در ایران نیز منفعت طلبیِ ساخت قدرت، سایر طبقات را به این باور فرو برده است که هر خطبه و منبر و حکایتی، ابزار مدارای سرکوبگرانه است، البته نه به آن شیوایی این واژه در دموکراسیِ لیبرال، بلکه با اقتضائاتِ جهان سومی اش. و در نهایت فضای جامعۀ ایران حتی در اندرونی ترین لایه هایش به فضایی سیاسی تبدیل شده است که به عنوان معضلی فرهنگی، ایرانیان را ملتی صرفاً منتقد و خالی از درک حقیقی و منصفانه و مسئولانه بار آورده است.

سیاست زدگی قطعاً از مهمترین معضلات فرهنگیِ ایران است. سیاست زدگی چونان اندوهِ فردی مصیبت زده که تمام خستگی اش را در الفاظ کج و معوج به هر ویرانه ای می آویزد و خویش را در باور اینکه آنچه یافته است چونان حقیقتی نمادین تسکینش می دهد خوش می دارد. همین است که ایرانیان صرفاً در فضای اندوهناک میهنشان غمخوارِ یکدیگرند و در سایر عرصه ها چونان رقیبانی دیرین رو در روی هم قرار می گیرند و هم شحنه و نگهبان هم می گردند و هم خبرچین و خبرسازِ هم.

۱۳۸۳/۱۱/۲۲

روز قیامت است و همه در پیشگاهِ عدل الهی منتظر نتیجۀ اعمال خویشند. دادگاه عدل برپا می شود. خدا و صف مستشاران و کارگزارانش همه را به قیام فرا می خوانند. او می آید و بر جایگاه قدسیش تکیه می زند. همه جا نور است. هیچ چیز مفهوم خاصی ندارد. مشخصۀ فضای پیرامون ابهام و روشنی است.

انسان ها یکی یکی می رسند. چهره هاشان خندان است. به هم اشاره می کنند و گاهی به چند نفری از میان جمع دست تکان می دهند.

خدا به سخن می آید، روی سخنش با پیامبران و شهدای عدل است: "شما خاصان من و برگزیدگان من روی زمین، توده های اسیر و ضعیف را رهانیدید. بر ضد دروغ پیشگان و اربابان نیرنگ قیام کردید. خویش را به دست توانمند ایمان سپردید و مرا یگانه پادشاه حقیقی یافتید. بر آنانکه کودکان را در پی ایمان بلاهت گونه شان به درگاه من قربان می کردند آسان گرفتید و شیوۀ زیستن مسالمت آمیز با دیگران را به انسان گریزانِ متوحش و پرخاشگر آموختید. شما مصلحانه به نبرد حقیقت و باطل نظر انداختید و برای چند روز زندگی دنیا خواهانِ صلح و برابری و آزادگی بودید. شما مستحق ستایشید. نورِ جاویدانِ ما قرین روح بی قرار شما خواهد بود. تنعمِ هم آغوشی با حقیقتِ آنچه می جستید را ارزانی تان می گردانیم و سکر خنده های شیرین و مدهوشی و قرار را در رگهای برافروخته تان جاری می سازیم. سوزشی متعالی وجودتان را بدرقه خواهد کرد. شما دیگر از مایید و به سمت ما شدن عروج داده خواهید شد. قرار ابدی بر شما باد."

صف پیامبران در حال عبور است، من در آن میان همه را خرم می بینم، راضی و خشنود. کالبدشان درغلتیده در نور و سرور، خاطر انسان را تسلی میدهند.

پاها به جلو می رود. تن ها از هم عبور می کنند. بصائر افقهای ناپیدا را کشف می کنند همۀ اینها کمتر از چشم به هم زدنی می انجامد و خدا به سخن می آید، روی سخنش با دانشمندان است: "همه تان کمابیش مطابقِ عقلِ محبوبِ من پیش آمدید. آمدنتان را خیر مقدم می گویم. برخی تان در قله ایستاده اید و نفسهای عمیق و شمرده تان صلابت گامهاتان را مؤیِد است. برخی تان در میان راهید، خستگی نفسها و گامهای لرزانتان شما را گواه موافقی است. لرزش از اختیاراتی است که به شما عطا شد و قدر آن دانستید. و اما برخی دیگرتان هر چه خواستید که گامی بردارید، ساختار مشکوکِ دنیا و ذهنتان معاضدتی با شما نکرد. شما هنوز در ابتدای راهید. به همه تان خوشامد می گویم. به سمت آنچه خیز برداشته اید و طبعتان چنین گواه است پیش آمده اید. ما را همین بس. هر آنچه نور گرفته اید افقهای تاریکتان را روشنایی می بخشد. با هم آنچه از فتوحاتتان باقی است را خواهیم پیمود. کران تا کرانش را در وسعتی ابدی لمس خواهیم کرد. نورِ رهیدن از آلام جبری و شکننده ای که از آن گریزان بودید شما را در بر خواهد گرفت و حقیقتمان یاری مان خواهد کرد."

ناگاه صدایی می شنویم. کسی بلند، طوری که همه بشنوند و آگاه شوند حرف می زند. او را می شناسم. آری او کارل مارکس است. مارکس که خیلی جوان است پیش تر می رود - اینجا همه جوانند – می گوید: "ای خداوند، من تو را در باطنی ترین چاله های وجودم یافته بودم و در آشکارترین شان سرکوبت کرده ام. کنون که از ما شدن می گویی رنج تنهایی و کتمانم را به یاد می آورم. اما بدان که بر تو قیام خواهم کرد و اندیشناکِ شرمِ خویش نخواهم بود."

همه جا ساکت است و باد ملایمی می وزد. نور سرخی همه جا را فرا می گیرد و خدا به سخن می آید: "ما بر خویش شوریده ایم آنگاه که مخلوقی شورنده بر خویش را برگزیده ایم. نور ما همۀ قیامها را مشایعت خواهد کرد. هر بانگِ اعتراضی نغمۀ رهایی را در آغوش خواهد فشرد. شکوه رمیدن از کالبدها ننگ و دلهره را در خواهد نوردید. همۀ انقلابیها برشورید. همۀ مطیعان قیام کنید. نور ما در قیام شما نهفته است. ما عاصیِ هراسِ از برانداختنیم. در هز مقامی که هستید، نوری از جنس همان مقام، بر تعالیِ خیال و وهمتان سیطره خواهد افکند. همه رهروِ نورِ خویشیم."

وای چه شوق وصف ناپذیری. بانگ دیگری بلند می شود. حکیمی از میان انسانها قدم پیش می نهد. او را می شناسم. او جلال الدین محمد بلخی است. با سر بلند و چشمان امیدوار می گوید: "ای سرور جاودان، لفظم از تصویرت شرمسار و دستم از دامانت کوتاه، به کدام نام جلوه کردی که ندیدمت!؟ و به کدام حُسن فرود آمدی که نیافتمت!؟ من در بانگ آبها تو را دیده ام و در نویدِ بهار جامه از قبای تو نو کرده ام. سرخی رنگ و سیاهی موی ام را به زردی و سپیدی سپردم و آهِ جانسوز به هواداری ات برآوردم. کنون جان رانثارت می کنم عقل را پیشکش."

همه جا ساکت است باد ملایمی می وزد.نور سرخی همه جا را فرا می گیرد و خدا به سخن می آید: "هیچ جانی نثار نخواهد شد. همۀ جانها مقام خواهند یافت. عشق در جوهری از لذت، آمیخته با قوایی ابدی، همۀ مذاقها را خواهد نواخت. جانِ ما به جانتان مشتاق تر است. بسترِ هم آغوشی مهیاست. نوری از جنسِ همان مقام بدرقۀ راهتان خواهد گشت. همه رهروِ نورِ خویشیم."

۱۳۸۳/۱۱/۲۱

دنیای اندیشه دنیای فراخی است. هیچ کس جا را برای دیگری تنگ نمی کند.
آزادی مطلق آنجا معنی می یابد. دیگر هراسی نیست. آنچه می گویی مخاطبان خود را خواهد یافت.

تو در نظر من سراپا یاوه و دروغی و من در نظر تو نیز هم. اما تو را دوست دارم، چون مرا فربه تر می کنی و بر غنایم می افزایی.

من تماماً منطقم، سراسر برهان و استدلال ام، وجودم سرشار از درستی و حقیقت است، اما تو مرا نمی فهمی و اندیشه ام را سزاوار نمی یابی.

من چه کنم؟

ساخته ای لطیف تر از کلام ندارم که نثارت کنم. دستم بر آسمانها نمی رسد. اهل معجزه نیستم. اهل هیچ چیز نیستم. انسانی ام مانند تو که با تمام جانم آنچه درست می پندارم را سرِ تسلیم می نهم.

اما نفهمیدنِ تو دردِ من نیست. تو نیز مانند منی. شاید روزی جانهامان یکی شود و معناهامان پیوند یابد. تو در پسِ پیچیدگیهای من خود را یابی و من هم خود را در پس تو.

اما کنون چه کنیم؟ بکشیم و کشته شویم؟ حقیقتِ ما این است؟

با من مهربان باش. مهربانی ات را می ستایم. دروغ هایمان دیگر بوی گند نمی دهد. بیا زیستنمان را پیچیده در تفاله ای سوی آسمان نشانه گیریم، مگر آن بالا کسی را وحشتِ دردِ جانکاه مان بگیرد و بر مهربانی من و تو خنده کند.

۱۳۸۳/۱۱/۱۴

در تاریخ 29/7/83 روزنامة شرق تبليغي چاپ كرده بود براي يكي از كتابهاي نشر قطره.
كتاب، داستانهاي كوتاه تولستوي بود و ناشر با اين جمله اثر را به مخاطبين معرفي كرده بود، از قول ويتگنشتاين در نامه‌اي به راسل: "كتاب داستانهاي تولستوي را خواندم، واقعاً عالي بود. اگر نخوانده‌اي حتماً بخوان."
سبك اين گزاره و نحوة تبليغ بسيار جالب است. از طريق توصية يك انديشمند به انديشمند ديگر، محصول توليدي كس ديگري به فروش خواهد رفت. به اين ترتيب توصية يك انسان كه بنا به ساختار ذهني‌اش از محتواي يك اثر لذت برده مبناي ارزشي و پيش‌داوريِ زودهنگامِ -درقالبِ تبليغ حلول يافته‌اي- ميشود براي سايرين كه "شما هم اگر متفكريد و اهلِ ذوق و استعداد، بايد اين كتاب را بخوانيد –چون از خواندنش لذت خواهيد برد- و هم از خواندنش لذت ببريد."
اينگونه است كه همة انسانها در مقامي برابر تلقي شده‌اند كه با هر سطحي از شعور و احساس و با هر مباني عقلي مي‌توانند آنچنانكه ويتگنشتاين از كتاب لذت برده، كتاب را بخوانند.
توصية ويتگنشتاين يك توصية عادي تلقي نمي‌شود. مثلاً اينكه تو به دوستت بگويي اگر فلان كتاب را نخوانده‌اي حتماً بخوان چه ارزشي دارد؟ ويتگنشتاين در مقام فردي مجسم شده كه فهم زيباشناسانه‌اش در بالاترين استانداردها و نُرمهاي بشري تكامل يافته و معيار سنجش باقي انسانها گشته. از توصية او نمي‌توان به راحتي گذشت.
در ثاني اگر كتاب را خواندي و لذت نبردي و فهم نكردي، بايد درنگ كني و از خود بپرسي چرا؟ مثل يك بيماري با عدم لذت بردنت برخورد كني و سعي كني علاجش كني. تا جايي كه ديگر همة انسانها از يك اثر لذت ببرند و آن را بفهمند.
معتقدم هر كس متناسب با ساختار ذهني و روحي و هژموني ارزشهايش كه در اثر تجربه و هزار اما و اگر شكل يافته از يك واقعيت لذت مي‌برد يا از آن حذر مي‌كند. نبايد انتظار داشت و اساساً چنين انتظاري باطل است كه دو نفر در مقامِ مشابهي از فهم و لذت قرار گيرند. اما اين تبليغ چنين انتظاري از انسانها عرضه مي‌كند.

۱۳۸۳/۱۱/۷

به علی

در آسمان و زمين آشناتر از تو ندارم.
تو همة آن چيزي هستي كه مي‌ستايم.

كه تو، علي، ذهنيت باليدة من در فراسوي نخلستانها و ريگزارهاي داغ و خشكيده‌اي.

۱۳۸۳/۱۱/۴

بداهت

من شيفـته‌ی جلوه‌ی ناب بديهياتم
آنگاه كه جامه‌ی كلمه به تن مي‌گيرند.
بارها از پس همه‌ی پيچيدگي‌ها و غامض‌بافي‌ها، چشمك زيباي يك حقيقتِ بسيط نظرم را به خود جلب مي‌كند.
در اين هنگام است كه مي‌خواهم از پوست خود برهنه شوم و تكه‌تكه آن مفهوم را در فضاي بي‌جريان و منبسط شعورم هضم كنم، اسير كنم، بجَوم.

من شيفه‌ی جلوه‌ی ناب بديهياتم
همانها كه همه مي‌فهمند، اما اين لياقت تنها در ذهن يك انسان است كه عروج مي‌كند.
بداهت در انسان به معراج مي‌رود.
و ما چه هستيم جز ملغمه‌ی متناقض بديهيات؟

۱۳۸۳/۱۰/۲۹

آن چیزی هستی که گمان می کنی هستی.

۱۳۸۳/۱۰/۲۴

نقدی بر فيلم مسیر سبز (Green Mile)

مسیر سبز (آمریکا، 1999) فیلمی بود از فرانک دارابونت، که دو هفته‌ی متوالی از سینما یک پخش شد. صرفنظر از همه‌ی محاسن چنین کار ِ انسانی و بزرگی، چند سؤال و گیر ِ بزرگ و نچسب در بابِ فیلم ذهنم را به خودش مشغول کرده.

فیلم در ساختاری نامتعارف با سینمای آمریکا سخن‌پردازی می‌کند، و همین ما را به عنوان مخاطبانِ شرقی (به معنای متافیزیک‌باور) به وجد می‌آورد. در جایی که اصلا انتظار نداری، اعتقادی کاملا تاریخی و سنتی نسبت به معجزه و عنایات خدا به آدمی و قدرت‌‎های دربرگیرنده‌ی انسان وجود داشته باشد، ناگهان به گونه‌ای جریان‌گریز (چه در کل روندِ فیلم‌سازی آمریکایی و چه در جزئیاتِ الهام‌بخش فیلم)، اثری مطرح می‌شود که آشکارا تعریفی عقل‌نامحور (ناظر به عقل نظریِ مدرن) از انسان دارد. و همین ما را به خود مشغول کرده و دهان‌مان را به تمجید و تحسین گشوده، و چنین وانمود می‌کنیم که ناگهان اثری عظیم و بسیار بزرگ و انسانی پیش رو داریم، و این اثر را به نفع هویت شرقی و شهودی‌مسلک‌مان مصادره می‌کنیم، و احتمالا (با تفاسیر خود) قانونی کلی در بابِ انسان ارائه می دهیم که: «آری انسانیت بالاخره خود را نشان می‌دهد و اصولا انسانیت یعنی همین، همین که ما سالیان دراز، پیشتر گفته بودیم و ...» به گمانم یک بخش عمده‌ی حس زیبایی‌یابی ما در فیلم، تحت تأثیر چنین هویت القاشده‌ای از شرق است.

اما سؤال اصلی من نه به معصومیتِ ساده‌لوحانه‌ی جان کافی (John Coffey)، و نه حماقت بیش از اندازه‌ی زندانبانان در فهم معجزه، و نه روحیه‌ی پاک و بچگانه‌شان بعد از اعدام کُلّی انسان، بلکه به شخصیتِ خوش تراشیده‌ی فیلم، یعنی آقای پرسی (Percy Wetmore-همان زندان بان منفور) باز می‌گردد. گویا خداوند نیرویی عظیم و ماورایی را به یک غولِ عظیم‌الجثه داده. انسانی که همه‌ی ویژگی‌های صوری‌اش، دستگاهِ شناخت ابتر و نارسای انسان را به سمتِ متهم کردنش می‌کشاند. چهره‌ی سیاه، هیکل ِ نخراشیده و تکلم عاری از بلاغت و فنون زیبایی، همه‌ی چیزهایی است که بخواهی نخواهی اگر در تو جمع شوند، محکوم همیشه‌ی ذهن انسان‌هایی. حال در فیلم، چنین آدمی، با چنان نیروی حیات‌بخشی، غمخوار بشریت است و دردهای جسم او را درمان می‌کند، اما معلوم نیست برای چه و برای که. معجزه‌اش انسانهای پیرامونش را به هیچ چیز دلالت نمی‌کند. آنهایی که معجزه‌اش را می‌بینند همه خود، انسان‌های خوبی تصویر شده‌اند؛ انسان‌هایی معتقد به عیسی مسیح، معتقد به خیر، به خدا، به انسان. کسانی‌که در زندگی ِ عادی‌شان به معجره نیازی نداشته‌اند، مگر برای التیام زخم‌های بدن‌شان. جان کافی چه چیز غیر از یک توده‌ی داروهای ماورایی برای انسانهای خوب و سر به راه است؟ در دنیای واقعی چنین انسانی احتمالا می‌توانست انقلاب به را بیاندازد، تولیدِ معنا کند، و با نفرتِ واقعی توده‌های نفهم-نگاه-داشته-شده از میان برود. اما در فیلم چطور؟ معجزه‌اش چه معنایی به دنبال داشته؟

کسی که بیشترین نیاز به کمک و معجزه در او موج می‌زند (پرسی)، تا آخر همانطور نیازمند می‌ماند. مگر او را کسانی غیر از انسان‌ها پرورده‌اند؟ تمام رفتارهای آقای پرسی نشان می‌دهد که خاطرات خوشایندی از انسان‌ها و گذشته‌ی خود ندارد. او دائما تحقیر شده و با او مثل ِ یک شیء یا یک حیوان رفتار شده است. حتی اگر عقلانیتِ فهم ِ متقابل و یا احساس ِ ناحق بودن نیز در او وجود نداشته باشد، به هر حال او دست پرورده‌ی فرهنگ انسانی است. در فیلم، او را ناتوان در دفاع از خود نشان می‌دهند. انسانی ترسو که در مقابل شُکهای ناگهانی دنیای پیرامونش، حتی قادر به کف نفس و کثیف نکردن خود هم نیست. در مقابل ِ هر تهدیدی واکنش منفی از خود نشان می‌دهد، و حتی از کشتن انسان‌های ديگر، تردید و لذتی همراه با اضطراب دارد. او نمی‌داند کیست. تردید در چشمانش موج می‌زند. درکِ واقعی از انسان‌ها و خواسته‌هاشان ندارد. از سقوط انسان‌ها لذت می‌برد، و دهان به تمسخرشان می‌گشاید و عقده‌ها و مسخره‌شدن‌ها و تحقیرشدن‌های طولانی‌اش را باز پس می‌دهد. او حقیقتِ ناگفته‌ی جهان را منعکس می‌کند. او به سرگرمی‌های حقیر و زیستن ِ سگی ِ انسان‌ها دستِ رد می‌زند. انصاف دهید، چه کسی بیش از او نیازمند ترحمی کریمانه است؟ باشد، انسان نیازمندِ ترحم است، ولی خدایی اگر هست، جز او چه کسی را باید دریابد؟ اما مسیح فیلم ما، همو که سمبل رحم و فهمیدن است نیز، او را نمی‌فهمد و معجزه‌ای در حق ِ فهم پایمال شده و غرور در-هم-ریخته‌اش نمی‌کند. انتظار معجزه که نه، حتی از دیدن معجزاتش هم سهمی نمی‌برد.

در فیلم به یک موش (آقای جینگلز) هویت داده می‌شود و علی‌رغم ظاهر و باطن ناشناخته‌اش مورد تفقد انسان‌ها قرار می‌گیرد، تربیت می‌شود، حتی حس‌های انسانی به او منتقل می‌شود. گویی می‌فهمد و می‌تواند به طور عالی احساس کند. و یا شاید هم، این نقش ِ اوست که باید باشد، تا زیستن ِ حقیرانه‌ی انسان‌ها را یادآورد شود. هرچه حقارت است باید تا انتهای زیستن ِ بشری باقی بماند (آقای جینگلز و زندان‌بان می‌مانند). انسان‌ها نیز باید با عمری طولانی باقی بمانند و از دیدنِ این همه ملال، دل‌زده شوند. در مقابل ِ یک موش اما، با یک انسان چنین نمی‌شود. نه حتی از طرف انسان‌های عادی دیگر، بلکه از طرفِ یک مسیح ِ دیگرگونه، یک پیامبر صاحب معجزه. حتی جان کافی نیز پرسی را به سزای اعمالش تنبیه می‌کند و با اختلال مشاعر، روانه‌ی تیمارستان می‌سازد. تیمارستان، تیمارگاهِ حقیقت است.

جایی از فیلم جان کافی با شرمساری می‌گوید: «از آنچه هستم متأسفم.» اما به گمانم این سخن بیشتر برازنده‌ی دهانِ پرسی بود. او بود که به عنوان نماینده‌ی گونه‌ای که میان انسان‌ها شبیه کم ندارد، با سوء تفاهم و سوء نیت به دنیا آمد و با همین خاصیت از دنیا خواهد رفت. فیلم بیش از آنکه انسانیت را نشانه گیرد با رویکردی تکامل‌گرایانه، همه‌ی ضعیفان و متفاوتان را محکوم به نیستی و فنا می‌داند. و مسیح فیلم ما نیز تنها یک کاتالیزور در تسریع ِ فرایند پست‌زُدایی است.
ما نه به خاطر مرگ جان کافی، که بیشتر به خاطر پدید آمدنِ پرسی‌ها مستحق معجزه و هدایتیم. و فیلم (در ساحتِ گفته‌هایش) در سطحی‌ترین رگه‌های انسانیت، چنین فهمی را از انسان دریغ می‌کند.

۱۳۸۳/۱۰/۲۱

صورت و معنا(۳)

صورتمندان را فلاسفه مي نامم، همانانكه انسان را حيوان ناطق ناميده اند. آنانكه كلام را كه تجلي رقيق صورت است به نام انسان مصادره كرده اند. كلام اين گوهر شگرف در بطن خود ناظر به مفاهيمي است كه انسان آنرا از پس قواعد اعتباري ذهنش به بيرون مي كشد. صورت، محسوس آنچيزي است كه مي فهميم. نوعي حس است، نوعي سنجه. شبيه بساويدن بعد وسيعي است كه ذره ذره در ذهن تكامل مي يابد. فلاسفه كارشان لنگ چنين بعدي است. در پي بنا نهادن كليت بر شالوده اي از كلامند و ماهيتِ ذاتا متناقض كلام (چرا كه تقليل يافتة مفاهيم است) را در نظر نمي گيرند. نزد آنان وجه تمايز انسان، قواي ناطقة اوست، نه قواي شعور و احساسش و حال آنكه انسان اكثر عجايب را با اين آخري آفريده است.