1. تفاوتِ بنیادینی که ج.ا. را از تمامِ سازمانهایِ سیاسیِ مدرن متمایز میکند، ترکیبِ منحصربهفردی ست پیچیده در آرزویِ مرگ که آن را همچون سلاحی استراتژیک با خود حمل میکند. ج.ا. مجبور بوده که همان قدر زندگی را بخواهد که مرگ را، تا زنده بماند. در دست داشتنِ مرگ به حاملاش نوعی اعتماد به نفس، بیخیالی، سادهانگاری، تواضع، معصومیت، و گاهی، نوعی شلختگی در پذیرشِ تبعاتِ امور تزریق میکند و او را قادر میسازد تا در برابرِ تهدیدها متین و موقر باشد، لافِ گزاف بزند، ژستِ همهچیزدان به خودش بگیرد، در تقابلها پا پس نکشد، و توهمِ تسلط بر دنیا را همچون قبضهیِ شمشیر به شکلِ مداوم لمس کند.
2. شبحِ مرگی که ج.ا. آن را این سو و آن سو میکشد، مرگِ دیگری نیست. ج.ا. مرگخواهِ خود است. این که مرگخواه است دقیقاً به این معنی ست که حاضر است بمیرد، اما آن جور که نمیخواهد زندگی نکند. حاضر است در هر نبردی که شأن و جایگاهاش در نظر گرفته نمیشود، آن قدر بمیرد تا دیگری حذف شود، یا خودش تمام شود. بیگناه و بیتفاوت به چشمِ دیگران نگاه میکند و از آنها میخواهد وجودش را به رسمیت بشناسند. به همه میگوید که محدودیتها را میداند، از مشکلات آگاه است، خرابی و ویرانیِ وضعیت را حتا گاهی بسیار خوبتر از بقیه درک کرده. دستِ دوستیاش سادهدلانه به همه سو دراز است، آن قدر دراز که گاهی خام و ناآشنا و نابلد به نظر میرسد. میخواهد دوستاش داشته باشند، اما هستیاش به این آگاهی گره خورده که زندگیاش وامدارِ شبحِ مرگی ست که با خود حمل میکند. این همان چیزی ست که دیگران را میترساند و به شک میاندازد. چقدر در واقعی دانستنِ آنچه میبینند حق دارند؟
3. باید بترسند از کسی که مرگاش را در مشت دارد، چون در نهایت، برایِ زندگیاش خواهد جنگید و خیالاش از این بابت راحت است که چیزِ زیادی را از دست نمیدهد. إحدی الحُسنَیَین؛ یا زندگیِ با عزت، مطابق با کام و قدرت، یا مرگ، در قالبِ رازورانهیِ شهادت. ایرانِ شیعی اصولاً با زورِ چنین رانهای قوایاش را تا بیشترین حدِ اثرگذاری بسیج میکند. به همین خاطر، فرق دارد این شکل از مواجهه مثلاً با رویکردِ تاجرِ عاقبتاندیشی که در نهایت اگر جایی احساسِ خطر کند، حس نمیکند که باید تا انتهایِ مرگ پیش برود و قرار است در مقامی والاتر، طعمِ نیکویی را بچشد. تاجر یک جا ممکن است پا پس بکشد تا نفله نشود.
4. تاجر اگر بخواهد در جایی بینِ امید و ناامیدی، بقیه را متوجهِ حضورش کند، لباسِ شهادت و مرگخواهی نمیپوشد، نقابِ دیوانگی را به صورت میزند. به بقیه این پیام را میدهد که میتواند رفتارِ خارج از قاعده و عُرف داشته باشد. میتواند دلقکبازی دربیاورد و صحنه را به هم بزند. میتواند پیشبینیناپذیر باشد. میتواند زیرِ میزی بزند که دیگر آن قدرها چرخِ منفعتِ او را نمیچرخاند. ج.ا. اما نه دلقک است، نه دیوانه، و نه پیشبینیناپذیر. دوست دارد جنگندهیِ سلحشوری باشد که حاضر است به همهیِ عُرفها و اصولِ حاکم بر جهانِ زور و ثروت پا میدهد، اگر در بازی سهیماش کنند. و دو دستی دامنِ پاکدامنی و استقلالاش را چسبیده که لکهدار نشود. حتا تا آخرین لحظه هم زیرِ چیزی نمیزند، تا وقتی دامناش را در دست دارد و مرگاش را در مُشت.
5. لعابِ مرگ سراسرِ عقلانیتِ ج.ا. را در بر گرفته. این طور نیست که بیعقل یا کمخرد یا ماجراجو باشد. ایدههایی دارد که آنها را با محاسبه و بررسی پیش میبرد؛ نوعی عاقبتاندیشیِ محدود و مقید، به قدرِ بضاعت. مصلحتسنجی میکند. اما همزمان اصرار دارد که ارتباطِ دوگانهاش با واقعیت را حفظ کند؛ خردمندیِ حکیمانهیِ دوستدارِ عقلِ ابزاری و در کنارش، صیانت از هویتِ مرگخواه، برایِ اعلامِ حضور و بقا در برابرِ دشمن، که لازمهاش این است آن اصولِ رستگارکنندهای که به هر مرگی معنایی شریف میدهند، همواره در صحنه حضور داشته باشند. بنیادِ خونینِ تشیع، شور و شیداییِ منتظرانِ مرگ، نوحه و شعر و تضرع و مناسکِ جمعی، فقیهِ شیعی در مقامِ رهبرِ سیاسی و معنوی، انقیادِ زنانه، و مهمتر از همه، خودِ آن دشمنی که بیرون و درونِ مرزها ست و حضورِ مسلطِ او ست که برافراشته ماندنِ عَلمِ سرخِ مرگخواهی را به شکلِ مداوم معنادار میکند. از کرانههایِ این سبکِ زندگی باید صیانت شود. اینها باید در صحنه حضور داشته باشند تا روانِ ج.ا. آسوده باشد.
6. ج.ا. نمیتواند تا انتها عاقل و محاسبهگر باشد. نوعِ بازیاش این اجازه را به او نمیدهد. بازیِ برقراریِ توازن میانِ عقلِ ابزاری (دولتِ مدرنِ بوروکراتیک) و مرگخواهیِ شیعی (سپاه)، با محوریتِ ولیِ فقیه، اجازه نمیدهد که یکی را فدایِ آن دیگری کند (نگاه کنید به: تعارضِ اصلی). برایِ بقا به هر دو نیاز داشته و دارد. شاید این شکل از آمیختگیِ عقل و مرگ، اقتضایِ دوام آوردن و بازی در جغرافیایِ سیاسیِ بخشی از کرهیِ زمین باشد که در آن، چگالیِ تعارضِ منافع آن قدر بالا ست که جز زیرِ چترِ سایهگسترِ مرگ نمیتوان هیچ منفعتی را پیگیری کرد. شاید. شاید بتوان با بخشِ زیادی از این تجربه هممسیر شد و معصومیتها، لجاجتها، و اشتیاقهایاش را فهمید. واقعیت اما این است که در طولانیمدت، آن توازن یا تعادلِ بهینه نتوانسته دوام داشته باشد؛ چون عقلِ تکنوکرات مدام در حالِ تغییر و توسعهیِ قلمروها ست و به هیچ ایدهای وفادار نیست و به تناسبِ اهداف و منافع، رنگ عوض میکند، اما آن دیگری اصولاً از سرِ وفاداریِ تام به «یک» ایده است که توانسته تکرارِ مداومِ مرگ خواستناش را توجیه کند. شبیهِ دون کیشوت نیست، اما شاید بتوان ج.ا. را نیز در نوعی همارزیِ دورادور با دون کیشوت فهمید: جایی که زمانه عوض شده و ارزشهایِ سلحشورانهیِ جانبرکف دیگر قادر به رتق و فتقِ امورِ عامیانه و پیشپاافتادهای نیستند که پیرامونمان را فراگرفته؛ جایی که زورِ مهیبِ تکثرِ کُمیکِ واقعیت سلحشورانِ دلداده به مرگِ تراژیک را از پا درمیآورد.
7. روزگاری اوضاع چنین بود که چترِ مرگ میتوانست و میخواست که توسعهیِ سرمایهداریِ مستقلِ ملیِ را در بازارهایِ داخلی و خارجی ممکن کند. میتوان لحظاتِ مکرری از دهههایِ 70 و 80 را به یاد آورد که مرگ زمین میداد تا تکنوکرات رویاش ساختمانهایاش را بسازد. اما حالا، متأثر از فشارهایِ بیرونی، تعادل و توازنِ درونی به هم خورده. مرگ و نظام دیگر در یک خانه جا نمیشوند. تقریباً همه جمع شده اند تا با احتیاط و صرفِ وقت، مرگخواهیِ ج.ا. را از مشتاش بیرون بیاورند. صرفاً زورِ دشمنان نیست که زیاد شده، مرگخواهی هم به نوبهیِ خودش، با پر و بال دادن به توهماتِ فاسد و نادیده گرفتنِ زورِ واقعیتِ جاری، عملاً میدان را از کاربستِ سیاستِ مؤثر و فراگیر خالی کرده است. درخششاش دیگر رنگ و سویی ندارد. کمرمق و ترسان است. عَلمِ سرخِ مرگخواهیِ نظام دارد تکانتکان میخورد. ظرفِ چند دهه این پرسش بالا آمده که اگر مرگ میخواهد، چرا آن را به تمامی نزدِ خود نگه نمیدارد؟ چرا پیش از چشیدنِ آنچه تمنایاش را دارد دستاش را در خونِ دیگری میچرخاند؟ چرا رها نمیکند؟ آزمونِ بزرگ فرارسیده. فتَمنوا الموت، إن کُنتُم صادقین.
8. مرگِ مقدس و اهدافِ زمینی و نامقدس. مرگِ خود را شهادت و مرگِ دیگری را هلاکت دانستن و این را به عنوانِ زمینِ رقابت تعریف کردن تا جایی مطلوب و ممکن است که شاهدانِ عُرفیِ پیرامون، به رغمِ تمامِ اهدافِ نامقدسی که دارند، باورت کنند. یا دستکم آن قدر شاهد و ناظر وجود داشته باشد که بتوان رویِ بارِ نگاهشان بنایِ باشکوهِ شهادت را بالا بُرد. تو بر کسانی حکم میرانی که تو را دوست دارند، چون میتوانی برایشان بمیری و سایهای بالایِ سر و سپری پیشِ رویشان بگذاری که برایشان فایده دارد. اما برایِ این که تو را دوست داشته باشند، باید باورت کنند. برایِ باور کردنات باید «برای»شان بجنگی. و این یعنی، قاعدهیِ طلایی - که بارها شکسته شده - این است که شهادتات را در زمینِ هلاکتِ مردمِ نامسلح خرج نکنی، چون هر بار مجبور میشوی بابتاش دروغهایی برایِ التیامِ روانِ خودت بگویی که با مشاهداتِ شاهدانی که نظارهگرت بوده اند، جور درنمیآید.