تنها و بیخیال نشسته باشی و پا روی پا انداخته با منظرهی ماشینها و پارک و درختهای زار و نزارش تا هپروت رفته باشی، و یکهو یکی دختر ِ جینگیل ِ مستون بیاید صاف از مقابلت رد بشود و یک صندلی آنورتر - تو دیدرس ِ تو - بنشیند و زرتی کتابِ «شیوههای غلبه بر کمرویی» را بگیرد جلو ِ صورتش، و تو یکدفعه خندهات بگیرد و نتوانی بخندی و تخیل ِ ناب بزنی که الآن است که برای اجرای یکی از راهکارهای آن کتابِ مستطاب و غلبه بر کمرویی ِ مبارک، بیاید و کنارت بنشیند و اولین نفری باشی که مزهی راهنماییهای احیای رو به وسیلهی کتابِ غلبه بر کمرویی را خواهد چشید و فکر کنی چه پُستِ وبلاگیای بشود این ماجرا و وبلاگیاش کنی و یکی بیاید و بخواند و بخندد و به اینجاش که رسید خودش را ببیند و جهان به حالِ خود رفته باشد.
۱۳۸۵/۷/۱۳
۱۳۸۵/۶/۳۰
پژوهشی کوچک در اجتماع ِ وبلاگستان
به بهانهی این لیست افتخارات
1. فرض کنیم وبلاگستان اجتماع ِ کوچک و تازهپایی از آدمها باشد.
2. اجتماع ِ وبلاگی ِ آدمها این قابلیت را دارد که کوچکترین وقایع و اتفاقاتش را از همان ابتدا ثبت و نگهداری کند. به همین دلیل مطالعهاشْ سهلتر و تاریخاشْ معتبرتر است.
3. اِعمالِ قدرتها، مقاومتها، دستهبندیها، پاداشها، مجازاتها، مراسم و تشریفات، آداب و رسوم و ... (همهی آن چیزهایی که در دنیای واقعی وجود دارند و چارچوب و ساختار ِ رفتاریِ آدمها را شکل میدهند) همه را میشود در اجتماع ِ وبلاگها هم دید؛ وبلاگها از دستِ هم ناراحت میشوند، همدیگر را مسخره میکنند، از هم تعریف میکنند، به هم لینک میدهند، برای دیگران تبلیغ میکنند، جایزه میدهند، سالگردها، تولدها، ایام ِ ویژه را به خاطر میسپرند و برجسته میکنند ... خلاصه؛ چیزی را مهم، و چیزی را بیارزش و کمقدر جلوه میدهند.
4. بگذارید فرضیهای دیگر، فرضیهای که اندکی نیاز به حس کردن و تأئیدِ درونی دارد را مطرح کنیم؛
زبانِ طنز، نوع ِ بیآزار و دوستداشتنی ِ آن نوع مسخره کردنی است که اگر به شکل ِ عریان و آشکار ظاهر شود، زهرآگین و تلخ به نظر میرسد. در جامعه، هیچ چیز به شکل و شمایل عریانْ اجازهی ظهور نمییابد، همهچیز میبایست ابتدا تصفیه شود، جامعهپذیر شود، فرهیخته و پالوده شود، و پس از آنْ میانِ دیگران ظاهر گردد.
مثلا اگر از دستِ کسی ناراحت و عصبانی هستی و رفتارش به نظرت مسخره و پرت-و-پلا میرسد، خیلی «جواد» (از-مُد-افتاده) و ضایع است که همینطور ساده و «مردانه» مقابلش بایستی و رو-در-رو، با کلماتِ صریح و شفاف، که اشارهی مستقیم به ناراحتیات میکنند، حرفهایت را بزنی. باید مطلب را بپیچانی، باید از شیوههای فرهنگیتر! استفاده کنی، که هم ذائقهها را خوش بیاید و هم تخلیهی تو به روشی انسانیتر انجام گیرد. شاید البته مجبور بشوی، بنشینی و یک رُمان بنویسی و دردها و شکایتهایت را تخلیه کنی. شاید به یک داستانِ کوتاه، یک قطعهی طنز، یا یک مقالهی پژوهشی اکتفا کنی و از شر ِ ناراحتیات خلاص بشوی. شاید دوره بیافتی و پشتِ سر ِ طرفات هِی حرف بزنی و به قول معروف غیبت و سِعایت کنی. شاید هم اصلا منتظر ِ یک برخوردِ ساده بمانی تا فحش را به خیکِ طرف ببندی و با مشت و لگد حالیاش کنی که دنیا دستِ کیست، و او چقدر مسخره به نظر میرسد.
5. خیلی گویا خواهد بود، اگر از ماجراهایی که در وبلاگستان رخ میدهد سوال کنیم. مثلا از ماجرای اخیر بپرسیم؛ من از چه چیز ِ فلان آدم اینقدر عصبانی و ناراحتام؟ ناراحتیای که قادر است زیباترین و خندهآورترین طنزها و مسخرهکردنها را به وجود بیاورد. (اگر مسخره کردن هیچگاه زیبا بوده باشد.) و پس از این سوال، به روشی «مردانه» و ساده، با جملاتی صریح و شفاف، نه به دیگری، بلکه به خودمان بفهمانیم که؛ «ماجرا چیست؟ من چرا زبان به طعنه و طرد باز کردهام؟»
نظر ِ من این است که با پاسخ ِ به سوالِ بالا (و نمونههای مشابه فراوانش)، و ردیابی ِ واکنش و عکسالعملهایی که این قبیل سوالات در اجتماع ِ وبلاگستان پدید آورده است، پژوهشی کوچک (و البته مفید) در رفتار و احساس ِ انسانی انجام دادهایم که میتواند ما را به ریشههای رفتار ِ اجتماعی و معانی و انواع ِ متکثرش راهنمایی کند. میتواند به ما بفهماند که انگیزهی مردم ِ یک جامعه از به سخره گرفتنها، نیشخند زدنها، بیاعتناییها، طردها و ... چیست. میتواند به ما بگوید که خوبی و بدی، کِی و کجا، تعریف میشوند و مردم چگونه به استقبالِ خوبی میروند و چگونه بدی را میرانند.
6. سند پژوهشی ِ اولی که در ادامه میآورم، بازسازیِ این پستِ وبلاگِ شرح است. شرح به جای اینکه مستقیم و مردانه با مخاطبش (کوروش) حرف بزند، و جوابِ ایمیلاش را همانقدر خصوصی بدهد، کودکانه، زبانِ طنز ِ جماعتپسند را برگزیده. با مخاطبش حرف زده، اما جوری که ما (دیگریِ بزرگ، جامعهی تماشاچیان) خوشمان بیاید، و خوشمان آمد. من نوشتهی وبلاگِ شرح را بازنویسی کردهام، جوری که فکر میکنم و احساس میکنم، اگر میخواست از ظواهر ِ طنزگونهاش خلاص شود، اینگونه میبود:
از تو –که به نظر ِ من نه بهترینی و نه جوانترین- میخوام که دیگه به من میل نزنی. وبلاگت رو هم خوندم، خیلی آشغال و به-درد-نخوره، برای همین هم بهاش لینک نداده و نخواهم داد، پس دیگه تقاضای تبادلِ لینک نکن.
لازم نیست اینقدر خایهمالی ِ من رو بکنی، من به این قبیلچیزها احتیاجی ندارم. چون از خودت و وبلاگت و سلیقه و ذائقهات خوشم نمیآد، چندشم میشه اسم و لینکام تو وبلاگت باشه. اون قسمت از نوشتههات که تو ذوقام زد، اینهاس:
من از اینکه کسی اینقدر خودشیفته باشه، مثل تو، که بی هیچ تواضع و رعایت، و خیلی کودکانه و ناشیانه، لیستِ افتخارات و سرمایههاش رو بکنه تو چش ِ بقیه، حالم به هم میخوره. من اصلا مثل تو نیستم، با اینکه واسه خودم کُلی افتخارات دارم که به نظرم خیلی از افتخاراتِ تو سَرتره، حاضر نیستم هیچ کدومشون رو اینجوری که تو، به شیوهای احمقانه بروز دادی، بروز بدم.
چیزهایی که تو رکورد و ارزش به حساب میآری، واقعا برای من مشمئزکننده و بیمصرفان. تکیهی تو به این چیزها واقعا سطحی و بچگانه است. تو هنوز بزرگ نشدی.
...
تو واقعا آدم ِ مشنگی هستی. من این رو نه از سر ِ حسادت و نه از سر ِ بدطینتی میگم. ولی تو عُرفِ من به آدمی مثل تو که خودش و موفقیتهای مسخرهی الکی ِ کورکورانه و ایدئولوژیکاش رو زیاد جدی میگیره، میگن مشنگ. افتخار واسه تو، حرف زدن تو تلویزیونیه که مجالِ حرف زدن رو از همهی ایرانیها گرفته، و به امثالِ تو، آدم ِ مشنگِ بیآزار ِ الَکیخوش، میدون میده.
...
[من سعی کردم تا این بازسازی ساده و گویا باشد. شما هر جور که میپسندید و میفهمید، پیام ِ نویسندهی شرح را نقل ِ مجدد کنید و صراحت بخشید.]
7. همهی ما به لیستِ افتخاراتمان فکر میکنیم. همهی ما لیستِ افتخارات داریم، که به موقع و بهجا آن را رو میکنیم. (چه خوب گفته: آدم تو تنهاييش، رکورد زياد جابهجا ميکنه. رکوردای الکی، که واسه هيشکی مهم نيس، حتی واسه دوس دخترش.) سرمایههای ما هستند، در برخوردهای هر-روزهمان.
یک بار دیگر به لیستهای افتخاری که اینجا لینک شده نگاه کنید. مطالبِ چندتاشان را بخوانید. حتما خواهید خندید. واقعا بامزه و نوآورانهاند. تعمد داشتهاند که با نگاهِ طنزآمیز به ماجرای «لیستِ افتخارات» نگاه کنند. تعمد داشتهاند که زودتر خودشان را لو بدهند، بهانه میخواستند که گویا وبلاگستان رسانده است. اما یک سوال (مسألةٌ)؛
- هنگام خواندنِ این لیستها، چه چیز ما را میخنداند؟
- غیرواقعی بودن / شوخی بودنشان.
- ابدا.
بیائید به این قاعدهی رندانه (و بسیار رندانه) متوسل بشویم: «همیشه نسبت به نخستین احساس، بدگمان باشیم.» با این حساب، این دقیقا واقعی بودن و ملموس بودنِ لیستِ افتخارات، و شباهتیابی ِ غریبشان با ما و تازگی ِ بیانیشان است که به خنده دعوتمان میکند. ما به این چیزها میخندیم، چون به این چیزها فکر میکنیم، ما از این چیزها (از همین چیزهای کوچک و بیارزش) خوشحال میشویم، اما هرگز در حالتِ عادی آنها را بازگو نمیکنیم. کاملا برایمان جدی هستند. خندهی ما بخاطر زرنگیای است که در بیانِ این چیزها به کار رفته است؛ این حرفها، با لحنی شوخی، و در زمان-مکانِ نشاطآور گفته شدهاند، عجیب آنکه کاملا واقعی و جدّیاند، ولی جوری گفته شدهاند که ما را به خنده بیاندازند. آدم مگر به حرفِ جدی میخندد؟ خندهی ما به این دلیل است؛ دیدنِ چیزهای مهم و واقعی، در موقعیتی مسخره و تصنعی. من شرط میبندم هر کسی مثل ِ جلال (جلال را میگویم، چون طنازان معمولا ظرفیتهای بالایی دارند)، اگر 4 بار در مقام ِ معشوقی (برابر ِ هر کسی) قرار بگیرد، احساس ِ افتخار بکند و در تنهاییاش به خود ببالد. فقط مشکلش این است که این افتخار را نمیشود همهجا به عنوانِ «رکورد و افتخار» مطرح کرد، ممکن است منجر به بَدبیاری بشود! شرط میبندم جلال واقعا از ِ اینکه پرینتر ِ [گرانقیمتِ] لیزری در خانه دارد احساس افتخار میکند، فقط مشکلش این است که اگر این را به لیستِ افتخاراتِ بیان-کردنیاش اضافه کند، ممکن است شائبهی خرده-بورژوا و مرفهِ بیدرد بودنْ یقهی احساساش را بچسبد. (شاید اینها را از روی قیاس به نفس گفته باشم، اما به تجربه، باز شرط میبندم، خیلیها مثل من فکر میکنند.) فاش شنیدنِ این مسائل ِ اساسی، جدی و مهم، حتما لذتبخش و خندهدار خواهد بود. همان خندهای که وقتی حقیقتی قلنبه-سلنبه را از دهانِ یک کودک میشنویم، بر لبانمان نقش میبندد.
8. گفتن باقی ِ قضایا اندکی پردهدری میخواهد که من از داشتناش محرومم. حس ِ اینکه عدهای هستند که بیگفتن هم میفهمند کفایتام میکند.
1. فرض کنیم وبلاگستان اجتماع ِ کوچک و تازهپایی از آدمها باشد.
2. اجتماع ِ وبلاگی ِ آدمها این قابلیت را دارد که کوچکترین وقایع و اتفاقاتش را از همان ابتدا ثبت و نگهداری کند. به همین دلیل مطالعهاشْ سهلتر و تاریخاشْ معتبرتر است.
3. اِعمالِ قدرتها، مقاومتها، دستهبندیها، پاداشها، مجازاتها، مراسم و تشریفات، آداب و رسوم و ... (همهی آن چیزهایی که در دنیای واقعی وجود دارند و چارچوب و ساختار ِ رفتاریِ آدمها را شکل میدهند) همه را میشود در اجتماع ِ وبلاگها هم دید؛ وبلاگها از دستِ هم ناراحت میشوند، همدیگر را مسخره میکنند، از هم تعریف میکنند، به هم لینک میدهند، برای دیگران تبلیغ میکنند، جایزه میدهند، سالگردها، تولدها، ایام ِ ویژه را به خاطر میسپرند و برجسته میکنند ... خلاصه؛ چیزی را مهم، و چیزی را بیارزش و کمقدر جلوه میدهند.
4. بگذارید فرضیهای دیگر، فرضیهای که اندکی نیاز به حس کردن و تأئیدِ درونی دارد را مطرح کنیم؛
زبانِ طنز، نوع ِ بیآزار و دوستداشتنی ِ آن نوع مسخره کردنی است که اگر به شکل ِ عریان و آشکار ظاهر شود، زهرآگین و تلخ به نظر میرسد. در جامعه، هیچ چیز به شکل و شمایل عریانْ اجازهی ظهور نمییابد، همهچیز میبایست ابتدا تصفیه شود، جامعهپذیر شود، فرهیخته و پالوده شود، و پس از آنْ میانِ دیگران ظاهر گردد.
مثلا اگر از دستِ کسی ناراحت و عصبانی هستی و رفتارش به نظرت مسخره و پرت-و-پلا میرسد، خیلی «جواد» (از-مُد-افتاده) و ضایع است که همینطور ساده و «مردانه» مقابلش بایستی و رو-در-رو، با کلماتِ صریح و شفاف، که اشارهی مستقیم به ناراحتیات میکنند، حرفهایت را بزنی. باید مطلب را بپیچانی، باید از شیوههای فرهنگیتر! استفاده کنی، که هم ذائقهها را خوش بیاید و هم تخلیهی تو به روشی انسانیتر انجام گیرد. شاید البته مجبور بشوی، بنشینی و یک رُمان بنویسی و دردها و شکایتهایت را تخلیه کنی. شاید به یک داستانِ کوتاه، یک قطعهی طنز، یا یک مقالهی پژوهشی اکتفا کنی و از شر ِ ناراحتیات خلاص بشوی. شاید دوره بیافتی و پشتِ سر ِ طرفات هِی حرف بزنی و به قول معروف غیبت و سِعایت کنی. شاید هم اصلا منتظر ِ یک برخوردِ ساده بمانی تا فحش را به خیکِ طرف ببندی و با مشت و لگد حالیاش کنی که دنیا دستِ کیست، و او چقدر مسخره به نظر میرسد.
5. خیلی گویا خواهد بود، اگر از ماجراهایی که در وبلاگستان رخ میدهد سوال کنیم. مثلا از ماجرای اخیر بپرسیم؛ من از چه چیز ِ فلان آدم اینقدر عصبانی و ناراحتام؟ ناراحتیای که قادر است زیباترین و خندهآورترین طنزها و مسخرهکردنها را به وجود بیاورد. (اگر مسخره کردن هیچگاه زیبا بوده باشد.) و پس از این سوال، به روشی «مردانه» و ساده، با جملاتی صریح و شفاف، نه به دیگری، بلکه به خودمان بفهمانیم که؛ «ماجرا چیست؟ من چرا زبان به طعنه و طرد باز کردهام؟»
نظر ِ من این است که با پاسخ ِ به سوالِ بالا (و نمونههای مشابه فراوانش)، و ردیابی ِ واکنش و عکسالعملهایی که این قبیل سوالات در اجتماع ِ وبلاگستان پدید آورده است، پژوهشی کوچک (و البته مفید) در رفتار و احساس ِ انسانی انجام دادهایم که میتواند ما را به ریشههای رفتار ِ اجتماعی و معانی و انواع ِ متکثرش راهنمایی کند. میتواند به ما بفهماند که انگیزهی مردم ِ یک جامعه از به سخره گرفتنها، نیشخند زدنها، بیاعتناییها، طردها و ... چیست. میتواند به ما بگوید که خوبی و بدی، کِی و کجا، تعریف میشوند و مردم چگونه به استقبالِ خوبی میروند و چگونه بدی را میرانند.
6. سند پژوهشی ِ اولی که در ادامه میآورم، بازسازیِ این پستِ وبلاگِ شرح است. شرح به جای اینکه مستقیم و مردانه با مخاطبش (کوروش) حرف بزند، و جوابِ ایمیلاش را همانقدر خصوصی بدهد، کودکانه، زبانِ طنز ِ جماعتپسند را برگزیده. با مخاطبش حرف زده، اما جوری که ما (دیگریِ بزرگ، جامعهی تماشاچیان) خوشمان بیاید، و خوشمان آمد. من نوشتهی وبلاگِ شرح را بازنویسی کردهام، جوری که فکر میکنم و احساس میکنم، اگر میخواست از ظواهر ِ طنزگونهاش خلاص شود، اینگونه میبود:
از تو –که به نظر ِ من نه بهترینی و نه جوانترین- میخوام که دیگه به من میل نزنی. وبلاگت رو هم خوندم، خیلی آشغال و به-درد-نخوره، برای همین هم بهاش لینک نداده و نخواهم داد، پس دیگه تقاضای تبادلِ لینک نکن.
لازم نیست اینقدر خایهمالی ِ من رو بکنی، من به این قبیلچیزها احتیاجی ندارم. چون از خودت و وبلاگت و سلیقه و ذائقهات خوشم نمیآد، چندشم میشه اسم و لینکام تو وبلاگت باشه. اون قسمت از نوشتههات که تو ذوقام زد، اینهاس:
من از اینکه کسی اینقدر خودشیفته باشه، مثل تو، که بی هیچ تواضع و رعایت، و خیلی کودکانه و ناشیانه، لیستِ افتخارات و سرمایههاش رو بکنه تو چش ِ بقیه، حالم به هم میخوره. من اصلا مثل تو نیستم، با اینکه واسه خودم کُلی افتخارات دارم که به نظرم خیلی از افتخاراتِ تو سَرتره، حاضر نیستم هیچ کدومشون رو اینجوری که تو، به شیوهای احمقانه بروز دادی، بروز بدم.
چیزهایی که تو رکورد و ارزش به حساب میآری، واقعا برای من مشمئزکننده و بیمصرفان. تکیهی تو به این چیزها واقعا سطحی و بچگانه است. تو هنوز بزرگ نشدی.
...
تو واقعا آدم ِ مشنگی هستی. من این رو نه از سر ِ حسادت و نه از سر ِ بدطینتی میگم. ولی تو عُرفِ من به آدمی مثل تو که خودش و موفقیتهای مسخرهی الکی ِ کورکورانه و ایدئولوژیکاش رو زیاد جدی میگیره، میگن مشنگ. افتخار واسه تو، حرف زدن تو تلویزیونیه که مجالِ حرف زدن رو از همهی ایرانیها گرفته، و به امثالِ تو، آدم ِ مشنگِ بیآزار ِ الَکیخوش، میدون میده.
...
[من سعی کردم تا این بازسازی ساده و گویا باشد. شما هر جور که میپسندید و میفهمید، پیام ِ نویسندهی شرح را نقل ِ مجدد کنید و صراحت بخشید.]
7. همهی ما به لیستِ افتخاراتمان فکر میکنیم. همهی ما لیستِ افتخارات داریم، که به موقع و بهجا آن را رو میکنیم. (چه خوب گفته: آدم تو تنهاييش، رکورد زياد جابهجا ميکنه. رکوردای الکی، که واسه هيشکی مهم نيس، حتی واسه دوس دخترش.) سرمایههای ما هستند، در برخوردهای هر-روزهمان.
یک بار دیگر به لیستهای افتخاری که اینجا لینک شده نگاه کنید. مطالبِ چندتاشان را بخوانید. حتما خواهید خندید. واقعا بامزه و نوآورانهاند. تعمد داشتهاند که با نگاهِ طنزآمیز به ماجرای «لیستِ افتخارات» نگاه کنند. تعمد داشتهاند که زودتر خودشان را لو بدهند، بهانه میخواستند که گویا وبلاگستان رسانده است. اما یک سوال (مسألةٌ)؛
- هنگام خواندنِ این لیستها، چه چیز ما را میخنداند؟
- غیرواقعی بودن / شوخی بودنشان.
- ابدا.
بیائید به این قاعدهی رندانه (و بسیار رندانه) متوسل بشویم: «همیشه نسبت به نخستین احساس، بدگمان باشیم.» با این حساب، این دقیقا واقعی بودن و ملموس بودنِ لیستِ افتخارات، و شباهتیابی ِ غریبشان با ما و تازگی ِ بیانیشان است که به خنده دعوتمان میکند. ما به این چیزها میخندیم، چون به این چیزها فکر میکنیم، ما از این چیزها (از همین چیزهای کوچک و بیارزش) خوشحال میشویم، اما هرگز در حالتِ عادی آنها را بازگو نمیکنیم. کاملا برایمان جدی هستند. خندهی ما بخاطر زرنگیای است که در بیانِ این چیزها به کار رفته است؛ این حرفها، با لحنی شوخی، و در زمان-مکانِ نشاطآور گفته شدهاند، عجیب آنکه کاملا واقعی و جدّیاند، ولی جوری گفته شدهاند که ما را به خنده بیاندازند. آدم مگر به حرفِ جدی میخندد؟ خندهی ما به این دلیل است؛ دیدنِ چیزهای مهم و واقعی، در موقعیتی مسخره و تصنعی. من شرط میبندم هر کسی مثل ِ جلال (جلال را میگویم، چون طنازان معمولا ظرفیتهای بالایی دارند)، اگر 4 بار در مقام ِ معشوقی (برابر ِ هر کسی) قرار بگیرد، احساس ِ افتخار بکند و در تنهاییاش به خود ببالد. فقط مشکلش این است که این افتخار را نمیشود همهجا به عنوانِ «رکورد و افتخار» مطرح کرد، ممکن است منجر به بَدبیاری بشود! شرط میبندم جلال واقعا از ِ اینکه پرینتر ِ [گرانقیمتِ] لیزری در خانه دارد احساس افتخار میکند، فقط مشکلش این است که اگر این را به لیستِ افتخاراتِ بیان-کردنیاش اضافه کند، ممکن است شائبهی خرده-بورژوا و مرفهِ بیدرد بودنْ یقهی احساساش را بچسبد. (شاید اینها را از روی قیاس به نفس گفته باشم، اما به تجربه، باز شرط میبندم، خیلیها مثل من فکر میکنند.) فاش شنیدنِ این مسائل ِ اساسی، جدی و مهم، حتما لذتبخش و خندهدار خواهد بود. همان خندهای که وقتی حقیقتی قلنبه-سلنبه را از دهانِ یک کودک میشنویم، بر لبانمان نقش میبندد.
8. گفتن باقی ِ قضایا اندکی پردهدری میخواهد که من از داشتناش محرومم. حس ِ اینکه عدهای هستند که بیگفتن هم میفهمند کفایتام میکند.
۱۳۸۵/۶/۲۷
زبان معمّا
(1)
بی انگیزه، بی هیجان، بی جوهر ِ لازم برای فهمیدن و دانستن، هیچ چیز نخواهیم فهمید، هیچ چیز نخواهیم دانست. تا گمان نکنی و مشکوک نباشی که مبادا آنجا -آن پُشت- چیزی پنهان شده، و غلغلک نشوی که آن وجودِِ پنهان را بیابی و کشف کنی، چیزی به دست نخواهی آورد. گویا این حقیقتی جاودان در موردِ انسان است؛ او شیفتهی کشف و کنار زدن است، و هرچه (دقیقا هرچه) به دست آورده، محصولِ همین میل ِ او بوده. کارهایی که لذتبخش نیستند، از کشف، از انگیزه و هیجانِ یافتن و تسخیر کردن، عاریاند. ما انسانها مواقع ِ شورانگیز ِ زیستنمان، دائما مشغولِ بازی هستیم؛ شاید قشنگترین بازیِ کودکیمان: قایمباشک.
(2)
گاهی با خودم فکر میکنم، حرفِ حسابِ فلان کتاب چی بود؟ چه چیز مرا به حرفها، سخنها، کتابها و چیزهایی وصل میکند که میتوانم زندگیشان کنم و در حضورشان بال درآورم، لذت ببرم؟ پیامشان؟ از خودم میپرسم؛ اگر بخواهم حرفهای فلان فیلسوف، فلان جامعهشناس، فلان هنرمند را خلاصه کنم و در یک یا چند جملهی کوتاه بگنجانم، چه باقی میماند؟ فیلسوفِ ما چرا این همه زحمت کشیده و حرفهایش را در لفافِ گوناگون، با ترفندها و ابتکاراتِ مختلفِ ذهنی، ادبی و هنری بیان کرده؟ حاصل ِ کارش که یک جمله بیشتر نیست!
پاسخ این است: تا با پیچیدن و مخفی کردنِ یک حقیقتِ ساده، یک جملهی کوچک و بیارزش و هر-روزی، یک امر ِ عادی و روزمره، و کشفِ دوبارهاش، آن را در نظر ِ ما مهم جلوه بدهد و به هیجانِ یافتن، لذتِ تسخیر کردن و سَرَک کشیدن به «آن پُشت» پیوندمان بدهد. یک نوشتهی خوب (جدا از حرف و مفهومی که درست یا نادرست در دل دارد)، یک نوشتهی جذاب و هیجانانگیز است، نوشتهای که پیامش را پُشتِ معمّاها، دیوارها، پیچ-و-تابِ کوچه-پس-کوچهها، مخفی میکند، و لذتِ دیدن و کنار زدن، لذتِ شهودِ آنچه «آن پُشت» است را به کام ِ مخاطب مینشاند.
(3)
یک نوشتهی خوب (خوب از هر جهت)، پیش و بیش از آنکه به دنبالِ جوابها باشد، به دنبالِ سؤالهاست. سؤال-داشتنْ هیجانزده شدن است، گرم شدن است، سؤال روح است، آدم را به زیستن وصل میکند. چیز ِ لذتبخش (نوشته، خطابه، فیلم، رُمان، ...)، در ابتدا سعی میکند پنهان-کاری کند؛ وانمود کند که ماجرایی در حالِ مخفی زیستن است. قبلترها فکر میکردم که دغدغههای درونی و سؤالاتِ وجودیام مرا به درگیری با یک چیز، و فهمیدنش، ترغیب میکنند، اما حالا حس میکنم، بازیِ خارجی ِ یک ذهن ِ خلاق، که معمارانه (همچون دایدالوس) هزارتویی از مفاهیم ِ پنهانشده را بر زمینهی علائق و دغدغههایم سوار میکند، در کار است، تا من تشنهی گَشتن، جستجو کردن، در-راه-بودن، و لذت بردن بشوم. مکانیزم ِ لذت بردن از زیستن، پنهان کردنِ چیزی در انتهای یک مسیر است. مکانیزم ِ لذت بردن، برای همیشه، پنهان کردن است.
(برای آزمونِ این نظر، کافی است تا بزرگترین و جذابترین رُمانی که خواندهاید را به شیوهای کاملا خلاصه برای دیگری تعریف کنید؛ چه چیز باقی میماند؟)
(4)
آکادمی (تا آنجا که مقابل ِ آگورا و پلازا –دانشسَرای میدان و بازار- قرار دارد)، چیزی صریح، صاف، شفاف و معمّازُدایی شده است. برای همین است که هیچ دانستنی ِ شادیبخش و مفرحی تولید نمیکند و زبانِ نویسندگانِ خود را، بیمعمّا و عبث (بیمایه و خنثی) میپسندد.
(5)
جامعه، جامعه چه چیز را از چشمانِ مردمان دور نگاه میدارد، تا درگیر ِ زیستن ِ لذتبخششان کند؟
روانکاو ِ دانای حال-به-هم-زن میگوید؛ آلاتِ تناسلی را، لذتِ جنسی ِ سهل و همهگیر را. نشانهشناس ِ متواضع و راحتطلب میگوید؛ خیلی چیزها را، که البته نماد و نمایندهی همهشان سائق ِ جنسی است. سِکْسْ چادر ِ استعارهای است، بر همهی چیزهایی که پنهان میشوند، تا انسان را به یافتن و جستجو کردن و تسخیر کردن وادارند. آن روی سکهی جامعه، یک مُشتْ مردِ حَشَری است؛ مردانی به غایت جستجوگر!
اما خندهی مکار ِ پیر ِ ما، حکایت از پاسخی شنیدنیتر دارد: جامعه، همیشه و همواره، تلاشی زوال-نیافتنی برای خلق ِ معما و حل ِ آن است. دیگر بشر به جامعه نیاز دارد، چراکه برای زیستن، به هیجان، به معمّا، به دیگری، وابسته است.
(6)
- «هدف» چیست؟
- کشفِ چیزی پنهان، بارها و بارها، در بستری از لذتِ حل ِ معمّا.
(7)
در ستایش ِ یک گفتار، یک نوشته و یک متن (متن با همهی وسعتِ معنایی ِ گوناگونش)، هیچ جملهای لذیذتر از این نیست که بگویند؛ متن ِ هیجانانگیزی بود، لبریز از پرسشام، لبریز از شور ِ زیستنام، گیجام، گرم ِ گرمام.
بی انگیزه، بی هیجان، بی جوهر ِ لازم برای فهمیدن و دانستن، هیچ چیز نخواهیم فهمید، هیچ چیز نخواهیم دانست. تا گمان نکنی و مشکوک نباشی که مبادا آنجا -آن پُشت- چیزی پنهان شده، و غلغلک نشوی که آن وجودِِ پنهان را بیابی و کشف کنی، چیزی به دست نخواهی آورد. گویا این حقیقتی جاودان در موردِ انسان است؛ او شیفتهی کشف و کنار زدن است، و هرچه (دقیقا هرچه) به دست آورده، محصولِ همین میل ِ او بوده. کارهایی که لذتبخش نیستند، از کشف، از انگیزه و هیجانِ یافتن و تسخیر کردن، عاریاند. ما انسانها مواقع ِ شورانگیز ِ زیستنمان، دائما مشغولِ بازی هستیم؛ شاید قشنگترین بازیِ کودکیمان: قایمباشک.
(2)
گاهی با خودم فکر میکنم، حرفِ حسابِ فلان کتاب چی بود؟ چه چیز مرا به حرفها، سخنها، کتابها و چیزهایی وصل میکند که میتوانم زندگیشان کنم و در حضورشان بال درآورم، لذت ببرم؟ پیامشان؟ از خودم میپرسم؛ اگر بخواهم حرفهای فلان فیلسوف، فلان جامعهشناس، فلان هنرمند را خلاصه کنم و در یک یا چند جملهی کوتاه بگنجانم، چه باقی میماند؟ فیلسوفِ ما چرا این همه زحمت کشیده و حرفهایش را در لفافِ گوناگون، با ترفندها و ابتکاراتِ مختلفِ ذهنی، ادبی و هنری بیان کرده؟ حاصل ِ کارش که یک جمله بیشتر نیست!
پاسخ این است: تا با پیچیدن و مخفی کردنِ یک حقیقتِ ساده، یک جملهی کوچک و بیارزش و هر-روزی، یک امر ِ عادی و روزمره، و کشفِ دوبارهاش، آن را در نظر ِ ما مهم جلوه بدهد و به هیجانِ یافتن، لذتِ تسخیر کردن و سَرَک کشیدن به «آن پُشت» پیوندمان بدهد. یک نوشتهی خوب (جدا از حرف و مفهومی که درست یا نادرست در دل دارد)، یک نوشتهی جذاب و هیجانانگیز است، نوشتهای که پیامش را پُشتِ معمّاها، دیوارها، پیچ-و-تابِ کوچه-پس-کوچهها، مخفی میکند، و لذتِ دیدن و کنار زدن، لذتِ شهودِ آنچه «آن پُشت» است را به کام ِ مخاطب مینشاند.
(3)
یک نوشتهی خوب (خوب از هر جهت)، پیش و بیش از آنکه به دنبالِ جوابها باشد، به دنبالِ سؤالهاست. سؤال-داشتنْ هیجانزده شدن است، گرم شدن است، سؤال روح است، آدم را به زیستن وصل میکند. چیز ِ لذتبخش (نوشته، خطابه، فیلم، رُمان، ...)، در ابتدا سعی میکند پنهان-کاری کند؛ وانمود کند که ماجرایی در حالِ مخفی زیستن است. قبلترها فکر میکردم که دغدغههای درونی و سؤالاتِ وجودیام مرا به درگیری با یک چیز، و فهمیدنش، ترغیب میکنند، اما حالا حس میکنم، بازیِ خارجی ِ یک ذهن ِ خلاق، که معمارانه (همچون دایدالوس) هزارتویی از مفاهیم ِ پنهانشده را بر زمینهی علائق و دغدغههایم سوار میکند، در کار است، تا من تشنهی گَشتن، جستجو کردن، در-راه-بودن، و لذت بردن بشوم. مکانیزم ِ لذت بردن از زیستن، پنهان کردنِ چیزی در انتهای یک مسیر است. مکانیزم ِ لذت بردن، برای همیشه، پنهان کردن است.
(برای آزمونِ این نظر، کافی است تا بزرگترین و جذابترین رُمانی که خواندهاید را به شیوهای کاملا خلاصه برای دیگری تعریف کنید؛ چه چیز باقی میماند؟)
(4)
آکادمی (تا آنجا که مقابل ِ آگورا و پلازا –دانشسَرای میدان و بازار- قرار دارد)، چیزی صریح، صاف، شفاف و معمّازُدایی شده است. برای همین است که هیچ دانستنی ِ شادیبخش و مفرحی تولید نمیکند و زبانِ نویسندگانِ خود را، بیمعمّا و عبث (بیمایه و خنثی) میپسندد.
(5)
جامعه، جامعه چه چیز را از چشمانِ مردمان دور نگاه میدارد، تا درگیر ِ زیستن ِ لذتبخششان کند؟
روانکاو ِ دانای حال-به-هم-زن میگوید؛ آلاتِ تناسلی را، لذتِ جنسی ِ سهل و همهگیر را. نشانهشناس ِ متواضع و راحتطلب میگوید؛ خیلی چیزها را، که البته نماد و نمایندهی همهشان سائق ِ جنسی است. سِکْسْ چادر ِ استعارهای است، بر همهی چیزهایی که پنهان میشوند، تا انسان را به یافتن و جستجو کردن و تسخیر کردن وادارند. آن روی سکهی جامعه، یک مُشتْ مردِ حَشَری است؛ مردانی به غایت جستجوگر!
اما خندهی مکار ِ پیر ِ ما، حکایت از پاسخی شنیدنیتر دارد: جامعه، همیشه و همواره، تلاشی زوال-نیافتنی برای خلق ِ معما و حل ِ آن است. دیگر بشر به جامعه نیاز دارد، چراکه برای زیستن، به هیجان، به معمّا، به دیگری، وابسته است.
(6)
- «هدف» چیست؟
- کشفِ چیزی پنهان، بارها و بارها، در بستری از لذتِ حل ِ معمّا.
(7)
در ستایش ِ یک گفتار، یک نوشته و یک متن (متن با همهی وسعتِ معنایی ِ گوناگونش)، هیچ جملهای لذیذتر از این نیست که بگویند؛ متن ِ هیجانانگیزی بود، لبریز از پرسشام، لبریز از شور ِ زیستنام، گیجام، گرم ِ گرمام.
۱۳۸۵/۶/۳
غُبار ِ زیباشناختی
راهکارهای عملی برای خلق ِ اثر هنری
آمادگی ذهنی را دستِ کم نگیرید. اجازه بدهید تا خیلی راحت گول بخورید؛ آمادهی دیدنِ زیباییها شوید. دیدنِ زیباییها قدری افسونزدگی میخواهد؛ آنکه زیبا میبیند افسون-شده است. بگذارید افسون بشوید. مقاومت نکنید. بگذارید چشمانِ فریبا شما را بفریبند. درگیر ِ چیستیشان نشوید، تسلیمشان شوید.
پیشنهاد میکنم خود را در جریانِ زیبایی قرار دهید، آنچنانکه بدنتان را در جریانِ باد قرار میدهید (چه خوش گفته آنکه گفته؛ اِغتَنِموا بَرْد الرَبیع). پیشنهاد میکنم به مکانهایی بروید که سراغ ِ زیبایی را در آنجا میگیرند؛ موزهها، پارکها، سینماها، کتابفروشیها، مراکز خرید، تماشاخانهها، گالریها و مهمانیهای آنچنانی. پیشنهاد میکنم مثل مردم ِ عادی، بعدازظهرتان را در خیابان بگذرانید، خیابان، میانِ دختران و پسرانی که رنگ و لعاب یافتهاند و شوخ-و-شنگ چشم میچرانند و لذت میبرند. باز اگر هیچ کدام از این کارها از دستتان بر نمیآید، بهترین کتاب و زیباترین تعابیری را که میشناسید، مقابل ِ چشمانتان بگیرید. نخوانید، فقط مقابل چشمانتان بگیرید، انگار به خیابان رفتهاید و نظر-بازی میکنید - لحظهای نظر را میگیرید و لحظهای رها میکنید - اصلا چیزی را نمیخوانید. نباید هم بخوانید. با ذائقهی امروزین ِما، اثر هنری - آن زیبایی ِ ناب که در وجودتان خانه کرده - هرگز با خواندن، با درگیریِ عمیق با یک چیز (و بگذارید بگویم؛ با یکی شدن با یک چیز)، حاصل نمیشود. خود را رها کنید، شُل، حتی – تعمدا - نگاهتان را تیره و تار و چشمانتان را باریک کنید، محو ببینید، تاریک، تاریک، تاریکتر ... فضا را مهآلود کنید، پردهای از کدورتِ نگاهتان را روی واقعیتِ برهنهی بیرونی بکشید. بگذارید همهچیز، همهی چیزهای واقعی، محو و تیرهگون در مقابلتان بال و پر بگیرند. (اینکه عدهای برای خلق ِ آثار هنری از مخدّر و الکل استفاده میکنند، شاید برای آن باشد که رابطهی حس با واقعیت را به شیوهای جبری و دستوری سُست و لرزان کنند. شاید برای این باشد که خود را «بیمار» کنند. نگاهِ بیمارانه نگاه ِ هنرمندانه است. «چشم ِ بیمار» «چشم ِ هنرمند» است. بیمار میکنند تا همانقدر که جهانِ بیرونی واقعی است، مهآلودگی و منگی هم واقعی باشد، تا محو ببینند، تا واقعیت را پس بزنند. انگار تودهای سرطانی در مغز، جریانِ واقعی-دیدن را مختل کرده است.)
آن کتاب، همان که بهترین میدانیدش، همان که مقابل ِ چشمانتان گرفتهاید، آن منظره، همان که به سراغ ِ زیباییاش رفتهاید، یا آن تابلو، آن نمایش ِ زیبا که هیجانزدهتان میکند، مهیّاست. حالا لحظهای است که باید در میانِ گرد و غبار و مِهای که به هوا بلند کردهاید، زیبایی ِ پیشرویتان را بخوانید. نترسید! واقعیت را پس بزنید. لازم نیست همانی که «آنجا» نوشته، همانی که «او» خواسته، همانی که «انتظار»ش دارند را بخوانید. دست به تخیل بزنید، با تخیلتان بخوانید. زیباترین واژهها را، بهترین تصاویر که میشناسید را، در آن پردهی محوی که مقابل ِ چشمتان آویختهاید بگنجانید. نگاهتان را بر واقعیت تحمیل کنید. هنر یعنی همین؛ تحمیل ِ نگاه بر واقعیتی که زیبا انگاشته شده. خود را، هنرتان را، به جهانِ پیرامونی تحمیل کنید، و سعی کنید آنچه جاری میشود، آنچه از درونتان بیرون میریزد را جوری ثبت کنید. اگر نقاشاید با لکههای سریع ِ رنگ که همان لحظه میبینید و میفهمیدشان، اگر شاعر و نویسندهاید با جملاتی که همان لحظه خلق میکنید و میخوانیدشان، با تصاویر، با خطوط، با لکّهها، با کلمات، با یگانهترین و خالصترین چیزهایی که میدانید و میتوانید و شما و آنچه میبینید را بازگو میکنند. اصلا بیائید یک کار ِ دیگر بکنید. بیائید از خیر ِ ثبتِ جاودانه بگذرید. با خودتان صحبت کنید. به خودتان ببالید. با دوستی که کنارتان است حرف بزنید. فروتنانهترین اثر هنری همانی است که از خلالِ صحبتهای عامیانه و روزمره (با خود و دیگری) خلق میشود، دود میشود و به هوا میرود. این عملیترین راه برای خلق ِ زیبایی است، آن را از خود و دیگری دریغ نکنید.
---
توضیخاتِ مسخرهی اضافی:
در تاریخ ِ هنر، مکاتبی وجود دارند که واقعیت را عینا منتقل میکنند (ناتورالیسم ِ همبسته به عکاسی ِ واقعیتگرا از این دست است)، و مکاتبی هستند که با دهنکجی به واقعیت و دستکاریاش، آن را (واقعیت را) جور ِ دیگر میبینند و همان – جور ِ دیگر را – ثبت میکنند (هنر ِ مفهومی و انتزاعیبافیهای حول و حوش ِ آن از این دست است. نمونهی برزخی و بالندهاش نیز سورئالیسم است). اما شما اصلا لازم نیست وابسته به مکتبی باشید تا هنرمند باشید. برای هنرمند بودن اندکی توجه به خود لازم است و اندکی ممارست. به این «اندک» هرچه بیافزایید بر قدر ِ خود افزودهاید. حوصله کنید.
آمادگی ذهنی را دستِ کم نگیرید. اجازه بدهید تا خیلی راحت گول بخورید؛ آمادهی دیدنِ زیباییها شوید. دیدنِ زیباییها قدری افسونزدگی میخواهد؛ آنکه زیبا میبیند افسون-شده است. بگذارید افسون بشوید. مقاومت نکنید. بگذارید چشمانِ فریبا شما را بفریبند. درگیر ِ چیستیشان نشوید، تسلیمشان شوید.
پیشنهاد میکنم خود را در جریانِ زیبایی قرار دهید، آنچنانکه بدنتان را در جریانِ باد قرار میدهید (چه خوش گفته آنکه گفته؛ اِغتَنِموا بَرْد الرَبیع). پیشنهاد میکنم به مکانهایی بروید که سراغ ِ زیبایی را در آنجا میگیرند؛ موزهها، پارکها، سینماها، کتابفروشیها، مراکز خرید، تماشاخانهها، گالریها و مهمانیهای آنچنانی. پیشنهاد میکنم مثل مردم ِ عادی، بعدازظهرتان را در خیابان بگذرانید، خیابان، میانِ دختران و پسرانی که رنگ و لعاب یافتهاند و شوخ-و-شنگ چشم میچرانند و لذت میبرند. باز اگر هیچ کدام از این کارها از دستتان بر نمیآید، بهترین کتاب و زیباترین تعابیری را که میشناسید، مقابل ِ چشمانتان بگیرید. نخوانید، فقط مقابل چشمانتان بگیرید، انگار به خیابان رفتهاید و نظر-بازی میکنید - لحظهای نظر را میگیرید و لحظهای رها میکنید - اصلا چیزی را نمیخوانید. نباید هم بخوانید. با ذائقهی امروزین ِما، اثر هنری - آن زیبایی ِ ناب که در وجودتان خانه کرده - هرگز با خواندن، با درگیریِ عمیق با یک چیز (و بگذارید بگویم؛ با یکی شدن با یک چیز)، حاصل نمیشود. خود را رها کنید، شُل، حتی – تعمدا - نگاهتان را تیره و تار و چشمانتان را باریک کنید، محو ببینید، تاریک، تاریک، تاریکتر ... فضا را مهآلود کنید، پردهای از کدورتِ نگاهتان را روی واقعیتِ برهنهی بیرونی بکشید. بگذارید همهچیز، همهی چیزهای واقعی، محو و تیرهگون در مقابلتان بال و پر بگیرند. (اینکه عدهای برای خلق ِ آثار هنری از مخدّر و الکل استفاده میکنند، شاید برای آن باشد که رابطهی حس با واقعیت را به شیوهای جبری و دستوری سُست و لرزان کنند. شاید برای این باشد که خود را «بیمار» کنند. نگاهِ بیمارانه نگاه ِ هنرمندانه است. «چشم ِ بیمار» «چشم ِ هنرمند» است. بیمار میکنند تا همانقدر که جهانِ بیرونی واقعی است، مهآلودگی و منگی هم واقعی باشد، تا محو ببینند، تا واقعیت را پس بزنند. انگار تودهای سرطانی در مغز، جریانِ واقعی-دیدن را مختل کرده است.)
آن کتاب، همان که بهترین میدانیدش، همان که مقابل ِ چشمانتان گرفتهاید، آن منظره، همان که به سراغ ِ زیباییاش رفتهاید، یا آن تابلو، آن نمایش ِ زیبا که هیجانزدهتان میکند، مهیّاست. حالا لحظهای است که باید در میانِ گرد و غبار و مِهای که به هوا بلند کردهاید، زیبایی ِ پیشرویتان را بخوانید. نترسید! واقعیت را پس بزنید. لازم نیست همانی که «آنجا» نوشته، همانی که «او» خواسته، همانی که «انتظار»ش دارند را بخوانید. دست به تخیل بزنید، با تخیلتان بخوانید. زیباترین واژهها را، بهترین تصاویر که میشناسید را، در آن پردهی محوی که مقابل ِ چشمتان آویختهاید بگنجانید. نگاهتان را بر واقعیت تحمیل کنید. هنر یعنی همین؛ تحمیل ِ نگاه بر واقعیتی که زیبا انگاشته شده. خود را، هنرتان را، به جهانِ پیرامونی تحمیل کنید، و سعی کنید آنچه جاری میشود، آنچه از درونتان بیرون میریزد را جوری ثبت کنید. اگر نقاشاید با لکههای سریع ِ رنگ که همان لحظه میبینید و میفهمیدشان، اگر شاعر و نویسندهاید با جملاتی که همان لحظه خلق میکنید و میخوانیدشان، با تصاویر، با خطوط، با لکّهها، با کلمات، با یگانهترین و خالصترین چیزهایی که میدانید و میتوانید و شما و آنچه میبینید را بازگو میکنند. اصلا بیائید یک کار ِ دیگر بکنید. بیائید از خیر ِ ثبتِ جاودانه بگذرید. با خودتان صحبت کنید. به خودتان ببالید. با دوستی که کنارتان است حرف بزنید. فروتنانهترین اثر هنری همانی است که از خلالِ صحبتهای عامیانه و روزمره (با خود و دیگری) خلق میشود، دود میشود و به هوا میرود. این عملیترین راه برای خلق ِ زیبایی است، آن را از خود و دیگری دریغ نکنید.
---
توضیخاتِ مسخرهی اضافی:
در تاریخ ِ هنر، مکاتبی وجود دارند که واقعیت را عینا منتقل میکنند (ناتورالیسم ِ همبسته به عکاسی ِ واقعیتگرا از این دست است)، و مکاتبی هستند که با دهنکجی به واقعیت و دستکاریاش، آن را (واقعیت را) جور ِ دیگر میبینند و همان – جور ِ دیگر را – ثبت میکنند (هنر ِ مفهومی و انتزاعیبافیهای حول و حوش ِ آن از این دست است. نمونهی برزخی و بالندهاش نیز سورئالیسم است). اما شما اصلا لازم نیست وابسته به مکتبی باشید تا هنرمند باشید. برای هنرمند بودن اندکی توجه به خود لازم است و اندکی ممارست. به این «اندک» هرچه بیافزایید بر قدر ِ خود افزودهاید. حوصله کنید.
۱۳۸۵/۶/۱
Modern Talking
گاهِ سخن گفتن با تو به قرنها قبل باز میگردم، به سدههای پیشین. زبانِ انسانهایی را برمیگیرم که بارها از زمانشان گذشته است و کلامشان در هزارتوی تاریخ، پختگی ِ شور ِ بسیار و شعور ِ نامشهودِ احساس را لابلای خود پیچیده است.
گاهِ سخن گفتن با تو، واژهها را از اعماق ِ میراثم، از سنگوارههای زبانِ اجدادم، استخدام میکنم، خوشتراش و برازنده، نظم ِ ماورائیشان را، که همچون خاک و غبار بر چهرهشان نشسته، فوت میکنم و تصویری از آنچه میجویمات در الفبای قدیمیاش مییابم.
به قرنِ شش هجری سرک میکشم. مجنون میشوم ... نه، مجنون نیستم، دو قرنی زیاد رفتهام، رند و خراباتیام، آس و پاس و نظر-باز. به بازیِ نظرت، در کلام ِ تاریخ مشغولم.
به تو که میاندیشم فیلام یادِ هندوستان میکند، هندوستانِ من قرنِ هفتم هجری است، بر تارُکِ سپیدهدمانِ طلوع ِ غارت، آنجا که دژخیم ِ مغول شمشیر میگرداند، این منم که در برابر ِ شمشیرت - چشم ِ خونریز سپر میکنم.
آه که این حرفها –امروز- زمخت و شاعرانهاند، و تو این همه لطیف و حقیقی.
به تو که میاندیشم، روزگار ِ من سپری شده است، باطنام پیرمردی میشود که به ورد و جادو، از هزارههای قبل احضارش کردهاند و حقیقتِ خود را در او میجویند؛ و اوست فرزانهای فاشگو، که فاشگوییاش به شکل ِ ترکیباتی نا-گرفته، در وجودِ امروزین و حقیقی ِ تو میچسبد.
من این تصویر را بیشتر دوست دارم (بیشتر گویای حالِ من است)؛ کودکی کوچک و نارُسته، که شوخ و دیگرآزار به تو که میرسد، زبانش از شدتِ هیجان میگیرد، زبان که بگیرد، وقتِ شاعر شدن است.
گاهِ سخن گفتن با تو، واژهها را از اعماق ِ میراثم، از سنگوارههای زبانِ اجدادم، استخدام میکنم، خوشتراش و برازنده، نظم ِ ماورائیشان را، که همچون خاک و غبار بر چهرهشان نشسته، فوت میکنم و تصویری از آنچه میجویمات در الفبای قدیمیاش مییابم.
به قرنِ شش هجری سرک میکشم. مجنون میشوم ... نه، مجنون نیستم، دو قرنی زیاد رفتهام، رند و خراباتیام، آس و پاس و نظر-باز. به بازیِ نظرت، در کلام ِ تاریخ مشغولم.
به تو که میاندیشم فیلام یادِ هندوستان میکند، هندوستانِ من قرنِ هفتم هجری است، بر تارُکِ سپیدهدمانِ طلوع ِ غارت، آنجا که دژخیم ِ مغول شمشیر میگرداند، این منم که در برابر ِ شمشیرت - چشم ِ خونریز سپر میکنم.
آه که این حرفها –امروز- زمخت و شاعرانهاند، و تو این همه لطیف و حقیقی.
به تو که میاندیشم، روزگار ِ من سپری شده است، باطنام پیرمردی میشود که به ورد و جادو، از هزارههای قبل احضارش کردهاند و حقیقتِ خود را در او میجویند؛ و اوست فرزانهای فاشگو، که فاشگوییاش به شکل ِ ترکیباتی نا-گرفته، در وجودِ امروزین و حقیقی ِ تو میچسبد.
من این تصویر را بیشتر دوست دارم (بیشتر گویای حالِ من است)؛ کودکی کوچک و نارُسته، که شوخ و دیگرآزار به تو که میرسد، زبانش از شدتِ هیجان میگیرد، زبان که بگیرد، وقتِ شاعر شدن است.
۱۳۸۵/۵/۱۶
اتاق ِ غار
(1) میلی قوی هست، که من را به جمعآوریِ چیزهایی میکشاند که خیلی وقتها از داشتنشان پیش ِ خودم خجالت میکشم. مثل ِ افسونزدهها، خواهش ِ تصاحبشان در وجودم زبانه میکشد و نگاه از داشتنشان برنمیدارم. منظورم کلکسیونی از کتابها و مجلات و نوارها و ... است، که پیش ِ من جمع شدهاند و فضای پیرامونم را به معبدی یگانه از «چیزها» مبدّل کردهاند. هرگز از اینکه دارمشان معذب نبودهام، اما از نداشتنشان چرا. «چیزها» باید دمپرم باشند، باید مانندِ ستارههای مرئی ِ آسمان در اطرافم بدرخشند، و من را از حضور ِ خودشان دلگرم کنند، تا تنهایی و گمشدگیام کمتر به چشم بیاید. مثل ِ دیوارهای محافظ مرا در برمیگیرند، تا از طغیان و فروپاشی نگهام دارند. من به معبدِ تنهاییام، به مسیر ِ ارتباطم با جهان پا میگذارم، وقتی به اتاقم وصل میشوم. اتاقم جایی است که اشیاء را در آن به ترتیب چیدهام تا از نظم ِ حضورشان حواسم پرت شود، تا احساس بودن بکنم؛ حس ِ بودن، نوعی حواسپرتی است.
(2) بزرگترین و بهترین مجموعههای عالم هم مجموعهی من نمیشود. هیچجا کتابها را آنجور که من چیدهام، با ذوق و تردید نچیدهاند. هرجای دیگری که سراغ بگیرم، یا کتابهایش از مالِ من بیشتر است یا کمتر. «تکتکِ» عناصرش مرا بازنده میکند. انگار به بازیِ ناخواستهای وارد شدهام؛ بازیِ کلکسیونرها. من در همهی بازیهای ناخواسته از پیش بازندهام، ولی آرامشی عجیب دارم، که به من مژدهی داشتن ِ چیزی یکه و یگانه میدهد؛ از دست دادنِ آنچه من دارم، آسانتر از آنی است که حتی فکرش را بکنند.
من ناچارم که از معبدم دل بکنم، حقیقتِ نیستی را زیر دندانهایم بسایم و عذابِ نداشتن را یکسره سر بکشم. به بارگاهِ کلکسیونرها که میروم، انگار پا به زندگی میگذارم، به هیجانِ زیستن پیوند میخورم. راضیام میکند اما خوشحالم نه. غم و اندوهِ پس از ماجرا من را به سمتِ فکری ممتد میسُراند؛
- وای! چقدر کلکسیونتان، شبیه شماست! چقدر بزرگ و فریبنده است! راستراستی همهی اینها مالِ خودتان است؟ خودتان همه را جمع کردهاید؟ ببینم، همهی این کتابها را خواندهاید؟ یا مثلا همهی این صفحهها را گوش دادهاید؟ چه آدم بزرگی! چه انسانِ بیهمتایی!
(3) گاهی اوقات برای چیزهای دور و برم فایدهی عملی دست و پا میکنم. به این ترتیب لابد اطرافم باید پُر از ابزارهای گوناگون باشد که حضورشان مفید است و کارم را راه میاندازد. اما جالب است که اینطور نیست. خیلی وقتها دور و برم پُر است از چیزهایی که به واسطهشان قصد دارم خودم را بیان کنم، زبانِ مناند. مثل ِ سیگار کشیدنِ دخترکان - نوعی آرایش است اضافه به آرایشهای دیگرشان - یکجور سبکِ بیانی. این هم یک فایدهی عملی است البته، اما خُب، که چی؟ من برای اینکه خودم را شرح بدهم چرا باید زندگیام را مملو از اشیاء بکنم؟ از تابلوهای نقاشی، از نوشتههای پراکنده (اینجا یا جاهای دیگر)، از ساز، لباس، کتاب، نوار ... با ضرب و زور غار ِ تنهاییام را بزک میکنم، تا بعدها کسی که به آن راه میدهم را غلغلک بدهم، و در زوایای گوناگونش گیر بیاندازم.
– ایست! دستها بالا! این منم. نه نه نه! این کاملا من نیستم، اصلا بگو ببینم من کیام؟ هان؟ زود باش!
[با لبخندی رذیلانه، و با صدایی نجواگون بخوانید:] با تلاشی خودخواهانه، به شیوهای متواضع خود را در ذهنها تکثیر میکنم، خود را جاودانه میکنم.
درست مانندِ یک معبد، مانندِ یک مسجد، درست مثل ِ کعبه (همین تأثیر را رویتان نمیگذراد؟ خلع سلاح نمیشوید؟). به نویسندهای شبیه میشوم که به بیسوادها سواد یاد میدهد تا برای آثارش خواننده دست و پا کند. «سلام، امروز نوشتهی شما را خواندم، و اقعا عالی بود، امیدوارم در بهشت رستگار شوید.»
خُب لابد، راه را اشتباه رفتهام. سرتاسر ِ عمر راه را اشتباه رفتهام که حالا باید از بهشت سر در بیاورم! اشتباه رفتن، همهی راه است. عوضیها فکر میکنند حالِ عادیِ زندگی، درست رفتن است! تباهی دارد از سر و کولم بالا میرود. در ِ معبدم را میبندم، و قبل از آنکه خلوتش آلوده شود آن را میسوزانم (یک جور ِ جالبی نیست میشوم)؛ همیشه معبدِ سوخته (دایناسورهایی که نسلشان منقرض شده/اشیائی که نیست و نابود شدهاند) بقایای جالبی برای باستانشناسان به جا گذاشته است. خدا هم اگر بود همین کار را میکرد، نسل خود را منقرض میکرد تا به دایناسورها بپیوندد؛ با چراغ در روز روشن به دنبالش میگشتند.
(2) بزرگترین و بهترین مجموعههای عالم هم مجموعهی من نمیشود. هیچجا کتابها را آنجور که من چیدهام، با ذوق و تردید نچیدهاند. هرجای دیگری که سراغ بگیرم، یا کتابهایش از مالِ من بیشتر است یا کمتر. «تکتکِ» عناصرش مرا بازنده میکند. انگار به بازیِ ناخواستهای وارد شدهام؛ بازیِ کلکسیونرها. من در همهی بازیهای ناخواسته از پیش بازندهام، ولی آرامشی عجیب دارم، که به من مژدهی داشتن ِ چیزی یکه و یگانه میدهد؛ از دست دادنِ آنچه من دارم، آسانتر از آنی است که حتی فکرش را بکنند.
من ناچارم که از معبدم دل بکنم، حقیقتِ نیستی را زیر دندانهایم بسایم و عذابِ نداشتن را یکسره سر بکشم. به بارگاهِ کلکسیونرها که میروم، انگار پا به زندگی میگذارم، به هیجانِ زیستن پیوند میخورم. راضیام میکند اما خوشحالم نه. غم و اندوهِ پس از ماجرا من را به سمتِ فکری ممتد میسُراند؛
- وای! چقدر کلکسیونتان، شبیه شماست! چقدر بزرگ و فریبنده است! راستراستی همهی اینها مالِ خودتان است؟ خودتان همه را جمع کردهاید؟ ببینم، همهی این کتابها را خواندهاید؟ یا مثلا همهی این صفحهها را گوش دادهاید؟ چه آدم بزرگی! چه انسانِ بیهمتایی!
(3) گاهی اوقات برای چیزهای دور و برم فایدهی عملی دست و پا میکنم. به این ترتیب لابد اطرافم باید پُر از ابزارهای گوناگون باشد که حضورشان مفید است و کارم را راه میاندازد. اما جالب است که اینطور نیست. خیلی وقتها دور و برم پُر است از چیزهایی که به واسطهشان قصد دارم خودم را بیان کنم، زبانِ مناند. مثل ِ سیگار کشیدنِ دخترکان - نوعی آرایش است اضافه به آرایشهای دیگرشان - یکجور سبکِ بیانی. این هم یک فایدهی عملی است البته، اما خُب، که چی؟ من برای اینکه خودم را شرح بدهم چرا باید زندگیام را مملو از اشیاء بکنم؟ از تابلوهای نقاشی، از نوشتههای پراکنده (اینجا یا جاهای دیگر)، از ساز، لباس، کتاب، نوار ... با ضرب و زور غار ِ تنهاییام را بزک میکنم، تا بعدها کسی که به آن راه میدهم را غلغلک بدهم، و در زوایای گوناگونش گیر بیاندازم.
– ایست! دستها بالا! این منم. نه نه نه! این کاملا من نیستم، اصلا بگو ببینم من کیام؟ هان؟ زود باش!
[با لبخندی رذیلانه، و با صدایی نجواگون بخوانید:] با تلاشی خودخواهانه، به شیوهای متواضع خود را در ذهنها تکثیر میکنم، خود را جاودانه میکنم.
درست مانندِ یک معبد، مانندِ یک مسجد، درست مثل ِ کعبه (همین تأثیر را رویتان نمیگذراد؟ خلع سلاح نمیشوید؟). به نویسندهای شبیه میشوم که به بیسوادها سواد یاد میدهد تا برای آثارش خواننده دست و پا کند. «سلام، امروز نوشتهی شما را خواندم، و اقعا عالی بود، امیدوارم در بهشت رستگار شوید.»
خُب لابد، راه را اشتباه رفتهام. سرتاسر ِ عمر راه را اشتباه رفتهام که حالا باید از بهشت سر در بیاورم! اشتباه رفتن، همهی راه است. عوضیها فکر میکنند حالِ عادیِ زندگی، درست رفتن است! تباهی دارد از سر و کولم بالا میرود. در ِ معبدم را میبندم، و قبل از آنکه خلوتش آلوده شود آن را میسوزانم (یک جور ِ جالبی نیست میشوم)؛ همیشه معبدِ سوخته (دایناسورهایی که نسلشان منقرض شده/اشیائی که نیست و نابود شدهاند) بقایای جالبی برای باستانشناسان به جا گذاشته است. خدا هم اگر بود همین کار را میکرد، نسل خود را منقرض میکرد تا به دایناسورها بپیوندد؛ با چراغ در روز روشن به دنبالش میگشتند.
۱۳۸۵/۵/۱۵
فلسفه به زبانِ ساده
مولانا، تو کتابِ «فیه ما فیه» میگه:
«آدمی را خیالِ هرچیز با آن چیز میبرد؛ خیالِ باغ به باغ میبرد و خیالِ دُکان به دُکان. اما در این خیالات تزویر پنهان است. نمیبینی که فلان جایگاه میروی پشیمان میشوی و میگویی؛ «پنداشتم که خیر باشد، آن خود نبود»؟ پس این خیالات بر مثالْ چادرند، و در چادر کسی پنهان است. هرگاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایندْ بیچادر ِ خیال، قیامت باشد. آنجا که حال چنین شود، پشیمانی نماند. هر حقیقت که تو را جذب میکند، چیز ِ دیگر غیر ِ آن نباشد؛ همان حقیقت باشد که تو را جذب کرد: «یوم تُبلَی السَرائِر.» چه جای این است که میگوییم؟ در حقیقت کِشنده (جذبکننده) یک است، اما متعدد مینماید. نمیبینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون؟ میگوید: تُتْماج (آش دوغ) خواهم، بورک (آش ماست) خواهم، حلوا خواهم، قلیه (خوراکِ گوشت بریان) خواهم، میوه خواهم، خرما خواهم. این اعداد مینماید و به گفت میآورد، اما اصلش یکی است: اصلش گرسنگی است، و آن یکی است. نمیبینی چون از یک چیز سیر شد، میگوید هیچ از اینها نمیباید؟ پس معلوم شد که ده و صد نبود، بلکه یک بود. »
***
• خوانندهی عزیز، از شما دعوت میشه که در بازخوانی ِ متن ِ بالا، یه بار هم از معادلهای فلسفی ِ زیر استفاده کنید:
- خیال = ذهنیت (subjectivity)
- تزویر = مکر عقل / فریبِ نهفته در ذهنیت
- پشیمانی = بیگانگی (alienation) : پشیمان = بیگانه
- چادر = نقص عقل / حجاب / عامل ِ جدایی ِ ذهن و عین / عامل ِ تقویتِ تخیّل و وَهم
- قیامت = پایانِ تاریخ / زمانِ یگانگی ِ عین و ذهن (وحدتِ سوژه-ابژه)
- اصل = وجود / محتوا
- گرسنگی = عامل ِ تکثّر / نماد نقصپذیری
- سیری = عامل ِ وحدتبخش / نمادِ کمالپذیری
***
- (کاملا بیربط:) اگه ممکنه میشه یکی به من بگه چرا این فیلم ِ مزخرفِ «آتش بس» رو از پردههای سینما بر نمیدارن؟
«آدمی را خیالِ هرچیز با آن چیز میبرد؛ خیالِ باغ به باغ میبرد و خیالِ دُکان به دُکان. اما در این خیالات تزویر پنهان است. نمیبینی که فلان جایگاه میروی پشیمان میشوی و میگویی؛ «پنداشتم که خیر باشد، آن خود نبود»؟ پس این خیالات بر مثالْ چادرند، و در چادر کسی پنهان است. هرگاه که خیالات از میان برخیزند و حقایق روی نمایندْ بیچادر ِ خیال، قیامت باشد. آنجا که حال چنین شود، پشیمانی نماند. هر حقیقت که تو را جذب میکند، چیز ِ دیگر غیر ِ آن نباشد؛ همان حقیقت باشد که تو را جذب کرد: «یوم تُبلَی السَرائِر.» چه جای این است که میگوییم؟ در حقیقت کِشنده (جذبکننده) یک است، اما متعدد مینماید. نمیبینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون؟ میگوید: تُتْماج (آش دوغ) خواهم، بورک (آش ماست) خواهم، حلوا خواهم، قلیه (خوراکِ گوشت بریان) خواهم، میوه خواهم، خرما خواهم. این اعداد مینماید و به گفت میآورد، اما اصلش یکی است: اصلش گرسنگی است، و آن یکی است. نمیبینی چون از یک چیز سیر شد، میگوید هیچ از اینها نمیباید؟ پس معلوم شد که ده و صد نبود، بلکه یک بود. »
***
• خوانندهی عزیز، از شما دعوت میشه که در بازخوانی ِ متن ِ بالا، یه بار هم از معادلهای فلسفی ِ زیر استفاده کنید:
- خیال = ذهنیت (subjectivity)
- تزویر = مکر عقل / فریبِ نهفته در ذهنیت
- پشیمانی = بیگانگی (alienation) : پشیمان = بیگانه
- چادر = نقص عقل / حجاب / عامل ِ جدایی ِ ذهن و عین / عامل ِ تقویتِ تخیّل و وَهم
- قیامت = پایانِ تاریخ / زمانِ یگانگی ِ عین و ذهن (وحدتِ سوژه-ابژه)
- اصل = وجود / محتوا
- گرسنگی = عامل ِ تکثّر / نماد نقصپذیری
- سیری = عامل ِ وحدتبخش / نمادِ کمالپذیری
***
- (کاملا بیربط:) اگه ممکنه میشه یکی به من بگه چرا این فیلم ِ مزخرفِ «آتش بس» رو از پردههای سینما بر نمیدارن؟
۱۳۸۵/۵/۲
کمکهای اولیه
توصیهای قدیمی به مردها میگوید، تا وقتی زن نگیرند چیزی به دست نمیآورند، زندگیشان سر و سامانی نمیگیرد. «زن گرفتن» برای یک مرد، وابسته و متعهد کردنِ نهادینه و درونی ِ «خود» است به یک «دیگری». پس در واقع، توصیهی قدیمی به ما میگوید؛ «مرد تا به صورتِ درونی، وابسته و متعهد به چیزی نشود، سامان و سعادت نمییابد.» وقتی وابستهی چیزی میشوی (زن، کودک، کار، دوست و ...)، حواست به طور ِ دقیق صرفِ این میشود که آن چیز را رعایت کنی، به احوالش رسیدگی کنی، و از رنج و سختیاش بکاهی. پس توصیهی قدیمی به ما میگوید؛ «تا زمانی که مرد، سعی نکند که از رنج ِ «دیگری» (ولو یک نفر) بکاهد و او را رعایت نماید و به احوالِ کسی (غیر از خودش) رسیدگی کند، روی آسایش و سعادت را نخواهد دید.» (در اینجا همهی فیلمهایی را به یاد بیاورید که قهرمانش به خاطر ِ تعلق ِ درونی و تعهدش به یک چیز -یک زن، یک قول، یک کودک و ...- همه کاری میکند.)
گویا توصیهکنندگانِ قدیمی به خوبی میدانستهاند که در «پس ِ زندگی»، هیچ چیز ِ خاصی نهفته نیست. آنها با این گونه اندرزها (که کم هم نیست)، سعی داشتهاند به طریقی ملموس و مادی، شور ِ زندگی را (زن را، دیگری را، و در نتیجه تعهد و وابستگی را) به مرد ببخشند، تا او در تنهاییاش به «پس ِ زندگی» متوجه نشود، و از اینکه آن پشت هیچ چیز نیست، جا نخورد و متعجب نگردد (البته انگار لازم نبوده توصیهکنندگان این چیزها را به زنها بگویند، چراکه زمانه ثابت کرده زنها از اول این مسائل را میدانند). این شیوههای توصیهای و گفتاری، به فرد کمک میکند تا جهانِ بیدر و پیکر ِ زیستن را «تحمل» نکند، بلکه آن را فراموش کند و به دستِ «غفلت» بسپارد. به چشمان زندگی نگاه نکند، بلکه به آن پشت کند و آن را نادیده بگیرد. نگاه نکردن به چشمانِ زندگی، تنها زیر ِ بار نگاههای «دیگری» است که امکان مییابد. شرم، اندوه، جاهطلبی و ... اگر توسطِ یک «دیگری» دیده نشود، و در خلاءِ تنهایی زائیده شود و بمیرد، هیچ قوای انگیزانندهای ایجاد نمیکند.
آدمی در تنهاییاش تابِ خیلی چیزها را دارد. انواع و اقسام ِ حربههای روانی و فیزیکی را به کار میگیرد تا به تنهایی، بزرگترین رنجها را به دندان بگیرد و به دوش بکشد. وقتی که تنها باشی، زندگی را تحمل میکنی. صبر میکنی تا بگذرد، تا پشتِ گوش انداخته شود. اما اساسی که توصیهی قدیمی، ما را به آن فرامیخواند، نه در تحمل زندگی که در پس زدنِ آن، جا خوش کرده است. رک و روراست میگوید که برای زندگی کردن، باید مشغولِ چیز ِ دیگری باشید، نه خودِ زندگی، باید زندگی را پس بزنید، تا آن را به دست بیاورید. «متعهد شدن» رنج کشیدن است، از دست دادنِ آزادی است. کسی که با یک نفر دستِ مردانه میدهد، مجبور است (چه به طور درونی، چه به لحاظِ انضباطِ اجتماعی) تا انتها با او باشد، و وجدانِ آزادش را، و رهایی ِ جاودانش را، قربانی کند. قربانی کند که چه؟ که این بار رنجی دیگر، از نوع ِ رنجهایی که یک مرد فقط در رابطه با دیگری مییابد را لمس کند. فلسفهای قلنبه-سلنبه و شعارگونه، اما دوستداشتنی و ملموس، پشتِ این قضایا خوابیده است؛ «اتصال به زندگی، مستلزم ِ دفع ِ رنج است با رنجی دیگر.» رنجی دیگر، از جنس ِ تعلق به غیر، از جنس ِ غفلت از دنیا، از جنس ِ همهی توصیههای کهن و مردانِ قدیمی و خشک و متعصب. قدیمیها مایل بودند این پیام را به ما برسانند که در رنجی که برای دیگران متحمل میشویم، علاج ِ زندگی ِ سیزیفیمان نهفته است.
به اینجاها که میرسم، یادِ تصویر ِ یک پدر میافتم، تصویری «دنکیشوت»وار از یک پدر ِ قدیمی. پدری که در سراشیبی ِ شصت سالگی است، و هیچ ندارد. همهی عمرش صرفِ این شده است که بگردد و ببیند و بیابد، که چه چیز زندگی را برای خانوادهاش دوستداشتنی میکند. حالا پسری دارد که تا اینجا، تمام ِ عمرش را صرفِ این کرده که بگردد، ببیند و بیابد که زندگی کجایش ارزش زیستن دارد. حاصل ِ کار چیست؟ یک زندگی ِ شصت ساله که پاسخش به زندگی، تمسخر ِ حاکی از غفلت بوده، و یک زندگی بیست و چند ساله، که بدنش را با خارشهای ممتدِ ناخنهایش خراشیده و خسته کرده است، چشمهای پُرسان دارد و موهای آشفته، به غفلتِ پدران میخندد.
توصیهی قدیمی راهِ زیستن را در این یافته است؛ زمانی که برای دیگران کاری میکنی (رنجی میکشی)، باید احساس کنی که به اصلی حیاتبخش نزدیک شدهای. اصلی که اغلبِ اوقات، بیآنکه بدانی، دشواریِ زیستن را برایت سهل میکند. هر گاه به دشواریِ زیستن، به دشواریِ معناگونِ زیستن برخورد کردید، این آزمون کیرکگوری را به یاد داشته باشید؛ زندگی را آنگاه به دست خواهی آورد، که تماما از کف داده باشیاش.
گویا توصیهکنندگانِ قدیمی به خوبی میدانستهاند که در «پس ِ زندگی»، هیچ چیز ِ خاصی نهفته نیست. آنها با این گونه اندرزها (که کم هم نیست)، سعی داشتهاند به طریقی ملموس و مادی، شور ِ زندگی را (زن را، دیگری را، و در نتیجه تعهد و وابستگی را) به مرد ببخشند، تا او در تنهاییاش به «پس ِ زندگی» متوجه نشود، و از اینکه آن پشت هیچ چیز نیست، جا نخورد و متعجب نگردد (البته انگار لازم نبوده توصیهکنندگان این چیزها را به زنها بگویند، چراکه زمانه ثابت کرده زنها از اول این مسائل را میدانند). این شیوههای توصیهای و گفتاری، به فرد کمک میکند تا جهانِ بیدر و پیکر ِ زیستن را «تحمل» نکند، بلکه آن را فراموش کند و به دستِ «غفلت» بسپارد. به چشمان زندگی نگاه نکند، بلکه به آن پشت کند و آن را نادیده بگیرد. نگاه نکردن به چشمانِ زندگی، تنها زیر ِ بار نگاههای «دیگری» است که امکان مییابد. شرم، اندوه، جاهطلبی و ... اگر توسطِ یک «دیگری» دیده نشود، و در خلاءِ تنهایی زائیده شود و بمیرد، هیچ قوای انگیزانندهای ایجاد نمیکند.
آدمی در تنهاییاش تابِ خیلی چیزها را دارد. انواع و اقسام ِ حربههای روانی و فیزیکی را به کار میگیرد تا به تنهایی، بزرگترین رنجها را به دندان بگیرد و به دوش بکشد. وقتی که تنها باشی، زندگی را تحمل میکنی. صبر میکنی تا بگذرد، تا پشتِ گوش انداخته شود. اما اساسی که توصیهی قدیمی، ما را به آن فرامیخواند، نه در تحمل زندگی که در پس زدنِ آن، جا خوش کرده است. رک و روراست میگوید که برای زندگی کردن، باید مشغولِ چیز ِ دیگری باشید، نه خودِ زندگی، باید زندگی را پس بزنید، تا آن را به دست بیاورید. «متعهد شدن» رنج کشیدن است، از دست دادنِ آزادی است. کسی که با یک نفر دستِ مردانه میدهد، مجبور است (چه به طور درونی، چه به لحاظِ انضباطِ اجتماعی) تا انتها با او باشد، و وجدانِ آزادش را، و رهایی ِ جاودانش را، قربانی کند. قربانی کند که چه؟ که این بار رنجی دیگر، از نوع ِ رنجهایی که یک مرد فقط در رابطه با دیگری مییابد را لمس کند. فلسفهای قلنبه-سلنبه و شعارگونه، اما دوستداشتنی و ملموس، پشتِ این قضایا خوابیده است؛ «اتصال به زندگی، مستلزم ِ دفع ِ رنج است با رنجی دیگر.» رنجی دیگر، از جنس ِ تعلق به غیر، از جنس ِ غفلت از دنیا، از جنس ِ همهی توصیههای کهن و مردانِ قدیمی و خشک و متعصب. قدیمیها مایل بودند این پیام را به ما برسانند که در رنجی که برای دیگران متحمل میشویم، علاج ِ زندگی ِ سیزیفیمان نهفته است.
به اینجاها که میرسم، یادِ تصویر ِ یک پدر میافتم، تصویری «دنکیشوت»وار از یک پدر ِ قدیمی. پدری که در سراشیبی ِ شصت سالگی است، و هیچ ندارد. همهی عمرش صرفِ این شده است که بگردد و ببیند و بیابد، که چه چیز زندگی را برای خانوادهاش دوستداشتنی میکند. حالا پسری دارد که تا اینجا، تمام ِ عمرش را صرفِ این کرده که بگردد، ببیند و بیابد که زندگی کجایش ارزش زیستن دارد. حاصل ِ کار چیست؟ یک زندگی ِ شصت ساله که پاسخش به زندگی، تمسخر ِ حاکی از غفلت بوده، و یک زندگی بیست و چند ساله، که بدنش را با خارشهای ممتدِ ناخنهایش خراشیده و خسته کرده است، چشمهای پُرسان دارد و موهای آشفته، به غفلتِ پدران میخندد.
توصیهی قدیمی راهِ زیستن را در این یافته است؛ زمانی که برای دیگران کاری میکنی (رنجی میکشی)، باید احساس کنی که به اصلی حیاتبخش نزدیک شدهای. اصلی که اغلبِ اوقات، بیآنکه بدانی، دشواریِ زیستن را برایت سهل میکند. هر گاه به دشواریِ زیستن، به دشواریِ معناگونِ زیستن برخورد کردید، این آزمون کیرکگوری را به یاد داشته باشید؛ زندگی را آنگاه به دست خواهی آورد، که تماما از کف داده باشیاش.
۱۳۸۵/۴/۲۸
مینیمالیسم ِ نواختن
«تزئینات جنایت است!»
آدُلف لوس
گاهی اوقات، در نوای تار ِ فرهنگِ شریف، یک ذائقهی مینیمالیستی نهفتهست؛ برای او هم انگار «تزئینات جنایت است». یک جایی هست که اگر انواع و اقسام ِ تکنیکها را هم به کار بگیری، باز لطافتِ یک صدای خالص، یک ملودیِ ناب، که حواشی ِ کمی دارد، هنوز گوشنواز و دلانگیز است. به دور از سرعتِ زیادِ دست و پنجه، و با تعهدی روحفزا به لحظهها (سکوتش واقعا سکوت است، تنیده به آهنگ است) ساز میزند. در این زیبایی ِ رُسواگر، بصیرتی هست که گوش را به سطح ِ شیوا و بکر ِ تارنوازی هدایت میکند. مینیمال تار میزند و ملودی را رسوا و پریشان مقابلت مینشاند. انگار صداهای اضافی کنار رفتهاند و مادهی خام ِ نواختن، بدونِ هیچ پیرایه و تزئینی، سر جایش نشانده شده.
به لطفِ مرتضی، آلبومی متشکل از سه نوار از آثار فرهنگ شریف به دستم رسیده با عنوان «عاشقانهها». نوای دلانگیز و منحصر به فردی دارد. کلا گوش دادنِ کارهای شریف ؛) انرژیِ زیادی از آدم میگیرد. تو این اثر، صاف و بیپیرایه تار میزند. دُرّاب خیلی کم دارد، یعنی تقریبا هیچ جملهای را با دُرّاب شروع نمیکند و به صورتِ خیلی محدود و در میانهی جملات ازش بهره میبرد. تکتک مضرابهایش را میشود شمرد، حتی وقتی که میخواهد ریز بگیرد. زیاده نگویم، خیلی عالی است. خیلی قشنگ در ذهن، فضاسازی میکند.
از مجموعهی «عاشقانهها» یک ضربی ِ ابوعطا گوش من را گرفت و بنا کردم اینجا بگذارمش، تا اگر حوصله داشتید، هم نمونهی کار استاد شریف را بشنوید و هم ، از یک قطعهی زیبای تار لذت ببرید؛
ضربی ِ ابوعطا / تکنوازیِ تار؛ فرهنگ شریف / 4 دقیقه / 1.6 مگابایت. (با تشکر از پشتیبانی ِ فنی فربد ؛)
آدُلف لوس
گاهی اوقات، در نوای تار ِ فرهنگِ شریف، یک ذائقهی مینیمالیستی نهفتهست؛ برای او هم انگار «تزئینات جنایت است». یک جایی هست که اگر انواع و اقسام ِ تکنیکها را هم به کار بگیری، باز لطافتِ یک صدای خالص، یک ملودیِ ناب، که حواشی ِ کمی دارد، هنوز گوشنواز و دلانگیز است. به دور از سرعتِ زیادِ دست و پنجه، و با تعهدی روحفزا به لحظهها (سکوتش واقعا سکوت است، تنیده به آهنگ است) ساز میزند. در این زیبایی ِ رُسواگر، بصیرتی هست که گوش را به سطح ِ شیوا و بکر ِ تارنوازی هدایت میکند. مینیمال تار میزند و ملودی را رسوا و پریشان مقابلت مینشاند. انگار صداهای اضافی کنار رفتهاند و مادهی خام ِ نواختن، بدونِ هیچ پیرایه و تزئینی، سر جایش نشانده شده.
به لطفِ مرتضی، آلبومی متشکل از سه نوار از آثار فرهنگ شریف به دستم رسیده با عنوان «عاشقانهها». نوای دلانگیز و منحصر به فردی دارد. کلا گوش دادنِ کارهای شریف ؛) انرژیِ زیادی از آدم میگیرد. تو این اثر، صاف و بیپیرایه تار میزند. دُرّاب خیلی کم دارد، یعنی تقریبا هیچ جملهای را با دُرّاب شروع نمیکند و به صورتِ خیلی محدود و در میانهی جملات ازش بهره میبرد. تکتک مضرابهایش را میشود شمرد، حتی وقتی که میخواهد ریز بگیرد. زیاده نگویم، خیلی عالی است. خیلی قشنگ در ذهن، فضاسازی میکند.
از مجموعهی «عاشقانهها» یک ضربی ِ ابوعطا گوش من را گرفت و بنا کردم اینجا بگذارمش، تا اگر حوصله داشتید، هم نمونهی کار استاد شریف را بشنوید و هم ، از یک قطعهی زیبای تار لذت ببرید؛
ضربی ِ ابوعطا / تکنوازیِ تار؛ فرهنگ شریف / 4 دقیقه / 1.6 مگابایت. (با تشکر از پشتیبانی ِ فنی فربد ؛)
۱۳۸۵/۴/۲۰
خوشرکاب
در میان شغلهایی که یک آدم میتواند انتخاب کند، رانندهکامیون بودن احتمالا لذت فراوانی دارد. فکرش را بکنید؛ دائم در سفری، از مرزها رد میشوی، تنها و مستقل در راه میافتی، سر راهت آدمهای زیادی میبینی، در کابینت موسیقی گوش میدهی و سیگار دود میکنی و نوشیدنی (غیر الکلی البته!) مینوشی. گرسنه که بشوی سر راه رستوران و قهوهخانهای هست که لبی تر کنی و رقصی تماشا کنی و به همصحبتی اکتفا کنی و باز شب که شد، یا در کابین ِ تنهاییات بخوابی، یا همچنان تنها و تاریک و متفکر برانی (بعضیها شبرواَند، یعنی در شب راندن را دوست دارند، مثل من). بخصوص در شب، آنقدر فرصت داری که به تمام ِ جزئیاتِ عالم فکر کنی. در واقع میبایست رانندهکامیون بودن از مشاغل ِ روشنفکرانهی عالم باشد، اما درست با چرخشی واژگونه شغلی جاهلمآب و لوطیپسند از آب درآمده. انصافا اگر هایدگری هم نگاه کنیم، رانندهکامیون باید از همه روشنفکرتر باشد، چون بیشتر از همه «در راه» است ؛).
[داخلی / روز / دوربین از پائین، زیر ِ چهره، نزدیکِ پاهای راننده]؛ رانندهای را تصور کنید که با سبیلهای از بناگوش دررفته، و با حالتی متفکر، یک دستش را به پنجره تکیه داده و دست دیگرش را گاهی به فرمان میگیرد و گاهی به دنده. تکانهای ماشین بدنش را با لرزشی خفیف و دوستداشتنی تکان میدهد و چشمانش افقهای دور را میپاید. ضبط صوتِ ماشین در حال پخش ِ آهنگی نوستالوژیک است (هایده، جواد یساری ... فکر کنم رانندهکامیونها چون همیشه به جایی که تعلق دارند برمیگردند، نوستالوژیِ خونشان خیلی بالا میگیرد. آنها علیرغم جهاندیدگیشان، خیلی در قالبِ فرمها، که زندگی ِ روزمره دائم آنها را عوض میکند، میمانند). رانندهی موردِ نظر ما، کابیناش پُر است از عکسهای مینیاتوریِ دختران و زنانِ زیبا. هوا که گرم بشود، شیشهها را بالا میدهد و کولر را روشن میکند. سیگاری آتش میزند و چشم در چشم ِ جاده میراند. به چه میاندیشد؟ تا کجا میتواند فکر کند و در خیال بغلتد؟ به دختری فکر میکند که شاید در شهر بعدی انتظارش را میکشد. با خود میگوید؛ «راستی چرا دخترها راننده کامیون نمیشوند؟ اعصابش را ندارند یا چیز دیگری است؟ لااقل شاگردشوفر که میتوانند باشند!» وقتی به این چیزها فکر میکند، آن لُپهای تُپلش گل میاندازد و همراه با تابی که به سبیل ِ چخماقیاش میدهد، نیمنگاهی به آئینه میکند، تا از آن چشمانِ شهلا نیز غافل نشود. خوب که از خوب بودنش مطمئن شد، با تَه صدایی که دارد، پیش ِ خودش دم میگیرد. چندتا از آن بوق-خوشگلهایش را میزند و زندگی را از صمیم ِ قلب در آغوش میفشارد.
فکر کردم اگر من یک جورهایی در این نهادِ اجتماعی یک کارهای میشدم، رانندهکامیونی را از مشاغل ِ باکلاس ِ جامعه به حساب میآوردم. مثلا جلوی دخترها، جای اینکه پُز ِ دکتر-مهندس بودنم را بدهم، باد در غبغب میانداختم که؛ «راننده کامیون هستم!» و وقتی با چشمانِ چهارتاشدهشان، فیسّی در میکردند که؛ «وا! یککاره!» تهِ دلم به همهشان میخندیدم که از همهی لذتی که من، به تنهایی، میتوانم ببرم غافلاند.
شنیدهام دستمزدشان خوب است و معمولا هم عاشق ِ کارشان هستند. این واقعا در حد یک ایدهآل است البته. چون ایدهآلها معمولا خیلی کم واقعا میشوند. اوه اوه اوه! در ضمن باید حتما بگویم که؛ برای وارد شدن در این کار، لازم نیست نمرهی چشمهایتان 10 باشد و دندانِ پُرنکرده هم نداشته باشید ؛). حتی چه بسا اگر یکی از دندانهایتان طلا باشد، کاریزمای زیادی برای خود دست و پا کنید :). به هر حال، من که بررسی ِ خودم را کردهام. از هر جهت مناسب است. در زندگی ِ بعدیام حتما رانندهکامیون خواهم شد، شما هم تا دیر نشده عجله کنید، کامیون گیر نمیآدها! :))
[داخلی / روز / دوربین از پائین، زیر ِ چهره، نزدیکِ پاهای راننده]؛ رانندهای را تصور کنید که با سبیلهای از بناگوش دررفته، و با حالتی متفکر، یک دستش را به پنجره تکیه داده و دست دیگرش را گاهی به فرمان میگیرد و گاهی به دنده. تکانهای ماشین بدنش را با لرزشی خفیف و دوستداشتنی تکان میدهد و چشمانش افقهای دور را میپاید. ضبط صوتِ ماشین در حال پخش ِ آهنگی نوستالوژیک است (هایده، جواد یساری ... فکر کنم رانندهکامیونها چون همیشه به جایی که تعلق دارند برمیگردند، نوستالوژیِ خونشان خیلی بالا میگیرد. آنها علیرغم جهاندیدگیشان، خیلی در قالبِ فرمها، که زندگی ِ روزمره دائم آنها را عوض میکند، میمانند). رانندهی موردِ نظر ما، کابیناش پُر است از عکسهای مینیاتوریِ دختران و زنانِ زیبا. هوا که گرم بشود، شیشهها را بالا میدهد و کولر را روشن میکند. سیگاری آتش میزند و چشم در چشم ِ جاده میراند. به چه میاندیشد؟ تا کجا میتواند فکر کند و در خیال بغلتد؟ به دختری فکر میکند که شاید در شهر بعدی انتظارش را میکشد. با خود میگوید؛ «راستی چرا دخترها راننده کامیون نمیشوند؟ اعصابش را ندارند یا چیز دیگری است؟ لااقل شاگردشوفر که میتوانند باشند!» وقتی به این چیزها فکر میکند، آن لُپهای تُپلش گل میاندازد و همراه با تابی که به سبیل ِ چخماقیاش میدهد، نیمنگاهی به آئینه میکند، تا از آن چشمانِ شهلا نیز غافل نشود. خوب که از خوب بودنش مطمئن شد، با تَه صدایی که دارد، پیش ِ خودش دم میگیرد. چندتا از آن بوق-خوشگلهایش را میزند و زندگی را از صمیم ِ قلب در آغوش میفشارد.
فکر کردم اگر من یک جورهایی در این نهادِ اجتماعی یک کارهای میشدم، رانندهکامیونی را از مشاغل ِ باکلاس ِ جامعه به حساب میآوردم. مثلا جلوی دخترها، جای اینکه پُز ِ دکتر-مهندس بودنم را بدهم، باد در غبغب میانداختم که؛ «راننده کامیون هستم!» و وقتی با چشمانِ چهارتاشدهشان، فیسّی در میکردند که؛ «وا! یککاره!» تهِ دلم به همهشان میخندیدم که از همهی لذتی که من، به تنهایی، میتوانم ببرم غافلاند.
شنیدهام دستمزدشان خوب است و معمولا هم عاشق ِ کارشان هستند. این واقعا در حد یک ایدهآل است البته. چون ایدهآلها معمولا خیلی کم واقعا میشوند. اوه اوه اوه! در ضمن باید حتما بگویم که؛ برای وارد شدن در این کار، لازم نیست نمرهی چشمهایتان 10 باشد و دندانِ پُرنکرده هم نداشته باشید ؛). حتی چه بسا اگر یکی از دندانهایتان طلا باشد، کاریزمای زیادی برای خود دست و پا کنید :). به هر حال، من که بررسی ِ خودم را کردهام. از هر جهت مناسب است. در زندگی ِ بعدیام حتما رانندهکامیون خواهم شد، شما هم تا دیر نشده عجله کنید، کامیون گیر نمیآدها! :))
اشتراک در:
پستها (Atom)