سرما که سخته، مردِ شلخته، زیپات رو ببند، سرما نخوری
چایی میخوری با من تو آیا، اگه نخوری سرما میخوری
دستهیِ عزا رفته تو کونات، عیبی نداره، هنوز جَوون ای
وقتی جَوون ای زندگی سخته، پیر هم که باشی سرما میخوری
آدمهایِ لوکس، رُژ، ریمل و بوت، واسه علّافی، زدن رو کاپوت
ایمان به شدت، عقیده مفرط، کسخل شدیم رفت، سرما میخوریم
اگه باشی تو تنها و خسته، هزارـوـیک جور سرما میخوری
اگه که باشی خیلی بیخیال، هزارـوـدو جور سرما میخوری
شبها عزیزه، هی کِرم میریزه، جَستیم و جَستند، سرما دو روزه
اهل ِ جفنگ ایم، شیشلول میبندیم، قافیه تنگه، چرا نخندیم
سرما میخورم، سرما میخوری، سرما میخورد، سرما میخوری
سرما میخوریم، سرما میخورید، سرما میخورند، سرما میخوری
۱۳۸۷/۱۰/۱۳
چرا جمهوریِ اسلامی را میتوان در امتدادِ اسرائیل مکانیابی کرد
گمانام این چند روزه که جنگ در غزّه بالا گرفته، هر کس به طریقی کوشیده موضع ِ اخلاقی ِ مناسبی در قبالاش اتخاذ کند. من از اتاق ِ کوچکام در تهران آنقدر احساس ِ بیقدرتی میکنم که میخواهم فکر کنم هر نوع کنش ِ اخلاقی دارد از دستِ من فرار میکند. و دستِکم برایِ خودِ من واضح است که موضع ِ اخلاقی در قبالِ میزانی از قدرت که جایی انباشته شده معنی و محل پیدا میکند. خلاصه کنم، من ـ به عنوانِ نمونهیِ مثالی ِ یک تیپِ شهری در ایران ـ رمق و حالی ندارم برایِ آن که احساس کنم اخلاقی بودنام در قبالِ مردم ِ غزّه اصلاً محل ِ اعتنا و صحبت است. برایِ همین، فکر میکنم موضع ِ کسانی شبیهِ من، در بهترین حالت خشم ِ فروخورده، و در میانهترین حالت، نوعی واقعگرایی ِ توصیفگر در تثبیتِ باورشان دربارهیِ طبیعی بودنِ نظامهایِ نابرابر و خورده شدنِ ضعیفترها توسّطِ قویترها ست، و در بدترین حالت، انواع و اقسام ِ همین چرندیاتی که از گوشه و کنار میشنویم. گُه بودنِ اسرائیل، ایران، و جهان، جایِ چون و چرا باقی نمیگذارد که هستی یک گُهِ مضاعف است. ما در ایران داریم به شکل ِ باورمندانه، بدونِ امیدِ اضافه و بدونِ انتظار ِ رمانتیک، به سمتِ این نتیجه هدایت میشویم که جهان همین قدر کثافت است که هست، چه به تخم ِ ما باشد چه نباشد. امّا اگر داریم فکر میکنیم که تقدیر ِ ما در ایران این است که جهان همین قدر تخمی به نظرمان برسد، بگذارید لااقل این تقدیر را از طریق ِ زمینهای که در آن پدید آمده بازخوانی کنیم، شاید توجیه کردیم که چگونه شرایطِ تخمیمان ما را به این تخمیاندیشی کشانده است.
با این وضع، از داخل ِ جمهوریِ اسلامی هر صدایی که در اعتراض به کشتار ِ غزّه به بیرون برود، به شکلی تحریفشده شنیده خواهد شد، چراکه از ویژگیهایِ منحصر به فرد، جزئی، و خاصاش تهی میشود. به نظرم بهترین صدایی که از داخل ِ ایران میتوان شنید فحش دادن است به همه. امّا مسئله این است که در ایران وقتی بخواهی به اسرائیل فحش بدهی، جایِ پایی نداری. وطن باید تا حدّی نقش ِ جایِ پا را بازی کند. باید دستی باشد که در موقع ِ ضرورت تو را بلند میکند تا جماعتِ بیشتری را مخاطب قرار دهی. البته به نظر میرسد که در موردِ فحش دادن به اسرائیل وطن این جایِ پا را در اختیارت میگذارد، امّا همین که این کار را بکند، صداقتِ اخلاقی حُکم میکند که به موقعیتِ کثیف و سرکوبگر ِ خودِ همین جایِ پایی که در اختیارت قرار دادهاند اذعان کنی. این است که ناگزیر در وضعیتِ فعلی باید به همه فحش بدهی. چون فکر میکنم مسئله اصلاً این نیست که ما در موردی همچون غزّه متّحدِ جمهوریِ اسلامی باشیم یا نباشیم، مسئله این است که انگار در رویِ زمین جایی نیست که یک ایرانی بتواند با خیالِ راحت فحشاش را بدهد، یا اصلاً با همان خیالِ راحت فحشاش را ندهد. مسئله این است که جمهوریِ اسلامی و اسرائیل خیلی شبیهِ هم اند و ما میخواهیم درونِ هیچ کدام از این دو نباشیم، و نمیشود.
دارم رودهدرازی میکنم امّا گند و کثافتِ ایدئولوژیکی که در داخل ِ ایران استشمام میکنیم از طریق ِ پرداختن به مسائل ِ فلسطین و پیوندش با شُکوهِ از دست رفتهیِ مسلمین (با کلیدواژهیِ نژادی و کنایی ِ «جهانِ عرب»، هه!)، واقعاً عصبیکننده و حالبههمزن است. آن هم وقتی تلاش میشود که با زبانِ نمادین ِ شیعی، نبردِ کربلا را در جایی خارج از ایران قرینهیابی کنند و کل ِ مجموعهیِ سیستماتیکِ ظلم و ستم را با سانسور ِ جزئیاتِ ایرانیاش در مقیاس ِ جهانی به مخاطبان نشان دهند. مخاطب باید این چیزها را بفهمد چون به گمانام مثل ِ من زیاد اَند که این چیزها دارد آزارشان میدهد.
***
گفتار در سطح ِ سیاسی معمولاً در این مسیر جابهجا میشود که از نمونههایِ کوچک و خُرد خالی شده و به سمتِ نشانهسازیهایِ عام پیش برود. منظورم این است که در اینجا سویهیِ نشانهایِ رُخدادها ست که اهمیت دارد نه خودِ رُخداد آنچنان که واقعاً بوده. گفتار در حیطهیِ قدرت باید درونِ کانالهایی بیاُفتد که بسیار عمومی و همگانی به نظر میرسند. باید از بین ِ تمام ِ حوادث و وقایعی که به تدریج عرصهیِ زبانی را تنگ میکنند و برخی نتیجهگیریها را ممکن، آن حوادثِ نمونهای را دستچین کرد که چند ویژگی ِ خاص و برجسته در آنها نمایان باشد. گویاترین عوامل را به جایِ همهیِ عوامل ِ تأثیرگذار معرفی میکنند و با ماشین ِ رسانه آن را به شکل ِ حقیقتِ بیعیبـوـنقص جلوه میدهند. به همین دلیل کُشتارهایِ موازی در سومالی، عراق، افغانستان، یا گرجستان، با همهیِ جزئیاتِ مشکوک و بیتناسباش، آنقدر حسّاسیتبرانگیز معنا نمیشود که کُشتار ِ مردم ِ غزّه. صِرفاً جزئیاتِ برخی جنایاتِ بشری، آن هم تا حدّی که بازنمایِ مفهومی عام در عرصهیِ سیاسی باشد باید مهم به نظر برسد. جهان دربارهیِ همهیِ این جنایات به همین شکل ِ تقریباً عبث واکنش نشان داده، امّا جمهوریِ اسلامی فقط جنایاتِ غزّه را نشانِ بیخیالی ِ جهانی میگیرد. و این یعنی جمهوریِ اسلامی با جنایت به شکل ِ سازمانیافته و ایدئولوژیک برخورد میکند، و باز یعنی، میشود از طریق ِ این سازمانبندی جمهوریِ اسلامی را به برخی واکنشها مجبور کرد چرا که او خود را متعهّد به برخی واکنشها میداند، و اصولاً هویتِ خود را در این واکنشها بازیابی میکند. به این ترتیب، فلسطین که ملتهب بشود، پشتبندش ایران تا حدّی (و بیشتر در حدِّ امکاناتِ رسمی) ملتهب میشود. و خطا ست اگر گمان کنیم که این التهاب به خاطر ِ تهنشینهایِ حسّ ِ انساندوستی و همدردی با مردم ِ غزّه بیرون زده، بلکه بیشتر به مصاف رفتنی محتوم است با اسرائیلی که هار است، و در عین ِ هاری، یهودی ست، و در عین ِ یهودیتِ ایدئولوژیکِ زپرتی، همپیمانِ مدرنترین ابرقدرتها ست، و در عین ِ این همپیمانی ِ پیشرو، هار است. التهابِ دولتی ِ امروز ِ ایران، یک پیشدستی ِ رواننژندانه در برابر ِ دشمن ِ هاری ست که دیر یا زود به سراغ ِ شما هم خواهد آمد. جمهوریِ اسلامی در غزّهیِ ویران، طرحی از سیمایِ شکستخوردهیِ خود (و همهیِ شکستهایِ تاریخ ِ اسلام) را میبیند و رَم میکند.با این وضع، از داخل ِ جمهوریِ اسلامی هر صدایی که در اعتراض به کشتار ِ غزّه به بیرون برود، به شکلی تحریفشده شنیده خواهد شد، چراکه از ویژگیهایِ منحصر به فرد، جزئی، و خاصاش تهی میشود. به نظرم بهترین صدایی که از داخل ِ ایران میتوان شنید فحش دادن است به همه. امّا مسئله این است که در ایران وقتی بخواهی به اسرائیل فحش بدهی، جایِ پایی نداری. وطن باید تا حدّی نقش ِ جایِ پا را بازی کند. باید دستی باشد که در موقع ِ ضرورت تو را بلند میکند تا جماعتِ بیشتری را مخاطب قرار دهی. البته به نظر میرسد که در موردِ فحش دادن به اسرائیل وطن این جایِ پا را در اختیارت میگذارد، امّا همین که این کار را بکند، صداقتِ اخلاقی حُکم میکند که به موقعیتِ کثیف و سرکوبگر ِ خودِ همین جایِ پایی که در اختیارت قرار دادهاند اذعان کنی. این است که ناگزیر در وضعیتِ فعلی باید به همه فحش بدهی. چون فکر میکنم مسئله اصلاً این نیست که ما در موردی همچون غزّه متّحدِ جمهوریِ اسلامی باشیم یا نباشیم، مسئله این است که انگار در رویِ زمین جایی نیست که یک ایرانی بتواند با خیالِ راحت فحشاش را بدهد، یا اصلاً با همان خیالِ راحت فحشاش را ندهد. مسئله این است که جمهوریِ اسلامی و اسرائیل خیلی شبیهِ هم اند و ما میخواهیم درونِ هیچ کدام از این دو نباشیم، و نمیشود.
دارم رودهدرازی میکنم امّا گند و کثافتِ ایدئولوژیکی که در داخل ِ ایران استشمام میکنیم از طریق ِ پرداختن به مسائل ِ فلسطین و پیوندش با شُکوهِ از دست رفتهیِ مسلمین (با کلیدواژهیِ نژادی و کنایی ِ «جهانِ عرب»، هه!)، واقعاً عصبیکننده و حالبههمزن است. آن هم وقتی تلاش میشود که با زبانِ نمادین ِ شیعی، نبردِ کربلا را در جایی خارج از ایران قرینهیابی کنند و کل ِ مجموعهیِ سیستماتیکِ ظلم و ستم را با سانسور ِ جزئیاتِ ایرانیاش در مقیاس ِ جهانی به مخاطبان نشان دهند. مخاطب باید این چیزها را بفهمد چون به گمانام مثل ِ من زیاد اَند که این چیزها دارد آزارشان میدهد.
۱۳۸۷/۱۰/۱۲
سلامی، کلامی، بکش نازم که خسته ام
به من بگو چگونه میتوان به نامی مناسب برایِ کنشی مناسب رسید. به من بگو چگونه میتوان همواره در مناسبترین امتدادها قدم زد. یا چگونه میتوان بودن را در امتدادِ نامها و کنشها، در امتدادِ بیصدایِ خاطراتِ پراکنده دنبال کرد. به من بگو واژه، به من بگو چگونه خود را در بهترین جایی که میپسندم پیدا کنم، یا چگونه خود را در آن جایی که هستم بیابم، آن هم زمانی که به این کار نیاز دارم، نه لحظههایی بعدتر و نه لحظههایی پیشتر. به من بگو واژه، آرایش ِ مناسبی از شما را کجا میتوان پیدا کرد در لحظهای که بیشترین نیاز کمترین بصیرت را در خود ذخیره کرده. بگویید رَگِ خوابتان کجا ست، از چه طریق میتوان با شما دمساز شد، در دلِ شما جا خوش کرد، چگونه باید دست به کمرتان انداخت، یا با چشمانی بسته مسیر ِ بستر ِ شما را طی کرد.
۱۳۸۷/۱۰/۹
خواستن
من از اینجاش شنیدم که با لحن ِ حقبهجانب، لحن ِ بیخیال و یکنواختی که به فکرت خطور نمیکرد که در صداقتاش تردید کنی، داشت به رفیقاش میگفت: «رو هر کی انگشت بذارم و دلام بخواد، امکان نداره جوابِ رد بشنوم.»
پقی زد زیر ِ خنده و بعد خیلی جدّی بهاش جواب داد: «یعنی مثلاً همین الان این دختره که اونجا نشسته رو روش انگشت بذار لطفاً! جانِ من یه چشمه بیا!»
دوباره انگار که داشت همهیِ تمرکزش را با دستهاش ورز میداد به آن دختر نگاه کرد و گفت: «ببین! این جملهای که من گفتم، از اون دست جملهها ست که معمولاً نقطهیِ تأکیدِشون در حین ِ گفتن گم میشه. مثلاً تو همین جمله، با این که انگار این من ام که دلام میخواد، و با این که انگار این من اَم که دارم رو چیزی دست میذارم، امّا اصلاش اینه که رو من انگشت گذاشته میشه، و یعنی در واقع، تأکید یه جایی خارج از منه. جملهام رو مثل ِ یه ادّعا یا تعهّد نشنو، که تو دلات بخوای با شیطنت نقضاش کنی. مثل ِ یه توصیف یا یه تجربه که تا حالا بارها اتّفاق افتاده بشنو. این جوری واسه من و واسه خودت بهتره.»
با خنده پُکی به سیگارش زد و تو نیمکت فرو رفت و ادامه داد: «ولی ممد! خوب که فکر میکنم، اصلاً این «هر وقت دلام بخواد»، نه یعنی این که با دیدنِ هر دختری، حالا فقط مونده یکیشون رو انتخاب کنم تا اون هم بگه چشم. نمیدونمها! ولی بیشتر یعنی اگه یه زمانی و در اثر ِ بلاهایی که به طور ِ روزمرّه سَرَم میآد، به مُخام این فکر نشت کنه که یه بلایی سَر ِ خودم بیارم و به یه دختری وصل باشم، او موقع اون قدر خوب و از خود راضی و سر به راه هستم که بذارم اون بلا تا تهِ ته من رو تو خودش فرو ببره. وقتی میگم میخوام، دارم از یه جور دگرگونی ِ مطلق ِ حواس حرف میزنم که وقوعاش از عُهدهیِ من خارجه و من فقط واسطهیِ ظهورش اَم. به جانِ ممد!»
پقی زد زیر ِ خنده و بعد خیلی جدّی بهاش جواب داد: «یعنی مثلاً همین الان این دختره که اونجا نشسته رو روش انگشت بذار لطفاً! جانِ من یه چشمه بیا!»
دوباره انگار که داشت همهیِ تمرکزش را با دستهاش ورز میداد به آن دختر نگاه کرد و گفت: «ببین! این جملهای که من گفتم، از اون دست جملهها ست که معمولاً نقطهیِ تأکیدِشون در حین ِ گفتن گم میشه. مثلاً تو همین جمله، با این که انگار این من ام که دلام میخواد، و با این که انگار این من اَم که دارم رو چیزی دست میذارم، امّا اصلاش اینه که رو من انگشت گذاشته میشه، و یعنی در واقع، تأکید یه جایی خارج از منه. جملهام رو مثل ِ یه ادّعا یا تعهّد نشنو، که تو دلات بخوای با شیطنت نقضاش کنی. مثل ِ یه توصیف یا یه تجربه که تا حالا بارها اتّفاق افتاده بشنو. این جوری واسه من و واسه خودت بهتره.»
با خنده پُکی به سیگارش زد و تو نیمکت فرو رفت و ادامه داد: «ولی ممد! خوب که فکر میکنم، اصلاً این «هر وقت دلام بخواد»، نه یعنی این که با دیدنِ هر دختری، حالا فقط مونده یکیشون رو انتخاب کنم تا اون هم بگه چشم. نمیدونمها! ولی بیشتر یعنی اگه یه زمانی و در اثر ِ بلاهایی که به طور ِ روزمرّه سَرَم میآد، به مُخام این فکر نشت کنه که یه بلایی سَر ِ خودم بیارم و به یه دختری وصل باشم، او موقع اون قدر خوب و از خود راضی و سر به راه هستم که بذارم اون بلا تا تهِ ته من رو تو خودش فرو ببره. وقتی میگم میخوام، دارم از یه جور دگرگونی ِ مطلق ِ حواس حرف میزنم که وقوعاش از عُهدهیِ من خارجه و من فقط واسطهیِ ظهورش اَم. به جانِ ممد!»
۱۳۸۷/۱۰/۸
من اگر قهرمانِ داستان بودم
1
داخل ِ محدوهـساختمانهایِ مترو، رفتم سمتِ آسانسور. دو تا دختر ِ امروزی داخل بودند و منتظر تا در بسته شود. من را که دیدند در را نگه داشتند. ناگهانی و برایِ این که چیزی گفته باشم، پرسیدم: «ببخشید! پایین میره؟» یکیشان گفت: «بله». رفتم داخل. چند کلمهای با هم گفتند و خندیدند و نزدیکهایِ باز شدنِ در و پیاده شدنمان، آن یکی همینطور بیمقدمه و با خنده گفت: «بُرج که نیست آقا. جز پایین جایی نمیتونه بره.» سعی کردم خندهیِ سَرسَری و معقولی بکنم. فقط بعدها بود که با خودم گفتم اگر قهرمانِ داستانی بودم که این ماجرا در آن ثبت میشد، لابد با حاضرجوابی ِ یک قهرمانِ چیزدان و فرصتطلب به او میگفتم که «حق با شما ست. اما همون طور که حتماً حس میکنید معنی ِ سوالِ من اون چیزی نبود که در ظاهر پرسیدم. من میخواستم بپرسم اشکال نداره داخل ِ یک اتاقکِ آسانسور ِ تَنگ بشم که دو تا خوشگل مثل ِ شما توش ایستادهان؟ شما هم که گفتید بله، فهمیدم که اشکال نداره. حالا هم حس میکنم این کنایه و تذکر ِ باتأخیرتون، نوعی ابراز ِ تمایل به دوستی باشه، که اگر این طوره باید بگم که من از همون اولاش دلام میخواست یکی پیدا بشه تا ازش بپرسم که ما سه تا رو کجا میبَرن.»2
رویِ صندلی ِ عقبِ تاکسی، بین ِ یک دختر ِ جوان و یک مردِ میانسال نشستم. برایِ اولین بار در تاریخ ِ چنین نشستنی، این مردِ میانسال بود که بهام تذکر داد یک مقدار بروم آنوَرتر، یعنی سمتِ خانم ِ جوان. کمی جابهجا شدم امّا من اگر قهرمانِ داستانی بودم که این ماجرا در آن ثبت میشد، لابد با حاضرجوابی ِ یک قهرمانِ چیزدان و فرصتطلب به او میگفتم که «به لحاظ ِ فرهنگی این که من به شما بچسبم قابل قبولتره از این که به اون خانوم. البته من و شما که سنّی ازمون گذشته میدونیم که گاهی میل ِ آدمها برخلافِ فرهنگ عمل میکنه، در عین ِ حال که این خلاف رو بیفرهنگی به حساب نمیآره. حالا هم من حاضر اَم در صورتی که به بیفرهنگی متّهم نشم کاملاً چسبیدنام را بین ِ شما و این خانوم تقسیم کنم.» و در حالی که صورتام را به سمتِ آن خانم میچرخاندم، خیلی نرم و سکسی به او میگفتم «آیا اجازه دارم؟»
۱۳۸۷/۱۰/۶
Nihil as a Way of Redemption
گاهی تسکین به این است که باور کنی تقدیر، با همهی قدرتاش، نمیتواند چیزی که به تو تعلّق ندارد را به سلامت به مقصد برساند؛ گاهی تسکین، دیدنِ زوالِ آدمها و چیزها، دیدنِ بیمسئولیتی و ناخُرسندیِ همین واقعیتهایِ محض ِ دم ِ دست است. با این حال، هر کس گمان میکند که وقتی چیزی را میخواهد، در رشتهی تعلّق ِ خود توانی دارد که میشود با آن چیزها را از مرگ و پوچی ِ فراگیرشان جدا کرد. گمان میکند که میتواند با داشتن ِ چیزها، و با ضمیمه کردنِ آنها به خود، نجاتِشان بدهد. و البته باید عرض شود که: هِه!
۱۳۸۷/۱۰/۴
Jokerian Transcendence
«زن با حقیقت بازی میکند، مانندِ دلقک، و مرد با استحکامات و نشانههای ِ متقن (زره، دژ، ماشین) خود را از گزندِ حقیقت مصون میدارد.»
دلقک به ظاهر هیچ نیروی اضافهای ندارد ـ زرهی بر تن، کلاهخودی بر سَر، زوری یا فنّ و شگردی اضافه؛ مانندِ شاه، سبیل و تاج و تخت، یا مانندِ اشراف، سکّههای ِ موروثی ِ برّاق و فریبنده ـ با همهی اینها به اندام ِ حریفاش رسوخ میکند، حیطههای منطقی را به بازی میگیرد، خوب و بد را به هم میریزد، میخندد. به لحاظِ پایگانبندی ِ اجتماعی، او بیشتر واجدِ روحانیتی ست که نخستین ویژگیاش شاید دوری از شیوهها و نظرگاههای ِ منجمد است. گاهی که لازم باشد جدّی و با استناد به شواهد و مدارکِ بسیار سخن میگوید و چهرهی مفرّحی از علم و بصیرت ِ مبتنی بر دادهها را به نمایش میگذارد، ولی نمیشود مطمئن بود که برای همیشه به این روش ادامه خواهد داد یا نه. از آنجا که هراسی از تنهایی و زوال ندارد (و این برتری ِ او ست)، و با غلبه بر حسّاسیتِ ظریف و شکنندهاش نیستی را به هیچ گرفته است، بیمی از این نیز ندارد که گم و گور شود، فرو بریزد، چیزی را از دست بدهد یا موقعیتی سراپا دیگرگونه بیافریند. میل ِ افزونی که در او به بازیهای شوخ و شَنگ و تمسخرها و خنده زدنهای گاهـوـبیگاه سراغ میگیرند، همهـوـهمه وانمایی ِ شیوهی او ست برای تسلّط و غلبهای که خود را دوست ندارد. خلاصه کنیم: همین است برتری ِ دلقکوار: اشغال ِ بیمحابا و زیرکانهی کرسی ِ والای ِ حقیقت، در حالی که وانمود میشود (و گاهی هم اثبات میشود) کوچکترین تعلّقی به آن وجود ندارد. او همه را وادار به بازیهای لذیذ و آزارنده با نشانهها میکند. «راهی جز این ندارید: یا بازی، یا مرگ. خوب که نگاه کنید ای موجوداتِ شریف و مختار! بی آن که ارادهای در کار باشد، زبانتان این را از شما خواسته است.»
دلقک به ظاهر هیچ نیروی اضافهای ندارد ـ زرهی بر تن، کلاهخودی بر سَر، زوری یا فنّ و شگردی اضافه؛ مانندِ شاه، سبیل و تاج و تخت، یا مانندِ اشراف، سکّههای ِ موروثی ِ برّاق و فریبنده ـ با همهی اینها به اندام ِ حریفاش رسوخ میکند، حیطههای منطقی را به بازی میگیرد، خوب و بد را به هم میریزد، میخندد. به لحاظِ پایگانبندی ِ اجتماعی، او بیشتر واجدِ روحانیتی ست که نخستین ویژگیاش شاید دوری از شیوهها و نظرگاههای ِ منجمد است. گاهی که لازم باشد جدّی و با استناد به شواهد و مدارکِ بسیار سخن میگوید و چهرهی مفرّحی از علم و بصیرت ِ مبتنی بر دادهها را به نمایش میگذارد، ولی نمیشود مطمئن بود که برای همیشه به این روش ادامه خواهد داد یا نه. از آنجا که هراسی از تنهایی و زوال ندارد (و این برتری ِ او ست)، و با غلبه بر حسّاسیتِ ظریف و شکنندهاش نیستی را به هیچ گرفته است، بیمی از این نیز ندارد که گم و گور شود، فرو بریزد، چیزی را از دست بدهد یا موقعیتی سراپا دیگرگونه بیافریند. میل ِ افزونی که در او به بازیهای شوخ و شَنگ و تمسخرها و خنده زدنهای گاهـوـبیگاه سراغ میگیرند، همهـوـهمه وانمایی ِ شیوهی او ست برای تسلّط و غلبهای که خود را دوست ندارد. خلاصه کنیم: همین است برتری ِ دلقکوار: اشغال ِ بیمحابا و زیرکانهی کرسی ِ والای ِ حقیقت، در حالی که وانمود میشود (و گاهی هم اثبات میشود) کوچکترین تعلّقی به آن وجود ندارد. او همه را وادار به بازیهای لذیذ و آزارنده با نشانهها میکند. «راهی جز این ندارید: یا بازی، یا مرگ. خوب که نگاه کنید ای موجوداتِ شریف و مختار! بی آن که ارادهای در کار باشد، زبانتان این را از شما خواسته است.»
۱۳۸۷/۱۰/۲
انزجاریه
از ایرانیهایی نباشید که هر عادتِ آشغال و گهی که در خود و اطرافیانشان سراغ دارند را به ایرانیها نسبت میدهند. اعلام ِ انزجار میکنیم بدین وسیله و به وسایل ِ دیگر از همهی آن حمّالان ِ بار ِ تحقیر ِ تاریخی که هم فیها خالدون. در راه ِ این نبودن، نه دیندار باشید و نه لااقل آزاده؛ مطلقاً نباشید.
در ضمن، آبجوی ِ ایرانی بنوشید ـ همینجوری. بدون ِ دونقطه دی و این قبیل مزخرفات.
در ضمن، آبجوی ِ ایرانی بنوشید ـ همینجوری. بدون ِ دونقطه دی و این قبیل مزخرفات.
۱۳۸۶/۶/۱۵
عُصارهیِ اعجابِ ریخته در فضا
چی باعث میشود یک نوشته توان و قوتِ خواندن و فهمیدن را در آدم بیدار میکند؟ چی باعث میشود چیزی را بخوانی، آنقدر خوب که به چیزهایی فکر کنی که آن نوشته آن چیزها را در واقع نگفته؟ چی باعث میشود بیشتر از آن چیزی که نوشته شده بخوانی، بیشتر از آن چیزی که گفته شده، جوری که در خیالِ خودت غرق شوی و آنقدر بروی که وقتی چشم باز میکنی متن ِ مقابلت به یک شاهکار، یا به نمادِ یک سیاحتِ معنوی در عوالم ِ نانوشته تبدیل میشود؟ - که این دومی خودش تعریفِ شاهکار است. - چی باعث میشود من در عین ِ حال که دارم در خیالم دور ِ دنیا میچرخم، به یک نقطهیِ ثابت وصل باشم که تمام ِ توانِ من را برایِ متمرکز ماندن بیرون میکشد؟ چی میشود من رو یک نوشته آنقدر متمرکز میشوم که میتوانم به همهجایِ عالم سرک بکشم؟ میدانی! دارم به اینها فکر میکنم.
در حین ِ خواندنِ «حکم ِ مرگ» ِ بلانشو اینها آمد سراغم. رازآلود و عجیب شروع میشود و در حین ِ گفتن، لحن ِ تمسخری را پیدا میکند که من از ستایشاش به حال و روز ِ یک وَر-رَوَنده با کلمات افتادهام. میدانم که اینها هیچ ربطی به بلانشو ندارد. این ماجرا هر بار میتواند توسطِ یک آدم ِ جدید به استخدام دربیاید؛ به خدمت گرفتن ِ رمز، اعجاب، تناقض، آن هم با توصیفِ ساده و بیخیالِ بافتِ روزمرهای که انگار از همهیِ این عجایب خالیست، که میفهمی وااااای! نه! چقدر از همهیِ اینها پُر است. و این آن اولین حلقه از مجموعهیِ این رمز و راز ِ پراکنده:
در حین ِ خواندنِ «حکم ِ مرگ» ِ بلانشو اینها آمد سراغم. رازآلود و عجیب شروع میشود و در حین ِ گفتن، لحن ِ تمسخری را پیدا میکند که من از ستایشاش به حال و روز ِ یک وَر-رَوَنده با کلمات افتادهام. میدانم که اینها هیچ ربطی به بلانشو ندارد. این ماجرا هر بار میتواند توسطِ یک آدم ِ جدید به استخدام دربیاید؛ به خدمت گرفتن ِ رمز، اعجاب، تناقض، آن هم با توصیفِ ساده و بیخیالِ بافتِ روزمرهای که انگار از همهیِ این عجایب خالیست، که میفهمی وااااای! نه! چقدر از همهیِ اینها پُر است. و این آن اولین حلقه از مجموعهیِ این رمز و راز ِ پراکنده:
- در لحظههایِ تُندخویی دو-سه بار مرا مضروب کرد. من مانع ِ حرکاتش میشدم، چون کمی بعد وقتی به یادِ این لحظات میافتاد، پریشان و هراسان میشد که چرا به من دست زده و کار ِ پستی انجام داده، و وقتی متوجهِ هیجانِ عنانگسیختهاش میشد، که من در برابرش هیچ دفاعی نمیکردم، پریشانتر میشد. بدین ترتیب احساس میکرد به او اهانت شده، و برایِ مجازات او را در مهلکهای گذاشتهاند. بیتردید اگر ضرباتِ او برایم خطر ِ مرگ را به همراه داشت، جلویش را میگرفتم، چون نمیتوانستم اندوهِ او را در مرگِ خودم تحمل کنم. یکی-دو سال پیش، دختر ِ جوانی با رولُور به من شلیک کرد. بیهوده منتظر نشسته بود تا من او را خلع ِ سلاح کنم. من آن دختر ِ جوان را دوست نداشتم. هرچند مدتی بعد خود را کشت.
حکم ِ مرگ / موریس بلانشو / ترجمهیِ احمدِ پرهیزی / انتشاراتِ مروارید
اشتراک در:
پستها (Atom)