چون به نحوی به کارم مربوط است، چند باری سعی کردم داستانی بنویسم در این باره که چطور نوعی از خصیصه و رفتار هست که به عصبیت (شک دارم عصبیت واژهیِ خوبی باشد) در طرفِ مقابل منجر میشود. داستان ماجرایِ یک قاضی بود که نحوهیِ قضاوتاش در ظاهر خیلی عادلانه و شیک و تر و تمیز میزد، یعنی سعی میکرد کاملاً بیطرف و منصف و بیقصد به نظر برسد، ولی علارغم ِ این شمایل، درصدی از مراجعیناش واردِ یک فضایِ تقابل با او میشدند و همه چیز ِ قاضی به نظرشان ساختگی و جلف و سرکوبگر میرسید. قاضی میل ِ زیادی داشت که این درصد را هم بفهمد و در خودش جا بدهد و خلاصه بهشان حالی کند که شما اشتباه میکنید و من ساختگی نیستم؛ من خودم ام؛ قصدم سرکوب نیست؛ شما آدمهایِ متعصبی هستید؛ آن چیزی که در برابرش کوتاه نمیآیید حقیقتی است که پذیرفتناش برایتان سخت است و من ِ قاضی با بیطرفی آن حقیقت را دست و پا کردهام.
در خلالِ داستان و از دلِ یک ماجرایِ شخصی، قاضی برایِ یک لحظه دلاش میخواهد که خودش را در وضعیتِ یک متعصب بفهمد، یعنی در وضعیتِ کسی که نه تنها قضاوتی که در جهانِ اطرافاش وجود دارد را منصفانه نمیداند، بلکه حتا همهیِ قاضیهایی که در آن وضعیتِ دور از انصاف داوری میکنند را دروغگو و خودفریب و ساختگی، و در بهترین حالت، ابله به حساب میآورد. در لابهلایِ این تجربه ست که قاضی حس میکند موقع ِ بعضی از قضاوتها میتواند پیشبینی کند که این نحوهیِ داوریاش به عصبیت در طرفِ مقابل منجر خواهد شد. در واقع، جایی که میخواهد شروع کند چیزی یا کسی را لِه کند، حسی مبهم میگیردش و میفهمد که آن نوع داوری ممکن است که به تقابل منجر شود. خلاصه این که، قاضی به جایِ گفتن ِ «به تخمام»، از طریق ِ پیگیریِ زیادِ این حس به چند قابلیتِ بامزه میرسد:
1. گاهی اوقات که از سر ِ بیحوصلگی و شلختگی دارد قضاوت میکند، میفهمد که به لِه کردنِ طرفِ مقابلاش مشغول است. این فهم را چند لحظه قبل از لِه کردن به صورتِ مبهم دارد و در حین ِ لِه کردن به تدریج وضوح پیدا میکند و در پایانِ عمل، بار ِ سنگیناش را به خوبی احساس میکند.
2. بر اساس ِ مکانیزم ِ قبلی، میتواند قضاوتهایی که منجر به تقابل میشوند را پیشبینی کند. یعنی میتواند حدس بزند که این قضاوتاش احتمالاً این حس را در طرفِ مقابلاش به وجود میآورد که دارد سرکوب میشود و بنابراین به طور ِ طبیعی در مقابلاش واکنش نشان میدهد. منتها داشتن ِ این قدرت به این معنی نیست که همیشه هر وقت قاضی چنین حسی داشته باشد، عصبیت حتماً در آن ور ِ قضیه ظاهر خواهد شد. در واقع، خیلی وقتها آنها که دارند سرکوب میشوند واکنشی نشان نمیدهند - یا متوجه نمیشوند، یا با قدرت ندید میگیرند - یا شاید هم قاضی زیادی مته به خشخاش گذاشته و سرکوباش چیز ِ شایانِ توجهی نبوده.
3. موقعیت همیشه آن جوری نیست که قاضی بتواند از عهدهیِ جبرانِ چیزی بربیاید. یعنی تنها گاهی موفق میشود و مناسبت دارد که از زشتی ِ قضاوت و عملاش حرف بزند و قضاوتاش را پس بگیرد و خیلی از اوقات بیرحمی ِ عبور از کنار ِ چنین منظرهای برایاش دم ِ دستتر است.
4. و در نهایت این که، قاضی میفهمد آن میلی که به شکل ِ شلختگی و ولنگارانه قضاوت کردن یکدفعهای در او ظاهر میشود، یا در اصل یک جور عجز و نابلد بودن است، یا این که یک جور ناامیدی ست. در حالتِ اول (عجز و نابلدی) قاضی با یک موقعیتِ بغرنج مواجه است که هیچ راهی برایاش بلد نیست و نمیداند که قضاوتِ درست چی ست، و فقط برایِ این که کار ِ مردم راه بیافتد مجبور است وانمود کنه که بلد است (یعنی پیش ِ خودش این جور ماستمالی میکند ماجرا را). در حالتِ دوم (ناامیدی) قاضی از قبل مطمئن است اگر چیزی بگوید که درست میداند، طرفِ مقابلاش هرگز زیر ِ بار نمیرود و از آن طرف، چون از سر ِ این ناامیدی چیزی گفته، حرفاش به غلط جانبدارانه و زمخت به نظر میرسد.
و اما چند سطری هم بگویم از سرانجام ِ داستان (این بخش مثل ِ همیشه و به پیروی از ذائقهیِ داستانخوانِ فهمیدهیِ امروزی، میخواهد غیرمترقبه و تأثیرگذار باشد، اما کیست که نداند این تا حدِ زیادی یعنی تأییدِ نوعی سرسری بودن و بیقدرتی در انسان): قاضی انرژیِ زیادی صرفِ این میکند که معیارها و قوانیناش را گسترش بدهد تا بیطرفیاش ضمانتِ اجرایی داشته باشد. بعد از مدتی متوجه میشود که با هیچ واسطه و سختگیری و منطقی نمیتواند در وضعیت بیطرفی و دامن نزدن به عصبیت دوام بیاورد. در این مرحله دیگر به قدر ِ کافی پیر شده و پیری به مشغلهیِ فکریِ جدیدش تبدیل میشود.
۱۳۸۹/۸/۶
۱۳۸۹/۷/۳۰
دلتنگی
- «بهرام شیفتهیِ زنی شد که زیبایی و لطافتاش به خورشید میرسید. زن به ناگاه در حادثهای از دنیا رفت و بهرام زان پس نمیتوانست به قوّتِ عقل سخن گوید و جملهای را درست به زبان بیاورد. گویش ِ او این گونه بود که جملهای را آغاز میکرد و هنوز به پایان نبرده جملهای دیگر از سر میگرفت. این کتابی ست در شرح ِ دلتنگی...»
دلتنگی خود را به شکل ِ ترکیبی از احساسهایِ گوناگون عرضه میکند: اضطراب، یأس، بیمیلی، شکلی از فزونخواهی ِ ویرانگر، و همچنین به شکل ِ نوعی تعلیق؛ وضعیتی که در آن گویا همهیِ متونِ مرجع گم شدهاند و شاخصها و دستاویزهایِ عالَم قدرتِ نگهدارنده و اطمینانبخش ِ خود را از دست دادهاند. توجیه دیگر به هیچ کار نمیآید، و بلکه فراهم کردنِ هر توجیهی برایِ تسکین ِ دلتنگی، از آنجا که هیچ تکیهگاهی ندارد، در جهتی معکوس، به تشدیدِ دلتنگی منجر میشود. اما این همهیِ ماجرا نیست. این حقیقت که دلتنگ نمیتواند توجیهِ تسکینبخش ِ خود را پیدا کند و جملهای بپرورد و آن را عمیقاً از آنِ خود بداند به این معنی ست که او فاقدِ نوعی نیرویِ روحانی ست: همان نیرو که آن را به دیوانگی منتسب میکنند و شرطِ ضروریِ باور کردن و دل دادن به یک گفتار است. در وضعیتِ دلتنگی چنین به نظر میرسد که جملات ارزش ِ معنایی ِ ویژهای ندارند. نمیتوان رجحانی میانشان قائل شد و بنابراین، هر کدام در مسیر ِ زاییده شدن خورده میشوند و ناتمام و نارس و پوچ جلوه میکنند. باید منتظر بود تا اُبژهیِ دلتنگی (شخص، روزگار، حالت، خاطره و...) خودش پا به میان بگذارد و میانِ حقیقت و کذبِ کلمات داوری کند. در واقع، بخشی از نیرویِ دلتنگی از دلِ میل ِ آشکار کردنِ خود به رویِ اُبژهیِ دلتنگی و شنیدنِ قضاوتِ او بیرون میآید. در آن لحظه تنها او قاضی ِ حقیقی ست. با این شیوه میشود توضیح داد که چرا جریانِ دلتنگی مانندِ جزر و مد مدام تکرار میشود. ماجرا با چرخهیِ لذتـتخیل آغاز میشود. تخیل دربارهیِ کسی که دوستاش داری لذیذ است. از سویِ دیگر، «لذت» وسوسهای ست به سویِ «تخیل» که این نیز به نوبهیِ خود تلاشی ست برایِ بازآفرینی ِ واقعیت و تحلیل و توضیح ِ شرایط و نشانهها. به عبارتِ دیگر، دلتنگ میتواند به واسطهیِ تخیل آرایشها و شکلهایِ گوناگونی از شواهد و مدارک را در ذهن ترسیم کند، اما نکته اینجا ست که او قادر نیست میانِ این آرایشها دست به انتخاب بزند.
اگر فردِ دلتنگ باید یکریز و بیوقفه به قاضی ِ بیرونیاش، به اُبژهیِ دلتنگیاش مراجعه کند و از دلِ این رجوع حقیقتِ خود را به چنگ بیاورد، میشود گفت که دلتنگی تلاشی روحانی ست برایِ بازگو کردنِ وضعیتِ خود در قبالِ دیگری و پیگیریِ تأثیراتِ این شرح. در واقع، دلتنگی نوعی کنجکاوی ست بابتِ توانِ انگیزانندهیِ توضیحی که در ذهن داریم: ما میخواهیم هر بار که از مفاهیم پُر ایم، آنها را به آزمون بگذاریم و نتیجهاش را مشتاقانه دنبال کنیم. ببینیم آیا از شرح ِ من به ذوق خواهد آمد؟ آیا اساساً چنین شرحی را تأیید میکند؟ من چنان که باید نیرومند و پُرقوّت ام؟ این افکار با نیرویی دوچندان همهیِ ارادهیِ شخص ِ دلتنگ را مشغولِ خود میکند و فضایی هیجانآلود او را در بر میگیرد؛ هیجانی ناشی از ترس؛ ترس ِ از خطا بودنِ همهیِ آن افکار و تأثرات؛ ترس ِ این که نکند به اندازهیِ کافی این ایدهها و کلمات صحیح نباشند! نکند بیمقدار باشند! در فضایی پاره و گسسته، در آنجا که علائم و نشانهها همزور و همقدر اند، دلتنگی بیش از هر جا همخانوداگی ِ حتمیاش با ترس را اقرار میکند. مسیری ست که ذهن طی میکند تا خود را گرفتار ِ هراس ِ از دست دادن کند و مانندِ همهیِ مواردِ اینچنینی از این هراس لذت ببرد. بورخس جایی چیزی شبیهِ این گفته که فقدانِ تخیل میتواند انسان را از قیدِ ترس و ترحم آزاد کند. در واقع، آن که دلتنگ نمیشود از تخیل ورزیدن لذت نمیبرد و بنابراین کلمهای برایِ آزمودن و موردی برایِ هراسیدن ندارد. به طور ِ خلاصه، آن که دلتنگ نمیشود کلمهای ندارد. آن که کلمهای ندارد نمیترسد.
۱۳۸۹/۷/۲۳
آنچه سرمایهداری میخوانیماش
1. وبلاگِ کمانگیر همدلی ِ خودویرانگری نشان داده با چیزی که آن را «سرمایهداری» نامیده (+). به این معنی که با بافتن ِ تمثیل و حکایت و بعد از آن با کمک گرفتن از تکنیکِ فحش دادن به خود (که این روزها شگردی رایج است) سیمایی کارراهانداز/خونین از سرمایهداری ترسیم کرده، و با زل زدن به چشم ِ دیگران تصدیق کرده که هستیاش «تا گردن» به چنین خونی آغشته است. بهرهگیری از این فن ِ بیانی هر کاربری را به اینجا میرساند که «گُه گُه است. بله! من هم بخشی از این گُه ام»، «همینی که هست»، «بیهیچ توضیح ِ اضافه» و «اگر ناراحت ای راهات را بکش و برو، حتا آخ هم نگو». این قبیل نوشتهها از وجدانی معذب بیرون میآیند. نویسندهاش احتمالاً حس میکند که اِشکالی وجود دارد، اما سرـوـتهِ قضیه را این طور ماله میکشد که خُب مشکل از بازیگران است و با «آتش» ِ سرمایهداری کسی همچون من (کسی همچون خودِ کمانگیر) هست که خوب دارد بازی میکند و «لوبیاپلو» و «عدسپلو» و اینها میپزد و مابقی ولمعطل اند.
سوایِ این بازیِ سوزناک و مادرانه که بچهها مهربان باشید و فحش ندهید و الکی از هر چیزی لولو نسازید، چیزی که گم میشود خودِ «سرمایهداری» ست که محور ِ ادعا ست. این که چیست، و آنهایی که احتمالاً انتقادی به آن دارند و فحشی میدهند واقعاً چه میگویند. این که چه مکانیزمهایی باعث میشود برخی خودشان را در این موقعیت به جا بیاورند که دارند خوب بازی میکنند و میتوانند موقعیت را شفاف و از بالا تماشا کنند، و برخی حتا جسارت نکنند که مستقیم بپرسند انبردستِ ما تو جعبهابزار ِ تو چه کار میکند. هوش؟ استعداد؟ نبوغ؟ قابلیتهایِ شخصی؟ اینها آن مکانیزمهایی هستند که آدمها به واسطهیشان در نظام ِ سرمایهداری طبقهبندی میشوند؟ تا جایی که میشود دید خیلیها را با نبوغشان خاک کردهاند بی آن که بپرسند آیا اصلاً نبوغی داشتهاند یا نه. هر کدام از این ویژگیهایِ شخصی تا حدی تأثیر دارند، اما تا حالا شده به این فکر کنید که آدمها درونِ یک نظام ِ اجتماعی یا یک نظام ِ سیاسی چطور و بر اساس ِ چه معیارهایی طبقهبندی میشوند؟
2. کمانگیر میگوید: «انواع تجربهها هم هست از سواری گرفتن از «نظام ِ سرمایهداری». هر کدام هم خاصیتهایِ خودش را دارد و موفقیتهایاش را و شکستهایاش را. کانادا و آمریکایِ هممرز ِ همزبان هم سرمایهداریشان همشکل نیست». در ادامهیِ حرفهایِ قبلیاش، این تا حدی یعنی کشورهایی هستند که از نظم ِ سرمایهداری به شکل ِ بهتری استفاده میکنند (مثل ِ خود کمانگیر) و دیگرانی هم هستند که بلد نیستند از این نظم به شکل ِ خوب و کارآمد استفاده کنند (مثل ِ کارگرهایی که کمانگیر با خدماتاش از چرخهیِ تولید حذفشان میکند) و این طبیعی ست و مشکل از خودشان است. چیزی که در این قبیل تحلیلها به چشم نمیخورد کارکردِ نظم ِ مسلط است. چیزی که به چشم نمیخورد فهم ِ مناسباتِ ارباب و بنده است. انگار چنین چیزهایی وجود ندارد و فقط مشتی بازیگر دارند نانِ استعداد و کیفیتِ بازیشان را میخورند.
نظم ِ سرمایهدارانه نه نظمی منطقهای که آرایشی جهانی ست. این آرایش تاریخی دارد که یکشبه و در یک جایِ خاص از جهان، مثل ِ آمریکا و کانادا ظاهر نشده و از همان ابتدا و به تدریج کل ِ جغرافیایِ بشری را متأثر کرده. سرمایهداری نه منطق ِ موقعیت، که منطق ِ سلطه و استثمار ِ جهانی ست، نه در زمانِ حال، بلکه در طولِ چند قرنِ گذشته. به لحاظِ سیاسی و از منظر ِ ماهیتِ ایدئولوژیک، این قابلیت را دارد که نسبت به نظامهایِ سیاسی ِ گذشته با سرعتِ بیشتری انعطاف نشان بدهد و شکل عوض کند و توهم ِ بیشکل بودن را در ناظرین پدید بیاورد. گزارشاتِ مکرری دربارهیِ گسترهیِ فقر در آفریقا و آسیا، نظامهایِ عقبماندهیِ سیاسی در خاور ِ میانه (مثل ِ ایران)، نظم ِ ایدئولوژیک و منحطِ یهودی در اسرائیل، جنگهایِ فرقهای در سراسر ِ جهان، موردِ بسیار جالبی مثل ِ کرهیِ شمالی و... را نمیتوان صرفاً با تحلیل ِ عوامل ِ فردی و بد بازی کردنِ کنشگرانِ این عرصهها تحلیل کرد. اینها محصولاتِ تعامل در دنیایِ سرمایهداری اند. چنین نظمی این خیل ِ گستردهیِ مسائل ِ پیرامونی را پدید آورده تا کسی همچون کمانگیر کارآمدیاش را در آمریکا و کانادا به رخ بکشد.
کسی متولی ِ نظم ِ سرمایهداری نیست، اما در دلِ این نظم یک مدلِ هرمی از سلسلهمراتبِ منزلتی تشکیل شده و بر این اساس خوب و بدهایی تعریف میشود. این تعریفها بسیاری از اوقات زورگو، یکجانبه، و احمقانه است و کمکی به اعتلایِ بشریت نمیکند که هیچ، تأییدِ یک عده برایِ خوشبختی و باحال بودن را در سیمایِ رنجور و فلاکتبار ِ دیگران میجوید. باید از این قدرت در تمام ِ اَشکالاش پرسش کرد. بخشی از نقدِ چپ به جمهوریِ اسلامی ست که در مناسباتِ جهانی ژستِ ضداستکباری میگیرد، اما عملاً و به سببِ ماهیتِ عقبماندهاش در راستایِ نظم ِ سرمایهداری قرار دارد. آن هم نه در راستایی سازنده و مقاوم، بلکه در جهتی آشوبطلب و سوءاستفادهگر که از نقدِ بیرون برایِ سرکوبِ درون استفاده میکند. چپی که امثالِ من میشناسند آن موردِ رقتانگیزی نیست که بیبهره بودناش از سوت زدن در ساحل ِ دریاچه را به گردنِ نظام ِ سرمایهداری میاندازد. چپ (در برابر ِ نظم ِ مسلطِ سرمایهداری) جستوجوگر و شناسانندهیِ این راه است که میتوان منتقدِ مناسباتِ بهرهکشی و سلطهای بود که از دلِ منطق ِ سرمایهداری در مقیاسی جهانی بیرون میآید و در عین ِ حال، میتوان راهِ تعامل و تکوین ِ بهینهای را در درونِ مناسباتِ زیستی و منطقهای دنبال کرد. به هر حال در ایران زندگی میکنیم و عقبمانده و ضعیف ایم و برایِ وضعیتمان دنبالِ معنی و چاره میگردیم. سرمایهداری آن قدر سویههایِ کثیف دارد که اگر کسی فقط قصد کند که تماشایشان کند به قدر ِ کافی دلاش به هم خواهد خورد و نیازی به لولو ساختن نیست. کافی ست آنها که نگرانِ فحش خوردنِ این نظم اند مکانشان را عوض کنند و تلاش ِ کوچکی بکنند تا به هر شیوهای که میپسندند، هستههایِ قدرتِ درونِ نظام ِ سرمایهداری را مخاطب قرار دهند و از ستمی که دامنشان را گرفته پرسش کنند. و البته قرار نیست هر پرسشی به ساقط شدنِ یک نظم بیانجامد، اما مخاطب قرار دادنِ قدرت برایِ انسانها معنا دستـوـپا میکند و برایِ زندگی مسیر میسازد.
سوایِ این بازیِ سوزناک و مادرانه که بچهها مهربان باشید و فحش ندهید و الکی از هر چیزی لولو نسازید، چیزی که گم میشود خودِ «سرمایهداری» ست که محور ِ ادعا ست. این که چیست، و آنهایی که احتمالاً انتقادی به آن دارند و فحشی میدهند واقعاً چه میگویند. این که چه مکانیزمهایی باعث میشود برخی خودشان را در این موقعیت به جا بیاورند که دارند خوب بازی میکنند و میتوانند موقعیت را شفاف و از بالا تماشا کنند، و برخی حتا جسارت نکنند که مستقیم بپرسند انبردستِ ما تو جعبهابزار ِ تو چه کار میکند. هوش؟ استعداد؟ نبوغ؟ قابلیتهایِ شخصی؟ اینها آن مکانیزمهایی هستند که آدمها به واسطهیشان در نظام ِ سرمایهداری طبقهبندی میشوند؟ تا جایی که میشود دید خیلیها را با نبوغشان خاک کردهاند بی آن که بپرسند آیا اصلاً نبوغی داشتهاند یا نه. هر کدام از این ویژگیهایِ شخصی تا حدی تأثیر دارند، اما تا حالا شده به این فکر کنید که آدمها درونِ یک نظام ِ اجتماعی یا یک نظام ِ سیاسی چطور و بر اساس ِ چه معیارهایی طبقهبندی میشوند؟
2. کمانگیر میگوید: «انواع تجربهها هم هست از سواری گرفتن از «نظام ِ سرمایهداری». هر کدام هم خاصیتهایِ خودش را دارد و موفقیتهایاش را و شکستهایاش را. کانادا و آمریکایِ هممرز ِ همزبان هم سرمایهداریشان همشکل نیست». در ادامهیِ حرفهایِ قبلیاش، این تا حدی یعنی کشورهایی هستند که از نظم ِ سرمایهداری به شکل ِ بهتری استفاده میکنند (مثل ِ خود کمانگیر) و دیگرانی هم هستند که بلد نیستند از این نظم به شکل ِ خوب و کارآمد استفاده کنند (مثل ِ کارگرهایی که کمانگیر با خدماتاش از چرخهیِ تولید حذفشان میکند) و این طبیعی ست و مشکل از خودشان است. چیزی که در این قبیل تحلیلها به چشم نمیخورد کارکردِ نظم ِ مسلط است. چیزی که به چشم نمیخورد فهم ِ مناسباتِ ارباب و بنده است. انگار چنین چیزهایی وجود ندارد و فقط مشتی بازیگر دارند نانِ استعداد و کیفیتِ بازیشان را میخورند.
نظم ِ سرمایهدارانه نه نظمی منطقهای که آرایشی جهانی ست. این آرایش تاریخی دارد که یکشبه و در یک جایِ خاص از جهان، مثل ِ آمریکا و کانادا ظاهر نشده و از همان ابتدا و به تدریج کل ِ جغرافیایِ بشری را متأثر کرده. سرمایهداری نه منطق ِ موقعیت، که منطق ِ سلطه و استثمار ِ جهانی ست، نه در زمانِ حال، بلکه در طولِ چند قرنِ گذشته. به لحاظِ سیاسی و از منظر ِ ماهیتِ ایدئولوژیک، این قابلیت را دارد که نسبت به نظامهایِ سیاسی ِ گذشته با سرعتِ بیشتری انعطاف نشان بدهد و شکل عوض کند و توهم ِ بیشکل بودن را در ناظرین پدید بیاورد. گزارشاتِ مکرری دربارهیِ گسترهیِ فقر در آفریقا و آسیا، نظامهایِ عقبماندهیِ سیاسی در خاور ِ میانه (مثل ِ ایران)، نظم ِ ایدئولوژیک و منحطِ یهودی در اسرائیل، جنگهایِ فرقهای در سراسر ِ جهان، موردِ بسیار جالبی مثل ِ کرهیِ شمالی و... را نمیتوان صرفاً با تحلیل ِ عوامل ِ فردی و بد بازی کردنِ کنشگرانِ این عرصهها تحلیل کرد. اینها محصولاتِ تعامل در دنیایِ سرمایهداری اند. چنین نظمی این خیل ِ گستردهیِ مسائل ِ پیرامونی را پدید آورده تا کسی همچون کمانگیر کارآمدیاش را در آمریکا و کانادا به رخ بکشد.
کسی متولی ِ نظم ِ سرمایهداری نیست، اما در دلِ این نظم یک مدلِ هرمی از سلسلهمراتبِ منزلتی تشکیل شده و بر این اساس خوب و بدهایی تعریف میشود. این تعریفها بسیاری از اوقات زورگو، یکجانبه، و احمقانه است و کمکی به اعتلایِ بشریت نمیکند که هیچ، تأییدِ یک عده برایِ خوشبختی و باحال بودن را در سیمایِ رنجور و فلاکتبار ِ دیگران میجوید. باید از این قدرت در تمام ِ اَشکالاش پرسش کرد. بخشی از نقدِ چپ به جمهوریِ اسلامی ست که در مناسباتِ جهانی ژستِ ضداستکباری میگیرد، اما عملاً و به سببِ ماهیتِ عقبماندهاش در راستایِ نظم ِ سرمایهداری قرار دارد. آن هم نه در راستایی سازنده و مقاوم، بلکه در جهتی آشوبطلب و سوءاستفادهگر که از نقدِ بیرون برایِ سرکوبِ درون استفاده میکند. چپی که امثالِ من میشناسند آن موردِ رقتانگیزی نیست که بیبهره بودناش از سوت زدن در ساحل ِ دریاچه را به گردنِ نظام ِ سرمایهداری میاندازد. چپ (در برابر ِ نظم ِ مسلطِ سرمایهداری) جستوجوگر و شناسانندهیِ این راه است که میتوان منتقدِ مناسباتِ بهرهکشی و سلطهای بود که از دلِ منطق ِ سرمایهداری در مقیاسی جهانی بیرون میآید و در عین ِ حال، میتوان راهِ تعامل و تکوین ِ بهینهای را در درونِ مناسباتِ زیستی و منطقهای دنبال کرد. به هر حال در ایران زندگی میکنیم و عقبمانده و ضعیف ایم و برایِ وضعیتمان دنبالِ معنی و چاره میگردیم. سرمایهداری آن قدر سویههایِ کثیف دارد که اگر کسی فقط قصد کند که تماشایشان کند به قدر ِ کافی دلاش به هم خواهد خورد و نیازی به لولو ساختن نیست. کافی ست آنها که نگرانِ فحش خوردنِ این نظم اند مکانشان را عوض کنند و تلاش ِ کوچکی بکنند تا به هر شیوهای که میپسندند، هستههایِ قدرتِ درونِ نظام ِ سرمایهداری را مخاطب قرار دهند و از ستمی که دامنشان را گرفته پرسش کنند. و البته قرار نیست هر پرسشی به ساقط شدنِ یک نظم بیانجامد، اما مخاطب قرار دادنِ قدرت برایِ انسانها معنا دستـوـپا میکند و برایِ زندگی مسیر میسازد.
۱۳۸۹/۷/۱۹
ماندگاری
مقابل ِ مانیتور به عکسها نگاه میکنم. بیحوصله یکییکی ردشان میکنم؛ اولی، دومی، سومی... از خاطرم میگذرد که این بیانصافی ست و باید متوجهِ چیزی باشم که به آن نگاه میکنم، یا این که به کل از دیدناش چشم بپوشم. زمانی که این تصمیم را میگیرم عکسی مقابلام هست و من سعی دارم دقیق نگاهاش کنم. کمی آسوده میشوم اما به این فکر میافتم که این عکس واقعاً مزخرف بود و تصادفاً از سر ِ اجرایِ آنی ِ تصمیمی که ناگهان به سرم زده این قدر شایستهیِ توجه شده و من در حق ِ تصاویر ِ قبلی که حتم دارم بهتر بودند بیانصافی کردهام. قصدِ اقدام ِ رادیکال دارم: باید برگردم، همهیِ عکسها را از اول خوب برانداز کنم، به عکس ِ مزخرفِ آخری که رسیدم سریع نگاهام را بگردانم و به سراغ ِ بعدیها بروم. بعدیها را هم باید با این حس مرور کنم که قضاوتام دربارهیِ عکس ِ مزخرف به تمامی میانشان سرشکن شود. مدتی که بگذرد من همهیِ عکسهایِ دیگر را فراموش کردهام و فقط به آن زمانِ تصادفی و به آن عکس ِ تصادفی که آن مفهوم ِ مزخرف را به ذهنام آورد فکر میکنم تا شرحی از بیانصافی داده باشم. این گونه است که یک تصویر ماندگار میشود.
میگویند باید زمان بگذرد. دلام میخواهم بگویم گور ِ پدر ِ همهیشان و این حرف را لااقل خودم باور کنم، که نمیکنم، اما جستوجوگر ِ راهی ام که باور کنم. میگویند زمان تسکینبخش است. نفَسشان از تهِ زمان میآید، از آخر ِ خط. من هنوز اولِ خط ام. کو تا تهِ زمان! بخشی از غرور و تفاخر ِ سالخوردگان زمانی که به دیگران و چیزها نگاه میکنند به این است که آنها تهِ دوره اند و با چشمک به بقیه یادآوری میکنند که از زخمهایِ زیادی جانِ سالم به در بردهاند. قدر ِ مسلم این که از بیچارگیهایِ زیادی عبور کردهاند. پس توانِ عبور کردن داشتهاند. ما که داستان را نمیدانیم. تو بگو زنده ماندهاند پس قوی بودهاند و با چشم اشاره به لرزشها و چروکها کن که یعنی بیچارگی پیرشان کرده.
۱۳۸۹/۷/۱۱
مونتنی و قرینهاش
مونتنی شکاک است. هنوز نمیتوان به قطع گفت که پدر یا مادر ِ شک کیست. اما والدین و فرزندانِ این خصلت حامل ِ گونهای شکنندگی ِ خوشایند اند و از ظرافتِ طبع به خودشان هم رحم نمیکنند. به دست نیامدنی بودنِ هستی آنها را بیش از همه رنج میدهد. گاهی که میخندند، یا خوشبختانه حتا زمانی که در اندوهِ بسیاری به سر میبرند، شک میکنند که این لرزش ِ دل و لرزش ِ دست آیا به طور حتم میارزد؟ مونتنی روزی از خودش پرسیده بود چرا کسی باید او را دوست بدارد وقتی که چندان خودش را دوست ندارد، و به همهیِ دوستاناش خندیده بود. میشود حدس زد که بیباوریِ مونتنی به دیگران و فریبکار شمردنشان، لااقل در برخی موارد، از اینجا آب میخورَد که او خود را تحقیر میکند و دوستی ِ دیگران را فریبی میشمرد که قرار است نیرویِ آن تحقیر (همان تحقیر که او واقعیترین چیز میپنداردش) را دروغین جلوه بدهد. حس میکند چیزی در او زنده نیست و پس لیاقتِ این را ندارد که به شکل ِ نیرویی الهامبخش و زنده نگریسته شود. هر توجهی اندکی غیرمعمول او را برمیآشوبد. و کیست که نداند واقعیت این است که او به توجهاتِ غیرمعمول دل میبازد و حتّا شیفتهیشان است، و فقط از سر ِ تحقیر ِ خود به آنها چنگ میزند.
مونتنی قرینهای دارد بسیار شبیه به او، در آن سویِ دیوار، که ناماش چندان اهمیتی ندارد، یا اصلاً همان «قرینه» نام ِ مناسبی ست. نوشتن برایاش تسکین است. به فردِ زبون و پستی شبیه است که به خود میپیچد و به کاغذ و قلم پناه میبَرد تا بدناش را راضی کند. به چه راضی میشود با نوشتن؟ به روشنایی، به نور، به آنچه شاید از کلمات بر او بتابد. زیاد مینویسد و نوشتههایاش شرحی نو بر مفاهیمی تکراری اند. آدمی بیش از هر چیز به معنایی نیاز دارد تا بدناش را رام کند. او این معنا را مدام گم میکند. معنایاش او را رها کرده است. خماری از سرـوـکولاش بالا میرود، پس مینویسد.
قرینه گاهی با مونتنی در مقام ِ معشوق سخن میگوید. به ماشین ِ تولیدِ فرضیه تبدیل شده است و مونتنی، با دفتر و عصایی آمیخته به شک، به کارگزار ِ رد یا تأییدِ صحتِ فرضیات. هر روز چیزی نو به ذهناش میرسد، اما نمیداند به کجا آویزاناش کند. میخواهد از پستانِ معشوق بیاویزد، از مویی که رویِ شانهیِ برهنهاش ریخته، یا کبودیِ محوی که زیر ِ شکماش از راست به چپ جابهجا میشود. اینها چقدر درست است؟ شاید سادهتر از اینها باشد، اما او از آن سادگی بسیار دور است. فکر میکند که شاید مونتنی حسابِ دیگری رویِ او باز کرده. از خودِ فرضیات که بگذریم همینجا میشود گفت که جالبترین قسمتاش این است که رگهیِ هر فرضیهای را میتواند تا بینهایت دور و تا بینهایت نزدیک دنبال کند و تأییدش را در شواهدِ مختلف به جا بیاورد. این به نظر احمقانه میرسد. مگر چند جور میشود روایت کرد؟ گاهی هم تکذیبشان میکند. اما چه کسی بر صحتِ گفتههایاش شاهد است؟ مونتنی شکاک است و مدام میخندد. قرینه برایِ که مینویسد؟ خوانندهیِ ناپیدایِ او که شاید روزی چیزی به دستاش برسد و دلاش با او همراه شود. یا خدایی دور که به جایِ نوشتن، روزی قرار است خواندن بیاموزد. یا خستهیِ لودهای همچون خودش که از آبـوـتابِ پیچیدنِ او به خود و دیدنِ شرحاش درس میگیرد. دارد بیکمـوـکاست به آموزندهیِ درسها تبدیل میشود. اما مونتنی با خشم به او میگوید که کسی از اینها درس نمیگیرد. حتا خودش هم از آنچه مینویسد بیزار است. نشئگی که بپیچد به همهیِ عهدها و علائم، به همهی ِ آن نورها که قبلاً به او تابیدهاند پشتِ پا میزند و راهِ تسکین را میجوید و مینویسد. به راهی میرود که او را دور بیاندازند. از دور انداخته شدن لذت میبرد. به هر مذلتی تن میدهد، در عین ِ آن که رنگِ مذلّت را خوب میشناسد. تحقیر پشتِ تحقیر، و ارادهای که از شکسته شدن لذت میبرد و سنگینترین بارها را به دوش میگیرد. همهیِ عالَم به او میگویند که باید رها کند و با این که حرفِ همهیشان را درست میداند حاضر است برایِ مونتنی همهیِ عالَم را رها کند. در یادداشتی به او مینویسد: مونتنی ِ عزیز! میگویند که مونتنی شکاک است. هنوز نمیتوان به قطع گفت که پدر یا مادر ِ شک کیست...
مونتنی قرینهای دارد بسیار شبیه به او، در آن سویِ دیوار، که ناماش چندان اهمیتی ندارد، یا اصلاً همان «قرینه» نام ِ مناسبی ست. نوشتن برایاش تسکین است. به فردِ زبون و پستی شبیه است که به خود میپیچد و به کاغذ و قلم پناه میبَرد تا بدناش را راضی کند. به چه راضی میشود با نوشتن؟ به روشنایی، به نور، به آنچه شاید از کلمات بر او بتابد. زیاد مینویسد و نوشتههایاش شرحی نو بر مفاهیمی تکراری اند. آدمی بیش از هر چیز به معنایی نیاز دارد تا بدناش را رام کند. او این معنا را مدام گم میکند. معنایاش او را رها کرده است. خماری از سرـوـکولاش بالا میرود، پس مینویسد.
قرینه گاهی با مونتنی در مقام ِ معشوق سخن میگوید. به ماشین ِ تولیدِ فرضیه تبدیل شده است و مونتنی، با دفتر و عصایی آمیخته به شک، به کارگزار ِ رد یا تأییدِ صحتِ فرضیات. هر روز چیزی نو به ذهناش میرسد، اما نمیداند به کجا آویزاناش کند. میخواهد از پستانِ معشوق بیاویزد، از مویی که رویِ شانهیِ برهنهاش ریخته، یا کبودیِ محوی که زیر ِ شکماش از راست به چپ جابهجا میشود. اینها چقدر درست است؟ شاید سادهتر از اینها باشد، اما او از آن سادگی بسیار دور است. فکر میکند که شاید مونتنی حسابِ دیگری رویِ او باز کرده. از خودِ فرضیات که بگذریم همینجا میشود گفت که جالبترین قسمتاش این است که رگهیِ هر فرضیهای را میتواند تا بینهایت دور و تا بینهایت نزدیک دنبال کند و تأییدش را در شواهدِ مختلف به جا بیاورد. این به نظر احمقانه میرسد. مگر چند جور میشود روایت کرد؟ گاهی هم تکذیبشان میکند. اما چه کسی بر صحتِ گفتههایاش شاهد است؟ مونتنی شکاک است و مدام میخندد. قرینه برایِ که مینویسد؟ خوانندهیِ ناپیدایِ او که شاید روزی چیزی به دستاش برسد و دلاش با او همراه شود. یا خدایی دور که به جایِ نوشتن، روزی قرار است خواندن بیاموزد. یا خستهیِ لودهای همچون خودش که از آبـوـتابِ پیچیدنِ او به خود و دیدنِ شرحاش درس میگیرد. دارد بیکمـوـکاست به آموزندهیِ درسها تبدیل میشود. اما مونتنی با خشم به او میگوید که کسی از اینها درس نمیگیرد. حتا خودش هم از آنچه مینویسد بیزار است. نشئگی که بپیچد به همهیِ عهدها و علائم، به همهی ِ آن نورها که قبلاً به او تابیدهاند پشتِ پا میزند و راهِ تسکین را میجوید و مینویسد. به راهی میرود که او را دور بیاندازند. از دور انداخته شدن لذت میبرد. به هر مذلتی تن میدهد، در عین ِ آن که رنگِ مذلّت را خوب میشناسد. تحقیر پشتِ تحقیر، و ارادهای که از شکسته شدن لذت میبرد و سنگینترین بارها را به دوش میگیرد. همهیِ عالَم به او میگویند که باید رها کند و با این که حرفِ همهیشان را درست میداند حاضر است برایِ مونتنی همهیِ عالَم را رها کند. در یادداشتی به او مینویسد: مونتنی ِ عزیز! میگویند که مونتنی شکاک است. هنوز نمیتوان به قطع گفت که پدر یا مادر ِ شک کیست...
۱۳۸۹/۷/۶
صداها
دوـسه روز است از پنجرهیِ روبهرویی صدایِ پسری عقبمانده میآید که با لحنی بم و دردناک نوحه میخواند و سینه میزند، محکم و عادی. این دو خصیصه را با هم دارد. محکم که معلوم است و عادی یعنی نوحه میخواند انگار که حرفِ روزمره بزند. از خلالاش به بیرون و اتفاقاتِ کوچه نگاه میکند، لباس پهن میکند، سرش را میخاراند، بینیاش را میگیرد، فحش میدهد، و در ادامه دَم میگیرد و بلند و مبهم با زیر و بم ِ کلمات بازی میکند. تلفظِ واژهها و حروف برایاش دشوار است. مشخصاً لام و ب و واو را با عجز تلفظ میکند. یکی دو بار از جایی نامعلوم یکی سرش فریاد زد که خفه شو شاشو! کسی کاریاش ندارد. پیرمردی دوچرخهسوار از دور داد میزند و میآید تا پنبهیِ لحاف و تشکِ مردم را بزند. پسر سرش را از پنجرهیِ اتاق بیرون میکند و خوب گوش میدهد. ساکت است. چیزی نمیگوید، اما آرام، جوری که بخواهد شنیدناش مختل نشود، به پیروی از آهنگِ صدایِ پیرمردِ پنبهزن به سینهاش میزند و با دقت تماشایاش میکند. طنین ِ ناخوشایند و رمانتیکِ همریشگی ِ فقر و عقبماندگی را به یادتان میآورد، اما چه کنم که پیرمرد رکاب میزند و برایِ پسر دست تکان میدهد. گشتِ پیرمرد در کوچه به پایان رسیده و دارد برمیگردد. صدایاش سنگین و سنگینتر میشود و به دور که برسد نوعی خوشحالی و جان از معرکه به در بردن و رهایی و تکرار ِ این چیز که اسماش زندگی ست را با خود دارد. پسر با ظرافت کلهیِ موجدارش را از لایِ نردههایِ پنجره بیرون میکشد و تا آخرین نقطهای که بتواند رفتن ِ پیرمرد را دنبال میکند. عقبماندگی انگار خصلتی دارد که خودش را در چهرهیِ صاحباناش تکرار میکند. خیلی آرام برمیگردد، رویِ صندلی ِ نزدیکِ پنجره مینشیند، دست تویِ بینیاش میکند و برایِ چند دقیقه به شکلی ممتد و دردناک زوزه میکشد.
۱۳۸۹/۷/۵
قضاوتِ دیگران
1. بخشی از نسل ِ ما داستانِ مشابهی را دربارهیِ عقاید و نظرات و قضاوتها تجربه کرده. منظورم از بخش آن قسمتی از نسل ِ ما ست که به سویهیِ عقیدتی و اسلامی ِ آرمانهایِ دههیِ 40 و 50 وصل است، که به نظرم ایدئولوژیِ غالبِ نسل ِ بعد از انقلاب است، در کنار ِ بخشهایِ دیگری مثل ِ اندیشههایِ چپ و لیبرالِ غیرمذهبی که حاشیهای بر این متن به حساب میآمدند. در این بخش، همهیِ ما وارثِ تجربیاتی بودیم که نسلهایِ گذشته بهاش باور داشتند. مذهب که در اغواگرترین فرماش توسطِ شریعتی به زندگی و سیاست گره خورد، نوعی از اندیشهیِ قضاوتگر را ترویج کرد که به شدت رویِ ایمانِ آگاهانه انگشت میگذاشت. هنوز هم، در همان نسل و نسلهایِ بعدی، کسانی که میخواهند ایمان داشته باشند و در کنارش بفهمند و بفهمانند و از نفهمی فاصله بگیرند، شکلهایِ جالب و اغواگری از زندگی را خلق میکنند. سویهیِ «فهم» ِ این ماجرا وقتی بخواهد برتری پیدا کند، آن قدر پیش میرود تا بالاخره «ایمان» را پس میزند، یا لاغرش میکند، یا به یک جور برتریِ نسبی میرسد که حالا شاید بشود بهاش گفت ایمانِ آگاهانه. اینها را برایِ این میگویم که توجه بدهم به این که تغییر ِ عقیده و آرمان و مسلک و روش و سبکِ زندگی، در نسل ِ ما بعد از انقلابیها چیز ِ خیلی شایعی ست. در پیوندِ با سیاست، اسطورهیِ مذهب شکسته و احتمالاً در خلالِ تجربهیِ مدرنیته، نسلهایِ زیادی تو دورههایِ زمانی ِ متفاوت و نقاطِ مختلفِ جهان مثل ِ ما بودند و احتمالاً خواهند بود.
2. حالا در این شرایط که تغییر و تحول شایع و متداول و چهبسا قهرمانانه ست، این ور و آن ور کسانی را میشناسم که میگویند: «من یک عمر بر اساس ِ نظر و قضاوتِ دیگران زندگی کردهام. آنها به خودشان جرأت دادند هر جور که دلشان خواسته من را قضاوت کنند. مثلاً یک زمان مؤمن ِ دو آتشه بودند و با شور و شوق دربارهیِ ایمان داشتن و عقیدهیِ مذهبی داشتن حرف میزدند و معتقد بودند که باید از لباس پوشیدن گرفته تا حرف زدن و خوردن و خوابیدن بویِ ایمان بدهد. و مثلاً به من ایراد میگرفتند که چرا این طور نیستم. حالا زمان گذشته و این عده پاک لیبرالمسلک شدند، یا از ایمان برداشتِ غیرمذهبی دارند و میگویند مهم ایمانِ مذهبی نیست و باید آزادانه تجربه کرد و زندگی کرد و من را با این معیار قضاوت میکنند که چرا آزاد نیستم و چرا هنوز تعلقاتِ دستوپاگیر در من هست».
اینهایی که این طور حرف میزنند، این طور نتیجه میگیرند که: «بنابراین، حرفِ مردم بادِ هوا ست. چون آدمها تغییر میکنند نباید زیاد به خوشایند و بدآیندِ آنها رفتار کرد و نباید حرفهاشان را جدی گرفت. یک روز میگویند این طور خوب است و بر اساس آن قضاوت میکنند، فرداش تغییر میکنند و جور ِ دیگری حرف خواهند زد».
3. به نظر ِ من این طرز ِ فکر ایراد دارد و آدمی که چنین حرفی میزند قصد دارد به شیوهای نازیبا بودناش در وضعیتِ فعلی و تعلقاش به شیوهای خاص از فکر کردن که حالا دیگر از مُد افتاده را موجه جلوه بدهد. داستانی که از دیگران تعریف میکند احمقانه ست. آدمها تغییر میکنند و قضاوتها هم تغییر میکند. درست. اما کسی که میگوید چون آدمها دگرگون میشوند پس قضاوتِ زمانِ حالشان بیاهمیت است و بادِ هوا ست چرت میگوید. قضاوتِ آدمها همیشه به هم ربط داشته و به خُردترین و درشتترین شکل ِ ممکن شیوههایِ مختلفِ زندگی را رقم زده. اِشکالِ کار کجا ست؟ من فکر میکنم این قبیل روایتهایِ خالهزنک از مردم و راه و رسمشان خودِ فرد گوینده را اصلاً در نظر نمیگیرد. نمیگوید آن موقع که دیگران مشغولِ قضاوت اند خودش مشغولِ چه کاری است. نمیگوید آن لحظه آیا او هم قضاوتی داشته یا نه، و اگر داشته آیا به آن قضاوت اهمیت داده؟ سعی کرده ازش دفاع کند؟ سعی کرده آن را توضیح بده؟ قضاوتِ دیگران را بر اساس ِ قضاوتِ خودش بسنجد و ارزیابی کند و از مرز ِ فردیاش دفاع کرده یا با بیتفاوتی ِ قدرتمند از کنار ِ حرفِ دیگران رد شود؟ نظرش محکمتر شود یا در نظراتاش بازبینی انجام بدهد؟ کسی که میگوید دیگران تغییر میکنند پس چرت میگویند، یعنی با این قانونِ سرکوبگر احساس ِ خویشی میکند که کسی حق ندارد حرفاش را پس بگیرد، چون من آن حرفِ قبلی را باور کردهام و به اجرا گذاشتهام و نمیتوانم این حرفِ جدید را باور کنم. محافظهکاریِ خشکمغز یعنی این که عمری را پایِ چیزی گذاشتهام، به آن علاقه دارم، و با این که عقیدهای ندارم، اما نمیخواهم دربارهیِ صحت و سقماش شک کنم. من این قبیل آدمها را به سکوت سفارش میکنم، اگر حرفِ بهتری ندارند.
2. حالا در این شرایط که تغییر و تحول شایع و متداول و چهبسا قهرمانانه ست، این ور و آن ور کسانی را میشناسم که میگویند: «من یک عمر بر اساس ِ نظر و قضاوتِ دیگران زندگی کردهام. آنها به خودشان جرأت دادند هر جور که دلشان خواسته من را قضاوت کنند. مثلاً یک زمان مؤمن ِ دو آتشه بودند و با شور و شوق دربارهیِ ایمان داشتن و عقیدهیِ مذهبی داشتن حرف میزدند و معتقد بودند که باید از لباس پوشیدن گرفته تا حرف زدن و خوردن و خوابیدن بویِ ایمان بدهد. و مثلاً به من ایراد میگرفتند که چرا این طور نیستم. حالا زمان گذشته و این عده پاک لیبرالمسلک شدند، یا از ایمان برداشتِ غیرمذهبی دارند و میگویند مهم ایمانِ مذهبی نیست و باید آزادانه تجربه کرد و زندگی کرد و من را با این معیار قضاوت میکنند که چرا آزاد نیستم و چرا هنوز تعلقاتِ دستوپاگیر در من هست».
اینهایی که این طور حرف میزنند، این طور نتیجه میگیرند که: «بنابراین، حرفِ مردم بادِ هوا ست. چون آدمها تغییر میکنند نباید زیاد به خوشایند و بدآیندِ آنها رفتار کرد و نباید حرفهاشان را جدی گرفت. یک روز میگویند این طور خوب است و بر اساس آن قضاوت میکنند، فرداش تغییر میکنند و جور ِ دیگری حرف خواهند زد».
3. به نظر ِ من این طرز ِ فکر ایراد دارد و آدمی که چنین حرفی میزند قصد دارد به شیوهای نازیبا بودناش در وضعیتِ فعلی و تعلقاش به شیوهای خاص از فکر کردن که حالا دیگر از مُد افتاده را موجه جلوه بدهد. داستانی که از دیگران تعریف میکند احمقانه ست. آدمها تغییر میکنند و قضاوتها هم تغییر میکند. درست. اما کسی که میگوید چون آدمها دگرگون میشوند پس قضاوتِ زمانِ حالشان بیاهمیت است و بادِ هوا ست چرت میگوید. قضاوتِ آدمها همیشه به هم ربط داشته و به خُردترین و درشتترین شکل ِ ممکن شیوههایِ مختلفِ زندگی را رقم زده. اِشکالِ کار کجا ست؟ من فکر میکنم این قبیل روایتهایِ خالهزنک از مردم و راه و رسمشان خودِ فرد گوینده را اصلاً در نظر نمیگیرد. نمیگوید آن موقع که دیگران مشغولِ قضاوت اند خودش مشغولِ چه کاری است. نمیگوید آن لحظه آیا او هم قضاوتی داشته یا نه، و اگر داشته آیا به آن قضاوت اهمیت داده؟ سعی کرده ازش دفاع کند؟ سعی کرده آن را توضیح بده؟ قضاوتِ دیگران را بر اساس ِ قضاوتِ خودش بسنجد و ارزیابی کند و از مرز ِ فردیاش دفاع کرده یا با بیتفاوتی ِ قدرتمند از کنار ِ حرفِ دیگران رد شود؟ نظرش محکمتر شود یا در نظراتاش بازبینی انجام بدهد؟ کسی که میگوید دیگران تغییر میکنند پس چرت میگویند، یعنی با این قانونِ سرکوبگر احساس ِ خویشی میکند که کسی حق ندارد حرفاش را پس بگیرد، چون من آن حرفِ قبلی را باور کردهام و به اجرا گذاشتهام و نمیتوانم این حرفِ جدید را باور کنم. محافظهکاریِ خشکمغز یعنی این که عمری را پایِ چیزی گذاشتهام، به آن علاقه دارم، و با این که عقیدهای ندارم، اما نمیخواهم دربارهیِ صحت و سقماش شک کنم. من این قبیل آدمها را به سکوت سفارش میکنم، اگر حرفِ بهتری ندارند.
۱۳۸۹/۶/۳۱
ناتوانی
تکنیکهایِ من اغلب سلحشورانه اند. در برابر ِ هر وضعیتِ سختی که برایام شرح بدهد یک ایدهیِ کلان پیش میکشم: یک راست برو تو شکماش. او رنج میکشد و زندگی برایاش کارزار ِ برنامهها، دسایس، دروغها، وانمود کردنها و شکل دادن به همهیِ آن چیزهایی ست که زور اِعمال میکنند و زور میپذیرند. من در این بین شبیهِ آن اَشرافزادهیِ شمشیر به کمر ام که سعی دارد راهِ کوتاه و مستقیم ِ دوئل را برایِ همهیِ مصائبِ زندگی پیشنهاد کند. تصویرم اندکی صراحت دارد، کمی جسور و بیمحابا ام، و در نهایت، در مقابل ِ آنچه زندگی ِ واقعی مینامندش به مقدار ِ بسیار سادهلوح. سادهلوحی و غفلت آن چیزی ست که اگر پول خرج کند و کت و شلوار ِ مرتبی هم به تن داشته باشد، یک آقا و نجیبزادهیِ تمامعیار به نظر میرسد. نمایش ِ اصالت و برتری ربطِ مستقیمی دارد به بیتوجهی نسبت به مناسباتِ نفعی که زندگی ِ واقعی را فراگرفته. نجیبزاده به دنیا نگاه میکند، کنجکاوانه هم نگاه میکند، اما از سر ِ سیری. میخواهم به همینجا برسم: حس میکنم از سر ِ سیری و نخوت حرف میزنم بیآن که بدانم چطور به این لحن ِ نجیب و سربههوا وصل شدهام. مثال اگر میخواهید برایِ خودتان بزنید، این شایعهیِ نسبتاً معقول را به یاد بیاورید که ثروتمندانِ بااصالت موبایل ِ ارزانقیمت دارند و تازه به دوران رسیدهها آیفون و امثالهم. من موبایل ِ ارزان دارم و برخلافِ طبقهام آن قدر پرت و دور ام که پولدار به نظر میرسم. نمونهیِ معنویِ گونهام تا جایی که شهرت اجازه میدهد دنکیشوت است و تکرار ِ ناماش نهتنها چیزی به بار ِ ادبی ِ کردارم اضافه نمیکند، بلکه شاید مثالِ بیشتری به دست بدهد بابتِ این که چطور ذهن ِ یک سادهلوح از ادبیات به شیوهای خشن الگوبرداری میکند و چگونه لحناش را از کتابها قرض میگیرد. لحنی که دیگران در مقابلاش با تواضع میگویند: «باشه! باشه!» اما پُر از تعجب اند و در دلشان میخندند.
گفت: «خسته ام. حوصلهیِ بحث ندارم. نمیخواهم این را به او بگویم. دوست ندارم با او مواجه شوم.»
گفتم: «بهتر است حرفات را بهاش صریح بگویی. رو در رو خودت را توضیح بدهی و رویِ خواستهات پافشاری کنی.»
گفت: «پافشاری فایدهای ندارد که هیچ، من را از خواستهام دورتر میکند.»
گفتم: «نباید واقعیت را دور زد. باید با آن مواجه شد. باید اول حسابات را با خودت صاف کنی و بعد صاف با حریفات طرف شوی.»
گفت: «صاف مقابله کردن اسلحههایی میخواهد که من آنها را ذاتاً ندارم.»
او رنج میکشد. چیزی که به نظرم میرسد این است که من قربانی ِ نحوهای خاص از سلحشوری ام. یا در واقع، قربانی ِ نوعی ناتوانی ام که با سلحشوری به حذف و فدا کردنِ شگردهایِ هرروزهیِ زندگی مشغول است؛ ناتوان از برطرف کردنِ رنج، و همچنین ناتوان از همدستی با رنج، چون به نظرم میرسد که همدستی خاصیتی پوشاننده دارد نه برطرفکننده و من نمیخواهم بپوشانم.
گفت: «خسته ام. حوصلهیِ بحث ندارم. نمیخواهم این را به او بگویم. دوست ندارم با او مواجه شوم.»
گفتم: «بهتر است حرفات را بهاش صریح بگویی. رو در رو خودت را توضیح بدهی و رویِ خواستهات پافشاری کنی.»
گفت: «پافشاری فایدهای ندارد که هیچ، من را از خواستهام دورتر میکند.»
گفتم: «نباید واقعیت را دور زد. باید با آن مواجه شد. باید اول حسابات را با خودت صاف کنی و بعد صاف با حریفات طرف شوی.»
گفت: «صاف مقابله کردن اسلحههایی میخواهد که من آنها را ذاتاً ندارم.»
او رنج میکشد. چیزی که به نظرم میرسد این است که من قربانی ِ نحوهای خاص از سلحشوری ام. یا در واقع، قربانی ِ نوعی ناتوانی ام که با سلحشوری به حذف و فدا کردنِ شگردهایِ هرروزهیِ زندگی مشغول است؛ ناتوان از برطرف کردنِ رنج، و همچنین ناتوان از همدستی با رنج، چون به نظرم میرسد که همدستی خاصیتی پوشاننده دارد نه برطرفکننده و من نمیخواهم بپوشانم.
۱۳۸۹/۶/۲۸
سلطه و اعداد
نوعی تازه از یک بیماریِ قدیمی کمکم دارد دامن ِ همه را میگیرد. این ور و آن ور هم ندارد. همه درگیر ِ توهم ِ عدد و رقم میشوند. مجریِ یکی از برنامهها میگوید: «سریالِ موفق ِ فلان که خیلی از مردم را پایِ تلویزیون کشانده». موفقیت یعنی خیلی از مردم تماشا کنند. کلاً دموکراسی را بد میفهمند، یا اگر بخواهیم قدری بیشتر ببینیم میتوانیم به این شک تکیه کنیم که دموکراسی ذاتاً چیز ِ بدی ست. بحثهایی در این زمینه وجود دارد. حتماً شنیدهاید آن مثالِ کهنه را که اگر قرار باشد رسانهای فیلم ِ پورنو پخش کند، تماشاچیانِ زیادی خواهد داشت، لااقل در بُرههای از زمان یا در کوتاهمدت. با این مثال میخواهند سلطهیِ چیزی را بشکنند، سلطهیِ اعداد را. بگویند نسخههایِ مبتذل هم تماشاچی ِ زیادی دارند و اصولاً یکی از سنجههایِ ابتذال حضور ِ چیزی ست به نام ِ «تماشاچی»، که همراه است با معطل بودن و انفعال. یکی از تهیهکنندههایِ مؤمن و انقلابی ِ سینما در میزگردی تلویزیونی، برایِ دفاع از موقعیتِ فیلم ِ آبکیاش، آمار ِ بالایِ فروش و استقبالِ مخاطبان را دلیل میآورد. یک جوری شیرجه میرفت سمتِ همه که اگر بد است چطور این قدر استقبال میشود!؟ درگیر ِ توهم ِ کمیت بود. علاوه بر این که نفهم بود. ولی آدم میتواند نفهم نباشد و درگیر ِ توهم ِ اعداد باشد (نمونههایاش + + + ...).
درکِ غلطی از استقبالِ مردمی وجود دارد. عموماً این را نشانهیِ خوبی میدانند، فارغ از این که مردم به چه چیزی اقبال نشان دادهاند. جمهوریِ اسلامی و تقریباً همهیِ بدیلهایِ آن ور ِ آبیاش، از بالا تا پایین، درگیر ِ همین بدفهمی اند. ماجرایی احمقانه در بطن ِ همه چیزشان خانه کرده: مردم را با تکنیکهایِ مبتذل پایِ چیزی میکشانند (پایِ سینما، پایِ تلویزیون، پایِ راهپیمایی و...)، بعد نتیجه میگیرند این استقبال حجت و دلیلی ست برایِ محتوایی متعالی. نتیجه میگیرند که ارزشهایِ موردتأییدشان با اقبالِ عمومی مواجه شده. هجویهای مثل ِ «اخراجیها» نمونهای از همین دست است. و گفتن ندارد که عددسازی آن سویِ دیگر ِ همین توهم است، که یعنی برایِ محتوایِ مبتذلات آدم بسازی، ملت بسازی، ایران بسازی، تاریخ بسازی تا این طور وانمود شود که آنها تو را ساختهاند و محتوایِ مبتذلات محصولِ جامعه است و بنابراین مبتذل نیست. حماسهیِ نُهِ دی نمونهای از این یکی دست است. مفسرانِ این نمایشها البته میتوانند دربارهیِ اهدافِ عالی ِ کارشان و تأثیر ِ معنویِ هنرشان رویِ تودهها مدام حرف بزنند، اما اینها همه به دردِ پُر کردنِ دفتر ِ گزارش به مقاماتِ بالا میخورد و بویِ عفونت میدهد.
هر کاریاش کنند این تناقض وجود دارد که شیعه در ابتدا به صورتِ جنبشی اعتراضی علیهِ عدد و رقم پا گرفت. بامزهاش این است که طی ِ روایتِ رسمی و فراگیر، در دورهای از تاریخ ِ اسلام، ناگهان عدهای به حقیقتی معتقد شدند که عدهیِ کثیری برایِ آن حقیقت تره هم خرد نمیکردند. آن عده که تره خرد نمیکردند تبدیل شدند به مفهومی به اسم ِ «سُنی» و این دشمنی مثل ِ همهیِ مواردِ اختلافِ عقیدتی، شکل ِ خشکمغزگونهای به خودش گرفت و اعتراض به شکلی خاص از سرکوبِ حق تبدیل شد به اعتراض به سنّیها در مقام ِ نمادِ آن شکل ِ خاص و...
بنابراین، فردِ شیعه وقتی میگوید «دموکراسی»، باید خاطرهیِ آن سرکوبی را به یاد بیاورد که طی ِ آن خیلی کم بود اما گمان میکرد که حق است. لااقل باید بیشتر از بقیه به این ماجرا فکر کند و پروندهیِ حق و باطل را بسته نبیند (قرآن هم میگوید: چه بسیار کم که بر بسیار غلبه کرد). این اتفاق البته میافتد، اما به شیوهای کلاسیک و شور و اشکدرآر: یعنی زمانی که شیعه احساس میکند طرفِ ضعیفتر ِ ماجرا ست و در اقلیت است، یا حرفاش خریدار ندارد، یا کسی او را نمیفهمد، اینجا ست که دقیقاً یادِ مظلومیت علی در صدر ِ اسلام میافتد. موقعی که زور دارد و سرکوب میکند هرگز به فکر ِ جدالِ حق و باطل نمیافتد. او حق است. طبیعی هم هست. اصولاً حق یعنی توانایی ِ تعریفِ حق، و هر کس بسته به تواناییاش حقانیتاش را ثابت میکند.
رویِ کاسهتوالت نشستهام و با تهماندهیِ آبی که در شلنگ است دور ِ مورچهای که رویِ سرامیکهایِ مقابلام گیج میزند دیوارچهای از آب میکشم. قصدم تفریح و آزمودنِ صحتِ این فرضیه است که مورچه نمیتواند از آب رد شود. کمی که چرخید و راهِ فراری پیدا نکرد، دلام برایِ گیجیاش میسوزد و برایِ راحت کردناش آب میگیرم تا همراه با جریانِ آب حرکت کند و به جایِ خشکی برسد و برود پی ِ کارش. زور و سلطه ابتدا از سر ِ آزمودن و برایِ بازی دیوار میکشد و بعد از سر ِ خیرخواهی میخواهد آن که دورش دیوار کشیده شده را از سرگردانی و حبس نجات دهد و به گوشهای امن برساند و این کار ِ آخری را هم در قالبِ نوعی بازی انجام میدهد. سلطه است که تعریف میکند، تاریخ و فرهنگ صرفاً به دردِ این میخورند که ابزاری باشند برایِ شکل دادن به این تعریف. موضوع ِ تعریف بیاهمیت است: مورچه باشد یا کوروش.
درکِ غلطی از استقبالِ مردمی وجود دارد. عموماً این را نشانهیِ خوبی میدانند، فارغ از این که مردم به چه چیزی اقبال نشان دادهاند. جمهوریِ اسلامی و تقریباً همهیِ بدیلهایِ آن ور ِ آبیاش، از بالا تا پایین، درگیر ِ همین بدفهمی اند. ماجرایی احمقانه در بطن ِ همه چیزشان خانه کرده: مردم را با تکنیکهایِ مبتذل پایِ چیزی میکشانند (پایِ سینما، پایِ تلویزیون، پایِ راهپیمایی و...)، بعد نتیجه میگیرند این استقبال حجت و دلیلی ست برایِ محتوایی متعالی. نتیجه میگیرند که ارزشهایِ موردتأییدشان با اقبالِ عمومی مواجه شده. هجویهای مثل ِ «اخراجیها» نمونهای از همین دست است. و گفتن ندارد که عددسازی آن سویِ دیگر ِ همین توهم است، که یعنی برایِ محتوایِ مبتذلات آدم بسازی، ملت بسازی، ایران بسازی، تاریخ بسازی تا این طور وانمود شود که آنها تو را ساختهاند و محتوایِ مبتذلات محصولِ جامعه است و بنابراین مبتذل نیست. حماسهیِ نُهِ دی نمونهای از این یکی دست است. مفسرانِ این نمایشها البته میتوانند دربارهیِ اهدافِ عالی ِ کارشان و تأثیر ِ معنویِ هنرشان رویِ تودهها مدام حرف بزنند، اما اینها همه به دردِ پُر کردنِ دفتر ِ گزارش به مقاماتِ بالا میخورد و بویِ عفونت میدهد.
هر کاریاش کنند این تناقض وجود دارد که شیعه در ابتدا به صورتِ جنبشی اعتراضی علیهِ عدد و رقم پا گرفت. بامزهاش این است که طی ِ روایتِ رسمی و فراگیر، در دورهای از تاریخ ِ اسلام، ناگهان عدهای به حقیقتی معتقد شدند که عدهیِ کثیری برایِ آن حقیقت تره هم خرد نمیکردند. آن عده که تره خرد نمیکردند تبدیل شدند به مفهومی به اسم ِ «سُنی» و این دشمنی مثل ِ همهیِ مواردِ اختلافِ عقیدتی، شکل ِ خشکمغزگونهای به خودش گرفت و اعتراض به شکلی خاص از سرکوبِ حق تبدیل شد به اعتراض به سنّیها در مقام ِ نمادِ آن شکل ِ خاص و...
بنابراین، فردِ شیعه وقتی میگوید «دموکراسی»، باید خاطرهیِ آن سرکوبی را به یاد بیاورد که طی ِ آن خیلی کم بود اما گمان میکرد که حق است. لااقل باید بیشتر از بقیه به این ماجرا فکر کند و پروندهیِ حق و باطل را بسته نبیند (قرآن هم میگوید: چه بسیار کم که بر بسیار غلبه کرد). این اتفاق البته میافتد، اما به شیوهای کلاسیک و شور و اشکدرآر: یعنی زمانی که شیعه احساس میکند طرفِ ضعیفتر ِ ماجرا ست و در اقلیت است، یا حرفاش خریدار ندارد، یا کسی او را نمیفهمد، اینجا ست که دقیقاً یادِ مظلومیت علی در صدر ِ اسلام میافتد. موقعی که زور دارد و سرکوب میکند هرگز به فکر ِ جدالِ حق و باطل نمیافتد. او حق است. طبیعی هم هست. اصولاً حق یعنی توانایی ِ تعریفِ حق، و هر کس بسته به تواناییاش حقانیتاش را ثابت میکند.
رویِ کاسهتوالت نشستهام و با تهماندهیِ آبی که در شلنگ است دور ِ مورچهای که رویِ سرامیکهایِ مقابلام گیج میزند دیوارچهای از آب میکشم. قصدم تفریح و آزمودنِ صحتِ این فرضیه است که مورچه نمیتواند از آب رد شود. کمی که چرخید و راهِ فراری پیدا نکرد، دلام برایِ گیجیاش میسوزد و برایِ راحت کردناش آب میگیرم تا همراه با جریانِ آب حرکت کند و به جایِ خشکی برسد و برود پی ِ کارش. زور و سلطه ابتدا از سر ِ آزمودن و برایِ بازی دیوار میکشد و بعد از سر ِ خیرخواهی میخواهد آن که دورش دیوار کشیده شده را از سرگردانی و حبس نجات دهد و به گوشهای امن برساند و این کار ِ آخری را هم در قالبِ نوعی بازی انجام میدهد. سلطه است که تعریف میکند، تاریخ و فرهنگ صرفاً به دردِ این میخورند که ابزاری باشند برایِ شکل دادن به این تعریف. موضوع ِ تعریف بیاهمیت است: مورچه باشد یا کوروش.
اشتراک در:
پستها (Atom)