۱۳۹۱/۳/۲۳

شک دارم که سالگرد گرفتن، یا حتا بلند به یاد آوردنِ سالگردِ یک چیز کار ِ جالبی باشد. شک که نه، راست‌اش به نظرم کاملاً مزخرف است. آدم ِ سالم قاعدتاً از سر ِ تصادف‌هایِ زندگی ِ روزمره، چیزی را به یاد می‌آورد یا برایِ خاطره‌یِ چیزی دلتنگ می‌شود، وقت و بی‌وقت. سالگردها دنبالِ چیزی رازآلود در چرخش ِ زمین و خورشید می‌گردند، تازه در به‌ترین حالت. اعتراف می‌کنم که از این قسمت‌اش خوش‌ام می‌آید. چی از این به‌تر که پایِ راز و رمز در میان باشد؟ راز و رمزش شبیهِ وقتی ست که مثلاً به دست‌خط یا تکه‌ای از مویِ معشوق‌ات، که پیش ِ خودت نگه داشته‌ای، دست می‌کشی و به خودت می‌گویی چیز ِ عجیبی در این قطعاتِ به جا مانده از کسی که دوست‌اش داری وجود دارد. می‌دانی این چیزها خالی ست. می‌دانی که داری با فتیش ِ ور رفتن ِ مادی با چیزی که دیگر دم ِ دست‌ات نیست لاس می‌زنی. با خودم می‌گویم، سالگردها هم اگر رازآلود اند به این خاطر است که مادی‌ترین چیزی که ازشان باقی مانده و می‌شود باهاش ور رفت، روز و ساعتی ست که بدنِ ما در آن‌جا حادثه‌ای را تجربه کرده. دارد یادم می‌آید که فلوبر چیز‌ـ‌میزهایی از معشوق‌اش نگه داشته بوده و مواقع ِ تنهایی لابد عوض ِ معشوق‌اش لمس‌شان می‌کرده. از آن مجموعه گویا یکی‌ـ‌دو جفت از کفش‌هایِ معشوق هم یادم مانده. شاید چون دارم یادِ کفش‌هایی می‌افتم که موقع ِ فرار کردن از پایِ یکی از خانم‌ها درآمد و آقایِ پشتِ سری سریع برش داشت و دوید. ولی من که حاضر نیستم به خاطر ِ تفریحی که چیز ِ رازآلود در خودش دارد، به خودم دروغ بگویم و زیر ِ بار ِ هر خفتی بروم. دست‌کم حاضر نیستم یک جوری به خودم دروغ بگویم که بدانم دارم دروغ می‌گویم. بیش‌تر دوست دارم خودم را گول بزنم. دوست دارم مثلاً یک جوری باشد که فکر کنم «این دیگر واقعاً باید رازآلود باشد!» در برابر ِ یک راز ِ واقعی بقیه‌یِ چیزها بچه‌بازی ست. دارم از قصد وراجی می‌کنم. نه این که قبلاً این کار را نکرده باشم، اما از قصد نبوده. این بار هی به خودم می‌گویم این حالی که دارم ارزش ِ وراجی دارد. بلکه چیزی‌اش به هدف بخورد. و اگر تا حالا به این‌جایِ نوشته رسیده باشید نشان می‌دهد که آدم‌هایِ کنجکاوی هستید که می‌توانم بابتِ ادامه‌اش هم روی‌تان حساب کنم.

خردادِ 88 اگر هم سالگردی داشته باشد، تویِ سرم بیش‌تر از روز ِ بعد از انتخابات شروع می‌شود. حالِ من شبیهِ حالِ پسر ِ دست‌نخورده‌ای بود که داشت اولین مکاشفاتِ جنسی‌اش را با هیجان تجربه می‌کرد. تهران به نظر ِ من زیبا ست. حتا حاضر ام بابتِ زیبایی‌اش بحثِ بی‌خودی هم بکنم. اما آن روزها برایِ من و خیلی از ماها این شهر سکسی هم بود، یک جور سکسی ِ بی‌اعتنا به اوضاع و احوال‌اش، با دامن ِ بلند و باسن ِ خوش‌فرم و لرزان که خیل ِ حشری‌ها را خیلی مؤدبانه به دنبالِ خودش می‌کشید. هفته‌یِ پیش بعد از مدت‌ها گذرم به خیابانِ عباس‌آباد و میرزایِ شیرازی افتاد. تویِ تاکسی، تقریباً از سهروردی به طرفِ غرب، وضعیتِ بدن‌ام تغییر کرد. همین جور الکی مضطرب شده بودم. طپش ِ قلب و گرم شدنِ بدن و دو‌ـ‌دو زدنِ مردمک‌ها را حس می‌کردم. فهمیدم که این خیابان برای‌ام بدجور رازآلود است. اگر از آن لحظه‌هایِ احمقانه‌ای بود که گول می‌خورم و خودم را ول می‌کنم و به دستِ حادثه می‌سپارم، یا جلق می‌زدم یا می‌زدم زیر ِ گریه. جوری بودم که اندکی از آبِ دماغ‌ام را که بالا کشیدم به نظرم خیلی آمد. انگار داشتم بعد از مدت‌ها به کفش یا دسته‌مویِ به جا مانده از معشوق دست می‌کشیدم. انگار رازی در پیکر ِ این خیابان بود. در خاطرات‌ام از آن روزها، عباس‌آباد جایِ خاصی دارد. تقریباً بیش‌ترین در رفتن‌هایِ من، یا بیش‌ترین فرارهایی که دیده‌ام آن‌جا اتفاق افتاده. انقلاب و کریم خان و بلوار روزمره‌تر از آن اند که توی‌شان خیلی مضطرب شوم. یک جایی از خیابانِ عباس‌آباد هست که انگار برایِ ایستگاهِ مترو دارند آماده‌اش می‌کنند. وسطِ معبر یک دیوار ِ آهنی ِ سفید کشیده‌اند و دو تا کوچه‌یِ خیلی باریک این ور و آن ورش باز کرده‌اند برایِ پیاده‌ها. و برایِ این که موتور نتواند رد شود، چند تا استوانه‌یِ پهن فرو کرده‌اند تویِ زمین. پیاده‌رویِ مجاورش کمی عقب آمده و در مجموع محوطه‌ای دنج و سرسبز است. از چهل‌ام ِ شهدا که برگشتیم برویم مصلا، با جمع ِ نسبتاً کوچکی از آدم‌ها آن دور و بر برایِ خودمان حال می‌کردیم و به آن دیوار و کوچه‌هایِ باریکِ کنارش به عنوانِ برگِ برنده‌یِ فرار امیدوار بودیم. خاصیتِ راز این است که تو با سپردنِ خودت به دست‌اش، جزئیاتی از بدن و حرکات‌ات را به یاد می‌آوری که متعجب‌ات می‌کند. یادم می‌آید یکی از لحظاتی که توانسته بودم هیجان و خونسردی را با هم تجربه کنم، زمانی بود که داشتم با دقت و سرعت میله‌هایِ آهنی ِ وسطِ کوچه‌هایِ باریک را رد می‌کردم و عجله داشتم که زود به انتهایِ مسیر برسم. پوست‌کلفت‌تر از این ام که به تاکسی بگویم وسطِ راه نگه دارد، تا بروم و دوباره آن کوچه و پیچ و خم‌های‌اش را وارسی کنم. سر ِ وزرا پیاده شدم و افتادم تو میرزایِ شیرازی. این خیابان و خیابانِ قائم مقام، سه سالِ پیش در چنین روزی، نزدیک‌هایِ بعد از ظهر، در دیدنی‌ترین وضعیتی که من بتوانم تصور کنم قرار داشتند. از تویِ این دو تایِ آخری هم فرار کرده بودم و پیاده تا هفتِ تیر راه که نه، شبیهِ آدم‌هایی که بخت یارشان بوده تا بتوانند تویِ یک شهر ِ خالی به این ور و آن ور سرک بشکند، بالغ شده بودم. احساس می‌کنم که باید کوتاه بیایم و ماجرا را خیلی هم کش ندهم. همین که در ذهن ِ شما تهران و رازهای‌اش دوباره با هم به یاد آورده شوند غنیمت است. داستان‌هایِ زیادی می‌توان درباره‌یِ لمس‌شدنی‌ترین نقاطِ این شهر سر ِ هم کرد، و با نوعی وسواس ِ توصیف‌گرانه، ریز به ریزش را به خوردِ کلمات داد. این احتمالاً برمی‌گردد به این که تهران حالا مثل ِ زنی ست که چند تا از خیابان‌های‌اش را به عنوانِ یادگار ِ رازآلود و مادیِ دورانِ پرستیده شدن پیش ِ عشاق‌اش جا گذاشته و ما را به سطح ِ دیگری از تجربه و تخیل ارتقا داده. اوضاع به دورانِ قبل ِ این تجربه برنمی‌گردد.

۱۳۹۱/۳/۱۵

«شبیهِ صدایی بود که با آن فکر می‌کنم.»

صدایی که با آن فکر می‌کنیم رنگ ندارد. احتمالاً بسامدِ خاصی هم نشود برای‌اش در نظر گرفت. با جست‌‌و‌جوهایِ من، نزدیک‌ترین صدا به صدایِ فکر کردن حالتِ در ِ گوشی حرف زدنی ست که بیش از هر چیز، جابه‌جایی ِ حجمی  از هوا پیکره‌اش را می‌سازد. نزدیک‌ترین مثال در این مورد، شکل و قالبِ آه کشیدن است. در آه، الف و ه کم‌رنگ، بدونِ ارتعاش ِ محسوس ِ تارهایِ صوتی، و بیش‌تر از طریق ِ کم و زیاد کردنِ مقدار ِ هوایی که از ریه و گلو بیرون می‌آید از هم تفکیک می‌شوند. اثرگذارترین حرف‌هایِ عالم را در قالبِ این جور هجی کردنِ کلمات در گوش ِ هم گفته‌اند. هر حرفی در این میان، به سِرّی در حالِ حرکت تبدیل می‌شود. وقتی کلمات را به این شکل نزدیکِ گوش‌ام زمزمه می‌کنی، لرزی به تن‌ام می‌افتد، رعشه‌ای خفیف، که ریشه‌هایِ موهایِ بدن‌ام را منقبض می‌کند و می‌بردم به این که مثل ِ گربه‌ای که تن ِ خیس‌اش را می‌تکاند خودم را بتکانم. هنوز نمی‌توانم بین ِ انرژیِ باد و نفَسی که لاله‌یِ گوش‌ام را قلقلک می‌دهد با دلنشینی ِ کلماتی که به این شیوه در من اثر می‌کنند تمایز قائل شوم. چرا می‌لرزم؟ در واقع نمی‌دانم کدام‌شان را در بروز ِ رعشه و انقباض و آن حالتِ بیداریِ خوشایندِ تن دخیل بدانم. دسته‌یِ هم‌خوانی که دارند همگی به همین شیوه سرودی را زمزمه می‌کنند، برایِ من، مردم ِ یک‌دل و یک‌صدا را به‌تر تداعی می‌کنند. صدایی که با آن فکر می‌کنیم، عجیب‌ترین نماینده‌یِ حواس در ساز و کار ِ اندیشیدن است. شنیده می‌شود، بدونِ آن که دقیقاً شنیده شود. با توهم ِ بینایی گویا آشناتر ایم، تا توهم ِ شنیدن، با رؤیا دیدن، تا رؤیا شنیدن. چیزهایی که می‌خوانم را آن صدا در سرم مشغولِ خواندن است. چیزهایی که می‌نویسم را آن صدا برای‌ام تلفظ می‌کند. احتمالاً موقع ِ حرف زدن از الگویی پیروی می‌کنم که شکل ِ کامل و گنجینه‌یِ محفوظ‌اش را آن صدا صاحب است. صدایی که می‌تواند آن قدر عمومی باشد که هر متنی را، هر قدر هم که غریبه باشد، به شکل ِ خود درآورد و بخواند. و نیز می‌تواند آن قدر خاص و منحصر به من باشد که آیین ِ من، تشخص ِ من، و فرم ِ لذیذِ زیر لبی گفتن ِ افکار را به من تلقین کند، آن وقت که ماندن در قالبِ صدایی در ذهن را تاب نیاورده و لب‌ها و گلو و ریه‌ها و زبان‌ام را برایِ ادایِ کلمه‌ای ناخودآگاه به حرکت درمی‌آورند؛ آن گاه که من خودم را مشغولِ حرف زدن می‌یابم. شاید به همین دلیل است که صدا هرچه به زمزمه شبیه‌تر باشد به فکر نزدیک‌تر است و گمان‌ام به همین دلیل وقتی اسم‌ات را زیر ِ گوش‌ام زمزمه می‌کنی، سنگینی ِ خوشایندی مرا می‌گیرد که تنها عامل‌اش شاید لمس کردنِ درونِ یک آدم باشد.

۱۳۹۱/۳/۱۳

دیوار ِ هراس‌هایِ شاشیدنی

با جزئیات برای‌مان تعریف می‌کرد که یک بار در فنلاند موردِ لطفِ یک خانم ِ مهربانِ فنلاندی قرار گرفته، بدونِ این که این وسط نیازی به مخ‌زنی بوده باشد. به این که نیازی به مخ‌زنی نبوده تأکید می‌کرد. خودش البته ملتفت نبود، اما از یک جور شهر ِ آرمانی حرف می‌زد که آدم‌هایی که از هم خوش‌شان می‌آید بدونِ زدنِ مخ ِ هم بتوانند مدتی را با هم بگذرانند. شبیهِ این آرزو را از خیلی‌ها شنیده‌ام، من جمله از خودم. اما داشت واقعاً رویِ جزئیات کار می‌کرد. می‌گفت وقتی روش بودم و داشتم عقب جلو می‌کردم به خود می‌گفتم: «من شهروندِ فنلاند ام. کی می‌خواهد بگوید نیستی؟ من دارم جوهر ِ فنلاند، ثمره‌یِ فنلاند، پولی که بابتِ هم آمدنِ یک سوراخ توسطِ مردم ِ فنلاند – و البته جاهایِ دیگر ِ دنیا – فراهم شده را به گا می‌دهم.» رویِ نقطه‌ای از بدنِ خانم ِ مهربان انگشت گذاشته بود و شروع کرده بود فشار دادن. طرف ترسیده بود و کشیده بود بیرون و رفته بود پی ِ کارش.

روحی با لحن ِ بچه‌هایی که کلی تحتِ تأثیر اند به‌اش می‌گفت: «چه خوب که پسر می‌فهمی چی داری می‌گویی. یعنی به خاطر ِ فشار ِ انگشت‌ات گذاشت رفت؟» زور ِ خوبی زد برایِ این که ماجرا را توضیح بدهد. می‌گفت: «نه! نه! اشتباه نکن. به خاطر ِ فشار ِ انگشت نبود. خودم خیلی به‌اش فکر کردم. برایِ من شبیهِ این بود که انگار از فنلاند انداخته باشندم بیرون. داشتم جر می‌خوردم. ولی این را برایِ یک رفیقی تعریف کردم و به‌ام گفت که فشار ِ انگشت، نقطه‌یِ مشترکِ هراس‌هایِ ناشناس بودنِ من و خانم بوده. منظورش این بود که این چیزها از عواقبِ کامجویی ِ بدونِ مخ‌زنی ست.» رفیق‌اش به‌اش گفته بود که هیچ بعید نبوده که اگر سرفه هم می‌کردی طرف می‌گرخیده و می‌رفته. از یک جایی به بعد تکیه داد به پشتی و پاهای‌اش را رویِ تخت دراز کرد و توضیح داد که حذفِ فرایندِ مخ‌زنی خیلی چیز ِ نادری ست و در واقع، در شکل‌هایِ خالص‌اش تقریباً اتفاق نمی‌افتد. و بعد شروع کرد درباره‌یِ ابلهانه و غیراخلاقی بودنِ این ایده و این که چقدر غیرواقعی ست و روزگار به‌ات ثابت می‌کند که خیلی پرت ای و از این جور چیزها، باز هم با جزئیاتِ زیادی که یادم نمانده، حرف زد. ممد قزوینی پرید وسطِ حرف‌اش و گفت: «شاشیدم تو این منطق‌ات سگ پدر! اول‌اش از واقعیتِ خوابیدن با یارو بدونِ مخ‌زنی حرف می‌زنی و آخرش می‌شی فیلسوفِ عدم ِ امکانِ حذفِ فرایندِ مخ‌زنی.» ممد قزوینی چیزفهم بود. می‌گفت: «ماجرات شده عین ِ داستان‌هایِ کوندرا. آن هم از یک چیز ِ واقعی شروع می‌کند و یُهو می‌بینی وسطِ یک برهوتِ اخلاقی دارد لاس می‌زند و دارد تلویحاً می‌گوید جز آدم شدن هیچ گهی نمی‌توانی بخوری.» می‌گفت: «با این که شاید نشود هیچ گهی بخوریم، اما آن‌ها خوشگل‌تر اند که می‌گویند می‌شود و بابتِ این شدن پایِ اخلاقیات را وسط نمی‌کشند. تو هم اگر آن انگشتِ وامانده‌ات را یک کم آرام‌تر حرکت می‌دادی، الان هنوز تو فنلاند مشغولِ بیل زدن بودی.»

۱۳۹۱/۲/۱۴

جامع الاطراف

احساسی که در برابرِ آدمِ جامع الاطرافی که همه کار کرده و در همه کار موفق بوده و به همه چیزِ زندگی‌اش رسیده به آدم دست می‌دهد، نوعی عاطفه‌یِ امید و سرخوردگی را با هم در انسان بیدار می‌کند. امید به این که زندگی عرصه‌ها و فرصت‌هایِ زیادی دارد که آدم‌هایی هستند که همه‌یِ آن‌ها را با هم تجربه می‌کنند. امیدوار می‌شویم به استفاده‌یِ بهینه از زمان، از وقت، از رسیدنِ آدم به همه چیز. و سرخوردگی از این که مبادا پایِ استعدادی ویژه در میان است که ما از آن بی‌بهره ایم. یا شاید فضایی ویژه که در آن قرار نگرفته‌ایم. یا دوستانی ویژه، شرکا و همراهانی ویژه که از مصاحبت‌شان محروم ایم. از این دو نقطه، که یکی رو به سویِ جلو دارد و آن یکی در عقب‌ها و اعماق جست‌وجوگر است، به مکان‌هایِ دیگر سرک می‌کشیم. به مرورِ رابطه‌ها و دوستی‌ها و فضاهایی که تا کنون در زندگی داشته‌ایم. و به آینده‌ای که احتمالاً شبیهِ چیزی خواهد بود که تا به حال تجربه‌اش کرده و در مسیرش قرار داشته‌ایم. آدمِ جامع‌الاطراف سبُک است و نوعی خوشحالی و کامیابی دارد. همیشه این مسیر در برابرمان قرار دارد که برایِ تسکینِ خود، تصویری که از خوشبختی و کامرواییِ دیگران می‌بینیم را بیش‌تر به ناکامی‌هایِ خودمان ربط بدهیم تا مثلاً به واقعیتِ خوشبخت بودنِ یک آدمِ دیگر؛ واقعیتِ سرد و بی‌حالی که در نظرمان حقیقی ست، و ما در پشتِ زمختی و بی‌ملاحظه بودن‌اش نوعی بیانِ صریح و حقیقت‌گو را اراده می‌کنیم، سویه‌یِ تسکین‌بخشی دارد به این ترتیب که زندگی هیچ گاه نمی‌تواند به خوبیِ آن چیزی که به نظر می‌رسد باشد؛ پس چندان از ناکامی‌های‌ات حسرت نساز. و اگر بخواهیم به یاریِ کمیت‌ها و اعداد و چیزهایِ ملموس و دیدنی ملاکی برایِ کامیابی بسازیم که فارغ از هر نوع حس و عاطفه‌ای قابلِ رجوع باشد، چه دست‌مان را می‌گیرد؟ به نظرم در این مورد تنها باید به تولیدات نظر داشت و پرسید: به دور از هیاهویِ موفقیت‌ها و کامیابی‌ها و استعدادهایِ وافر و تمام‌نشدنی و فرصت‌ها و موقعیت‌هایِ طلایی (که من از تهِ دل به وجودِ همه‌ی‌شان شک دارم)، آن آدم چه چیزهایِ خاصی از خود به جا گذاشته است؟ مازادِ بودن‌اش کجا بیرون زده؟ آن وقت آدمِ جامع‌الاطراف را خواهیم دید که فیلم ساخته، رمان نوشته، ساختمان طراحی کرده، در فلسفه و معانیِ عمیق دستی دارد، موسیقی بلد است، در مسابقاتِ ورزشی عناوینی کسب کرده و... خب، حالا چی؟ او آن قدر خوشبخت بوده که تولید کند. اصلاً بیایید آدم‌ها را دو دسته کنیم: تولیددارها/خوشبخت‌ها و تولیدندارها/بدبخت‌ها. یا در واقع، این طور بگوییم که بخشی از آدم‌ها تولید و مازادی دارند که دیگران را از آن بهره‌مند می‌کنند و بخشِ بسیاری از آدم‌ها (توده؟ عوام؟ انسان‌هایِ عادی؟) چنین مازادی ندارند، یا درست‌تر: فرصتِ به دست دادنِ چنین مازادی را نداشته‌اند، یا حتا نخواسته‌اند. تنبلی، بی‌انگیزگی، نبودِ استعداد، محیطِ بد، مشغولیت به دغدغه‌هایِ روزمره و حقیر و پست، و کلی عاملِ دست‌ـ‌و‌ـ‌پاگیرِ دیگر، موانعِ راهِ تولید داشتنِ بخشِ عظیمی از انسان‌ها ست. و ما – ما که دغدغه‌یِ تولید و اثر داشتن داریم - احتمالاً از کسانی هستیم که می‌خواهیم همه‌یِ آن موانع را پس بزنیم. ذهنِ ما کوته‌بین است و حادثه‌هایی که دست به دست هم می‌دهند و به یک تولید منجر می‌شوند را به حسابِ فردی می‌گذارد که چنین تولیدی در او به بیان درآمده. ذهنِ ما عاملِ نهایی را عاملِ واقعی حساب می‌کند. این هم قاعده‌ای حقیقی ست که از جهاتِ بسیاری تسکین‌بخش است. حتماً با جریانی در هنر آشنا هستید که وظیفه‌یِ خود را این می‌داند که از این تلقیِ فاخرانه و نخبه‌گرایانه از تولید و مازاد اعلامِ برائت کند و در زندگیِ روزمره‌یِ توده‌ها و افرادِ عادی عناصرِ زیبایی‌شناسانه و ارزشمند بیرون بکشد. مرد یا زنی که سخت‌کوشانه خودش را وقفِ خانواده‌اش کرده، نه تنبل است، نه بی‌انگیزه، نه بی‌استعداد، نه مشغولِ سرگرمی‌هایِ روزمره و حقیر، و نه منفعل نسبت به محیطی که در آن قرار گرفته. هرچند تاریخ از چنین مرد و زنی یادی نخواهد کرد و ما حتا اسامیِ آن‌هایی‌شان که اطراف‌مان هستند را نیز به زور به خاطر می‌آوریم، اما این نکته را می‌فهمیم که در ثبتِ تاریخی، تولیداتی بسیار ویژه‌تر از آنی که از مردِ کارگر یا زنِ خانه‌دار به‌جا می‌ماند باید باشد تا آدم‌ها را از دار‌ـ‌و‌ـ‌دسته‌یِ بدبخت‌ها به کمپِ خوشبخت‌ها وارد کند. نوعی سبک‌سری در دسته‌بندی‌ها هست که از کیفیت خالی ست. حالا ذهن آماده است که به سراغِ کیفیتِ تولیدِ افرادِ خوشبخت برود. خب، شما، شما که کلی چیز از خود به جا گذاشته‌اید، شما که در چند حوزه استاد اید و تولیدگر، چه کرده‌اید؟ به نوشته‌ها، به صحبت‌ها، به ایده‌ها، به آثار، و چیزهایی از این قبیل مراجعه می‌کنیم. با نیرویی مهیایِ ویران کردن، به سراغِ اثرِ فردِ خوشبخت می‌رویم. داستانی از او می‌خوانیم. نه، عادی‌تر از آن است که محصولِ دست و دماغِ فردی زبده و پرورش‌یافته باشد. پس چه؟ اگر به آثارش وصل نشویم و آن‌ها را ارزشمند ندانیم، خوشبختی‌اش را در کدام کیفیتِ هستی‌اش باید تشخیص دهیم؟ گمان کنم خوشبختیِ واقعیِ فردِ خوشبخت زمانی محقق شود که کثرت و تعددِ پراکندگیِ نام‌اش کسی را ترغیب کند که رد و اثرِ او را موردِ توجه قرار دهد و از خلالِ این توجه به نقطه‌ای اصیل در فردِ خوشبخت پی ببرد. که این خوشبختیِ به ظاهر واقعی هم خودش چیزی بیرون از توانش و واقعیتِ خوشبخت بودنِ فردِ تولیدگر است.

۱۳۹۱/۱/۲۲

«مهم این است که من حرف بزنم و تو گوش کنی.
اصلِ کار همین است و حالا تو به جایِ شکر ملامت‌ام می‌کنی.»

وقتی داستانی به گوش‌مان می‌خورد، یا گوش‌مان را به صدایِ داستانی می‌سپاریم، و تشنه‌یِ دانستنِ انتهایِ ماجرا، روندِ ممتد و چسبناکِ کلمات را پی‌گیری می‌کنیم، در بدوی‌ترین حالت، صرفاً کسی دارد برای‌مان حرف می‌زند و ما، با اشتیاق، زمان را از طریقِ شنیدنِ حرف‌هایِ او زندگی می‌کنیم؛ زمانِ عاری از کلمه، زمانی که در آن نقطه‌ای برایِ به حرکت درآوردنِ ماشینِ کلمه‌دوستِ مغز در کار نباشد، زمانِ کش آمدن‌هایِ طولانی و بی کلمه بودن‌هایِ بد. ما با خودمان حرف می‌زنیم، زمانی که چیزی (ولو بسیار کوچک) تعادلِ بدن‌مان را به هم زده باشد. چون روان از طریقِ ور رفتن با وضعیت، از طریقِ ورز دادنِ کلمات و بالا و پایین کردن‌شان، مشغولِ کاری ست. و همین که روان مشغولِ کاری باشد، معنایی در زندگی هست. معنایی در زندگی هست، و این گزاره یعنی روان مرکزِ ثقلی یافته که با وساطتِ آن توجه‌اش را معطوف به چیزی درونِ زندگی کند. فقدانِ معنا در صورتِ محض و همیشگی‌اش بی‌صدا ست و علامتِ نمایانی ندارد، اما شکلِ زننده و خوش‌قیافه‌ای از پوچی را می‌توان این طور به جا آورد: سخن گفتن ِ مغز در این باره که موضوعی برایِ سخن گفتن ندارد، و شاید حالِ کسی ست که قلّاب‌هایِ بدن‌اش ناتوان اند از آویختن به بدنِ چیزی که هستی را برای‌اش معنی کند. گمان‌ام تصدیق کنیم که اوقاتِ بسیاری هست که خسته از حرف زدن با خود، یا ناتوان از چنین کاری، به سراغِ دیگران می‌رویم. آن‌ها باید حرف بزنند و ما گوش کنیم. مهم این است که ما گوش کنیم و ماشینِ مغزمان را از طریقِ وصل کردن‌اش به موتورِ ماشینی دیگر گردان و در ‌حرکت نگه داریم. روایت‌ها و داستان‌ها، در بدوِ امر و جدا از ماهیتِ تجربی و آموزشی‌شان، برایِ همین خلق می‌شوند. موتوری محرک اند برایِ مغزی راکد که به یُمنِ هم‌جواری‌شان حرکت می‌گیرد. به کدام نوع از حرکت، به کدام شکل از جابه‌جا شدنِ کلمات بیش‌تر علاقه داریم؟ به آن‌هایی خاص و ویژه‌یِ ما، که در عینِ داشتنِ عناصری از انتها (انتهایی که وسوسه‌یِ رسیدنِ به آن را داریم)، مسیرهایی باز و پیموده‌نشده را برای‌مان به ارمغان بیاورند. روایت‌هایی که ما خطوطِ کلی‌شان را تصدیق می‌کنیم و از نقص‌شان هیجان‌زده می‌شویم، چون در خود این قدرت را می‌بینیم که حفره‌ها و جاهایِ خالی‌اش را پُر کنیم. روایت‌هایی که از مغزهایی بیرون بیاید که بتوانند مغزِ ما را جدا از خودشان متحرک نگه دارند.

۱۳۹۱/۱/۶

انتهاهایِ منطقی

مواردِ موردِ احترام زیاد اند. در هر دوره چیزهایِ قابل ِ احترام ِ متفاوتی خلق می‌شوند. کسانی هستند که به چیزی احترام می‌گذارند و این را از دیگران هم انتظار دارند. کسانِ دیگری به همان چیز بیش‌تر احترام می‌گذارند. و جهان در مواقع ِ آشفته، سُر می‌خورد به سمتِ این‌ها که بیش‌تر احترام می‌گذارند. جهان چگونه به این سمت سُر می‌خورد؟ انگار ناخودآگاه نوعی حوزه‌یِ مبهم و نیمه‌رسمی شکل می‌گیرد که برایِ آدم‌ها موجه است که خودشان را به این حوزه ببندند.

تلویزیون صحبت‌هایِ امام خمینی در بهشتِ زهرا را پخش می‌کرد. تهِ قسمتِ «من دولت تعیین می‌کنم» مردم دست می‌زنند. عده‌ای شروع می‌کنند به «الله اکبر» گفتن و جریانِ جمع را می‌برند به این طرف. همان‌جا سخنرانی ِ دکتر آیت را پخش می‌کند که وقتی نام ِ امام را می‌برد، بعضی صلوات می‌فرستند و تا سه بار آن را تکرار می‌کنند و جمعیت ادامه می‌دهد. وقتی فضائل در فضا پخش اند، عده‌ای هستند که در حادترین جناح ِ این فضائل سنگر می‌گیرند و این به نظر سنگر ِ محکمی می‌رسد. اصولاً عده‌ای هستند که محکم‌تر به نظر می‌رسند، انقلابی‌تر اند، بیش‌تر ایمان دارند و بیش‌تر می‌دانند و بیش‌تر فریفته اند و بیش‌تر به حقیقتِ تام و افراطی، به «انتهایِ منطقی» ِ یک گفتار، وصل اند. در وضعیت‌هایِ آشفته‌تر، از خواص ِ جمعیت است که به این افراط‌ها تمایل نشان می‌دهد، یا در برابر ِ این افراط‌ها خلع ِ سلاح می‌شود و راهِ انفعال را پیش می‌گیرد.

نصفه و نیمه یادم هست که جایی کسی گفته بود که نگرانِ روزهایی هستم که آرزوهای‌ام برآورده شده باشد. کسانی که ایده‌ها و ارزش‌ها را توضیح و تشریح می‌کنند باید بترسند از روزی که افکارشان توسطِ مردم، در وضعیتی آشفته در حالِ پی‌گیری شدن است. فیلمی از سخنرانی ِ مهندس بازرگان در مجلس هست که دارد به صراحت از این رفتارهایِ ناجور ِ انقلابی گلایه می‌کند. چند نفر از یک جایِ مجلس شروع می‌کنند در قالبِ همان افراط‌ها و به پشتبانی ِ همان انتهاهایِ منطقی داد زدن و آخر سر راه می‌افتند که بروند جلو و درگیر شوند و میکروفون را از جلویِ مهندس بردارند، و موفق می‌شوند و گویا کسی خیلی از این موفقیت در آن دوره تعجب نکرده. منطقی ست. این وضعیت صرفاً مختص ِ دوره‌هایِ انقلابی و خیلی آشفته نیست. هر کس که یک بار در طولِ عمرش بحث کرده باشد می‌داند که در بحث، خصوصاً میانِ جمع، جذبه و جلوه‌یِ زیادی دارد «دانستن»، و دانستن خیلی از اوقات صرفاً تظاهر به دانستن است: فرو رفتن در جلدِ یک استدلال، یک ظاهر ِ منطقی، و اصرار به ادامه دادن، در حالی که گوینده‌ها احتمالاً تهِ دل‌شان بدانند که ماجرا آن قدرها هم سفت و محکم نیست. ولی مسئله این است که وقتی اوضاع خراب باشد، شنونده کسی که می‌داند را دوست دارد. از ذهن‌ام گذشت که انتهاهایِ منطقی از آن دست چیزهایی ست که با آن می‌توان آینده را تا حدی پیش‌بینی کرد، و ما تقریباً همین کار را می‌کنیم زمانی که از خود درباره‌یِ فرم‌هایِ منطقی ِ گونه‌ای از دانایی می‌پرسیم. می‌گویم مقاومت شاید – اگر بشود و ممکن باشد – مقاومت در برابر ِ خطر ِ غلتیدنِ فضا به سمتِ انتهایی ست که از هم‌اکنون میان‌مان زندگی می‌کند. و البته این ماجرا شکل ِ دیگری هم دارد: مقاومت شتاب دادنِ فضا به سمتِ انتهایی ست که از هم‌اکنون میان‌مان هست.

۱۳۹۰/۱۲/۱۹

روزگار ِ تفسیر

حالا بعد از تقریباً سه سال از بیرون ریختن ِ مردم، یک میل ِ جدید دارد خودش را این ور و آن ور نشان می‌دهد: میل به مرزبندیِ شفاف درونِ گروه‌هایِ مخالف و منتقد، میل ِ پی‌گیریِ منافع ِ گروهی و شخصی، میل به تفکیک کردن، اسم گذاشتن، طبقه‌بندی کردن، و سلسله‌مراتب قائل شدن. تا یک مقدار قبل‌تر قضیه این شکلی نبود. هنوز هم قوتِ «صدایِ میرحسین موسوی» – که دیگر غایب است – در این است که حداقل ِ تفکیک و طبقه‌بندی را در جملات و بیانیه‌های‌اش به کار می‌بُرد. هیچ وقت از هیچ گروهِ مخالفی (جز سلطنت‌طلب‌ها و مجاهدین ِ خلق) اعلام ِ برائت نکرد. و نیز، هیچ وقت خود و جریانِ منتقدی که صدای‌اش شده بود را حامی ِ هیچ گروه و دسته‌ای (حتا گروه‌هایِ اصلاح‌طلب) نشان نداد. به طور ِ خلاصه، استراتژیِ اصلی تا قبل از این، تأکید رویِ بزرگی ِ تعدادِ مخالفین بود و ارتباطِ شبکه‌ایِ آن‌ها با هم، جدا از هر تعلقی که به هر طیف یا آرمانی داشتند. جامعه تا پیش از این از طریق ِ تأکید بر قطبی بودنِ فضا می‌خواست تا تمایلات‌اش را پیش ببرد: قطبِ موافقانِ وضع ِ موجود در برابر ِ قطبِ مخالفان. چیزی به اسم ِ «جنبش ِ سبز» نامی بود برازنده‌یِ همه‌یِ کسانی که در قطبِ مخالف قرار داشتند. قبول که نام‌گذاریِ مبهمی ست، اما در آن برهه، «ابهام» برایِ خودش نقطه‌یِ قوتی بود: موسوی را مجاز می‌کرد که از طرفِ «مردم» حرف بزند و «حق»ی را از جانبِ آن‌ها تعریف کند؛ و به مردم اجازه می‌داد تا یادشان برود که متفاوت اند و به یاد بیاورند که با هم که باشند قدرتمند اند.

به شخصه حسرتِ این را نمی‌خورم که آن دوران گذشته و کسانی هستند که به وضعیتِ شماره زدن و تفکیک کردن دچار شده‌اند. برایِ آن‌هایی که از وضعیتِ انقلابی می‌ترسند فقط این نکته را می‌شود یادآور شد که از جانبِ مردمانِ برانداز نگران نباشند. انقلاب چیزی نیست که بشود هوشیارانه کسی را به سمت‌اش سوق داد. در ایرانِ خودمان که شخصیت‌هایِ انقلابی و متمایل به انقلاب رسماً محلی از اعراب ندارند، چه در ساحتِ رسمی، چه در ساحتِ غیررسمی. اما جاهایی از دنیا هست که کلی هپروتی ِ انقلابی، به شکل ِ نظام‌مند، صبح تا شب در حالِ ترغیب کردنِ مردم به تکان خوردن اند و سال‌ها ست این منش را دارند و آب از آب تکان نخورده. هرچند جنابِ خداوند تکان نخوردنِ آب را هیچ وقت و برایِ هیچ کس تضمین نکرده، ولی اصولاً انقلاب و بیرون ریختن ِ یک‌پارچه‌یِ مردم چیزی نیست که با برنامه و ایده و دعوت و بیانیه بشود آن را ساخت. برنامه و آگاهی همه‌اش به دردِ وضعیتِ صلح‌آمیز ِ پیشاانقلابی می‌خورد. یک پایِ مهم ِ همه‌یِ انقلاب‌ها بن‌بست‌هایِ ساختاری و اجازه دادن به انباشته شدنِ نیرویی ویرانگر پشتِ آن‌ها ست. یک دوره‌ای (که همه حس‌اش می‌کنند) هست که با کشتن و زندانی کردن می‌شود کارها را پیش بُرد و اعتراض‌ها را خفه کرد، و یک زمانی هم هست که هرچه بیش‌تر بکشی کارها سخت‌تر می‌شود. ضمناً انقلاب ضرورتاً چیز ِ بدی نیست و هوادارن‌اش ضرورتاً چیز ِ بدی نمی‌خواهند.

من فعلاً خودم را مانندِ یک هوادار ِ راستین ِ تغییر ِ انقلابی به جا نمی‌آورم. به نظرم، وضعیتِ جهانی جوری ست که هودارانِ انقلاب سخت بتوانند این قضیه را تبیین کنند که چطور می‌شود از دلِ انقلاب آزادیِ موردِ علاقه‌‌ی‌شان بیرون بیاید. خواهند گفت: هیچ گاه انقلاب هیچ تضمینی بابتِ نتایج و آزادی‌هایِ مطلوب‌اش نداده. درست، اما به نظرم هر انقلاب، در اولین قدم، چیزی اغواگر است که از طریق ِ افق‌هایِ شدنی و مطلوبی که ترسیم می‌کند آدم‌ها را می‌فریبد. گویا هنوز چیزی از این افق‌هایِ شدنی و اغواگر معلوم نیست. بعید نیست اوضاع عوض شود. این لحظه از همه‌یِ آن افق‌ها خالی ست. اما مسئله انقلابی بودن/نبودن نیست. مسئله‌یِ اصلی هر شکل ِ راضی‌کننده‌یِ دیگری از بودن است، که انگار مدتی ست محو شده. اگر خدایی به دادمان نرسد، بعید نیست در همین وضعیت بمیریم، یا در واقع، تلف شویم. قبل ِ انتخابات، سلسله‌بحث‌هایی داشتیم با گروهی از دوستان. یک عده می‌گفتند: «تحریم» و مباحثِ دور‌ـ‌و‌ـ‌برش. یک عده هم کلاً بحث را منحرف می‌کردند و رغبتی به صحبت در این باره نداشتند. من جزءِ بی‌رغبت‌ها بودم. جایی که به شیوه‌ای جادویی، حضور ِ مردم همیشه رقمی حول‌ـ‌و‌ـ‌حوش ِ رقم‌هایِ دیگر است و زندگی ِ واقعی و ملموس چیز ِ دیگری به ما می‌گوید، شرکت کردن و نکردن استدلال‌بردار نیست. اصولاً روزگاری شده که استدلال‌بردار نیست. فقط می‌ماند اندکی خوشی بابتِ زیبایی‌شناسی ِ انگشتی که با نوعی نگاهِ کنجکاو، فاصله‌یِ دورش از برگه‌یِ اخذِ رأی را نظاره می‌کند. بد روزگاری ست.

۱۳۹۰/۱۲/۱۶

درباره‌یِ حقیقت و گفتار ِ خوب

می‌شد عنوان‌اش این باشد: درباره‌یِ دیالکتیکِ منفی

1. حقیقت، آن ادراکِ جامعی که به احساساتِ مزاحم و فریبنده باج نمی‌دهد، جایی درست در فضایِ میانی ِ همه‌یِ «گفتارهایِ خوب» در نوسان است.

این قضیه را گاهی اوقات به شکل ِ این حس ِ میان‌مایه تفسیر می‌کنند که: حقیقت نه راست است نه چپ؛ حقیقت راهِ میانه است، امتِ وسط، جایی که گزینشی دلبخواهی از اندیشه‌ها و افعالِ این و آن سبدِ تو را پُر کرده باشد. برخی تفاسیر جوهر ِ حقیقت را در اعتدال و میانه‌روی جست‌وجو می‌کنند. یا حتا با خوانشی دیگر: نگاهِ حقیقت‌بین را هم‌ارز ِ نوعی نگاهِ جامع الاطراف می‌دانند که از همه سو به ماجرا نگاه می‌کند، در چشم‌اندازهایِ مختلف می‌ایستد، روایت‌هایِ گوناگون در آستین‌اش دارد، و خلاصه، محصولی غنی و چندلایه است. گمان‌ام هر کس اراده کرده باشد که مدتی را در راهِ داشتن ِ درکِ حقیقی بگذراند می‌داند که این خوانشی ست که بیش‌تر از همه آدم را سردرگم می‌کند و قدرتِ قضاوت را می‌گیرد و ما را به شکل ِ خنثا به چیزها ربط می‌دهد، در حالی که حقیقت قاعدتاً باید شفاف، بُرّا، و قضاوت‌گر باشد. در نسخه‌یِ خنثا و اخته‌یِ حقیقت، احتمالاً زیاد به این جمله برمی‌خوریم که «همه تا حدی راست می‌گویند». بعید نیست اگر از طریق ِ این خوانش، یادِ نوعی طرز ِ فکر ِ رسانه‌ای بیافتیم که «بی‌طرفی» را از طریق ِ منعکس کردنِ صداهایِ مخالف دنبال می‌کند؛ بی‌طرفی: ارزش ِ غایی ِ رسانه‌یِ مدرن، که امیدوار ام دیگر دانسته باشیم که حرفِ مفت است (و همین‌جا سریع به آن‌ها که دوست دارند این را بشنوند بگویم که بله، بی‌بی‌سی از بیست‌ـ‌و‌ـ‌سی به‌تر است). در هر حال، رسانه‌یِ «حقیقت‌گو» رسانه‌یِ «بی‌طرف» است، یا در واقع، رسانه‌ای ست که چندین طرف دارد و به یک سَمت اکتفا نکرده. این‌جا نیز «حقیقت» هم‌چون یک کل ِ همه‌جانبه خود را نشان می‌دهد؛ روایتی غنی که در آن همه تا حدی راست می‌گویند. دارم از قضیه دور می‌شوم. اشارات‌ام در این مقدمه همگی به این دلالت دارند که حقیقت‌گویی ابداً مساوی نیست با به درونِ جلدِ یک راویِ همه‌سونگر رفتن. حقیقت‌گویی مساوی نیست با همه‌یِ چشم‌اندازها را روایت کردن. و این که حقیقت‌گویی مستلزم ِ میانه‌روی، حفظِ تعادل میانِ راست و چپ، و چیزهایی از این قبیل نیست. هرچند این دسته‌بندی‌ها بی‌اهمیت است، اما راست‌ترین انسان همان قدر می‌تواند به حقیقت نزدیک باشد که چپ‌ترین انسان، چون هر انسانی زمانی که به مقام ِ روراست بودن با خودش برسد می‌تواند «گفتار ِ خوب» تولید کند.

2. و اگر بپرسیم گفتار ِ خوب، گفتار ِ واجدِ حقیقت، چه ویژگی ِ مشخصی دارد، با فروتنی و ندانم‌کاری ِ همیشگی ِ کسی که انگار قصد دارد به سؤال‌هایِ مهم جواب بدهد، باید گفت که چنین گفتاری جدا از ظاهر ِ مرتب و فرم ِ اغواگرش، دو کار ِ مهم را توأمان انجام می‌دهد:

نخست آن که خودویرانگر است، خلافِ مدعیات‌اش شاهد و استدلال می‌آورد، و در به‌ترین حالت به ناکامی‌اش واقف است. گفتار ِ واجدِ حقیقت میلی مبهم (و بگوییم: میلی در جدال با حقیقت) در خود دارد که اساس و محور ِ گفتار را تشکیل می‌دهد. این چیز، این میل، ناحقیقی ست، دروغین است، کج و بدترکیب است، اما هیچ گفتاری نیست که بدونِ آن بتواند شکل بگیرد و پیش برود. این نقیصه‌یِ همیشگی ِ گفتار، این که حولِ میلی شکل می‌گیرد که دروغین است یا میلی ست که به سمتِ دروغ تمایل دارد، این چیزی ست که گفتار ِ خوب همواره در جدالِ با آن خود را آرایش می‌دهد.

دوم این که، گفتار ِ خوبِ واجدِ حقیقت، علاوه بر چرخیدن حولِ آن میل ِ دروغین، خود را از طریق ِ پرسش‌هایِ بی‌رحمانه‌اش پیش می‌برد. بیش از آن که بکوشد چیزی را مخفی کند، سعی دارد تا پرسشی را آشکار کند که آشکار کردن‌اش را از شأن و منزلتِ گوینده دور  می‌دانند؛ پرسشی که خواننده را هر لحظه در این اضطراب فرومی‌برد که همین حالا و با همین پرسش ممکن است کل ِ شیرازه‌یِ گفتار از هم بپاشد. متن ِ خوب مدام در حالِ حرکت به سمتِ فروپاشی ست و اگر میل ِ دروغینی در کار نبود، همه‌یِ متن‌هایِ خوب از هم می‌پاشیدند. حقیقت‌گو سویه‌هایِ مختلفِ این میل را می‌کاود و به به‌ترین نحو این نزاع را از طریق ِ پرسش‌ها به تماشا می‌گذارد. متن ِ خوب قرار نیست پیامی «خاص» را انتقال بدهد. متن ِ خوب صرفاً دارد از یک میل ِ دروغین به شیوه‌ای رادیکال هواداری می‌کند. اما در راهِ این هواداری، مدام آن میل را خراش می‌دهد و چیزهایی را در اطراف‌اش جابه‌جا می‌کند. متن ِ خوب حقیقت را هم‌چون کنده‌کاری‌هایی رویِ محور ِ تمایل ِ گول‌زننده و دروغین‌اش حک می‌کند. متن ِ خوب در حالِ خراش دادن است.

3. و اگر فرض کنیم که ما آدم‌ها هر کدام، به هر دلیلی که باشد، مجموعه‌ای از ایده‌ها و نظرات هستیم، بزرگ‌ترین شانسی که می‌توانیم در زندگی بیاوریم این است که نقطه‌یِ مقابل ِ خود را پیدا کنیم. هیچ اندیشه‌ای و هیچ گفتاری از طریق ِ تعمق ِ مستقیم در خودش به جایی نرسیده. مؤثرترین شیوه‌یِ تعمق و اندیشیدن، اندیشیدنِ باواسطه است؛ وساطتِ چیزی مغایر با ما یا حتا ضدِ ما، که به به‌ترین «شکل» سعی دارد خودش را بیان کند و در ما امکانِ باور کردن‌اش را زنده کند. آن وقت مسئله صرفاً توضیح دادنِ این است که بگوییم: چه چیز و کدام حقیقت باعث می‌شود من آن‌چه به این خوبی بیان شده را باور نکنم؟

۱۳۹۰/۱۲/۱۱

مادری هست که پسرش را گویا دیوانه‌وار دوست دارد. هم‌چون کشور یا سرزمینی حاصلخیز و آباد که پادشاه‌اش را دوست دارد. پسر مُرده. مادر روزهایِ بسیاری را در غم ِ نبودِ پسر گذرانده. دیگر خبری از او نیست. من آن پسر ام. هم‌چون یک روح، از دور مادرم را می‌بینم، بی آن که از حضورم خبردار باشد. هرچند، حدس می‌زنم که می‌داند همین حوالی ام و به کارش نظارت دارم. نابالغ و زشت و الکن ام. این دانسته‌ها در شرح ِ من از ماجرا کلیدی ست. از این فاصله که با او دارم، او را در حالی می‌بینم که پسرهایِ زیادی را نوازش می‌کند و از حال‌شان جویا می‌شود. دلتنگِ نوازش‌های‌اش می‌شوم. مادرم را دیوانه‌وار دوست دارم. چرا نیستم؟ خودم را با همین قدر توضیح راضی کرده‌ام که لابد مرده ام.

مادری هست که گویا پسری داشته و دوست‌اش داشته. پسر دیگر نیست و او هر روز، همه‌یِ تاب و توان‌اش را صرفِ غلبه بر دلتنگی‌های‌اش می‌کند. اما باید زندگی کند. نباید خود را به فقدان و تاریکی تقدیم کرد. با مقاومت است که افسار ِ چیزها را می‌توان به دست گرفت. یکی از راه‌هایِ این غلبه و مقاومت، تصور کردنِ خود در وضعیتی ست که پیش از پسردار شدن در آن به سر می‌بُرد. در واقع، پرسش ِ بسیار مهم ِ او این است: چگونه می‌توان دوباره، از مسیری قبل از یک احساس یا یک تجربه، به جهان وصل شد و آن را تجربه کرد؟ چگونه می‌توان به اصالتِ نخستین تجربه‌ها بازگشت، از نو عاشق شد، از نو معاشقه کرد، از نو پسردار شد، و از نو... نه، نباید از نو دوباره شکست خورد. یا: اصلاً مهم نیست انتهایِ چیزهایِ تازه چه باشد، شکست یا کامیابی؛ چگونه می‌توان با دانستن ِ این چیزها که من می‌دانم، همان قدر از هستی لذت ببرم که قبلاً می‌بردم؟ چگونه می‌شود با وجود همه‌یِ شباهت‌هایی که تجربیات به ذهن القا می‌کنند، چگونه می‌شود بر فراز ِ این شباهت‌ها، چیزها را از نو معنی کرد و جوهر ِ تفاوت را میان‌شان بازشناخت؟

پسر مادرش را از دور نظاره می‌کند. گاه با خودش می‌گوید که این نظاره کردن دستِ آخر او را از پا درمی‌آورد و ملتمسانه به دامانِ مادر بازمی‌گرداند. قصد دارد این خلق‌ـ‌و‌ـ‌خو را ترک کند. اما این همه‌یِ ماجرا نیست. پسری که مادرش را از دور می‌بیند آزرده است. من آن پسر ام. مادرم را از دور در حالی می‌بینم که پسری را در آغوش گرفته و نوازش می‌کند و با او سرگرم ِ بازی ست. مادرم چنان گرم و محکم و بی‌خیال بازی را پیش می‌برد که بی‌اختیار یادِ خودم می‌افتم، انگار که من، پسر، لحظه‌ای بوده باشم از پسرهایِ مادرم. با من هم همین گونه بازی می‌کرد. حرف زدن یادم داد. سرریز ِ وجودش را با پستان به دهان‌ام ریخت. آینه‌ای شد پیش ِ چشم‌ام. آن پسر را می‌بینم. آن که انگار جایِ مرا در جملاتِ خالی ِ مادرم پُر کرده. شبیهِ هم ایم. یا در واقع، در همان نگاهِ اول، شباهت‌هایی داریم. پیراهن ِ آبی پوشیده و شلواری به رنگِ خاک به تن دارد. چیزهایی هست که نمی‌توانم انکار کنم. مادرم دستمالی به او می‌دهد برایِ پاک کردنِ صورت‌اش. پسر دستمال را با تسلط می‌گیرد و در جیب‌اش می‌گذارد. از این نشانه‌هایِ تکراری و احمقانه چه می‌فهمم؟ چرا همه چیز من را یادِ خودم می‌اندازد، در جایی که نیستم. من رفته‌ام.

روزها که می‌گذرند به مادرم این حس دست می‌دهد که مواجهه‌ای تازه، جهانی تازه، را بازیافته. که همه‌یِ پیش‌فرض‌های‌اش را از دست داده و دوباره می‌تواند به خوبی‌هایِ جهان دل ببازد. تحقیر می‌کند، یا پس می‌زند، همه‌یِ آن‌هایی را که از پشتِ نقابِ پیش‌فرض‌هایِ تکراری و قضاوت‌گر به جهان نگاه می‌کنند. خوبی را در لحظه‌ـ‌لحظه‌یِ جهانِ پیرامون با نوکِ انگشتانِ زیبای‌اش جدا می‌کند. در این کار اوقاتِ بسیاری هست که دچار ِ اشتباه می‌شود. اما خود را در این اشتباه آزاد حس می‌کند و در این آزادی بر حق می‌داند. از چیزهایی لذت می‌برد که به نظرش، حالا دیگر قادر اند او را، او که می‌خواهد هستی را از نو تجربه کند را، سر ِ ذوق بیاورند. از نو تجربه کردنِ هستی گاهی شبیه است به از سر ِ فراموشی رفتار کردن، و گاهی شبیه است به عمل کردن از رویِ انکار ِ پیش‌فرض‌ها.

من آن ام که پیش ِ چشمان‌ام مادر ِ محبوب‌ام را مشغولِ سرگرم شدن با فرزندانی دیگر می‌بینم. آن اوایل، حضور ِ ناملموس و فراگیرم قوتِ قلبی بود برای‌ام. در نظرم، او از طریق ِ مشغول بودن به جهان پیش ِ چشم ِ من، در واقع، به من مشغول بود. اما حالا که زمانی طولانی ست که از این خیالِ تسکین‌بخش گذشته، این را می‌فهمم که مشغول بودن به جهان برایِ مادرم مهم‌تر است از پیش ِ چشم ِ من بودن. به او حق می‌دهم، چون دیگر نمی‌شناسم‌اش. پسران‌اش مادرشان را برده‌اند. و من اگر منصف و واقع‌بین باشم، تنها روایت‌گر ِ خُردی ام که دوره‌ای کوتاه را در توهم ِ پسر بودن‌اش گذراندم.

۱۳۹۰/۱۱/۱۴

«عالیجناب یوشیزو اوزوتو به فرزندش گفت:
خدایی باش که بتوان کُشت،
اما نتوان از او انتقام گرفت.»

چی‌اش سخت است که مردم‌مان، آن آدم‌هایی که دوست‌شان داریم را اگر در وضعیتِ فراغ ِ بال و خوشی ببینیم، در حالی که خودمان از چند و چونِ آن خوشی بی‌خبر ایم، یعنی درست وسطِ لذت، لذتی که کاملاً مستقل از وجودِ ما رخ داده، چه چیز ِ این وضعیت این قدر تکان‌دهنده است؟ وقتی جایی نیستیم و لذتی برده می‌شود، توسطِ کسانی که حس می‌کنیم باید در خوشی‌شان سهمی داشته باشیم، و نباید این قدر بدونِ ما جهان به کام ِ کسی بگذرد، این طور نیست که این لذت‌ها به ما می‌گویند که بود و نبودمان در روالِ چرخش ِ خوشایند یا ناخوشایندِ جهان اثری ندارد؟ سامورایی‌ها به انتهایِ ناکارآمدی، به مراتبِ پایین ِ شرف که می‌رسیدند خودکُشی می‌کردند. هیچ چیز عظیم‌تر از این نیست که فقدانِ آن چیز انسان را به سمتِ خودکشی بسُراند. چگونه خدایی را می‌پرستند که اگر نباشد نمی‌میرند؟ می‌خواهیم چنین نقشی داشته باشیم؟ همه‌یِ معنایِ هستی باشیم؟ همه‌یِ دارایی ِ عزیزان‌مان؟ که بی ما جهان را تاب نیاورند و تلخی ِ کام‌شان بزرگی و جاهِ ما را به گوش ِ همه کس برساند. مرگ نه، ولی دست‌کم تلخ‌کامی، انتظاری ست که ما داریم از هستی ِ دیگرانی که هستی ِ ما را تجربه کرده‌اند. زیر ِ سقفِ یک تالار غرق ِ لذتِ بصری باشند، در آمفی‌تئاتر نمایشی مهیج ببینند، یا از زیر و بم ِ صدایِ ارکستر کیفور شوند، در آغوش ِ محبوب‌شان به اوج برسند، در کنج ِ مخفی ِ خانه‌ای آرام به هنرنمایی ِ به‌ترین نویسنده دل ببازند، از شراب سبک‌مست شوند و از غذا تورمی نحیف را در شکم‌شان حمل کنند، و کام‌شان از نبودِ آن اثری که تو می‌توانی یا توانسته‌ای داشته باشی تلخ نباشد. عجب! اما به آسانی می‌شود حس کرد که خدا، آن بزرگ‌ترین غرور ِ بشر که جاهِ اثرگذاری دارد، خدایی‌ترین صفت‌اش بی‌اعتنایی ست. یعنی آن‌جا که هیچ لکه‌ای دامانِ بزرگی ِ اثرش را آلوده نمی‌کند، یا درست‌تر این دعویِ مذهبی را معنی کنیم: هیچ لکه‌ای را آن قدرها جدی نمی‌گیرد که اصولاً لکه بخواندشان یا حتا به خود اجازه بدهد که از کثیف شدن‌اش گلایه کند. خدا اگر هم کثیف شود، یا آلوده‌اش کنند، رد می‌شود. خدا اثرش، آن بزرگی ِ تکرارناشدنی که از خود انتظار دارد را بی آن که کسی بخواهد پخش کرده و دیگران در آن غرق اند و فقط گاهی از لحظاتِ زندگی‌شان هست که چنین غرق بودنی را به جا می‌آورند و این لحظاتِ اندک، غرور ِ خدا را نوازش می‌کند. و اگر همه‌یِ عالم همت کنند که آلوده‌اش کنند، از بزرگی و جاهِ خداوار به دور است که در برابر ِ این خواستِ همگانی مقاومت کند. و این است مرگی خداوار: بی هیچ دست‌ـ‌و‌ـ‌پا زدنی، پذیرا، راضی به آن‌چه فقط نزدِ او ست. حتا شاید اواسطِ صحنه‌یِ مرگ به قاتلین رو کند و چند خطی روزمره با هم بگویند. بشر در خدایی‌ترین حالت به این که بی او خوشحال باشند بی‌تفاوت است. خدا از این که بی‌رحمانه ببخشد یا بگیرد احساس ِ خدایی می‌کند و در پذیرفتن ِ زخم یک ابله است. و این شد معنی ِ خدایی که می‌توان کُشت، اما نمی‌توان از او انتقام گرفت.