۱۳۹۱/۵/۲۱

واقع‌نمایی ِ مرغی

چیزی که در نگاهِ اول به این متن (+) برایِ من جلبِ توجه می‌کرد، استفاده از یک تئوری برایِ گوشزد کردنِ یک خطر بود. آن هم به چه کسی؟ به دولت. متن ِ خانم ِ آروین در ذهن ِ من چنین طنینی دارد:
دولت محترم، برنامه‌هایِ شما جوری ست که اگر در شرایطِ سختی و تنگنا قرار بگیرید، رفاهِ حاصل از برنامه‌هایِ اقتصادی‌تان {کدام برنامه‌هایِ اقتصادی؟ کدام رفاهِ حاصل از کدام برنامه؟} و عادتِ ذهنی ِ حاصل از آن برایِ اقشار ِ محروم و کم‌درآمد، باعثِ دردسرتان می‌شود. چه دردسری؟ بعد از این که عوامل ِ داخلی و خارجی، نظیر ِ تورم و تحریم و کارشکنی {و نه خدای نکرده، بی‌تدبیریِ خودتان}، اقتصاد را در وضعیتِ بدی قرار بدهد، رفاهِ اقتصادیِ مردم کم می‌شود و به خاطر ِ وجودِ عادت‌ها و انتظاراتی {که با دلی مهربان و به شکلی صمیمانه} ایجاد کرده‌اید، نارضایتی زیاد می‌شود و مردم این اوضاع را {به ناحق} به پایِ ناکارآمدیِ دولت می‌گذارند.
حالا که گویا همین مردم ِ قبلاً محروم و در میانه مرفه و حالا محروم‌ـ‌و‌ـ‌انتظاربالارفته به افزایش ِ قیمتِ مرغ واکنش نشان داده‌اند {تظاهراتِ نیشابور را می‌گوید؟ یا انتقاداتِ نمایندگان را؟ دیگر چه کسی از اقشار ِ محروم صدای‌اش درآمده و اعتراض کرده؟} خانم ِ آروین به سودِ علوم ِ اجتماعی خوشحال اند که جایی متنی نوشته‌اند که این نارضایتی را پیش‌بینی کرده. ایشان با این شاهکار ِ تحلیلی، به نقدِ کسانی پرداخته‌اند که علوم ِ اجتماعی را پس‌نگر می‌خوانند و آن را به ناتوانی در پیش‌بینی متهم می‌کنند. من در زمینه‌یِ میزانِ آینده‌نگریِ این تحلیل یا تحلیل‌هایی از این دست، حرفِ چندانی ندارم، جز این که یادِ این می‌افتم که در کوچه و خیابان زیاد شنیده‌ایم این تحلیل ِ آینده‌نگرانه را – که گویا تحلیل ِ بندتنبانی ِ موردِ علاقه‌یِ نوستالوژی‌دارانِ دورانِ خوش ِ سلطنت هم هست - که «ایرانی جماعت را باید گرسنه نگه داشت. سیر باشند انقلاب می‌کنند». آینده‌نگرهایِ کوچه و خیابان هم دارند به زبانِ خودشان به بحرانِ حاصل از انتظاراتِ فزاینده و نگرانی‌هایی واکنش نشان می‌دهند که بابتِ به هم ریختن ِ اوضاع ِ موجود، پس از یک دوره رفاه پیش می‌آید. یا اصلاً این یکی تحلیل را در نظر بگیرید که «اگر رو بدهی، پررو می‌شوند». تهِ آینده‌نگری: توقع‌شان بالا می‌رود و حالا بیا و درست‌اش کن.

به نظرم خانم ِ آروین از گونه‌هایِ جالبی ست که می‌توانند این طور استنتاج کنند که چون بحرانی در آینده هست، بالا بردنِ توقعاتِ رفاهی نامعقول است. از خودم می‌پرسم بُردِ منطقی ِ حرفِ خانم ِ آروین تا کجا ست، یا چه جور طرح‌هایی را شامل می‌شود؟ مثلاً دولتی که با بحرانِ تحریم و انزوا و هزار بحرانِ دیگر روبه‌رو ست، دیگر کجاها دارد انتظاراتِ مردم را بالا می‌برد؟ مثلاً با گسترش ِ ارتباطات، با گسترش ِ بهداشت، با ارائه‌یِ خدماتِ اجتماعی، با هر تلاشی که در مسیر ِ توسعه و رفاه بکند در واقع دارد انتظارات را بالا می‌برد و سر ِ موقع ِ ریاضتِ اقتصادی که برسد، باید از بسیاری چیزها صرف‌نظر کند و این یعنی کاهش ِ رفاه و افزایش ِ نارضایتی. مردم که نمی‌دانند، مشکلات را به پایِ ناکارآمدیِ دولت می‌گذارند. می‌بینید؟ واقعیت کاملاً وارونه است. به جایِ این که دولت را واسطه و کارگزار ِ توسعه بدانیم و توقع ِ چنین چیزهایی را ازش داشته باشیم و او را در جبهه‌هایی نظیر ِ غیرواقعی بودنِ برنامه‌ها، ناکارآمدی، شعاری بودنِ طرح‌ها، غیرشفاف بودنِ هزینه‌ها، و تصمیماتِ غیرمعقولی که اقتصاد را به بحران می‌کشاند موردِ بررسی قرار دهیم، به این فکر کنیم که کارهایی که دولت می‌کند در شرایطِ بلندمدتی که در آن بحران وجود دارد ممکن است باعثِ نارضایتی شود. و وقتی زورمان نمی‌رسد که جلویِ اقداماتِ خودویرانگر ِ یک حکومت بایستیم، به او بگوییم که لااقل خیلی یک دفعه شُل نکن که بعداً که مجبور شدی سفت کنی از دست‌ات ناراضی بشوند. این هم شد تحلیل ِ آینده‌نگر؟ من به این می‌گویم ایده‌ای صوری و قدرت‌طلبانه برایِ مدیریتِ رضایت که در هر زمان و مکانی قابل ِ توصیه است و دانش ِ خیلی خاصی را هم نمی‌طلبد. امتحان کنید: یک کشور از رویِ نقشه انتخاب کنید (ترجیحاً اروپایی یا آمریکایی، یا اصلاً همین ترکیه‌یِ خودمان) و یک جا رویِ کاغذ خطاب به دولت‌اش بنویسید: یک کم به مردم‌ات سخت بگیر، تا فردا که دچار ِ بحران شدی (به ایران نگاه نکنید که بحران‌های‌اش را خودِ دولت‌اش هم درست می‌کند، صرفِ نظر از اقداماتِ درست و غلطِ دولت، بحران‌هایِ سرمایه‌داری ادواری ست، می‌رود و برمی‌گردد) خیلی از دست‌ات ناراضی نباشند و...

اما دوباره برویم سراغ ِ خودِ تحلیل ِ آینده‌نگرانه‌یِ خانم ِ آروین. متن ِ ایشان این طور می‌رساند که گویا برنامه‌یِ اقتصادیِ دولت (مشخصاً در لایحه‌یِ بودجه‌یِ سالِ 85) برنامه‌ای بوده در خدمتِ مرفه‌تر کردنِ فقرا. و ایشان ضمن ِ درکِ این نکته که نتایج ِ برنامه‌هایِ دولت کاملاً مشخص و عملی ست، و اقشار ِ محروم از طریق ِ این برنامه به رفاهِ نسبی می‌رسند، به دولت توصیه کرده مواظب باش که این جور مرفه کردن اسبابِ زحمت می‌شود در آینده و ناکارآمد جلوه خواهدت داد. چون این برنامه را نمی‌توانی در درازمدت دنبال کنی. خطاب به چه دولتی این توصیه را کرده؟ به دولتی که – جدا از عملکردش – با شعار به نفع ِ محرومان و گروه‌هایِ حاشیه‌ای و کم‌تر بهره‌مند، و در تقابل با اشرافیتی که گویا منتقدش بود، قدرت را در اختیار گرفته. بیایید یک لحظه همه‌یِ فرضیاتِ آزاردهنده را کنار بگذاریم. مثلاً به این فکر نکنیم که اقداماتِ دولتی ِ متأثر از بودجه‌یِ سالِ 85 واقعاً به رفاهِ نسبی ِ طبقاتِ محروم منجر شد یا نه. یا به این فکر نکنیم که چنین طرحی که رویِ کاغذ موردِ ملاحظه‌یِ خانم ِ آروین قرار گرفته، چنین آینده‌یِ نسبتاً مرفهی را اصولاً به شکل ِ عملی در نظر می‌گرفته یا نه. حتا به نحوه‌یِ اجرایِ این طرح هم فکر نکنیم. همه‌یِ انتقادها، همه‌یِ چیزهایی که ممکن است مزاحم باشند را کنار بگذاریم و به این نکته توجه کنیم: خانم ِ آروین دارد به دولتی که به سببِ شرایط و ملاحظاتِ سیاسی ِ زمینه، از او توقع می‌رود برایِ اقشار ِ محروم کار کند، و نتایج ِ ملموس ِ اقتصادی در این مسیر ارائه کند، به شیوه‌ای وارونه می‌گوید که این کارها چون نمی‌توانند تداوم پیدا کنند، نامعقول اند. دارد به دولت می‌گوید شعارها و توقعاتی که داری به آن دامن می‌زنی نامعقول است. دارد می‌گوید سیاست‌هایِ پولی و سرسختی‌هایِ ایران که منجر به کارشکنی‌هایِ آمریکا می‌شود، اجرایِ طرح ِ اقتصادی به سودِ اقشار ِ محروم را خنثا می‌کند و در بلندمدت این با آن جور درنمی‌آید. اما همه‌یِ این‌ها را به چه شکلی گفته؟ به این شکل که تکیه‌یِ متن‌اش از «نامعقول» بودنِ این تضادِ ساختاری در جمهوریِ اسلامی برداشته شود، و به این نگرانی منتهی شود که در نهایت این تضاد باعث می‌شود که دولت «ناکارآمد» جلوه کند. او نگرانِ مردمی که به سببِ این تضادِ ساختاری آسیب‌پذیر شده‌اند نیست، نگرانِ دولتی ست که ناکارآمد جلوه می‌کند. در صورتی که تکیه‌یِ متن‌اش را رویِ «نامعقول» بودنِ ساختاریِ جمهوریِ اسلامی می‌گذاشت، متنی می‌شد با مسئله‌ای آشنا، نگران، و فارغ از دغدغه‌یِ یک «علم ِ آینده‌نگر»، شبیهِ بسیاری از متن‌هایِ انتقادیِ دیگری که بن‌بست‌هایِ ساختاریِ جمهوریِ اسلامی را گوشزد می‌کنند. و حالا شده چیزی که واقعیات را وارونه، و آن هم به سودِ دولتِ موجدِ تضاد روایت می‌کند، و به نشانِ توفیق ِ تئوریِ آینده‌نگرانه‌یِ انتظاراتِ فزاینده با این تحلیل ِ متناقض بازی‌هایِ تماشاگرپسند می‌کند. تازه همه‌یِ این‌ها مالِ زمانی ست که ایرادهایِ محتوایی به بودجه‌یِ 85، نحوه‌یِ اجرای‌اش، و دستاوردهایِ واقعی‌اش را نادیده بگیریم. توجه به ایرادهایِ اخیر، خودش فصل ِ دیگری در نقد است.

حسی که من از خواندنِ متن‌هایِ خانم ِ آروین می‌گیرم این است که ایشان می‌کوشند تا در سیاست و اجتماع واقع‌بین باشند، از توهمات و تخیلات فاصله بگیرند و چیزی که وجود دارد را بازگو کنند، اما محصولِ کارشان همیشه حالِ من را بد می‌کند، نه به خاطر ِ این که اغلب در تحلیل‌شان به سمتِ قدرتِ مسلط غش می‌کنند (این به نظرم نمی‌تواند خیلی مانع ِ واقع‌بینی و درکِ صحیح باشد)، بلکه به این خاطر که تحلیل‌های‌شان شبه‌واقعی ست، واقع‌نما ست، وارونه است، کج و زشت و غلط است.

۱۳۹۱/۵/۱۸

«پرسید: به‌ترین برهانِ دوست داشتن چیست؟
گفت: تردید و تشکیک میانِ او و چیزی که در او دوست‌داشتنی ست.»

روزی می‌رسد که بتوانم میانِ او و آن‌چه می‌کند فرق بگذارم. او را از همه‌یِ جهانِ پیرامون‌اش جدا کنم. بدن‌اش را در یک سمت بگذارم و مجموع ِ آن خلقیات و عاداتِ خوشایند را همانندِ نوعی پرستش‌گاهِ لطیف به جا بیاورم که هر تکه‌اش را از جاهایِ مختلف به آن‌جا حمل کرده‌اند و در کنار ِ هم چیده‌اند. روز ِ دیگری هست که او هستی ِ محبوب و یکتایی ست که نمی‌توانم فرق بگذارم میانِ مثلاً انگشتان‌اش و آن لطافتی که در حرکاتِ دست‌اش به چشم می‌بینم. گاهی فکر می‌کنم که صدها ساعت کار ِ فکری و فلسفی لازم است تا بفهمم آن لذتی که از نگاه کردن به چشم‌ها و صورت‌اش می‌برم در کجایِ من ریشه دارد. دوست دارم این طور مجسم کنم که ما از طرفِ بشریت مأمور ایم که این مسئله‌یِ پیچیده را حل کنیم و لذتِ نهفته در همه‌یِ آن نگاه‌ها به همه‌یِ آن صورت‌ها را رمزگشایی کنیم. به این ترتیب، هر چشم زمانی که لذتی بصری از نگاه به چهره‌یِ محبوب‌اش می‌برد، به آزمایشگاهی پا می‌گذارد که در آن، صفاتِ چیزها و مرزها و تعلقات، همه در رده‌هایی مشخص و تدوین‌شده، صرفاً مثالی عینی اند از دلیلی که یک بار برایِ همیشه به آن پی برده شده. این نقشه در عمل ناکام است. نه تنها به این خاطر که تدوین ِ چنین طرحی را دوست ندارم، بلکه فراتر از طاقتِ من و طاقتِ بشریت است (هگلی ست). به این فکر می‌کنم که شک، شک در تفاوتِ میانِ یک چیز با صفت‌اش یا شک در این که چیز و صفت یکی اند، راهی به تحلیل ِ لذتِ عاشقانه نیست، بلکه محصولِ آن است. به این فکر می‌کنم که بی‌انتها بودنِ فلسفه و بازگشتِ بی‌پایانِ صورت‌بندی‌های‌اش، نه به خاطر ِ موضوع‌اش، که به عامل ِ انگیزاننده‌ای بیرون از آن برمی‌گردد که فریفته‌یِ زیبایی ست و دارد خود را با خاطره‌یِ گرفتن و رها کردنِ این زیبایی سرگرم می‌کند. این که اگر پایِ تأثیر ِ چیزی هم‌چون فریفتگی و اغوا به لذت و رنج، به گرفتن و رها کردن، در میان نباشد، من از کنار ِ هیچ تفکیک و تمایزی رد هم نمی‌شوم، چه برسد به این که بخواهم تحلیل‌اش کنم.

۱۳۹۱/۵/۱۵

بحرانِ سوریه

اتفاقاتِ سوریه نمونه‌ای کاملاً مناسب از آن وضعیتی ست که تحلیل‌اش برایِ ما و آینده‌یِ ایران ضروری ست. مهم است بدانیم که در آن‌جا چه اتفاقی دارد می‌افتد، و مهم است که منطق ِ این رخدادها را دنبال کنیم و تحلیلی واقعی از آرایش ِ نیروهایِ داخلی و بین‌المللی در سوریه داشته باشیم. تقریباً همه به درکِ مشابهی رسیده‌اند از این که بحرانِ سوریه بر وضعیتِ ایران نیز اثر دارد. اما این که این اثر به چه صورتی خواهد بود و چه کیفیتِ مشخصی دارد، مسئله‌ای ست که باید واکاوی شود. محصولِ این کاوش‌ها ست که بر نگرانی‌هایِ ما، ضرورت‌هایِ عملی و اخلاقی ِ ما، و کنش‌هایی که در بزنگاه‌هایِ تاریخی قادر به انجام دادن‌اش هستیم تأثیر می‌گذارد.

سوریه تقریباً به طور ِ کامل از یک مسئله‌یِ ملی به یک مسئله‌یِ بین‌المللی تبدیل شده است و این استراتژی در ایران نیز عملی ست. در واقع، داستانی که در مقابل ِ چشمان‌مان دارد اتفاق می‌افتد داستانِ ما ست. این یعنی:

1. در اتفاقاتی نظیر ِ ماجرایِ سوریه، «مردم و کنش‌گرانِ سیاسی» به طور ِ کامل از گردونه‌یِ تصمیم‌گیری حذف شده‌اند. دیگر این مردم ِ سوریه نیستند که به طور ِ مستقیم در مقابل ِ دولت‌شان ایستادگی می‌کنند و در تحولاتِ آتی ِ آن نقش ِ بازی می‌کنند. کنشگرانی که امروز درونِ سوریه در حالِ نبرد اند (از دولت گرفته تا جنگجوها و شورشیانِ داخل ِ خاکِ سوریه) همگی عامل یا نماینده‌یِ نیروهایِ فراملی‌ای هستند که به شکل ِ صریح یا پنهان سوریه را به جبهه‌ای برایِ رویارویی تبدیل کرده‌اند. درکِ این تغییر و تفاوت بسیار مهم است. ماجراهایِ سوریه با اعتراضاتِ مردمی و سرکوبِ دولتی شروع شد. اما انگار ابزارهایِ کنترلی که دولت‌هایِ متمرکز ِ امروز در اختیار دارند، آن قدر قوی هست که شورش‌هایِ مردمی را به راحتی مهار کند. این که این مهار کردن‌ها هزینه‌هایی برایِ دولت‌ها دارد کاملاً صحیح است، اما کیفیتِ این هزینه‌ها را باید با توجه به قواعدِ امروز ِ نظام ِ جهانی تحلیل کرد. در صورتی که نیروهایی خارج از مرز شورش‌ها و اعتراضاتِ داخلی را همراهی نکنند، این اعتراض‌ها هر چقدر هم که وسیع باشند، توسطِ دولت کنترل و سرکوب خواهند شد. در واقع، به طور ِ خلاصه بگویم: امروز، در هر جایِ جهان که دولتِ نسبتاً متمرکزی وجود دارد (دولتی که قادر است اختلاف‌هایِ داخلی‌اش را در مقابل ِ نیرویِ بیرونی مسکوت بگذارد)، اگر مردم اعتراض کنند، به راحتی و بدونِ کوچک‌ترین تردید سرکوب خواهند شد (با درجه‌یِ خشونتِ متناسب با جنس ِ شورش و اعتراض)، مگر این که نیرویِ فراملی ِ مؤثری باشد که هزینه‌هایِ این سرکوب را به شدت بالا ببرد، یا منعی ذهنی یا عملی بر سر ِ راهِ این سرکوب‌ها بگذارد. صرفاً به کشورهایِ منطقه نگاه نکنید. اوضاع ِ سرمایه‌داریِ جهانی تقریباً همه‌جا همین گونه بحران‌زده است. این طور نگاه کنیم: کشورهایی که به هسته‌یِ اقتصادیِ سرمایه‌داری نزدیک‌تر اند، سرکوب را با هزینه‌یِ کم‌تری به عهده می‌گیرند و در این راه اعتمادِ به نفس ِ بیش‌تری دارند. هرچه از مرکز به پیرامون برویم، سرکوبِ اعتراضات هزینه‌یِ بیش‌تری دارد و به جناح‌بندیِ قوایِ خارجی وابسته‌تر است. حساسیتِ یک منازعه‌یِ داخلی زمانی بالا می‌رود که مکانِ منازعه (ایران، سوریه، عراق و...) از پیش موردِ توجهِ چند قدرتِ اقتصادی قرار گرفته باشد.

2. نبردِ سوریه «به تدریج» از اعتراضاتِ مردمی فاصله گرفته. به نظر ِ من، فاصله گرفتن از نبردِ سیاسی و تبدیل شدن به زمینه‌ای برایِ جنگی فراملی سرنوشتِ اعتراضاتی ست که کشورهایِ نافرمان و کم‌تر توسعه‌یافته اما استراتژیکِ جهان با آن مواجه خواهند شد. نیروهایِ داخلی هم‌چنان در حالِ عمل کردن اند، اما آن‌ها به شکل ِ ناگزیر از استقلالِ نسبی‌شان فاصله گرفته و در واقعیت، به نقاب و پوششی بدل می‌شوند به سودِ منافع و یا تخاصماتِ نیروهایِ کنش‌گر ِ خارجی. مشخص‌تر حرف بزنیم: در سوریه، دولت و هواداران‌اش، احزابِ مخالف، گروه‌هایِ اسلام‌گرا و جهادیِ مخالف، جنگجویانِ مزدور (موافق و مخالف) و... نیروهایِ درگیر اند. هر کدام از این نیروها توسطِ یک یا چند بلوکِ قدرتِ خارجی حمایت می‌شوند. باز به طور ِ مشخص، بشار اسد و هواداران‌اش از حمایتِ اقتصادی، نظامی، و حقوقی ِ چین، روسیه و ایران برخوردار اند. گروه‌هایِ مخالف نیز عملاً توسطِ کشورهایِ غربی (آمریکا، بریتانیا، اتحادیه‌یِ اروپا و...) موردِ حمایت قرار می‌گیرند. می‌دانیم که این‌ها مواردی پنهانی یا پشتِ پرده نیستند. کشورها عملاً و به وضوح در موردِ سوریه دچار ِ جبهه‌بندی شده‌اند و به طور ِ کامل نسبت به این وضعیت آگاهی و صراحت دارند (روسیه آشکارا در وضعیتِ تحریم، یکی از مهم‌ترین پشتیبانانِ مالی ِ حکومتِ سوریه است. بریتانیا اخیراً گفته که از گروه‌هایِ مخالف پشتیبانی ِ «غیر ِ مخرب» خواهد کرد). هر گونه رجوع به گفتمانِ دموکراتیک، یا هر نوع استناد به افکار ِ عمومی، به عنوانِ قاعده‌یِ بادوام‌تر ِ بازیِ سیاست، زمانی مقدور است که بازیِ سیاست به بازیِ جنگ تبدیل نشده باشد. آن‌چه پس از وضع ِ جنگی تقسیم می‌شود، غنائم است، نه افکار و عقاید.

3. از این‌جا به بعد مهار ِ جنگِ داخلی در سوریه، کاری نیست که به راحتی از عهده‌یِ دولت بربیاید. جنگی که در مناطق ِ شهری سنگربندی شود، جنگی نیست که بتوان با تانک و موشک از آن روسفید بیرون آمد. انتقالِ قدرتی هم در میان نیست. از این اوضاع می‌شود نتیجه گرفت که بشار اسد دیر یا زود کشته یا متواری خواهد شد، چون چیزی که می‌خواهد حفظ کند دیگر سیال‌تر از آن است که با دست‌های‌اش بتواند محدوده‌اش را کنترل کند. حکومتِ بشار اسد، به احتمالِ خیلی زیاد تاریخی داشت که به انتها رسیدن‌اش را باور نکرد، اما از این مدلِ انتقالِ قدرت چیزی می‌توان آموخت، یا آموخته‌ای را مرور کرد: جنگِ داخلی و ایجادِ ناامنی ِ سرزمینی مدلی استراتژیک برایِ ورودِ پیروزمندانه‌یِ آمریکا و متحدان‌اش به عرصه‌یِ سیاست‌هایِ ملی ست.

4. آمریکا چه اهدافی را دنبال می‌کند و چه برنامه‌ای دارد؟ دیوید هاروی بحثی خواندنی دارد در این باره که از مدت‌ها قبل، در مقابل ِ چین و اقتصادهایِ شکوفایِ جنوب و شرق ِ آسیا، آمریکا با این خطر ِ جدی مواجه شده که بالادست بودنِ اقتصادی‌اش را به تدریج واگذار کند. اما آمریکا یک ابرقدرت است، هم در زمینه‌یِ اقتصادی، هم سیاسی، و هم نظامی. تا حالا پیروزیِ ایده‌ها و طرح‌هایِ آمریکا در جهان می‌توانست از هر سه‌یِ این پتانسیل‌ها استفاده کند و اهدافِ خاص و پُرسودی را برایِ آمریکا و جبهه‌یِ متحدش برآورده کند. از این به بعد، و با افولِ تدریجی ِ برتریِ اقتصادی، آمریکا ناگزیر خواهد بود تا به برتری‌هایِ دیگر، و من جمله برتریِ نظامی‌اش اتکا کند تا هم به مثابه‌یِ یک تهدیدِ همیشه‌حاضر، عملاً نقش ِ انکارناپذیری در تحولات داشته باشد، و هم بتواند واکنشی سریع و قاطع به تهدیدها و مناقشات بدهد. از این رو ست که آمریکا به این متمایل است که پایگاه‌هایِ نظامی‌اش را در سراسر ِ دنیا گسترش بدهد و بن‌بست‌هایِ سیاسی ِ منطقه را (طبق ِ یک اولویتِ زمانی و مکانی) به وضعیت‌هایِ جنگی تبدیل کند. این همان طرحی ست که آمریکا برایِ کشورهایِ بحران‌زده، و به ویژه برایِ منطقه‌یِ خاورمیانه دنبال می‌کند. دولت در این کشورها نه تنها باید کارگزار ِ نهادهایِ اقتصادِ جهانی باشد، بلکه باید بخشی از خاکِ خود را به اهدافِ نظامی ِ آمریکا اختصاص بدهد. هدف مطیع‌سازی و نظامی‌سازی ست.

5. آمریکا کنش‌گر ِ اصلی ِ این صحنه است. اما کنش‌گری ست که مجبور است از قواعدِ زمینه پیروی کند. مدلِ عراق، افغانستان، لیبی، و سوریه نمونه‌هایی بسیار مناسب از چیزی ست که درباره‌اش حرف می‌زنیم: یک کشور ِ نافرمان یا با حمله‌یِ مستقیم، یا با پشتیبانی ِ همه‌جانبه از به سمتِ جنگ رفتن ِ اوضاع ِ داخلی به چیزی تبدیل می‌شود که مستعد و پذیرایِ اهدافِ نظامی ِ آمریکا ست. ایران همه‌یِ مختصاتِ چنین وضعیتی را دارد و تعمداً دارند این ویژگی‌های‌اش را تقویت می‌کنند و به سمتِ جنگ هل‌اش می‌دهند (گمان‌ام واضح است که گفت و گوهایِ احمقانه‌یِ هسته‌ای را زیرکی ِ غربی‌ها و حماقتِ ایرانی‌ها عملاً به سمتِ مشروع‌سازیِ اقدام ِ نظامی علیهِ ایران هدایت می‌کند، و نیز ناکامی ِ احتمالی ِ ایران در نگه داشتن ِ اوضاع ِ سوریه، برایِ ایران بسیار پرهزینه‌تر است تا مثلاً برایِ روسیه و چین).

سعی کردم این چیزها را صرفاً جمع‌بندی کنم و ساده بگویم. با دنبال کردنِ اخبار جزئیاتِ بسیاری را حس خواهید کرد. چیزهایِ خیلی بیش‌تری هم هست که می‌شود گفت. اما این نوشته را صرفاً بگذارید به حسابِ یک تلنگر ِ جمع و جور و خلاصه، برایِ کسانی که می‌خواهند از این بعد اوضاع را دنبال کنند.

۱۳۹۱/۵/۹

همه‌یِ کارهایِ دنیا دارند ما را از چرخیدن حول و حوش ِ چیزهایی که دوست‌شان داریم دور می‌کنند. چیزهایی که دوست‌شان داریم خودشان کاری اند که به نوبه‌یِ خود، بین ِ ما و چیزهایِ دیگر فاصله می‌اندازند. قاعده‌یِ دور افتادن‌ها قاعده‌یِ مشغول شدنِ ما با چیزهایی ست که فکر می‌کنیم بابتِ انجام دادن یا ندادن‌شان اختیاری نداریم. دراز کشیده بودم و داشتم کتابِ بسیار لذیذی می‌خواندم. حبابی همه‌یِ فکرم را در خودش گرفته بود و نمی‌توانستم یا نمی‌خواستم حریم ِ محبوبِ حس‌هایِ پیرامون‌ام را ترک کنم. مجبور بودم؛ باید بیرون می‌رفتم تا کسی را ببینم؛ اجبار به ترک کردن و ورود به فضایی تازه، بریده از فضایی که به شکل ِ خودخواسته در آن به سر می‌بردم. هر اجباری خودآگاهی‌ای به دنبال دارد. حین ِ آماده شدن، سرخورده و بی‌میل لحظاتِ پیش‌ام را مرور می‌کردم. من در لحظه‌یِ کرختی ِ درونِ حباب بودن، لحظه‌ای که هیچ اجبار ِ بیرونی ِ صریحی در کار نبود، کتاب را دست‌ام می‌گرفتم، چند ورق می‌خواندم، و با آن که داشتم از لذتِ پی‌گیریِ ماجرا و حرکتِ فضاهایِ دور ِ سرم به خواب می‌رفتم، این همه خوشحالی را نمی‌توانستم یک‌جا تحمل کنم. متوجهِ این می‌شدم که باید بلند شوم و ظرف‌هایِ دیشب را بشورم، بلند شوم و سیگار بکشم، بلند شوم و چند صفحه از چند کتابِ دیگر را مرور کنم، ادامه‌یِ فیلم ِ هفته‌یِ قبل را تماشا کنم و در همه‌یِ این حالات به لحظه‌ای فکر کنم که برمی‌گردم و دراز می‌کشم و داستانی که آن‌جا هست را ناز و نوازش می‌کنم. چرا این بیرون رفتن شبیهِ آن کارها نباشد؟ چرای‌اش را می‌دانم، اما اگر همه‌یِ آن شباهت‌هایِ معروف میانِ زن و کتاب واقعیت داشته باشد، لااقل داستانِ کتاب در ظاهر گلایه‌ای ندارد از این که من نمی‌توانم این همه خوشی ِ با او بودن را تحمل کنم. گلایه‌ای ندارد از این که وسطِ معاشقه بلند شوم و بی‌اعتنا به او (از کجا بداند فکرم مشغول‌اش است؟) در اطراف چرخی بزنم. چیزی دارد که می‌تواند نسبت به برگشتن ِ من مطمئن‌اش کند. ظرف و سیگار و فیلم را رقیب به حساب نمی‌آورد. موقعی که کتابِ حاویِ آن داستان را در کیف‌ام می‌گذارم و با خودم بیرون می‌برم، تا اگر فرصتی جایی دست داد مشغول‌اش شوم، به این فکر می‌کنم که چطور با غم ِ جا گذاشتن ِ کیف یا دزدیده شدن‌اش کنار بیایم. اندوهِ احمقانه‌یِ این خیال به حدی ست که گاهی از سر ِ ناچاری سعی می‌کنم ادامه‌یِ داستان را آن جور که دل‌ام می‌خواهد برایِ خودم تعریف کنم تا اگر کتاب را گم کردم نسخه‌ای بدلی اما گم‌نکردنی از روایت در سرم داشته باشم. ساعت‌ها می‌گذرد تا دوباره متن ِ محبوب را به دست می‌گیرم.

۱۳۹۱/۵/۴

چرا شورش نمی‌کنند؟

بسیاری از اوقات از دست‌اش حسابی عصبانی ام. احساس می‌کنم موجودِ پرت و مفلوکی ست که حتا میانِ اسطوره‌هایِ جهانِ باستان هم نمونه و شریک ندارد. حس می‌کنم کله و کلمات‌اش را نه می‌شناسم و نه اصولاً این چیزها شناختنی اند. خیره می‌شوم به موجودیت‌اش و خودم را می‌خورم و از کینه پُر می‌شوم. دنبالِ دلیلی می‌گردم که بتواند همه‌یِ چیزهایی که می‌گوید و همه‌یِ کارهایی که می‌کند را برای‌ام توضیح دادنی و پیش‌بینی‌پذیر بکند. در اوج ِ خشمی که نمی‌دانم چه کارش کنم و گاهی اوقات به شکل ِ فرار کردن، فحش دادن، یا بی اعتنایی... از طول دادنِ این مقدمه‌ای که سعی دارد حسی را منتقل کند باید بگذرم. بدانید و آگاه باشید که در صددِ شرح ِ خشم و نفرت ام، و همین جا از فرصت استفاده می‌کنم تا بگویم که بی‌اعتنا بودن برای‌ام اوج ِ هنر ِ مبارزه است. چیزی ست در ردیفِ هنر ِ به جهان و به نفس سلطه پیدا کردن. مدلی بد از این بی‌اعتنایی مالِ ضعفا و بیچاره‌ها ست آن هم وقتِ سرمستی، آخر بیچاره‌ها هم سرمستی‌هایِ خاص ِ خودشان را دارند. که مثلاً به طرف می رسانند که «خشمگین باش و از خشم ِ خود بمیر»، و هیچ تأثیری در من نداری و ما کار ِ خودمان را می‌کنیم و همان لحظه، دقیقاً همان لحظه نمی‌دانند کار ِ خودشان چی هست و شک دارند که نکند دارند بلوف می‌زنند و به قولِ سعید «چارتایی می‌آیند». در ذهن‌ام وضعیتی روانی را تصور می‌کنم که هرچند به حکم ِ روزگار مجبور ام بودن‌اش را تحمل کنم، اما آن قدر مستقل و بی‌ربط و بی‌تفاوت ام که اصولاً نمی‌بینم‌اش و وجودِ قائم به خودی ام که حضورش تأثیری در من ندارد. در نظرم، ندیدن، اگر که واقعی باشد و خودفریبی آلوده‌اش نکند، عالی‌ترین نوع ِ سرکشی ست و کیست که نخواهد در اوج ِ خشم سرکش باشد؟ در اوج ِ خشم، مثل ِ یک انسانِ اصیل، انسانی که ضعف و ناتوانی ِ بیرونی‌اش را به کمکِ ذهن‌اش رتق و فتق می‌کند، ایده‌هایی آمیخته به خاطره از سرم می‌گذرند که من به وضوح حس می‌کنم رگه‌ای تئوریک دارند، یعنی می‌توانم از درون‌شان چیزی بیرون بکشم که یک بار برایِ همیشه به من بگویند که در این موجودِ مفلوکِ مقابل‌ام چه چیز این قدر خشمگین‌کننده است و وجودِ من هر بار با چه چیزی برخورد می‌کند که نباید بکند. کینه‌توز ام. تئوری ابزار ِ کینه‌توزی ست. خوب و دقیق فکر می‌کنم. از حرکت‌ها واژه، و از واژه‌ها مفاهیم و ایده‌ها را بیرون می‌کشم. از این کار به هیجان می‌آیم. دست و پای‌ام بیش‌تر از همیشه عرق می‌کند. سرم گرم است. مشغولِ سلاخی ام. کاردِ زبان و استدلال و ایده دارد خوب می‌چرخد. برمی‌گردم و تماشای‌اش می‌کنم. هنگام ِ سخنرانی، هنگام ِ خوردن، هنگام ِ شنیدن، هنگام ِ شوخی کردن، خواندن، مطلبِ جدی نوشتن، پول خرج کردن، سر ِ پول جنگیدن، کشتن، خندیدن، ریدن، به سر ِ بچه‌ها دست کشیدن، احوالِ کارگرها را جویا شدن. تک به تکِ این لحظات را با دیدی تئوریک مرور می‌کنم. مهر و عاطفه‌ای به سراغ‌ام می‌آید که انتظارش را ندارم و حضور ِ بی‌موقع‌اش متعجب و سرگشته‌ام می‌کند. در واقع، انتظارش را داشتم اما امیدوار بودم که این بار از مسیری رفته باشم که در انتهای‌اش عطوفت و نرم‌دلی انتظارم را نکشد. من به خشم احتیاج دارم تا بفهمم. عطوفتِ نا‌به‌کاری ست که در لحظه‌ای نادرست و غلط دارد کل ِ نیروی‌ام را پس می‌زند. درست در جایی از جهان می‌آید که کارد در حالِ فرو رفتن است و نظریه دارد آخرین حرکت‌هایِ ماهرانه‌اش را برایِ جدا کردنِ گوشت از پوست و استخوان از گوشت انجام می دهد. دل‌ام می‌خواهد فریاد بزنم و بگویم که حالا نه. دارم از نفرت و خشم بیش‌ترین لذت را می‌برم، حالا نه. حاضر ام خودم را به این خشم بفروشم و در من نفوذ کند و جاودانه شود. دارم اسلحه‌یِ مرگبار ِ کلمات را با آخرین حرکت‌هایِ روان‌ام تجهیز می‌کنم و حس ِ خوبِ فهمیدن و به رویِ جهان دست داشتن را درست در دو قدمی ِ خودم لمس می‌کنم. اما مثل ِ دختر ِ افسانه‌ایِ قصه‌ها ست که درست در اوج ِ ماجرا، آن‌جا که می‌خواهد به کامروایی دل و لب بدهد و خود را واگذار کند، عقربه‌یِ ساعت به سمتِ جلو سنگینی می‌کند و دختر را به عقب می‌راند. نفرت رفته و من تنها ام. از سلاح‌ام تکه پاره‌هایی سرد باقی مانده و در عوض، چیزی نیست که ندانم. باید ادامه بدهم. حق دارم. آرام و مسلح و مهربان ام.

۱۳۹۱/۳/۲۳

شک دارم که سالگرد گرفتن، یا حتا بلند به یاد آوردنِ سالگردِ یک چیز کار ِ جالبی باشد. شک که نه، راست‌اش به نظرم کاملاً مزخرف است. آدم ِ سالم قاعدتاً از سر ِ تصادف‌هایِ زندگی ِ روزمره، چیزی را به یاد می‌آورد یا برایِ خاطره‌یِ چیزی دلتنگ می‌شود، وقت و بی‌وقت. سالگردها دنبالِ چیزی رازآلود در چرخش ِ زمین و خورشید می‌گردند، تازه در به‌ترین حالت. اعتراف می‌کنم که از این قسمت‌اش خوش‌ام می‌آید. چی از این به‌تر که پایِ راز و رمز در میان باشد؟ راز و رمزش شبیهِ وقتی ست که مثلاً به دست‌خط یا تکه‌ای از مویِ معشوق‌ات، که پیش ِ خودت نگه داشته‌ای، دست می‌کشی و به خودت می‌گویی چیز ِ عجیبی در این قطعاتِ به جا مانده از کسی که دوست‌اش داری وجود دارد. می‌دانی این چیزها خالی ست. می‌دانی که داری با فتیش ِ ور رفتن ِ مادی با چیزی که دیگر دم ِ دست‌ات نیست لاس می‌زنی. با خودم می‌گویم، سالگردها هم اگر رازآلود اند به این خاطر است که مادی‌ترین چیزی که ازشان باقی مانده و می‌شود باهاش ور رفت، روز و ساعتی ست که بدنِ ما در آن‌جا حادثه‌ای را تجربه کرده. دارد یادم می‌آید که فلوبر چیز‌ـ‌میزهایی از معشوق‌اش نگه داشته بوده و مواقع ِ تنهایی لابد عوض ِ معشوق‌اش لمس‌شان می‌کرده. از آن مجموعه گویا یکی‌ـ‌دو جفت از کفش‌هایِ معشوق هم یادم مانده. شاید چون دارم یادِ کفش‌هایی می‌افتم که موقع ِ فرار کردن از پایِ یکی از خانم‌ها درآمد و آقایِ پشتِ سری سریع برش داشت و دوید. ولی من که حاضر نیستم به خاطر ِ تفریحی که چیز ِ رازآلود در خودش دارد، به خودم دروغ بگویم و زیر ِ بار ِ هر خفتی بروم. دست‌کم حاضر نیستم یک جوری به خودم دروغ بگویم که بدانم دارم دروغ می‌گویم. بیش‌تر دوست دارم خودم را گول بزنم. دوست دارم مثلاً یک جوری باشد که فکر کنم «این دیگر واقعاً باید رازآلود باشد!» در برابر ِ یک راز ِ واقعی بقیه‌یِ چیزها بچه‌بازی ست. دارم از قصد وراجی می‌کنم. نه این که قبلاً این کار را نکرده باشم، اما از قصد نبوده. این بار هی به خودم می‌گویم این حالی که دارم ارزش ِ وراجی دارد. بلکه چیزی‌اش به هدف بخورد. و اگر تا حالا به این‌جایِ نوشته رسیده باشید نشان می‌دهد که آدم‌هایِ کنجکاوی هستید که می‌توانم بابتِ ادامه‌اش هم روی‌تان حساب کنم.

خردادِ 88 اگر هم سالگردی داشته باشد، تویِ سرم بیش‌تر از روز ِ بعد از انتخابات شروع می‌شود. حالِ من شبیهِ حالِ پسر ِ دست‌نخورده‌ای بود که داشت اولین مکاشفاتِ جنسی‌اش را با هیجان تجربه می‌کرد. تهران به نظر ِ من زیبا ست. حتا حاضر ام بابتِ زیبایی‌اش بحثِ بی‌خودی هم بکنم. اما آن روزها برایِ من و خیلی از ماها این شهر سکسی هم بود، یک جور سکسی ِ بی‌اعتنا به اوضاع و احوال‌اش، با دامن ِ بلند و باسن ِ خوش‌فرم و لرزان که خیل ِ حشری‌ها را خیلی مؤدبانه به دنبالِ خودش می‌کشید. هفته‌یِ پیش بعد از مدت‌ها گذرم به خیابانِ عباس‌آباد و میرزایِ شیرازی افتاد. تویِ تاکسی، تقریباً از سهروردی به طرفِ غرب، وضعیتِ بدن‌ام تغییر کرد. همین جور الکی مضطرب شده بودم. طپش ِ قلب و گرم شدنِ بدن و دو‌ـ‌دو زدنِ مردمک‌ها را حس می‌کردم. فهمیدم که این خیابان برای‌ام بدجور رازآلود است. اگر از آن لحظه‌هایِ احمقانه‌ای بود که گول می‌خورم و خودم را ول می‌کنم و به دستِ حادثه می‌سپارم، یا جلق می‌زدم یا می‌زدم زیر ِ گریه. جوری بودم که اندکی از آبِ دماغ‌ام را که بالا کشیدم به نظرم خیلی آمد. انگار داشتم بعد از مدت‌ها به کفش یا دسته‌مویِ به جا مانده از معشوق دست می‌کشیدم. انگار رازی در پیکر ِ این خیابان بود. در خاطرات‌ام از آن روزها، عباس‌آباد جایِ خاصی دارد. تقریباً بیش‌ترین در رفتن‌هایِ من، یا بیش‌ترین فرارهایی که دیده‌ام آن‌جا اتفاق افتاده. انقلاب و کریم خان و بلوار روزمره‌تر از آن اند که توی‌شان خیلی مضطرب شوم. یک جایی از خیابانِ عباس‌آباد هست که انگار برایِ ایستگاهِ مترو دارند آماده‌اش می‌کنند. وسطِ معبر یک دیوار ِ آهنی ِ سفید کشیده‌اند و دو تا کوچه‌یِ خیلی باریک این ور و آن ورش باز کرده‌اند برایِ پیاده‌ها. و برایِ این که موتور نتواند رد شود، چند تا استوانه‌یِ پهن فرو کرده‌اند تویِ زمین. پیاده‌رویِ مجاورش کمی عقب آمده و در مجموع محوطه‌ای دنج و سرسبز است. از چهل‌ام ِ شهدا که برگشتیم برویم مصلا، با جمع ِ نسبتاً کوچکی از آدم‌ها آن دور و بر برایِ خودمان حال می‌کردیم و به آن دیوار و کوچه‌هایِ باریکِ کنارش به عنوانِ برگِ برنده‌یِ فرار امیدوار بودیم. خاصیتِ راز این است که تو با سپردنِ خودت به دست‌اش، جزئیاتی از بدن و حرکات‌ات را به یاد می‌آوری که متعجب‌ات می‌کند. یادم می‌آید یکی از لحظاتی که توانسته بودم هیجان و خونسردی را با هم تجربه کنم، زمانی بود که داشتم با دقت و سرعت میله‌هایِ آهنی ِ وسطِ کوچه‌هایِ باریک را رد می‌کردم و عجله داشتم که زود به انتهایِ مسیر برسم. پوست‌کلفت‌تر از این ام که به تاکسی بگویم وسطِ راه نگه دارد، تا بروم و دوباره آن کوچه و پیچ و خم‌های‌اش را وارسی کنم. سر ِ وزرا پیاده شدم و افتادم تو میرزایِ شیرازی. این خیابان و خیابانِ قائم مقام، سه سالِ پیش در چنین روزی، نزدیک‌هایِ بعد از ظهر، در دیدنی‌ترین وضعیتی که من بتوانم تصور کنم قرار داشتند. از تویِ این دو تایِ آخری هم فرار کرده بودم و پیاده تا هفتِ تیر راه که نه، شبیهِ آدم‌هایی که بخت یارشان بوده تا بتوانند تویِ یک شهر ِ خالی به این ور و آن ور سرک بشکند، بالغ شده بودم. احساس می‌کنم که باید کوتاه بیایم و ماجرا را خیلی هم کش ندهم. همین که در ذهن ِ شما تهران و رازهای‌اش دوباره با هم به یاد آورده شوند غنیمت است. داستان‌هایِ زیادی می‌توان درباره‌یِ لمس‌شدنی‌ترین نقاطِ این شهر سر ِ هم کرد، و با نوعی وسواس ِ توصیف‌گرانه، ریز به ریزش را به خوردِ کلمات داد. این احتمالاً برمی‌گردد به این که تهران حالا مثل ِ زنی ست که چند تا از خیابان‌های‌اش را به عنوانِ یادگار ِ رازآلود و مادیِ دورانِ پرستیده شدن پیش ِ عشاق‌اش جا گذاشته و ما را به سطح ِ دیگری از تجربه و تخیل ارتقا داده. اوضاع به دورانِ قبل ِ این تجربه برنمی‌گردد.

۱۳۹۱/۳/۱۵

«شبیهِ صدایی بود که با آن فکر می‌کنم.»

صدایی که با آن فکر می‌کنیم رنگ ندارد. احتمالاً بسامدِ خاصی هم نشود برای‌اش در نظر گرفت. با جست‌‌و‌جوهایِ من، نزدیک‌ترین صدا به صدایِ فکر کردن حالتِ در ِ گوشی حرف زدنی ست که بیش از هر چیز، جابه‌جایی ِ حجمی  از هوا پیکره‌اش را می‌سازد. نزدیک‌ترین مثال در این مورد، شکل و قالبِ آه کشیدن است. در آه، الف و ه کم‌رنگ، بدونِ ارتعاش ِ محسوس ِ تارهایِ صوتی، و بیش‌تر از طریق ِ کم و زیاد کردنِ مقدار ِ هوایی که از ریه و گلو بیرون می‌آید از هم تفکیک می‌شوند. اثرگذارترین حرف‌هایِ عالم را در قالبِ این جور هجی کردنِ کلمات در گوش ِ هم گفته‌اند. هر حرفی در این میان، به سِرّی در حالِ حرکت تبدیل می‌شود. وقتی کلمات را به این شکل نزدیکِ گوش‌ام زمزمه می‌کنی، لرزی به تن‌ام می‌افتد، رعشه‌ای خفیف، که ریشه‌هایِ موهایِ بدن‌ام را منقبض می‌کند و می‌بردم به این که مثل ِ گربه‌ای که تن ِ خیس‌اش را می‌تکاند خودم را بتکانم. هنوز نمی‌توانم بین ِ انرژیِ باد و نفَسی که لاله‌یِ گوش‌ام را قلقلک می‌دهد با دلنشینی ِ کلماتی که به این شیوه در من اثر می‌کنند تمایز قائل شوم. چرا می‌لرزم؟ در واقع نمی‌دانم کدام‌شان را در بروز ِ رعشه و انقباض و آن حالتِ بیداریِ خوشایندِ تن دخیل بدانم. دسته‌یِ هم‌خوانی که دارند همگی به همین شیوه سرودی را زمزمه می‌کنند، برایِ من، مردم ِ یک‌دل و یک‌صدا را به‌تر تداعی می‌کنند. صدایی که با آن فکر می‌کنیم، عجیب‌ترین نماینده‌یِ حواس در ساز و کار ِ اندیشیدن است. شنیده می‌شود، بدونِ آن که دقیقاً شنیده شود. با توهم ِ بینایی گویا آشناتر ایم، تا توهم ِ شنیدن، با رؤیا دیدن، تا رؤیا شنیدن. چیزهایی که می‌خوانم را آن صدا در سرم مشغولِ خواندن است. چیزهایی که می‌نویسم را آن صدا برای‌ام تلفظ می‌کند. احتمالاً موقع ِ حرف زدن از الگویی پیروی می‌کنم که شکل ِ کامل و گنجینه‌یِ محفوظ‌اش را آن صدا صاحب است. صدایی که می‌تواند آن قدر عمومی باشد که هر متنی را، هر قدر هم که غریبه باشد، به شکل ِ خود درآورد و بخواند. و نیز می‌تواند آن قدر خاص و منحصر به من باشد که آیین ِ من، تشخص ِ من، و فرم ِ لذیذِ زیر لبی گفتن ِ افکار را به من تلقین کند، آن وقت که ماندن در قالبِ صدایی در ذهن را تاب نیاورده و لب‌ها و گلو و ریه‌ها و زبان‌ام را برایِ ادایِ کلمه‌ای ناخودآگاه به حرکت درمی‌آورند؛ آن گاه که من خودم را مشغولِ حرف زدن می‌یابم. شاید به همین دلیل است که صدا هرچه به زمزمه شبیه‌تر باشد به فکر نزدیک‌تر است و گمان‌ام به همین دلیل وقتی اسم‌ات را زیر ِ گوش‌ام زمزمه می‌کنی، سنگینی ِ خوشایندی مرا می‌گیرد که تنها عامل‌اش شاید لمس کردنِ درونِ یک آدم باشد.

۱۳۹۱/۳/۱۳

دیوار ِ هراس‌هایِ شاشیدنی

با جزئیات برای‌مان تعریف می‌کرد که یک بار در فنلاند موردِ لطفِ یک خانم ِ مهربانِ فنلاندی قرار گرفته، بدونِ این که این وسط نیازی به مخ‌زنی بوده باشد. به این که نیازی به مخ‌زنی نبوده تأکید می‌کرد. خودش البته ملتفت نبود، اما از یک جور شهر ِ آرمانی حرف می‌زد که آدم‌هایی که از هم خوش‌شان می‌آید بدونِ زدنِ مخ ِ هم بتوانند مدتی را با هم بگذرانند. شبیهِ این آرزو را از خیلی‌ها شنیده‌ام، من جمله از خودم. اما داشت واقعاً رویِ جزئیات کار می‌کرد. می‌گفت وقتی روش بودم و داشتم عقب جلو می‌کردم به خود می‌گفتم: «من شهروندِ فنلاند ام. کی می‌خواهد بگوید نیستی؟ من دارم جوهر ِ فنلاند، ثمره‌یِ فنلاند، پولی که بابتِ هم آمدنِ یک سوراخ توسطِ مردم ِ فنلاند – و البته جاهایِ دیگر ِ دنیا – فراهم شده را به گا می‌دهم.» رویِ نقطه‌ای از بدنِ خانم ِ مهربان انگشت گذاشته بود و شروع کرده بود فشار دادن. طرف ترسیده بود و کشیده بود بیرون و رفته بود پی ِ کارش.

روحی با لحن ِ بچه‌هایی که کلی تحتِ تأثیر اند به‌اش می‌گفت: «چه خوب که پسر می‌فهمی چی داری می‌گویی. یعنی به خاطر ِ فشار ِ انگشت‌ات گذاشت رفت؟» زور ِ خوبی زد برایِ این که ماجرا را توضیح بدهد. می‌گفت: «نه! نه! اشتباه نکن. به خاطر ِ فشار ِ انگشت نبود. خودم خیلی به‌اش فکر کردم. برایِ من شبیهِ این بود که انگار از فنلاند انداخته باشندم بیرون. داشتم جر می‌خوردم. ولی این را برایِ یک رفیقی تعریف کردم و به‌ام گفت که فشار ِ انگشت، نقطه‌یِ مشترکِ هراس‌هایِ ناشناس بودنِ من و خانم بوده. منظورش این بود که این چیزها از عواقبِ کامجویی ِ بدونِ مخ‌زنی ست.» رفیق‌اش به‌اش گفته بود که هیچ بعید نبوده که اگر سرفه هم می‌کردی طرف می‌گرخیده و می‌رفته. از یک جایی به بعد تکیه داد به پشتی و پاهای‌اش را رویِ تخت دراز کرد و توضیح داد که حذفِ فرایندِ مخ‌زنی خیلی چیز ِ نادری ست و در واقع، در شکل‌هایِ خالص‌اش تقریباً اتفاق نمی‌افتد. و بعد شروع کرد درباره‌یِ ابلهانه و غیراخلاقی بودنِ این ایده و این که چقدر غیرواقعی ست و روزگار به‌ات ثابت می‌کند که خیلی پرت ای و از این جور چیزها، باز هم با جزئیاتِ زیادی که یادم نمانده، حرف زد. ممد قزوینی پرید وسطِ حرف‌اش و گفت: «شاشیدم تو این منطق‌ات سگ پدر! اول‌اش از واقعیتِ خوابیدن با یارو بدونِ مخ‌زنی حرف می‌زنی و آخرش می‌شی فیلسوفِ عدم ِ امکانِ حذفِ فرایندِ مخ‌زنی.» ممد قزوینی چیزفهم بود. می‌گفت: «ماجرات شده عین ِ داستان‌هایِ کوندرا. آن هم از یک چیز ِ واقعی شروع می‌کند و یُهو می‌بینی وسطِ یک برهوتِ اخلاقی دارد لاس می‌زند و دارد تلویحاً می‌گوید جز آدم شدن هیچ گهی نمی‌توانی بخوری.» می‌گفت: «با این که شاید نشود هیچ گهی بخوریم، اما آن‌ها خوشگل‌تر اند که می‌گویند می‌شود و بابتِ این شدن پایِ اخلاقیات را وسط نمی‌کشند. تو هم اگر آن انگشتِ وامانده‌ات را یک کم آرام‌تر حرکت می‌دادی، الان هنوز تو فنلاند مشغولِ بیل زدن بودی.»

۱۳۹۱/۲/۱۴

جامع الاطراف

احساسی که در برابرِ آدمِ جامع الاطرافی که همه کار کرده و در همه کار موفق بوده و به همه چیزِ زندگی‌اش رسیده به آدم دست می‌دهد، نوعی عاطفه‌یِ امید و سرخوردگی را با هم در انسان بیدار می‌کند. امید به این که زندگی عرصه‌ها و فرصت‌هایِ زیادی دارد که آدم‌هایی هستند که همه‌یِ آن‌ها را با هم تجربه می‌کنند. امیدوار می‌شویم به استفاده‌یِ بهینه از زمان، از وقت، از رسیدنِ آدم به همه چیز. و سرخوردگی از این که مبادا پایِ استعدادی ویژه در میان است که ما از آن بی‌بهره ایم. یا شاید فضایی ویژه که در آن قرار نگرفته‌ایم. یا دوستانی ویژه، شرکا و همراهانی ویژه که از مصاحبت‌شان محروم ایم. از این دو نقطه، که یکی رو به سویِ جلو دارد و آن یکی در عقب‌ها و اعماق جست‌وجوگر است، به مکان‌هایِ دیگر سرک می‌کشیم. به مرورِ رابطه‌ها و دوستی‌ها و فضاهایی که تا کنون در زندگی داشته‌ایم. و به آینده‌ای که احتمالاً شبیهِ چیزی خواهد بود که تا به حال تجربه‌اش کرده و در مسیرش قرار داشته‌ایم. آدمِ جامع‌الاطراف سبُک است و نوعی خوشحالی و کامیابی دارد. همیشه این مسیر در برابرمان قرار دارد که برایِ تسکینِ خود، تصویری که از خوشبختی و کامرواییِ دیگران می‌بینیم را بیش‌تر به ناکامی‌هایِ خودمان ربط بدهیم تا مثلاً به واقعیتِ خوشبخت بودنِ یک آدمِ دیگر؛ واقعیتِ سرد و بی‌حالی که در نظرمان حقیقی ست، و ما در پشتِ زمختی و بی‌ملاحظه بودن‌اش نوعی بیانِ صریح و حقیقت‌گو را اراده می‌کنیم، سویه‌یِ تسکین‌بخشی دارد به این ترتیب که زندگی هیچ گاه نمی‌تواند به خوبیِ آن چیزی که به نظر می‌رسد باشد؛ پس چندان از ناکامی‌های‌ات حسرت نساز. و اگر بخواهیم به یاریِ کمیت‌ها و اعداد و چیزهایِ ملموس و دیدنی ملاکی برایِ کامیابی بسازیم که فارغ از هر نوع حس و عاطفه‌ای قابلِ رجوع باشد، چه دست‌مان را می‌گیرد؟ به نظرم در این مورد تنها باید به تولیدات نظر داشت و پرسید: به دور از هیاهویِ موفقیت‌ها و کامیابی‌ها و استعدادهایِ وافر و تمام‌نشدنی و فرصت‌ها و موقعیت‌هایِ طلایی (که من از تهِ دل به وجودِ همه‌ی‌شان شک دارم)، آن آدم چه چیزهایِ خاصی از خود به جا گذاشته است؟ مازادِ بودن‌اش کجا بیرون زده؟ آن وقت آدمِ جامع‌الاطراف را خواهیم دید که فیلم ساخته، رمان نوشته، ساختمان طراحی کرده، در فلسفه و معانیِ عمیق دستی دارد، موسیقی بلد است، در مسابقاتِ ورزشی عناوینی کسب کرده و... خب، حالا چی؟ او آن قدر خوشبخت بوده که تولید کند. اصلاً بیایید آدم‌ها را دو دسته کنیم: تولیددارها/خوشبخت‌ها و تولیدندارها/بدبخت‌ها. یا در واقع، این طور بگوییم که بخشی از آدم‌ها تولید و مازادی دارند که دیگران را از آن بهره‌مند می‌کنند و بخشِ بسیاری از آدم‌ها (توده؟ عوام؟ انسان‌هایِ عادی؟) چنین مازادی ندارند، یا درست‌تر: فرصتِ به دست دادنِ چنین مازادی را نداشته‌اند، یا حتا نخواسته‌اند. تنبلی، بی‌انگیزگی، نبودِ استعداد، محیطِ بد، مشغولیت به دغدغه‌هایِ روزمره و حقیر و پست، و کلی عاملِ دست‌ـ‌و‌ـ‌پاگیرِ دیگر، موانعِ راهِ تولید داشتنِ بخشِ عظیمی از انسان‌ها ست. و ما – ما که دغدغه‌یِ تولید و اثر داشتن داریم - احتمالاً از کسانی هستیم که می‌خواهیم همه‌یِ آن موانع را پس بزنیم. ذهنِ ما کوته‌بین است و حادثه‌هایی که دست به دست هم می‌دهند و به یک تولید منجر می‌شوند را به حسابِ فردی می‌گذارد که چنین تولیدی در او به بیان درآمده. ذهنِ ما عاملِ نهایی را عاملِ واقعی حساب می‌کند. این هم قاعده‌ای حقیقی ست که از جهاتِ بسیاری تسکین‌بخش است. حتماً با جریانی در هنر آشنا هستید که وظیفه‌یِ خود را این می‌داند که از این تلقیِ فاخرانه و نخبه‌گرایانه از تولید و مازاد اعلامِ برائت کند و در زندگیِ روزمره‌یِ توده‌ها و افرادِ عادی عناصرِ زیبایی‌شناسانه و ارزشمند بیرون بکشد. مرد یا زنی که سخت‌کوشانه خودش را وقفِ خانواده‌اش کرده، نه تنبل است، نه بی‌انگیزه، نه بی‌استعداد، نه مشغولِ سرگرمی‌هایِ روزمره و حقیر، و نه منفعل نسبت به محیطی که در آن قرار گرفته. هرچند تاریخ از چنین مرد و زنی یادی نخواهد کرد و ما حتا اسامیِ آن‌هایی‌شان که اطراف‌مان هستند را نیز به زور به خاطر می‌آوریم، اما این نکته را می‌فهمیم که در ثبتِ تاریخی، تولیداتی بسیار ویژه‌تر از آنی که از مردِ کارگر یا زنِ خانه‌دار به‌جا می‌ماند باید باشد تا آدم‌ها را از دار‌ـ‌و‌ـ‌دسته‌یِ بدبخت‌ها به کمپِ خوشبخت‌ها وارد کند. نوعی سبک‌سری در دسته‌بندی‌ها هست که از کیفیت خالی ست. حالا ذهن آماده است که به سراغِ کیفیتِ تولیدِ افرادِ خوشبخت برود. خب، شما، شما که کلی چیز از خود به جا گذاشته‌اید، شما که در چند حوزه استاد اید و تولیدگر، چه کرده‌اید؟ به نوشته‌ها، به صحبت‌ها، به ایده‌ها، به آثار، و چیزهایی از این قبیل مراجعه می‌کنیم. با نیرویی مهیایِ ویران کردن، به سراغِ اثرِ فردِ خوشبخت می‌رویم. داستانی از او می‌خوانیم. نه، عادی‌تر از آن است که محصولِ دست و دماغِ فردی زبده و پرورش‌یافته باشد. پس چه؟ اگر به آثارش وصل نشویم و آن‌ها را ارزشمند ندانیم، خوشبختی‌اش را در کدام کیفیتِ هستی‌اش باید تشخیص دهیم؟ گمان کنم خوشبختیِ واقعیِ فردِ خوشبخت زمانی محقق شود که کثرت و تعددِ پراکندگیِ نام‌اش کسی را ترغیب کند که رد و اثرِ او را موردِ توجه قرار دهد و از خلالِ این توجه به نقطه‌ای اصیل در فردِ خوشبخت پی ببرد. که این خوشبختیِ به ظاهر واقعی هم خودش چیزی بیرون از توانش و واقعیتِ خوشبخت بودنِ فردِ تولیدگر است.

۱۳۹۱/۱/۲۲

«مهم این است که من حرف بزنم و تو گوش کنی.
اصلِ کار همین است و حالا تو به جایِ شکر ملامت‌ام می‌کنی.»

وقتی داستانی به گوش‌مان می‌خورد، یا گوش‌مان را به صدایِ داستانی می‌سپاریم، و تشنه‌یِ دانستنِ انتهایِ ماجرا، روندِ ممتد و چسبناکِ کلمات را پی‌گیری می‌کنیم، در بدوی‌ترین حالت، صرفاً کسی دارد برای‌مان حرف می‌زند و ما، با اشتیاق، زمان را از طریقِ شنیدنِ حرف‌هایِ او زندگی می‌کنیم؛ زمانِ عاری از کلمه، زمانی که در آن نقطه‌ای برایِ به حرکت درآوردنِ ماشینِ کلمه‌دوستِ مغز در کار نباشد، زمانِ کش آمدن‌هایِ طولانی و بی کلمه بودن‌هایِ بد. ما با خودمان حرف می‌زنیم، زمانی که چیزی (ولو بسیار کوچک) تعادلِ بدن‌مان را به هم زده باشد. چون روان از طریقِ ور رفتن با وضعیت، از طریقِ ورز دادنِ کلمات و بالا و پایین کردن‌شان، مشغولِ کاری ست. و همین که روان مشغولِ کاری باشد، معنایی در زندگی هست. معنایی در زندگی هست، و این گزاره یعنی روان مرکزِ ثقلی یافته که با وساطتِ آن توجه‌اش را معطوف به چیزی درونِ زندگی کند. فقدانِ معنا در صورتِ محض و همیشگی‌اش بی‌صدا ست و علامتِ نمایانی ندارد، اما شکلِ زننده و خوش‌قیافه‌ای از پوچی را می‌توان این طور به جا آورد: سخن گفتن ِ مغز در این باره که موضوعی برایِ سخن گفتن ندارد، و شاید حالِ کسی ست که قلّاب‌هایِ بدن‌اش ناتوان اند از آویختن به بدنِ چیزی که هستی را برای‌اش معنی کند. گمان‌ام تصدیق کنیم که اوقاتِ بسیاری هست که خسته از حرف زدن با خود، یا ناتوان از چنین کاری، به سراغِ دیگران می‌رویم. آن‌ها باید حرف بزنند و ما گوش کنیم. مهم این است که ما گوش کنیم و ماشینِ مغزمان را از طریقِ وصل کردن‌اش به موتورِ ماشینی دیگر گردان و در ‌حرکت نگه داریم. روایت‌ها و داستان‌ها، در بدوِ امر و جدا از ماهیتِ تجربی و آموزشی‌شان، برایِ همین خلق می‌شوند. موتوری محرک اند برایِ مغزی راکد که به یُمنِ هم‌جواری‌شان حرکت می‌گیرد. به کدام نوع از حرکت، به کدام شکل از جابه‌جا شدنِ کلمات بیش‌تر علاقه داریم؟ به آن‌هایی خاص و ویژه‌یِ ما، که در عینِ داشتنِ عناصری از انتها (انتهایی که وسوسه‌یِ رسیدنِ به آن را داریم)، مسیرهایی باز و پیموده‌نشده را برای‌مان به ارمغان بیاورند. روایت‌هایی که ما خطوطِ کلی‌شان را تصدیق می‌کنیم و از نقص‌شان هیجان‌زده می‌شویم، چون در خود این قدرت را می‌بینیم که حفره‌ها و جاهایِ خالی‌اش را پُر کنیم. روایت‌هایی که از مغزهایی بیرون بیاید که بتوانند مغزِ ما را جدا از خودشان متحرک نگه دارند.