۱۳۸۸/۱/۱۴

تمثیل ِ قصر

... و اخلافِ او هنور می‌جویند و نمی‌یابند
کلمه‌ای را که عالم را وصف کند.
[بورخس]

بورخس با سادگی ِ سهمگین ِ روایت به ما می‌آموزد که متن پایانی ندارد. بورخس «فلسفیدن با پتک» است. ما به نحوی مجبور ایم که به او اعتنا کنیم، نه از آن رو که روزگار ِ او گذشته و بنا بر غروری پسندیده اقبالِ به او قابل ِ احترام است (چراکه «هیچ کس دوست ندارد تا مدیونِ معاصرین ِ خود باشد»)، و نه حتّا از آن رو که او مُرده و تفسیر ِ کار ِ یک مُرده کاری کم‌خطر است؛ بلکه بیش‌تر به این خاطر که متن ِ او شاهدِ مجسّم و حاضر‌ـ‌آماده‌ای ست از تکثیر ِ خیال و واقعیّت و آمیختن ِ به حق و مُجاز ِ این دو با هم، به نحوی که دیگر کسی نتواند آن‌ها را از هم تشخیص دهد ـ درست آن‌چنان که هستند؛ بورخس زوالِ دیالکتیک است. راوی نیست؛ به‌ـ‌صدا‌ـ‌درآورنده است. چکّش ِ قلم ِ او به چیزها و روابط‌شان می‌خورَد و طنین ِ آن‌ها را در همان حالتی که هستند تثبیت می‌کند. امّا چه تثبیت کردنی؟ آیا هرگز چیزی این‌چنین در جنبش و حرکتِ مدام و بی‌نهایت‌اش تثبیت شده است؟ آیا جنبش و حرکت تثبیت‌شدنی ست؟

بی‌شک هر متنی که اندکی مصمّم باشد و بخواهد با دقّت و وسواس واقعیّتی را وصف کند خیال‌انگیزترین متن خواهد بود. خطا ست اگر گمان کنیم که واقعیّت با پس زدنِ تخیّل رابطه‌ای مستقیم دارد. خطا ست اگر واقعیّت را آن حالتِ خُشک و نامفرّح ِ حاصل از غلبه بر خیال بدانیم. آن‌چه تخیّل را پس بزند و با این کار دعویِ شرح ِ واقعیّت را داشته باشد ذهنیت‌گرایی و ایده‌آلیسم ِ صِرف است. آن جوهره‌ای که در توصیفِ واقعیت ستودنی ست مقاومتِ بی‌چون‌ـ‌و‌ـ‌چرایِ آن در برابر ِ اعجاب است.

«تمثیل ِ قصر» را به یاد بیاوریم: شاعری بود که در آن‌جا، از آن‌همه شکوه و عجایبِ تو‌ـ‌در‌ـ‌تویِ بارگاهِ امپراطور، از «همه‌یِ آن شگفتی که دیگران را به اعجاب آورده بود» برکنار و مبرّا می‌نمود. او توصیفی درباره‌یِ این بارگاه به امپراطور عرضه کرد، توصیفی دقیق که مانندِ هر دانش ِ قطعی ِ دیگر در نهایت به مرگِ شاعر، به واپاشیدن و دو نیم شدن‌اش منجر شد. داستان به ما می‌گوید آن‌چه سبب شد تا شاعر وصفی بی‌مانند از قصر ِ امپراطور فراهم کند، نه بصیرتِ فوق‌العاده و بی‌مانندِ او، بلکه مقاومتِ یکتا و منفرد‌ـ‌اش در برابر ِ اعجاب بود. آن‌چه دیگران را در شگفتی ِ خویش به دام انداخت، آن‌چه آن‌ها را گول زد و حواس‌شان را پرت کرد، آن عناصری از «قصر» که با دقّت فراهم شده بود تا کثرت و تنوّع ِ خود را بر سالِکی که از میان‌شان می‌گذشت تحمیل کند، در ظاهر هیچ‌یک بر شاعر کارگر نیافتاد. او کوشید دقیقاً همان‌ها را همان جور که بوده‌اند به تصویر بکِشد: در عنصر ِ شگفتی‌شان اغراق نکرد؛ آن‌ها را توهّم نپنداشت و نخواست تا زیرکانه برخی را به نفع ِ برخی دیگر حذف کند تا روایتی یک‌دست و منسجم از دیده‌های‌اش بسازد. او قصر را بازسازی کرد، درست همان‌طور که بوده، و همین سببِ زوال و مرگ‌اش شد. با توصیف‌اش قصری را به بند کشید که امپراطور گمان می‌کرد دسترس‌ناپذیر است. او اعجابِ امپراطور را به بند کشید و دست انداخت، یا این گونه بگوییم: وهم ِ امپراطور را در هم شکست؛ وهم ِ او در این که چیزی گیج‌کننده، مسلّط، و ناگزیر را صاحب است.

امّا برایِ ما مرورگرانِ داستان ساده‌انگاری ست اگر گمان کنیم که شاعر با دیدنِ قصر شگفت‌زده نشد. به هر حال او قطعه‌شعری در وصفِ قصر سروده بود و شاعران می‌دانند که باید آشفته و متعجّب بود تا شعری سرود. شاید درست‌تر آن باشد که بگوییم نوعی مقابله در کار ِ شاعر چشم‌گیر است: مقابله‌ای تام و هیجان‌آور در برابر ِ اعجابِ رویارویی با واقعیتِ قصر. شاید بتوانیم از این مشاهدات قانونی استنباط کنیم: مقابله با اعجاب در برابر ِ واقعیت به نوعی بصیرتِ شگفتی‌آور منجر می‌شود که عنصر ِ اعجاب را به شیوه‌ای دو‌چندان در خود منعکس می‌کند. شگفتی آن گاه که مهار شود و بر ضدّ‌ِ خویش به کار گرفته شود دانش و بصیرتی تازه را به بار خواهد آورد. این‌جا دقیقاً همان نقطه‌ای ست که می‌توان تکلیفِ بسیاری چیزها را روشن کرد: عرفان‌بازی و توهّماتِ هستی‌شناختی محصولِ غالب شدنِ حالِ شگفتی بر ناظر است، و ذهنیت‌گرایی ِ کژاندیش که خود را حقیقت‌گویی و واقع‌گرایی ِ صِرف جا می‌زند محصولِ سرکوبِ شگفتی. واقعیّت شگفت‌انگیز است، امّا برایِ عبور از آن به سویِ دانش (این خواستنی‌ترین و روشن‌ترین نقطه‌یِ فروپاشی) باید بر نیرویِ واپاشاننده‌یِ شگفتی برایِ لحظاتی کوتاه مهار زد، تا واقعیت در مکثی موقّتی و گذرا تصویری از خود به جا بگذارد. این گونه بگوییم: واقعیّت خواستِ دانشی ست که بر شگفتی ِ خود مهار زده است.

۱۳۸۸/۱/۷

استعاره

این که در هر لحظه‌یِ سکوت یا در هر عاطفه‌یِ تکان‌دهنده تو را به یاد بیاورم برای‌ام یک وظیفه است؛ وظیفه‌ای که نمی‌توانم شانه از آن خالی کنم، چه بخواهم، چه نخواهم. در این کار مسیری وارونه توسطِ من طی می‌شود: مالیخولیایِ من: این که بخواهم تو را فراموش کنم یعنی می‌خواهم تو را به یاد بیاورم. حتّا وقتی اراده و توانی برایِ این کار ندارم، و حتّا وقتی این کار ابداً موضوعیتی ندارد، متعهّد می‌شوم به این که برایِ فهم ِ احساساتِ آمیخته در افعالِ عالَم، آن‌چه بین ِ من و تو جاری ست را بازسازی کنم. از این کار شرمنده می‌شوم. احساس ِ خاطی بودن می‌کنم. احساس ِ کسی که این همه تکثّر را با وحدتی خودخواهانه و حریص به یاد می‌آورَد. سعی می‌کنم خاطره‌یِ این شرمندگی را زیر ِ واژه‌هایِ متفاوت پنهان کنم. مثلاً به جایِ این که مدام نام ِ تو را به یاد بیاورم، از کلماتی نظیر ِ شیر، عقاب، کتاب، دود، آتش و نظایر ِ این‌ها برایِ خطاب قرار دادنِ احساس‌ام بهره می‌برم. قصد دارم تا در این راه غفلتی بزرگ را پنهان کنم. در شعری خواندم که شاعر حیوانی درنده را ستایش کرده بود. سخت می‌توانستم با آن شعر رابطه برقرار کنم، مگر آن که خیال کنم آن حیوان همان تو ای که در استعاره‌ای شاعرانه نشسته است. با خود می‌گفتم: آیا همه‌یِ هنر ِ شاعر این نبوده که ذهن‌ها را با نام‌گذاری‌هایِ غلط‌انداز از وحدتِ خودخواهانه‌اش به تکثّری گول‌زننده عبور داده؟ با خود می‌گفتم: آیا سراسر ِ آن‌چه استعاره می‌نامیم، همین کارکرد را ندارد، همین کارکردِ مخفی کردن و پوشاندنِ نوعی شرم، بابتِ به یاد آوردنِ تکراریِ همه‌یِ تفاوت‌ها؟ این گونه بود که لحظه‌ای تو را در مقام ِ استعاره به یاد آوردم. استعاره‌ای که به کمکِ آن می‌توانستم همه چیز را توضیح دهم و شرم ِ حاصل از این کار را مخفی نگه دارم. استعاره‌ای که همه‌یِ نام‌ها را معنی‌دار می‌کرد، به همه‌یِ بی‌جانی‌ها جان می‌بخشید، تخیّل را به کار می‌انداخت، و جهان را در واحدی ریز و ناپیدا، هم‌چون تو، مدام و بی‌انقطاع تکثیر می‌کرد.

۱۳۸۷/۱۲/۲۸

- از میانِ این همه متن در جهان
کدام یک مرا نشانه گرفته‌اند
بی آن که خود بدانم؟ -

سویه‌ای از وجدانِ صادق‌ام حکم می‌کند که بگویم چیز ِ زیادی درباره‌اش نمی‌دانم.
این ندانستن ترکیبی ست از فراموشی‌ها و اوهام.
غالباً حس می‌کنم که توانی برایِ این کار ندارم، امّا اگر سعی کنم که او را به یاد بیاورم، جز چند کلمه و خاطره‌یِ محو چیزی دست‌ام را نمی‌گیرد.
تصویرش را واضح‌تر از آن در خاطر دارم که کسی تصویر ِ یک فردِ فراموش‌شده را در خاطرش مجسّم می‌کند، و این متعجّب‌ام می‌کند.
شک دارم که اصلاً او را شناخته باشم، اصلاً او را دیده باشم، یا با او دمخور بوده باشم.
آیا سایه‌ای نبود که در چند روز ِ بلندِ تابستانی، و چند شبِ بلندِ زمستانی مرا همراهی کرد؟
پیش از او چه می‌کردم؟
آیا مُجاز ام که پیش از او را با او به خاطر بیاورم؟
هیچ کس در این وادی حکمرانی نمی‌کند.

با کفش‌هایِ کتانی ِ سفید
در بلندترین و تاریک‌ترین کوچه‌هایِ شرق ِ تهران
با منظره‌یِ زندگی‌هایی که داخل ِ ساختمان‌ها کنارمان چیده شده بود
آیا من سایه‌ای نبودم که او را همراهی می‌کرد؟

ما سایه‌یِ هم بودیم.
من این واژه‌یِ سایه را چون نشانی از خواستِ فراموشی استخدام می‌کنم.
در حالی که یک دست‌ام رویِ شانه و گردن‌اش بود
و چیزی میانِ سینه‌اش را جست‌وجو می‌کرد
در غروبی که نه غم‌انگیز بود نه زیبا
کنار ِ خیابانی که نه شریانِ لزج ِ حماقت و کثافت بود، نه رگِ زنده‌یِ پیکره‌ای رو به تعالی
سایه‌هایی عبور می‌کردند که امتدادِ نقش‌شان رویِ زمین دست به دستِ هم داده بود.
و آیا این نیست که حقیقت را در فراموشی ِ سایه‌وار بیش‌تر می‌توان پاسداری کرد؟
فراموشی دشمن ِ حقیقت است، یا دستِ‌کم گاهی اوقات به سودش عمل می‌کند؟

۱۳۸۷/۱۲/۲۵

مردِ سرخ‌رو ـ که سیگار و جام در دست دارد ـ در یک گفت‌ـ‌و‌ـ‌گویِ تصادفاً خودمانی به ما می‌گوید از این لذت نمی‌برد که در خیابان‌هایِ کالیفرنیا قدم بزند.
این را دوست ندارد که سیّاح ِ معابدِ دهلی یا رسوم ِ عجیبِ سنّت‌هایِ ژاپنی باشد.
مایل نیست در پاریس خانه‌ای داشته باشد و به کافه‌ای حوالی ِ خیابانِ سرسبز ِ جنوبی برود.
حتّا می‌داند که توفیری ندارد در پیچ‌ـ‌و‌ـ‌خم ِ مخازنِ کتاب‌خانه‌هایِ قرونِ وسطا، یا عجایبِ تو‌ـ‌درـ‌تویِ شهرهایِ اسلامی خود را گم‌ـ‌وـ‌گور کند.
می‌گوید غایتِ او نیست که به این مکان‌ها اعتنایی ممتد داشته باشد.
کسانی که برایِ کسبِ آرامش، بنا نهادنِ زندگی ِ جدید، عبرت‌آموزی از تاریخ، و آشنایی با فرهنگ‌هایِ عالی یا پست، به این مکان‌ها می‌روند را دوست ندارد.
کسانی که رؤیای‌شان قرار گرفتن در حاشیه‌ای امن از لذّت است را دوست ندارد.
در این بین اشاره می‌کند که اندیشه‌یِ پشتِ این چیزها خبیث است. می‌گوید فکر و اندیشه شریرانه‌ترین و خودخواهانه‌ترین کنش‌هایِ بشری را در خود پنهان کرده‌اند و تصریح می‌کند که نباید لحظه‌ای از استهزایِ این چیزها دست برداشت.

غرّا و بی‌خیال عنوان می‌کند که تهِ دل‌اش شیفته‌یِ داستان‌هایی ست که در امتدادِ آن‌ها، زنان در زیر ِ سقف‌ها، کنار ِ خیابان‌ها و پارک‌ها، در کُنج ِ معابد، و در فضایی مخفی و گم در داخل ِ کتاب‌خانه‌ها بارور می‌شوند.
او به جنایت فکر می‌کند و به داستان‌هایی که می‌خواهند باروری را به جنایت پیوند بزنند.
با جدّیت می‌گوید لازم است هر کس برایِ خودش مثال‌هایِ زیادی در این باره بزند، یا اگر مثالی در خاطر ندارد، آن‌ها را در عمل فراهم کند.
سیّاحی را دوست دارد که مکان‌هایِ گوناگون را با توانِ وقوع ِ جنایت در آن‌ها می‌سنجد و بازخوانی می‌کند، و در هیچ مکانِ تازه‌ای مقیم نمی‌شود مگر آن که بتواند هر آن که دوست دارد را در آنجا که دوست دارد، و در امتدادِ داستانی که می‌پسندد، بکُشد، یا به جنسی‌ترین صورت به آغوش بکِشد.

می‌دانم که این حرف‌ها را در حالی که مست و حواس‌پرت بوده به زبان آورده و مطمئن نیستم بدانم که در آن لحظه‌یِ خاص دقیقاً کدام حقیقت را صورت‌بندی کرده. بعدها اعتراف می‌کند که اراجیف بوده و احمق است کسی که حتّا یک کلمه‌اش را باور کند و می‌خندد. امّا به هر صورت که باشد، بابتِ شنیدنِ این تصادفِ مست از کلمات، خود را وامدار ِ وجودِ نخراشیده‌یِ مردِ سرخ‌رو می‌دانم، جوری که دیگر هرگز نمی‌توانم به عقب برگردم، یا خود را با لحظاتِ قبل از شنیدنِ این تعابیر مقایسه کنم.

۱۳۸۷/۱۲/۱۳

رؤیاهایی که می‌گریزند

خسته ام و به شیوه‌ای کاملاً تصادفی به ناکامی‌هایِ کوچک و بزرگِ زندگی فکر می‌کنم؛ به آن‌چه از دستِ من گریخته است. این حالتی ست که به بدنِ خسته‌یِ من عارض شده. با جُرعه‌یِ هر دودی که می‌بلعم، این افکار امتدادِ چیزی در من اند که حالا با بدن‌ام مناسبتِ بیش‌تری پیدا می‌کنند. با بدنی که از طریق ِ دودی که در بطن و سوراخ‌های‌اش حرکت می‌کند خسته‌تر و بیمارتر می‌شود و حدس و گمان‌اش درباره‌یِ این بیماری را به شکل ِ ایده بیرون می‌دهد، آن هم از دلِ وضعیتِ عینی و ملموسی که در آن قرار گرفته است. بدنِ خسته از طریق ِ جستجویی سطحی، خستگی‌اش را به ناکامی ِ بزرگِ زندگی پیوند می‌زند، به نقطه‌یِ نمادین ِ درد، به نقطه‌ای که می‌خواهد آن را نقطه‌یِ نمادین ِ درد تلقّی کند. هر بار که خسته شود، پی ِ آن نقطه طواف می‌کند، از آن نقطه نفرت و بیزاریِ ضروری برایِ چیره شدن بر خستگی را طلب می‌کند، و در این راه به قدری احساس ِ فرهیختگی و تنهایی به او دست می‌دهد که گویی دارد به کلیدِ حبس و زنجیری بزرگ که تنگ و محکم او را در بر گرفته، آزادانه پشت می‌کند. بدنِ خسته برایِ توجیهِ خستگی‌اش توجه به ناکامی ِ بزرگ را ارزنده‌تر می‌داند از توجه به تنگی‌ها و بداقبالی‌هایِ ملموس امّا کوچک. از این طریق، او برایِ خود اندوهی بزرگ دست‌ـ‌و‌ـ‌پا می‌کند تا او را در کوره‌راه‌هایِ مواجهه با بداقبالی‌هایِ کوچک یاری کند. او اندوهِ بزرگ را به حقیقتِ نهفته در ناکامی‌هایِ کوچک ترجیح می‌دهد چرا که در او توهّم ِ یگانه و فرزانه بودن را دامن می‌زند و او این توهّم را دوست دارد. همه‌یِ رؤیاها از بدنِ خسته می‌گریزند، چون او همه‌یِ رؤیاها را در قیاس با ناکامی ِ بزرگ، فانتزی‌هایی غیرقابل‌باور به حساب می‌آورَد. از نظر ِ او ناکامی ِ بزرگ درسی ست که زندگی یک بار برایِ همیشه به او داده. بدنِ خسته به این ناکامی خو می‌گیرد، آن را از آنِ خود می‌کند، در تار‌ـ‌و‌ـ‌پودَش خانه کرده و هر بار به شیوه‌یِ مختلف، به وسواس ِ نادیده گرفتن‌اش غالب می‌شود. تصادفاً از سَرَم می‌گذرد که ملول و بیچاره است آن که وسوسه‌یِ این تنها بودن را تا انتها باور می‌کند. و درست در همین لحظه است که می‌خواهم بیچاره نباشم.

۱۳۸۷/۱۱/۲۵

راه‌هایِ بسیاری هست که می‌توانی طی کنی تا به من برسی. من به تک‌تکِ این راه‌ها فکر می‌کنم و همه‌یِ‌شان را به اندازه‌یِ آن دیگری‌ها واقعی می‌دانم. راه‌هایی که گرچه در ظاهر به من منتهی می‌شوند، امّا کیفیت‌هایِ مختلفی دارند. راه‌هایی که من در انتهایِ بعضی‌شان چیزی قابل ِ احترام، یا چیزی قابل ِ سرزنش اَم. راه‌هایی که می‌توانند از من چیزی فهمیدنی، یا چیزی مسخره، بی‌اعتبار، و عبوس بسازند. راه‌هایی که برایِ ساختن ِ هر کدام شواهدِ کافی و نیز کلماتِ کافی در اختیارت هست. چرا که شواهد را نیز تو می‌سازی، از مادّه‌یِ خام ِ عملی که من در برابر ِ تو مرتکب می‌شوم. من واقعیتی برآمده از توده‌یِ اَعمالی بی‌معنی اَم. تو مرا معنی می‌کنی، و هر چیز در من هنگامی که در تو تفسیر می‌شود می‌تواند دستِ‌کم دو معنی ِ متضاد داشته باشد، مطابق ِ آن‌چه تو از آن‌ها نیّت کنی.

من برایِ خودم نیز همین گونه معنی می‌شوم: من چیزهایِ گوناگونی هستم؛ این را از آن‌جا می‌دانم که می‌توانم تصویرهایِ مختلفی از خودم را پیش ِ تو تصوّر کنم. می‌توانم تصوّر کنم که تو مرا به طرق ِ مختلف به یاد خواهی آورد و باید نتیجه بگیرم که من همه‌یِ آن چیزها هستم (یا به شیوه‌یِ تقابلی در برابر ِ بعضی از این تصاویر مقاومت کنم). من درباره‌یِ خودم قضاوت می‌کنم آن گاه که بتوانم «در‌ـ‌جایگاهِ‌ـ‌تو‌ـ‌بودن» را پیش ِ خودم شبیه‌سازی کنم. من از طریق ِ شبیه‌سازیِ آن‌چه تو درباره‌ام فکر می‌کنی خودم را به جا می‌آورم. ساده‌اش می‌شود این که من تنها با وساطتِ نوعی درک از تو می‌توانم به خودم شکل بدهم، یا شکلی از خود را بفهمم (و در همان حال آن شکل را پدید بیاورَم). این ماجرا از این طریق اتفاق می‌افتد که من مجبور می‌شوم از خواستِ این که می‌بایست همیشه به شیوه‌ای خوشایند به یاد آورده شوم صرفِ‌نظر کنم تا حقایق ِ بیش‌تری درباره‌یِ خود بدانم. تو مرا به شیوه‌هایِ مختلفی به یاد می‌آوری و اگر تو کمی منصف باشی و من هم کمی باشم، تقریباً همه‌یِ آن چیزهایِ گوناگونی هستم که در تو به یاد آورده می‌شوم. تو اگر منصف باشی می‌خواهم بدانی (می‌خواهم بدانم) که نه زیاد بد ام، نه زیاد خوب، نه آن جور ام که باید باشم و نه زیاد از آن جور بودن فاصله دارم. من واقعیتی بی‌معنی اَم.

بنابراین، من ترکیبی هستم از «شواهد»ی که از خودم به جا می‌گذارم (شواهدی که در مواقع ِ گوناگون در تو به یاد می‌آیند)، و «میل»هایی در تو که هر بار به شیوه‌هایِ مختلف می‌خواهند شواهدِ گوناگونی از من را کنار ِ هم بچینند. من آن جور که خود را می‌فهمم، ترکیبی اَم از «شواهد» و «امیال»، هر کدام با همان ترتیب که گفتم. من شواهدی از خودم به جا می‌گذارم (به دلایل و نیّت‌هایِ گوناگون)، و آن شواهد را بر حسبِ این که تو چه میلی نسبت به من داشته باشی در ذهن‌ام کنار ِ هم می‌چینم تا با ورز دادنِ انتقادی‌اش به تصویری حقیقی از خود برسم که جایی میانِ ذهن ِ من و تو ست؛ باوری درباره‌یِ من و تو، که در جایی میانِ من و تو، میانِ زمین و آسمان، شکل‌هایِ واقعی‌اش را می‌سازد و خراب می‌کند. این یک توصیفِ خالص است. عاری از جهان‌بینی و فلسفه‌ورزیِ پیچیده. این یک وضعیتِ عینی ست که بارها برایِ من اتّفاق می‌افتد و فکر می‌کنم که این همان وضعیتی ست که همه در آن قرار دارند، و گمان نمی‌کنم که بتوانم از این چیزی که گفتم رها شوم. اسم ِ آن صورت‌بندی که توصیف می‌کند و راهی به بیرون نمی‌یابد چیست؟ تراژدی؟ اسم ِ این آگاهی چیست؟ آگاهی ِ تراژیک؟

۱۳۸۷/۱۱/۱۹

مردِ بی‌طبقه

پدرش مردی موقّر و آرام بود که اگر به کاری مشغول می‌شد با جدّیتی خدشه‌ناپذیر آن را دنبال می‌کرد. آن‌چنان جدّیتِ خشک و معصومانه‌ای که نمی‌توانستی برای‌اش احترام قائل نشوی، و در تهِ ماجرا برای‌اش دل نسوزانی. بدنِ لاغری داشت و چشمانی سرد و بی‌حالت. از آن چشم‌ها که آدم مجبور است برایِ فهم ِ معنای‌شان بعد از هر کاری که در مقابل‌شان می‌کند ناگزیر رضایتِ‌شان را جست‌و‌جو کند و پس از هر جست‌و‌جو با کوله‌باری از خودفریبی و ناخوشنودی بازگردد. هیچ گاه نمی‌شد فهمید از چه چیز عمیقاً راضی می‌شود. هر حدسی را در این باره، از رویِ تعمّد یا از رویِ عادت، پس می‌زد. اگر در خنده‌اش شریک می‌شدی و در خوشحالی‌ات شریک‌اش می‌کردی، عنصر ِ زننده و بی‌مقدار ِ خوشحالی را به رخ‌ات می‌کشید طوری که می‌خواستی از سبُک‌سری‌ات شرمنده باشی. جدّیتِ پدر بارها او را شرمنده کرده بود. به سختی حرف می‌زد. حتّا هنگامی که ناغافل چند جمله‌یِ متوالی را پشتِ هم ردیف می‌کرد می‌توانستی عدم ِ رضایت‌اش را از این کار حس کنی. امّا در آن سیمایِ جدّی و خشک، در آن تلاش ِ معصومانه و بدوی در به خدمت گرفتن ِ نیرویِ کار جسمانی و توالی ِ واژگان، همواره دیگِ ترحّم ِ دیگران را به جوش می‌آورْد و با بهره‌گیری از توانِ بدیهی ِ این ترحّم، همه را با اراده و مقصودش همراه می‌کرد. گمان‌ام از تناقض ِ این وضعیت خبر داشت. وضع ِ کُلّی ِ رفتارش مغرورانه بود. به این غرور نمی‌آمد که بخواهد رویِ زمین ِ ترحّم ِ کسی خانه کند. امّا او که به شکل ِ بدوی و غریزی غرور را به خدمت می‌گرفت، ناگزیر ترحّم و گذشت و بزرگواریِ دیگران را در قبالِ وجودش خواستار می‌شد. به نحوی که رفتارَش صریحاً می‌گفت که دارد تمام ِ تلاش‌اش را در حدّ‌ِ امکان انجام می‌دهد و نباید توقّع ِ نتیجه‌یِ دیگری را از او داشت (در اینجا به یادِ غرور ِ همه‌یِ سامورایی‌ها، یا حکمایِ ایرانی می‌افتم). از اثراتِ این ترحّم بود که به طور ِ خودانگیخته از قضاوت کردن‌اش دست برمی‌داشتند و تقریباً به شیوه‌ای دائمی حق را به او می‌دادند. در هر کاری که می‌کرد دیگران دوست داشتند خود را به این نتیجه وادارند که آن کار به بهترین نحو انجام شده است. اگر بخواهم با فاصله‌ای منطقی‌تر زندگی‌اش را از نظر بگذرانم، کار ِ جدّی، و نتیجه‌یِ یک‌نواخت و میان‌مایه‌ای که در طولِ سالیان نصیب‌اش می‌شد، می‌توانست بازنمایِ بی‌علاقگی ِ او به مشغولیت‌اش باشد، امّا با این وضع نمی‌شد فهمید که نیرویِ آن همه تکرار ِ ماشینی ِ روزهایِ زندگی را از کجا می‌آورَد. بیست و شش سال بود که به عنوانِ یک کارگر ِ ماهر ِ اداره‌یِ مرمّتِ آثار ِ باستانی، با آهن و سنگ و شیشه و چوب و خِشت، کوششی پایان‌ناپذیر و مداوم را به نمایش می‌گذاشت، بی آن که با پی‌گیریِ مهارت‌اش دگرگونی ِ عمده‌ای را خواستار باشد. آن‌چه دیگران ساخته بودند و به اقتضایِ کهولت فرسوده شده بود را به شکلی قابل ِ قبول بازآرایی می‌کرد تا بتواند به همان شکل ِ گذشته به زندگی‌اش ادامه بدهد. و می‌شد دید، او می‌میرد و چیزهایی که مرمّت می‌کند، کمی بیش‌تر – کمی بیش‌تر از آن‌چه شایسته‌یِ آن اند – عمر می‌کنند، بی آن که نامی از او، یعنی از کسی باقی باشد که چیزی را دوباره می‌ساخت که نه در امتدادِ نام‌اش قرار داشت، و نه چیزی از گذشته‌یِ تاریخی ِ او را به شیوه‌ای زنده و جان‌دار در یادها می‌پراکنْد.

۱۳۸۷/۱۱/۱۲

Diagnosis

یک روز کسی واژه‌یِ Diagnosis را پیش ِ من به کار بُرد و نزدیکِ یک دقیقه درباره‌اش توضیح داد، آن هم برایِ منی که اسم ِ وبلاگ‌ام Diagnosis است و این باید خیلی گویا باشد که بیش از همه در این باره چیز می‌دانم. نفس ِ انتخابِ این نام ِ عجیبِ انگلیسی هم باید بتواند تسلّطِ من را به این زبان بازتاب بدهد. می‌‎گفت که این واژه از ترکیبِ Dia و Genosis تشکیل شده است. حس می‌کردم که آن چیزها را نمی‌دانم و به عنوانِ فردی که با این واژه دم‌خور بوده‌ام، چون نمی‌دانم نباید درست باشند و باید سر ِ فرصت به مخالفت با گفته‌های‌اش مشغول شوم. حس ِ کسی به من دست داد که همیشه این جور به نظرش می‌رسد که فضیلت‌هایی که او بیش از همه درباره‌ی‌شان کارآزموده است، فضیلت‌هایی که کاملاً متعلق به او ست را دیگران با حالتی آمیخته به تصادف و ناآگاهی ـ و اندکی بدجنسی ـ استفاده می‌کنند. امّا با زحمتی که همیشه برایِ این جور کارها می‌کِشم، تا آخر به حرف‌های‌اش گوش دادم. از این زحمت‌ها بود که می‌خواستم تنهایی بکشم تا بابتِ انجام دادنِ بی‌صدا و در ظاهر بی‌توقّع‌اش، همه را پیش ِ خود شرمنده کرده باشم.

۱۳۸۷/۱۰/۲۳

وضع ِ من در مقابل ِ حقیقت مثل ِ وضع ِ موسا ست در برابر ِ دریا. گاهی عصایی ـ تکیه‌گاهی ـ به دست‌ام می‌رسد، آن قدر قدرتمند که می‌تواند آب را کنار بزند، چنان که من بدونِ ذره‌ای خیس شدن قدم در دریا بگذارم، همه چیز را بفهمم، از دشوارترین مسیرها رد بشوم، و در هر سمتی که اراده کنم راهی پیش ِ رو ببینم. آن وقت، فرق ِ من با موسا این است که من فرعون‌هایی درون‌ام دارم، و گویا به همین دلیل آب وسوسه می‌شود که مرا در بر بگیرد و از آن ایستادنِ عجیب و منظّم طفره برود و سر ِ جای‌اش برگردد. و خُب، ردخور ندارد که غرق می‌شوم. هیچ‌وقت دریا و عصا وقتی من موسا باشم حوصله‌یِ یک دست اعجاز ِ کامل و شکافته ماندنِ درست‌ـ‌درمان را نداشته‌اند. پس این می‌شود: آب کنار می‌رود، من گول می‌خورم، و سپس غرق می‌شوم.

پانوشت: دل‌ـ‌دل می‌کردم که شاید جایی بتوانم از این لغتِ خنگ و عقب‌مانده‌یِ «درست‌ـ‌درمان» به طرز ِ نامحسوسی استفاده کنم.
«ما بی‌چرا گا‌ـ‌رفتگان ایم. آنان به چرا‌ گا‌ـ‌رفتِ خود آگاهان اَند.»


کمی معنویت: قسمتِ اول ِ این تعبیر را رضا در حین ِ گفت‌و‌گو شکل داد. فونداسیون ِ آن را هم سال‌ها پیش احمدِ شاملو ریخته بود ـ هرچند با نیتی متفاوت. یادی هم می‌کنیم از خاطره‌ی ِ امام ِ راحل که این همه را مدیون ِ اوی ایم.