قاعدهیِ اصلی در پذیراندنِ اداها و حالتهایِ تصنعی این است که به کل از باور ِ آن توسطِ دیگران دل بکنید. هرگز با خود نگویید: «بس است، دیگر باورش شد». به این ترتیب، با نشانههایی که میفرستید بهتر برخورد خواهید کرد و وانمود فرم ِ طبیعیتری به خود خواهد گرفت.
قاعدهیِ دوّم – که چهبسا به اندازهیِ اولی مهم باشد - این است که افراط کنید و هرگز سمتِ اعتدال نچرخید. مثلاً اگر کنار ِ کسی نشستهاید و میخواهید وانمود کنید که دوستاش دارید و به همین دلیل دارید با گوشهیِ شال یا نوکِ ناخناش ور میروید، این کار را آن قدر کش بدهید که حتا خودتان هم انتظار ِ آن قدر کش آمدن را ندارید. رشتههایِ گسیختهیِ شال را دور ِ انگشتتان بپیچید و فرمها و اَشکالِ تابیده و عجیب درست کنید. یا مثلاً طولِ ناخن را دائم با تماس ِ نوکِ انگشت طی کنید. هرگز لبخند نزنید و هرگز به چشماناش نگاه نکنید که بخواهید اثر ِ کاری که میکنید را جویا شوید. کاملاً جدی و مصمم این کار را بارها تکرار کنید. عکس ِ این هم جواب میدهد: یعنی این که خیلی کوتاه و به دفعاتِ خیلی معدود (گاهی دو بار هم زیاد است) وانمود کنید، و سپس جوری رهایاش کنید که انگار اصلاً چنان کاری از شما سر نزده. برایِ نمونه، یکی دو بار بازویاش را خیلی آرام فشار دهید، یا انگشتاش را دستتان بگیرید و ناخناش را لمس کنید آن هم با ظرافتِ کسی که شیئی عجیب را به دست گرفته و به شیارهایِ رویِ سطح ِ ناخن دقیق شوید و بعد خیلی سریع از این حرکت منصرف شده و انگار نه انگار... به دنیایِ پیرامونتان برگردید. حتا دیگر فکرش را هم نکنید که بخواهید دوباره این کار را از سر بگیرید. ولی اگر از سر گرفتید هم چاره این است که افراط کنید و ماجرا را کش بدهید، به همان ترتیب که ذکرش رفت.
اثرش در طرفِ مقابل، اگر عاقل باشد (برایِ احمقها نیازی به این بندـوـبست نیست)، این است که در ابتدا از حال و روزتان پی به تصنعتان خواهد بُرد و مطمئناً شک خواهد کرد و دستتان را خواهد خواند و بیتفاوتی ِ عمیقی وجودش را فرا خواهد گرفت. اما اگر چند بار ِ دیگر آن کردار را تکرار کنید، یا اگر از تکرارش به کل منصرف شوید، طرفتان طی ِ یک گفتـوـگویِ اخلاقی با خود، گمان میکند که به خطا رفته و نباید به خودش اجازه دهد که این قدر بیرحم دربارهیِ دیگران قضاوت کند. عاطفهاش به او بازمیگردد. از نظر ِ او، که حالا دیگر دارد در دام میافتد، تصنع هرگز نمیتواند خیلی کوتاه یا خیلی بلند باشد و علاوه بر آن، کسی که در پی ِ کنجکاوی از نتیجهیِ دروغگوییاش نباشد کمتر فریبکار و مزوّر به نظر خواهد آمد.
دقت کنید که این قضیه برایِ زمانی ست که شما در مُدِ چیزی نباشید اما بخواهید آن حالت را در شخص ِ مقابل پدید آورده یا برایِ آینده زنده نگه دارید. در سایر ِ مواقع این تکنیک جواب نمیدهد.
۱۳۸۹/۵/۳
۱۳۸۹/۴/۲۶
گسترهیِ حماقت
در قلبِ من عشق است و نفرت میپندارماش؛ نفرتی که میخواهم سرکوباش کنم. با منطق، با استدلال، با نشان دادنِ شواهد که ببین! ماجرا این طور است، متنفر نباش. نفرت لذیذ است و به من نیرویِ بیپایانِ تحمل و دوری ورزیدن میدهد، اما همنشین ِ گریزپایی ست. زود جایِ خودش را به عشق ِ بسیار، به دلتنگی ِ بسیار میدهد و تو را چون موجودی خار و خفیف و لایق ِ ترحم رها میکند. خوب تو را میپزد و در حفرهیِ تنگ و مستحکم ِ بیتفاوتی رها میکند، از جهان بینیازت میکند، اما سرانجام تو را به حریف میسپارد و دور میشود.
اینسان نباید فریبِ نفرت را خورد. نفرت پیشقراولِ دلتنگی ست. مکر ِ دلتنگی ست که در قالبِ بیزاری سر میرسد تا تو را به فرودست بکشاند. احمق نباید بود. اما در برابر ِ احساس، نوعی لذتِ وا دادن وجود دارد که تا خیلی احمق نباشی نمیتوانی تا تهِ آن بروی. و حماقت از آن چاهها ست که هر کس وسوسهیِ این را دارد که هر بار بیشتر از بار ِ قبل بیازمایدش. بسته به ظرفیت است. بیچاره آن که ظرفیتاش در حماقت بیانتها ست. به هر حال، برایِ جلوگیری از هر نوع قلیانِ شرارتبار و درهمتنندهیِ دلتنگی باید حسابی مراقبِ نفرتمان باشیم. راهِ غلبه بر وسوسه آزمودنِ آن است. احمق باشیم و لااقل در کنترلِ حماقت بکوشیم.
آدمی همیشه دلتنگِ گذشته میشود؛ دلتنگِ خاطرهیِ خوشی که روزی با معشوقی داشته؛ دلتنگِ رژیم ِ پیشین؛ دلتنگِ اسارتهایی که در آنها در تنگنا بوده؛ دلتنگِ هر چیزی که به نیتِ گذر کردن ثبتاش کرده و آن را پشتِ سر گذاشته؛ دلتنگِ همهیِ آن حفرههایی که زمانِ او را میمکیدند و با این کار به هستیاش معنی میدادند؛ خاطرهیِ یک نظام ِ سرکوبگر یا هر دستگاهِ استثمارگر، با همهیِ کراهتی که شاید روزی از آن فهمیده باشیم، این قدرت را دارد که چونان یک دورهیِ عمیق و پُرمعنا خود را به یاد بیاورد. آدمی به هرچه او را بفشرد، روزی که دیگر فشاری از آن دست در میان نیست، دل میسپارد. روزی میرسد که دلتنگِ جمهوریِ اسلامی شویم.
اینسان نباید فریبِ نفرت را خورد. نفرت پیشقراولِ دلتنگی ست. مکر ِ دلتنگی ست که در قالبِ بیزاری سر میرسد تا تو را به فرودست بکشاند. احمق نباید بود. اما در برابر ِ احساس، نوعی لذتِ وا دادن وجود دارد که تا خیلی احمق نباشی نمیتوانی تا تهِ آن بروی. و حماقت از آن چاهها ست که هر کس وسوسهیِ این را دارد که هر بار بیشتر از بار ِ قبل بیازمایدش. بسته به ظرفیت است. بیچاره آن که ظرفیتاش در حماقت بیانتها ست. به هر حال، برایِ جلوگیری از هر نوع قلیانِ شرارتبار و درهمتنندهیِ دلتنگی باید حسابی مراقبِ نفرتمان باشیم. راهِ غلبه بر وسوسه آزمودنِ آن است. احمق باشیم و لااقل در کنترلِ حماقت بکوشیم.
آدمی همیشه دلتنگِ گذشته میشود؛ دلتنگِ خاطرهیِ خوشی که روزی با معشوقی داشته؛ دلتنگِ رژیم ِ پیشین؛ دلتنگِ اسارتهایی که در آنها در تنگنا بوده؛ دلتنگِ هر چیزی که به نیتِ گذر کردن ثبتاش کرده و آن را پشتِ سر گذاشته؛ دلتنگِ همهیِ آن حفرههایی که زمانِ او را میمکیدند و با این کار به هستیاش معنی میدادند؛ خاطرهیِ یک نظام ِ سرکوبگر یا هر دستگاهِ استثمارگر، با همهیِ کراهتی که شاید روزی از آن فهمیده باشیم، این قدرت را دارد که چونان یک دورهیِ عمیق و پُرمعنا خود را به یاد بیاورد. آدمی به هرچه او را بفشرد، روزی که دیگر فشاری از آن دست در میان نیست، دل میسپارد. روزی میرسد که دلتنگِ جمهوریِ اسلامی شویم.
۱۳۸۹/۴/۲۲
آن که مینویسد
نوشتن علیرغم ِ همهیِ افتـوـخیزهایاش جستوجویِ راه است. راهی که باید پیموده شود و فرد چه بسا از وجودش بیخبر باشد. به عبارتِ دیگر، آن که مینویسد امیدوار است چیزی در جهان باشد که او از وجودش بیخبر است. بر طبق ِ قاعدهای اسرارآمیز ما چیزی ناشناخته را حمل میکنیم که کلمات آن را غبارروبی میکنند. راه، بعد که فرد نوشته را میخواند، با او سخن خواهد گفت. شاید با فرد سخن بگوید. در حالِ حاضر این تنها امید است. نوشتن آخرین امیدِ کسانی ست که از همهیِ چیزها ناامید شدهاند. تنها انسانهایِ ناامید مینویسند. نوشته برایِ خود و دیگران محکمه و راهی فراهم میکند و فرمان میدهد که چگونه باید باشیم. نوشته آلتِ جنگی ست. آدمها از جنس ِ خط اند. ماشینی اند که از متنی پیروی میکنند. آن که مینویسد امید دارد این متن را از نو دگرگون کند تا به انسان فرمان براند.
«من برایِ خودم مینویسم.» من اما باور ندارم که برایِ خودم باشد. این چیزها زیباتر از آن است که برایِ من باشند، یا زشتتر از آن. اما دستکم این هست که ذخیره و مدرکی برایِ روز ِ مبادا سر ِ هم کنم. روزی که میخواهم گوش و دلام پُر باشد. میخواهم به نوشتهای بازگردم. مردم برایِ فراموشی ِ ناامیدیهایشان کتاب میخوانند. از قدیم شنیدهایم و به ما گفتهاند که نوشته حافظهای پُرقدرت است. استادی میگفت «نوشته ثبت و تصویربرداری از حافظه است». نوشته بیشتر از این است. میخواهم آن قدر طولانی شده باشد که وقت کم بیاورم و با خواندناش خودم را فراموش کنم. نوشته فراموشی ست. از خوشبختی ِ ما ست که طولِ متنهایِ خوب از طولِ عمر ِ ما بیشتر است. با این کار زمان را از یاد میبریم. نوشته رؤیا ست. در این رازگشاییهایِ پیاپی که نظم ِ خطوط را پی میگیرند، میخواهم توقفی در کار نباشد و من ادامه دهم، یا اگر میایستم پایِ جملهای باشد، یا سر ِ نقطهای، سر ِ حرفی. میخواهم هیچ چیز جز آن کلماتی که میخواهم احاطهام نکرده باشند و من به هیچ چیز جز این کلمات سرسپرده نباشم.
در آن سو اما تجربه به ما یاد داده که نوشته حافظهای ملالآور و حرفی مکرّر است که دستِ آخر سنگینیاش را تحمیل میکند. چه کسی هست که زیباترین نوشته را بعد از چند بار خواندن رها نکند؟ کیست که نخواهد بعدِ سالها حافظ خواندن شعر ِ نو بگوید؟ مقدسترین متنها را موریانه میخورد. حسابِ کودنها و عقبماندهها جدا ست و نسبت به زمان وجودشان سرشکن میشود. عزیزترین کلمهها بعد از چند بار خوانده شدن به حافظه میروند و خیال را پس میزنند و لذت را کمرنگ میکنند. با زوالِ خیال مرگِ چیزها فرامیرسد. همه چیز با رنگ و بویِ مرگ خود را به یاد میآورد. میخواهم نیرومند باشم و میگویم که مقصودم از نیرومند بودن فراموشکاری ست. در واقع، میخواهم این کلمات حتّا اگر راهی نشان نمیدهند آن قدر پُرزور باشند که هر چیز را جز خودشان از خاطرم ببرند. و چه چیز زودتر از خودِ کلمه میپرد و فراموش میشود؟
«من برایِ خودم مینویسم.» من اما باور ندارم که برایِ خودم باشد. این چیزها زیباتر از آن است که برایِ من باشند، یا زشتتر از آن. اما دستکم این هست که ذخیره و مدرکی برایِ روز ِ مبادا سر ِ هم کنم. روزی که میخواهم گوش و دلام پُر باشد. میخواهم به نوشتهای بازگردم. مردم برایِ فراموشی ِ ناامیدیهایشان کتاب میخوانند. از قدیم شنیدهایم و به ما گفتهاند که نوشته حافظهای پُرقدرت است. استادی میگفت «نوشته ثبت و تصویربرداری از حافظه است». نوشته بیشتر از این است. میخواهم آن قدر طولانی شده باشد که وقت کم بیاورم و با خواندناش خودم را فراموش کنم. نوشته فراموشی ست. از خوشبختی ِ ما ست که طولِ متنهایِ خوب از طولِ عمر ِ ما بیشتر است. با این کار زمان را از یاد میبریم. نوشته رؤیا ست. در این رازگشاییهایِ پیاپی که نظم ِ خطوط را پی میگیرند، میخواهم توقفی در کار نباشد و من ادامه دهم، یا اگر میایستم پایِ جملهای باشد، یا سر ِ نقطهای، سر ِ حرفی. میخواهم هیچ چیز جز آن کلماتی که میخواهم احاطهام نکرده باشند و من به هیچ چیز جز این کلمات سرسپرده نباشم.
در آن سو اما تجربه به ما یاد داده که نوشته حافظهای ملالآور و حرفی مکرّر است که دستِ آخر سنگینیاش را تحمیل میکند. چه کسی هست که زیباترین نوشته را بعد از چند بار خواندن رها نکند؟ کیست که نخواهد بعدِ سالها حافظ خواندن شعر ِ نو بگوید؟ مقدسترین متنها را موریانه میخورد. حسابِ کودنها و عقبماندهها جدا ست و نسبت به زمان وجودشان سرشکن میشود. عزیزترین کلمهها بعد از چند بار خوانده شدن به حافظه میروند و خیال را پس میزنند و لذت را کمرنگ میکنند. با زوالِ خیال مرگِ چیزها فرامیرسد. همه چیز با رنگ و بویِ مرگ خود را به یاد میآورد. میخواهم نیرومند باشم و میگویم که مقصودم از نیرومند بودن فراموشکاری ست. در واقع، میخواهم این کلمات حتّا اگر راهی نشان نمیدهند آن قدر پُرزور باشند که هر چیز را جز خودشان از خاطرم ببرند. و چه چیز زودتر از خودِ کلمه میپرد و فراموش میشود؟
۱۳۸۹/۴/۱۹
مُرده
«شاید صدا از خاک رد شود.»
شهریار ِ مندنیپور
حالا او مُرده و من بالایِ قبرش ایستادهام. همین چند لحظهیِ پیش چهرهاش زیر ِ خاکِ تازه مدفون شد. برایِ خودش تاریخ ِ باوقاری بود که مرگ خاموشاش میکند. تعدادی دختر ِ زیبا و مشکیپوش با عینکهایِ سیاه دور ِ قبرش غمزده اند. آنها از او چه میدانند؟ تهِ دلام مطمئن ام چیز ِ زیادی نمیدانند، اما عینکهایشان فاصلهیِ خوشایندی ست میانِ من و قضاوتام. مثل ِ همیشه اغلب احمق اند.
دستهایِ زیبایی داشت، خیلی نه، اما جالبِ توجه بودند. بدناش کوچک اما پُربنیه بود. هنگام ِ ایستادن عمود بر زمین بود، با پشتی صاف و سری رو به جلو. نگاهِ بیتفاوتی داشت که سخت میشد فهمید چه چیز را تحسین میکند و از چه خُرده به دل دارد. چشمها و دهاناش نقاطِ قوّتِ او بودند. چشمها این قدرت را داشتند که دروناش را پنهان کنند و دهاناش با حالتِ آرواره و فکّی رو به جلو، لبِ پایینی را کمی جلوتر از لبِ بالایی نگاه میداشت و این ترکیب فُرمی خشن و سرد با داستانی از ارادهای ستودنی به سیمایِ او میداد. چشم و فُرم ِ لب اینجا به خوبی همدست بودند. بیتفاوتی ِ حالتِ چشمها را میتوان همپیمانِ آن لبها دانست که صاحباش را بر حواس و کردار ِ خویش مسلط میکند. و باز در نهایت، این چهره، با آن بینی ِ عقابی و کوچک و پیشانی ِ کوتاه، به علاوهیِ گونههایِ فرورفته و ابروانِ تُنُک، در قالبِ سری بیضیشکل و کوچک، همهاش نشیمنگاهِ نگاهی بود که شعلههایِ قضاوت از آن میتراوید، اما صاحباش قادر بود بر آن مسلط شود. این نخستین تضادِ فریبنده و جالب بود و مردِ جوانِ ما را حاویِ آن فضیلتِ همیشگی و جاودان، فضیلتِ سلطه بر خویش، جلوه میداد.
به نظر ِ من، به دلایل ِ متعدد، فردی نظیر ِ او بسیار شریر و قاعدهگریز، و نیز بسیار اخلاقی و قابلاعتماد بود. اعجابِ خودِ من همیشه از این است که چگونه میتوانم این دو نکته را در آنِ واحد باور کنم؟ چگونه میتوانم عمق ِ ناهمخوانی و دوریِ چیزی مثل ِ او را با صفاتِ پست و تهوعآور تأیید کنم و ستایشگر ِ او باشم و در عین ِ حال، به همدستی ِ شرارتبار و حقهبازانهیِ او با دروغ و فریب گردن نهم؟ در این لحظه خشم ِ من از این باور است که مطمئن ام همهیِ آن دخترانِ زیبا فریبِ دروغهایاش را خوردهاند و چیزی از سرشتِ شریر ِ او نمیدانند، و استدلالِ بزرگ و برگِ بَرندهیِ من در برابر ِ همهیِ آن دروغهایِ فریبنده این است که او مُرده.
خودِ او یک بار گفت که «من دروغ نمیگویم»، و به سرعت تصحیح کرد که «برایِ چیزهایِ کوچک دروغ نمیگویم». از این جمله چهها که نمیشد فهمید! «چیزهایِ کوچک»، «دروغهایِ کوچک»، و اصولاً وسواس ِ نهفته در این جمله که میخواهد دربارهیِ دروغگویی ِ خود دقت و راستگویی را به حدِ اعلا برساند و حدودِ دروغاش را برملا کند، در نوع ِ خود قابل ِ توجه است. هرچند من هنوز معتقد ام این گفتهاش زر ِ مفت بود، چون فقط خودش دربارهیِ کوچکی و بزرگی ِ چیزها قضاوت میکرد، اما نمیتوانم از تأثیر ِ این وسواس بر خودم و هر آن که آن را بشنود سخن نگویم. باید بفهمید چه موجودِ جالبی ست آن که دربارهیِ دروغ با دغدغه حرف میزند. آن قدر دوستاش داشتم که گریهام میگیرد.
جایی از ذهنام متأثر از این باور ِ ریاضتکشانه و آیینی ست که خشونتِ بر نفس، آن هم خشونتی نرم که از بیرون ریختن ِ تباین و تضادِ احساسات ممانعت میکند، برترین ِ خشونتها ست، البته در روانهایِ قوی و ورزیده. ضعیفترها همیشه در حالِ دروغ گفتن اند، دروغهایِ کوچک؛ دروغهایی که خودشان هم میدانند که فهم ِ تضاد و تناقضشان از سر ِ سادگی ملالآور است و کشفاش حالِ کسی را خوب نمیکند. مردِ جوانِ ما اما دروغ میگوید. و میدانیم دروغی که میگوید را طوری میباوراند که این 200 سالِ اخیر که فهم ِ بشر کمی تفکیک شده و غنا یافته، فصلی جدا در تاریخ ِ فلسفه بابتاش باز شده است: فصل ِ مربوط به «حقیقت» که در واقع تبدیل شده است به «فصل ِ روایتهایِ دروغین که روانهایِ قوی از واقعیت میسازند و همهیشان تا حدودی حقیقت دارند». اگر این شک روزبهروز قوت میگیرد که حقیقت از میان رفته، محصولِ پذیرفتن ِ نیرویِ دروغپرداز ِ روانهایِ قوی ست که مزرعهیِ باور ِ همگانی و رنجور را پُر از گیاهانِ عجیب و غریب کرده. چه فایده؟ او نمیشنود.
حدس میزنم این را، حدس میزنم حالا هم بزرگترین نگرانیاش این باشد که رویِ قبر و اعلامیههایِ ترحیماش بنویسند «جوانِ ناکام». این فکر از نوجوانی در سرش بود که زود ازدواج کند تا ناکام از دنیا نرود. نمیخواست زیر ِ بار ِ تحقیر ِ واژهیِ «ناکام» لِه شود. میخواهم دربارهاش بیشتر بنویسم اما فهم ِ عذاباش از شنیدنِ این واژه (واژهیِ عذابآور ِ جوانِ ناکام) آن قدر مسرور و خوشحالام میکند که نوشتن از الویتهایام کنار میرود.
۱۳۸۹/۴/۱۲
زور و نیرنگ
راهِ مونتاری، بازیکن ِ شمارهیِ 11 ِ غنا، توسطِ مدافع ِ اروگوئه سد میشود. مدافع سعی دارد بین ِ مونتاری و توپ مانع ایجاد کند تا توپ به نفع ِ اروگوئه بیرون برود. مونتاری، با آن صورتِ خیس و سیاه و چشمانِ مورّب و خسته و بدنِ ورزیده، همهیِ سعیاش را میکند تا به آن طرفِ بدنِ مدافع دست پیدا کند، اما هر دو بیرونِ خط به زمین میافتند. پس از تلاش ِ کافی در زمین خوردن، برایِ مقصر جلوه دادنِ طرفِ مقابل، وقتی مونتاری میبیند که هیچ اتفاق ِ خاصی نیافتاده و لجاجتاش ثمری نداشته، آخرین حرکتِ زمین خوردناش را تبدیل به لگدِ پُرشتاب و محکمی میکند که انگار ناخواسته و بیهوا قرار است به بدنِ حریفاش بخورد. لگد آسیبِ خاصی نمیزند و مماس با بدنِ حریف رد میشود. مدافع ِ اروگوئه به حالتِ پرخاش و عصبانیت میخواهد از زمین بلند شود و به مهاجم و داور اعتراض کند که مونتاری خیلی سریع به او چشم میدوزد و دستاش را به سمتِ او دراز میکند که یعنی: حالا که با هم زمین خوردیم و تو بلند شدی و اتفاق ِ خاصی هم نیافتاد من را هم بلند کن تا داور ندید بگیرد. یا یعنی: چون آن قدر بختات بلند بود که از لگدم جانِ سالم به در بُردی، لیاقتِ این را داری که من را از زمین بلند کنی. مدافع عاقل است. دستاش را میگیرد و بلندش میکند.
میل ِ بازجویی
پنجشنبه شب در تلویزیون بحثی دربارهیِ بندـوـبستبازی در مسابقاتِ فوتبال درگرفت. آقایِ نصیرزاده این وقایع و توطئههایِ پشتِ پرده را تأیید میکرد و آقایِ صدر ضمن ِ تأییدِ آنها نسبت به غلبهیِ آن بیباور و مشکوک بود. بحث تمام شد. صدر از نصیرزاده پرسید: «شما اصلاً از تماشایِ بازیِ فوتبال و گل زدن و گل خوردن و حوادثِ درونِ زمین لذت میبرید؟» با این سؤال او را مخاطب قرار داد. سؤالاش اسبابِ یک پرخاش ِ کوچک شد. آقایِ نصیرزاده گفت: «یعنی چی لذت میبرم؟ منظور ِ سؤالِ شما چی اه؟ ما قبلاً هم این بحثها رو داشتیم. داریم دربارهیِ یک واقعیتِ خاص حرف میزنیم و شما هم خیلی جاها موافق بودی. اما شما کلاً فقط واسه خودت حق ِ انتقاد قائل ای. دیگران اگه مخالفتی با شما داشته باشن فوتبال دوست ندارن و لذت نمیبرن و... و... و...»
آقایِ صدر با شرمساریِ کسی که نسبت به او تندی شده توضیح داد که او فقط یک سؤالِ کوچک پرسیده که جواباش فقط یک کلمه بوده و ادامه داد: منظورش این بود که آقایِ نصیرزاده بگوید که آیا با وجودِ قائل بودن به توطئههایِ گسترده در حاشیهیِ فوتبال، همچنان این بازی برایاش جذابیتهایِ طبیعی و پیشبینینشده دارد یا نه. این سؤال به شیوهیِ بازجوها پرسیده شد. استراتژیِ آقایِ صدر در طرح ِ سؤال این بود که منظور ِ خود را پنهان کند و بر مبنایِ جوابِ احتمالی ِ مخاطباش گفتههایِ پیشیناش را با تردید مواجه کند و وانمود کند که این چیزها منطقی نیست و خلاصه، مقابل ِ چشم ِ ناظران پیروزیای برایِ خود به هم بزند. مثلاً: آقایِ نصیرزاده بگوید: «بله، من از دیدنِ بازیِ فوتبال لذت میبرم، خُب که چی؟» و آقایِ صدر بگوید: «خُب اگه فکر میکنی تو نتایج ِ فوتبال و حواشیاش دستکاری میشه چطور میتونی لذت ببری؟ این با اون نمیخونه.»
آقایِ صدر طوری پرسید که انگار هدفی از پرسیدن دارد، هدفی که میتواند سرنوشتِ بحث و گفتـوـگو را تعیین کند و آقایِ نصیرزاده در مقابل ِ اضطرابی که این پرسش به اون تزریق کرده بود مقاومت کرد. میماند این که: این میل ِ به بازجویی از کجا میآید و به تواتر در میانِ بحثها خودش را نشان میدهد؟ به نظر ِ من، این میل واکنشی ست طبیعی، مانندِ عصبانیت و پرخاشگری، که تا حدودِ زیادی محصولِ ناباوریِ بازجو در برابر ِ واقعیتِ تازهای ست که با ذهن ِ او جور درنمیآید. نتوانسته منطق ِ چیزی را درک کند (در این مورد، نتوانسته درک کند که چگونه میتوان از فوتبالِ سراسر دسیسه لذت بُرد. این چیز برایاش منطقاً غلط است)، و بنابراین، میخواهد از طریق ِ پرسشهایِ مکرر و بازجوییهایی که پاسخ ِ پرسشها در آن از پیش تنظیم شده، دیگران و خودِ مخاطباش را به عمق ِ این ناباوری راهنمایی کند. میل ِ هدایت و راهنمایی ِ قطعی ِ دیگران به ناباوریِ خود، همان میل ِ بازجویی ست.
آقایِ صدر با شرمساریِ کسی که نسبت به او تندی شده توضیح داد که او فقط یک سؤالِ کوچک پرسیده که جواباش فقط یک کلمه بوده و ادامه داد: منظورش این بود که آقایِ نصیرزاده بگوید که آیا با وجودِ قائل بودن به توطئههایِ گسترده در حاشیهیِ فوتبال، همچنان این بازی برایاش جذابیتهایِ طبیعی و پیشبینینشده دارد یا نه. این سؤال به شیوهیِ بازجوها پرسیده شد. استراتژیِ آقایِ صدر در طرح ِ سؤال این بود که منظور ِ خود را پنهان کند و بر مبنایِ جوابِ احتمالی ِ مخاطباش گفتههایِ پیشیناش را با تردید مواجه کند و وانمود کند که این چیزها منطقی نیست و خلاصه، مقابل ِ چشم ِ ناظران پیروزیای برایِ خود به هم بزند. مثلاً: آقایِ نصیرزاده بگوید: «بله، من از دیدنِ بازیِ فوتبال لذت میبرم، خُب که چی؟» و آقایِ صدر بگوید: «خُب اگه فکر میکنی تو نتایج ِ فوتبال و حواشیاش دستکاری میشه چطور میتونی لذت ببری؟ این با اون نمیخونه.»
آقایِ صدر طوری پرسید که انگار هدفی از پرسیدن دارد، هدفی که میتواند سرنوشتِ بحث و گفتـوـگو را تعیین کند و آقایِ نصیرزاده در مقابل ِ اضطرابی که این پرسش به اون تزریق کرده بود مقاومت کرد. میماند این که: این میل ِ به بازجویی از کجا میآید و به تواتر در میانِ بحثها خودش را نشان میدهد؟ به نظر ِ من، این میل واکنشی ست طبیعی، مانندِ عصبانیت و پرخاشگری، که تا حدودِ زیادی محصولِ ناباوریِ بازجو در برابر ِ واقعیتِ تازهای ست که با ذهن ِ او جور درنمیآید. نتوانسته منطق ِ چیزی را درک کند (در این مورد، نتوانسته درک کند که چگونه میتوان از فوتبالِ سراسر دسیسه لذت بُرد. این چیز برایاش منطقاً غلط است)، و بنابراین، میخواهد از طریق ِ پرسشهایِ مکرر و بازجوییهایی که پاسخ ِ پرسشها در آن از پیش تنظیم شده، دیگران و خودِ مخاطباش را به عمق ِ این ناباوری راهنمایی کند. میل ِ هدایت و راهنمایی ِ قطعی ِ دیگران به ناباوریِ خود، همان میل ِ بازجویی ست.
۱۳۸۹/۳/۱۱
شهود
از همان ابتدا خوب بود خودِ ماجرا را برایتان تعریف میکردم و در ادامه با مثالی که به دست دارید پیش ِ رویتان میگفتم که در بسیاری موارد تنها یک شیوه از تحلیل ِ شواهد را به کار میبرم. اعتراف میکردم که این نوعی فلج ِ مغزی است، یا شاید نوعی دلبستگی ِ وسواسگونه به یک سبک و شیوهیِ زبانی که با لجاجت نمیخواهد صورتها و مسیرهایِ دیگر را بیازماید و این ربطی به شهود (که موضوع ِ این متن است) و این حرفها ندارد. فرض کنید ماجرا را میدانید. فرض کنید ماجرایِ مردی ست که شبی فریفتهیِ زنی شده یا از این فریفتگی گذر کرده. فرقی ندارد. استدلال در من همواره به شکلی واحد ظاهر میشود.
برگسون معتقد بود «شهود» بنمایهیِ استدلال است، چیزی ست از جنس ِ حدس، گمان، مکاشفه، و میخواهم اضافه کنم: تصادف. به گمانِ او بشریت خودش را با چیزها سرگرم میکند و آرامـآرام بو میکشد و کمین میکند و بسته به این که با چه چیز سرـوـکار داشته باشد (با خودِ چیزها یا با روابطِ میانِ چیزها)، در اثر ِ شهودی که در فرصتی مناسب به او روی میآورد، حاویِ نوعی دانش میشود، نوعی استدلال، توضیحی که چیزی را معلوم میکند.
به عقیدهیِ خیلیها ما دقیقاً نمیدانیم که خودِ شهود چیست. به عبارتی، نمیدانیم که چطور افکار ِ گوناگون فضایِ مغز ِ ما را پُر میکنند. آیا کسی آنها را آنجا میگذارد؟ فقط از فرطِ تکرار میدانم که برایِ ادامه دادنِ این متن قاعدتاً سه حالت بر من مسلط میشود و باید یکی از این حالها را طی کنم و خودم را به دستِ یکی بسپارم و منتظر باشم تا در پایان، قاضی ِ سرسختی که در انتهایِ هریک از این سه مسیر نشسته دربارهیِ سرنوشتِ کلماتام داوری کند:
1. آن که به ابتدایِ سخن برگردم و ماجرایِ آن شب و آن زن و آن شیوهیِ تکراریِ معنی کردنِ شواهد را دنبال کنم. به این ترتیب، از جهتِ فنونِ نوشتن که به ماجرا نگاه کنیم، تأثیر ِ این کار انسجامی سیال را به خاطر میآورد: به زمانی عقبتر برمیگردیم تا از آنجا عازم ِ آیندهیِ متن شویم. از قضا به خاطرم میآید که برگسون دربارهیِ این شیوهیِ رفتـوـبرگشتی از زمان نیز چیزهایی گفته. گفته ما زمان را به شیوهای ممتد شهود میکنیم. میتوانیم از هر جایاش عازم ِ جایِ دیگرش شویم، اما در امتدادِ جایِ قبلی. شهود نهتنها بنمایهیِ استدلال، بلکه بنمایهیِ درک زمان به شیوهای پیوسته است.
2. راهِ دیگر ِ ادامه دادنِ متن این است که ایدهای منسجم و حتمی داشته باشم و در ادامهیِ متن با فضاسازی جایی برایاش باز کنم و با نگاهی رو به جلو به تداوم ِ طبیعی و کشدار ِ زمان پایبند باشم. برایِ این کار باید درکی شهودی دربارهیِ آنچه میخواهم بگویم داشته باشم. باید پیشاپیش متن را حدس بزنم و برایِ آیندهاش تدارک ببینم. دستاوردِ تازهای نیست. مثل ِ موردِ قبل، دوباره ثابت میشود که شهود بنمایهیِ زمان است.
3. یا این که از تعبیرهایِ تصادفی و جملهپردازیهایِ بیبنیاد کمک بگیرم. این کار در ظاهر و برایِ کسی که همدلانه میخواند ممکن است تداوم ِ زمان را باعث شود، اما با یک جرزنی ِ پنهانی: کمک گرفتن از شهودِ خواننده برایِ ربط دادنِ چند جمله که تصادفاً رویِ صفحه افتادهاند. چند درصدی ممکن است متن ِ معنیداری از آب درآید. چندین سبکِ هنری را به خاطر میآورم که در صدد بودهاند به همین شیوهیِ مصنوعی شهود را شبیهسازی کنند و اتفاقاً کارشان گرفته و واقعاً هم شهود را شبیهسازی کردهاند. آیا همهچیز به همهچیز ربط ندارد؟ آیا شهود قوّهیِ ربط دادنِ نسبتاً تصادفی ِ همهچیز به همهچیز نیست؟ قوهیِ ربط دادنِ کلمات و جملاتِ تصادفی به هم، قوهای کارا و همیشه در صحنه که از این ربط دادن احساس ِ برتری میکند، قوهای که از قضا هرچه را غریبتر دریابد، آن را زیباتر میپندارد، قوهیِ ربط دادنِ سرکوب به فالوس، جاذبه به زمان، کلمه به شهود، O به مقعد، تصادف به قانون و... این مسئله به شهود چهرهای قدسی و همزمان سیمایی مسخره و لوده میدهد.
به عقب برگردیم و موردِ سوم را بررسی کنیم: چرا این مورد یک جرزنی باشد؟
با اولین نگاه میفهمیم که روانِ خیلیها بابتِ این طور روایت کردن معذب است. اینجا تنها جایی ست که این امکان وجود دارد که زمانِ متن به مفهومی تهی تبدیل شود. به تصادفی در ذهن، یا به خاطرهای دور و نامربوط خیره شدن و چیزی دربارهاش گفتن و محصولِ کار را به شکلی صلب جلوه دادن - که گویی آن مقدمه به این تصادف، به این خاطره، مربوط است - از یک وجدانِ سادهیِ راستگو، چه در شهر، چه در روستا، برنمیآید. اما چه کسی میفهمد چه کردهام؟ پنهان بودنِ قصد و نیت اینجا هم از یک رسوایی جلوگیری میکند. بقیه با شهودشان میخوانند و معنی میکنند و شاید به وجد بیایند و من را در پدید آمدنِ این وجد مسبب بدانند، که این خود مایهیِ بالیدن است. شک و هراس ِ من فقط بابتِ کسانی ست که خود روزگاری به این شیوه عمل کردهاند، به این شیوه نوشتهاند و با چرخهیِ کنار ِ هم نشاندنِ تصادفات و عدمانسجامها به منظور ِ خلق ِ مندرآوردیِ شهود دمخور بودهاند. کسی از این عده شاید با بددلی ِ واجب و بهجایِ خود بتواند مکر ِ متن را در کار ِ منسجم جلوه دادنِ خود درک کند و دستام پیش ِ او رو شود. با این افراد حرف بزنم و سؤالی از آنها بپرسم:
هنگام ِ خیره شدنِ تصادفی به چیزی در ذهن، آیا همواره به جایی واحد خیره نمیشویم؟ آیا به راستی تصادفی در کار است؟ آیا سمتِ نگاهِ ما همیشه به سویِ نقاطی از روان نیست که احساس و ذهن در آن متراکمتر اند؟ یا این طور بپرسم: آیا با فکر کردنِ - در ظاهر تصادفی – به یک خلاء، به یک گمگشتگی و فقدانِ همیشگی خیره نمیشویم؟ و آیا نوشتن جستوجویِ راهحلی برایِ این فقدان نیست؟ مردِ متوسط به پول و لایِ پایِ زن خیره میشود و زنِ متوسط به خودش آن گاه که به او خیره شدهاند.
هرچند به شیوهیِ سؤالی قضایا را مطرح کردم، امّا پیشفرضهایِ من در این سؤالها نمایان است. من پاسخ ِ تأییدآمیز ِ شما را به سؤالهایِ فوق میخواهم تا ادامه دهم که شاید همهیِ آن چیزی که تصادفی و حادثهگون میشماریم از قاعدهای خاص و همیشگی پیروی میکند که مکّارانه خود را به شکل ِ روندی تصادفی به ما نشان میدهد. شهود اصرار دارد که به ما بگوید: «من تصادفی ام». شاید تصادف حقیقتاً صورتِ آنی ِ خیره شدنِ ما به خیرهگاههایِ همیشگیمان باشد. این که تصادفاً به چیزی خیره میشویم شاید به معنی ِ آن باشد که آناً آن را درمییابیم. خلاصه بگویم: شهود با آن ماهیتِ تصادفیاش چیزی نیست جز خیره شدنِ ما به شکلها، کلمات، و اتفاقاتی که مطمئن ایم معنایی در آنها وجود دارد. این متن و هر متنی میتواند یکسره زننده و بیمعنی و جلف و خفیف باشد، اگر شما که میخوانیدش انتظار ِ جدیت در آن نداشته باشید. و فقط کافی ست در خواندناش جدّی و باعطوفت باشید و متن بتواند این جدّیت و عاطفه را در شما حفظ کند، تا به یاریِ شهودِ خودتان معنایی برایاش دستـوـپا کنید. کتابهایِ مقدس، و اصولاً چیزهایِ مقدس و رشکبرانگیز، در این باره مطالبِ فراوانی به مؤمنان یاد میدهند: خیره شدن از شما، معنایِ تصادفی با من.
به اینجا که میرسم، شکل ِ چهارمی از زمانِ متن را حس میکنم: گم شدنِ راوی در زمانی که خود در خلالِ آن پیش رفته و تمایلاش به حفظِ این گمشدگی و ابهام، با کششی سرسخت و لجوج به عدم ِ مراجعه به چیزی که پشتِ سرش، پیش از این لحظه به جا گذاشته.
برگسون معتقد بود «شهود» بنمایهیِ استدلال است، چیزی ست از جنس ِ حدس، گمان، مکاشفه، و میخواهم اضافه کنم: تصادف. به گمانِ او بشریت خودش را با چیزها سرگرم میکند و آرامـآرام بو میکشد و کمین میکند و بسته به این که با چه چیز سرـوـکار داشته باشد (با خودِ چیزها یا با روابطِ میانِ چیزها)، در اثر ِ شهودی که در فرصتی مناسب به او روی میآورد، حاویِ نوعی دانش میشود، نوعی استدلال، توضیحی که چیزی را معلوم میکند.
به عقیدهیِ خیلیها ما دقیقاً نمیدانیم که خودِ شهود چیست. به عبارتی، نمیدانیم که چطور افکار ِ گوناگون فضایِ مغز ِ ما را پُر میکنند. آیا کسی آنها را آنجا میگذارد؟ فقط از فرطِ تکرار میدانم که برایِ ادامه دادنِ این متن قاعدتاً سه حالت بر من مسلط میشود و باید یکی از این حالها را طی کنم و خودم را به دستِ یکی بسپارم و منتظر باشم تا در پایان، قاضی ِ سرسختی که در انتهایِ هریک از این سه مسیر نشسته دربارهیِ سرنوشتِ کلماتام داوری کند:
1. آن که به ابتدایِ سخن برگردم و ماجرایِ آن شب و آن زن و آن شیوهیِ تکراریِ معنی کردنِ شواهد را دنبال کنم. به این ترتیب، از جهتِ فنونِ نوشتن که به ماجرا نگاه کنیم، تأثیر ِ این کار انسجامی سیال را به خاطر میآورد: به زمانی عقبتر برمیگردیم تا از آنجا عازم ِ آیندهیِ متن شویم. از قضا به خاطرم میآید که برگسون دربارهیِ این شیوهیِ رفتـوـبرگشتی از زمان نیز چیزهایی گفته. گفته ما زمان را به شیوهای ممتد شهود میکنیم. میتوانیم از هر جایاش عازم ِ جایِ دیگرش شویم، اما در امتدادِ جایِ قبلی. شهود نهتنها بنمایهیِ استدلال، بلکه بنمایهیِ درک زمان به شیوهای پیوسته است.
2. راهِ دیگر ِ ادامه دادنِ متن این است که ایدهای منسجم و حتمی داشته باشم و در ادامهیِ متن با فضاسازی جایی برایاش باز کنم و با نگاهی رو به جلو به تداوم ِ طبیعی و کشدار ِ زمان پایبند باشم. برایِ این کار باید درکی شهودی دربارهیِ آنچه میخواهم بگویم داشته باشم. باید پیشاپیش متن را حدس بزنم و برایِ آیندهاش تدارک ببینم. دستاوردِ تازهای نیست. مثل ِ موردِ قبل، دوباره ثابت میشود که شهود بنمایهیِ زمان است.
3. یا این که از تعبیرهایِ تصادفی و جملهپردازیهایِ بیبنیاد کمک بگیرم. این کار در ظاهر و برایِ کسی که همدلانه میخواند ممکن است تداوم ِ زمان را باعث شود، اما با یک جرزنی ِ پنهانی: کمک گرفتن از شهودِ خواننده برایِ ربط دادنِ چند جمله که تصادفاً رویِ صفحه افتادهاند. چند درصدی ممکن است متن ِ معنیداری از آب درآید. چندین سبکِ هنری را به خاطر میآورم که در صدد بودهاند به همین شیوهیِ مصنوعی شهود را شبیهسازی کنند و اتفاقاً کارشان گرفته و واقعاً هم شهود را شبیهسازی کردهاند. آیا همهچیز به همهچیز ربط ندارد؟ آیا شهود قوّهیِ ربط دادنِ نسبتاً تصادفی ِ همهچیز به همهچیز نیست؟ قوهیِ ربط دادنِ کلمات و جملاتِ تصادفی به هم، قوهای کارا و همیشه در صحنه که از این ربط دادن احساس ِ برتری میکند، قوهای که از قضا هرچه را غریبتر دریابد، آن را زیباتر میپندارد، قوهیِ ربط دادنِ سرکوب به فالوس، جاذبه به زمان، کلمه به شهود، O به مقعد، تصادف به قانون و... این مسئله به شهود چهرهای قدسی و همزمان سیمایی مسخره و لوده میدهد.
به عقب برگردیم و موردِ سوم را بررسی کنیم: چرا این مورد یک جرزنی باشد؟
با اولین نگاه میفهمیم که روانِ خیلیها بابتِ این طور روایت کردن معذب است. اینجا تنها جایی ست که این امکان وجود دارد که زمانِ متن به مفهومی تهی تبدیل شود. به تصادفی در ذهن، یا به خاطرهای دور و نامربوط خیره شدن و چیزی دربارهاش گفتن و محصولِ کار را به شکلی صلب جلوه دادن - که گویی آن مقدمه به این تصادف، به این خاطره، مربوط است - از یک وجدانِ سادهیِ راستگو، چه در شهر، چه در روستا، برنمیآید. اما چه کسی میفهمد چه کردهام؟ پنهان بودنِ قصد و نیت اینجا هم از یک رسوایی جلوگیری میکند. بقیه با شهودشان میخوانند و معنی میکنند و شاید به وجد بیایند و من را در پدید آمدنِ این وجد مسبب بدانند، که این خود مایهیِ بالیدن است. شک و هراس ِ من فقط بابتِ کسانی ست که خود روزگاری به این شیوه عمل کردهاند، به این شیوه نوشتهاند و با چرخهیِ کنار ِ هم نشاندنِ تصادفات و عدمانسجامها به منظور ِ خلق ِ مندرآوردیِ شهود دمخور بودهاند. کسی از این عده شاید با بددلی ِ واجب و بهجایِ خود بتواند مکر ِ متن را در کار ِ منسجم جلوه دادنِ خود درک کند و دستام پیش ِ او رو شود. با این افراد حرف بزنم و سؤالی از آنها بپرسم:
هنگام ِ خیره شدنِ تصادفی به چیزی در ذهن، آیا همواره به جایی واحد خیره نمیشویم؟ آیا به راستی تصادفی در کار است؟ آیا سمتِ نگاهِ ما همیشه به سویِ نقاطی از روان نیست که احساس و ذهن در آن متراکمتر اند؟ یا این طور بپرسم: آیا با فکر کردنِ - در ظاهر تصادفی – به یک خلاء، به یک گمگشتگی و فقدانِ همیشگی خیره نمیشویم؟ و آیا نوشتن جستوجویِ راهحلی برایِ این فقدان نیست؟ مردِ متوسط به پول و لایِ پایِ زن خیره میشود و زنِ متوسط به خودش آن گاه که به او خیره شدهاند.
هرچند به شیوهیِ سؤالی قضایا را مطرح کردم، امّا پیشفرضهایِ من در این سؤالها نمایان است. من پاسخ ِ تأییدآمیز ِ شما را به سؤالهایِ فوق میخواهم تا ادامه دهم که شاید همهیِ آن چیزی که تصادفی و حادثهگون میشماریم از قاعدهای خاص و همیشگی پیروی میکند که مکّارانه خود را به شکل ِ روندی تصادفی به ما نشان میدهد. شهود اصرار دارد که به ما بگوید: «من تصادفی ام». شاید تصادف حقیقتاً صورتِ آنی ِ خیره شدنِ ما به خیرهگاههایِ همیشگیمان باشد. این که تصادفاً به چیزی خیره میشویم شاید به معنی ِ آن باشد که آناً آن را درمییابیم. خلاصه بگویم: شهود با آن ماهیتِ تصادفیاش چیزی نیست جز خیره شدنِ ما به شکلها، کلمات، و اتفاقاتی که مطمئن ایم معنایی در آنها وجود دارد. این متن و هر متنی میتواند یکسره زننده و بیمعنی و جلف و خفیف باشد، اگر شما که میخوانیدش انتظار ِ جدیت در آن نداشته باشید. و فقط کافی ست در خواندناش جدّی و باعطوفت باشید و متن بتواند این جدّیت و عاطفه را در شما حفظ کند، تا به یاریِ شهودِ خودتان معنایی برایاش دستـوـپا کنید. کتابهایِ مقدس، و اصولاً چیزهایِ مقدس و رشکبرانگیز، در این باره مطالبِ فراوانی به مؤمنان یاد میدهند: خیره شدن از شما، معنایِ تصادفی با من.
به اینجا که میرسم، شکل ِ چهارمی از زمانِ متن را حس میکنم: گم شدنِ راوی در زمانی که خود در خلالِ آن پیش رفته و تمایلاش به حفظِ این گمشدگی و ابهام، با کششی سرسخت و لجوج به عدم ِ مراجعه به چیزی که پشتِ سرش، پیش از این لحظه به جا گذاشته.
۱۳۸۹/۲/۱۲
شنیدهایم این را که از زور ِ ندیدن و فاصله گرفتن از واقعیت به رمانتیسیسم پناه میبرند یا در واقع، رمانتیسیسم نوعی تکرار ِ بیصلاحیتِ واقعیت است، اما کمتر بوده عکس ِ این را نیز به مثابهیِ یک حقیقت بشنویم؛ یعنی پناه بردن به واقعیت از دستِ جریانهایِ ویرانگر ِ رمانتیک. من در فانتزیهایام گاهی تو را در حالی به یاد میآورم که به دیوار ِ اتاقام زنجیرت کردهام و تو در این وضع خوشحال ای و من از این خوشحالی خرسند ام و از این خرسندی متعجب.
۱۳۸۹/۱/۶
اتوپیایِ تکنوکراتـروشنفکر
حامدِ قدوسی یادداشتی دارد (+) دربارهیِ طبقهیِ تکنوکراتـروشنفکر که منتقدِ وضع ِ موجود اند اما حاشیههایِ پُرسرـوـصدا ندارند. در این یادداشت این طور بحث شده که طبقهیِ تکنوکراتـروشنفکر همیشه مواضع ِ انتقادی داشتهاند «ولی با این حال در حد و اندازههای وضع ِ موجود تحمل شدهاند. درس میدهند، سخنرانی میکنند، کتابهایشان چاپ میشود، حتی در رادیو و تلویزیون سر و کلهشان پیدا میشود و خلاصه در بدترین شرایط هم حرفشان را میزنند». مسئله این است که این گروهِ «یک پا در قدرت یک پا در روشناندیشی»، این «ترکیبِ بهینه» را چه طور به دست آوردهاند، «و چه رمزی در رفتار ِ آنها هست که در شرایطِ مختلف کمابیش تحمل میشوند؟»
نوشته تصریح دارد که این طبقه حاویِ یک سری ویژگیهایِ سلبی و ایجابی ست که رمز ِ کار ِ آنها و گویایِ ماهیتِ دوگانهیشان است: 1. «نداشتن ِ مواضع ِ رادیکالِ ژورنالیستی» که محصولِ «محدودیت»هایی ست که این گروه بر خودش «تحمیل» میکند؛ 2. نداشتن ِ «مراودهیِ سیستماتیک» با گروههایِ سیاسی ِ داخلی؛ 3. نگرفتن ِ «جایزه و بورس و کمکِ مالی» از دولتهایِ خارجی؛ 4. «محتاط» بودن حین ِ گفتوگو با رسانهها و مأمورانِ خارجی؛ 4. «محرومیت» از مزایایِ مالی و تبلیغاتی ِ همکاری و مراوده با عوامل (دولتها و رسانهها) ِ خارجی؛ 5. «پرهیز از حساسیتبرانگیزی» و «حفظِ ظاهر».
خُب، در مقابل ِ این گروهِ مؤثر و منتقد - «از امیرکبیر گرفته تا کرباسچی» - چه کسانی قرار دارند؟ کسانی که فعالیتِ سیاسی و رسانهایشان بیهوده است. این بیهودهها هم ویژگیهایی دارند: 1. فعالیتشان «خالی کردنِ احساس» و «همسویی با جمعیت» است؛ 2. «تأثیر» ِ واقعی ِ اندکی دارند؛ 3. «فرد» را از ایفایِ «نقش ِ واقعی» محروم میکنند و اثرگذاریِ او را کاهش میدهند؛ 4. اهمیتِ «بدهـبستان» میانِ نقد و قدرت را نادیده میگیرند؛ 5. متأثر از «فشار ِ ژورنالیستی» اند؛ 6. مطلقگرای اند؛ 7. به فضایِ دوقطبی دامن میزنند.
تا اینجا من یادداشتِ 650 کلمهایِ او را در 300 کلمه خلاصه و بازتعریف کردهام. این کار حال میدهد، اما شما به این اکتفا نکنید و اصل ِ یادداشت را هم بخوانید. از این به بعد به متنِ او میپردازم تا ببینیم این تقابل ِ بیهودهها و باهودهها چه معنایِ دیگری میتواند داشته باشد.
***
میشود ادامهیِ بحث را با چند پرسش پی گرفت. مثلاً میشود پرسید تکنوکراتها اصولاً چه طور میتوانند موضع ِ انتقادی داشته باشند؟ نه این که اصلاً نداشته باشند، منظوری ندارم، بلکه اصولاً میخواهیم بدانیم آنها به چه چیزهایی انتقاد دارند؟ بعد، مثلاً میشود پرسید «انتقادِ اساسی» یعنی چه؟ تا چه حد یک انتقاد اساسی ست؟ میشود واردِ بحثِ مصداقی شد و پرسید کدام بخش از انتقاداتِ ملکیان، زیباکلام، طباطبایی، غنینژاد، امیرکبیر، کرباسچی و... اساسی بوده و اگر به فرض، حُسن ِ کردار ِ اینها به این است که هم در قدرت شریک اند و هم در کنش ِ نقد، و در این وضعیتِ میانهیِ بهینه دوام آوردهاند، کجا اشتباه کردهاند که مثلاً قدرت امیرکبیر را برنتابید و این بدهـبستانِ میانمایه دوام نیاورد؟ یا مثلاً چرا درونِ این نظام ِ قدرت (که دارد در ظاهر نقدِ روشنفکرانه میشود)، هر از گاهی، تکنوکراتـروشنفکرهایِ زیادی به بیرون رانده میشوند، کشته میشوند، خار و خفیف میشوند، اسیر میشوند، و احیاناً آنهایی که دچار ِ این وضعیت اند اِشکالِ کارشان کجا ست؟ اصلاً بیایید مسئلهیِ یادداشتِ حامدِ قدوسی را برعکس کنیم و به جایِ پرسش از نحوهیِ بقا و دوام ِ این گروه بپرسیم: چرا در طولِ تاریخ ِ ایران بسیاری از تکنوکراتـروشنفکرهایِ مبادیِ ظاهر و آداب - «از امیرکبیر گرفته تا کرباسچی» - حذف شدهاند؟ این پرسش ِ آخری از آنجا اهمیت دارد که پایِ نقدِ رادیکال را پیش میکشد و اوضاع ِ طبقهیِ متوسطِ تکنوکراتـروشنفکر را چندان بادوام و هوشیارانه و ظریف تصویر نمیکند. اصولاً مرز ِ کردار ِ رادیکال و کردار ِ میانهرو کجا ست؟ در این وضعیتِ اخیر، روشنفکرهایِ تکنوکرات را در حالی تصور نمیکنیم که درس بدهند، سخنرانی کنند، کتاب چاپ کنند، و در بدترین شرایط حرفشان را بزنند، بلکه آنها را در وضعیتی به یاد میآوریم که مُرده اند و میزانِ برآوردِ قدرت از اثر ِ واقعیشان، شدت و نوع ِ طرد یا مرگشان را تعیین کرده است. اغلبِ آنها که اثر ِ واقعی داشتهاند حذف یا کشته شدهاند، اینها که زنده اند لابد اثر ِ واقعی نداشتهاند یا در توهم ِ این بودهاند که اثری واقعی دارند.
نوشتهیِ یک لیوان چایِ داغ (و اصولاً نوشتههایِ مرتبطِ اخیرش) نمونهای خوب است از اتوپیایِ طبقهیِ تکنوکراتِ جدید - نه وضعیتِ واقعیاش - که رؤیایِ جایگاهی نقّادانه در آن پرورش مییابد که اعتبار ِ نقدش را از حیطهیِ دانش ِ فنّی میگیرد. آنها پزشکها، اقتصاددانها، مهندسها، مشاورانِ حقوقی، مشاورانِ سیاسی و مواردِ دیگری هستند که برچسبِ «حرفهای» خوردهاند و این یعنی بلد اند کاری را در استانداردهایِ متعارفاش پیش ببرند، و نقد و گلایهیِ انضمامیشان در همان سطوح ِ حرفهای باقی میماند. منافع ِ طبقاتی ِ آنها اقتضا میکند که در همین سطوح باقی بمانند و باقی ِ حرفها را ژورنالیستی و سطحی و مطلق و فاقدِ بُعدِ زایایِ همزیستی ِ نقد و قدرت به حساب بیاورند (من منکر ِ وجودِ چیزهایِ ژورنالیستی و سخیف و غیرواقعی نیستم). وقتی میگویند «اثر ِ واقعی» دارند، منظورشان این است که خدماتی به قدرتِ مستقر – فارغ از چیستیاش - ارائه میدهند: ساختمان میسازند، جراحی میکنند، نرخ ِ تورم حساب میکنند و راهکار ِ اقتصادی ارائه میدهند، خلاصه آن که حاملانِ یگانهیِ عقل ِ ابزاری اند. چه زمان رؤیایِ یک انتقادِ اساسی را میپرورانند؟ وقتی بخواهند موانعی که در راهِ اثر ِ واقعیشان قرار دارد را تشریح کنند، منتها نه در حدّی که جایگاهشان را از دست بدهند، نه در حدِ رادیکال. این را بیفایده میدانند. نیرویی در درونشان آنها را از جلو زدن از مرزهایِ فایده بازمیدارد. نهایتِ هنر ِ نقّادیِ آنها بندبازی میانِ حفظِ جایگاهِ حرفهای و برنخوردن به لبههایِ شکنندهیِ قدرتِ مسلط است. این است اتوپیایِ طبقهیِ تکنوکراتِ جدید که خصلتی محافظهکارانه و در عین ِ حال منتقدانه به آنها میدهد. این خصلتِ دوگانه به آنها اجازه میدهد هر چیزی که وضع ِ موجودِ مناسباتِ حرفهای را تهدید کند ژورنالیستی و سطحی و غیرواقعی بنامند (هر طرز ِ فکر ِ دگرگونشونده یا دگرگونیخواه آنها را نگران میکند)، و خصلتِ انتقادیشان آنها را در برابر ِ هر چیزی قرار میدهد که ارتجاعی و سد و کهنه به حساب میآورند (سنّت نباید سدِ راهِ تکنیک باشد). چه ایدههایی تولید میکنند؟ زندگی خوب است. فکر میکنیم تا زندگی کنیم. شغل و حرفه و دانشگاه و تحصیلاتِ خوب باید داشت. موفقیت اکتسابی ست. هر کس نانِ بازویاش را میخورد. غُر ِ آکادمیک میباید زد و... چه چیزهایی را نمیبینند؟ همهیِ آنچه بیهوده میپندارند؛ وجوهِ رادیکالِ نقدِ قدرت؛ هجو و طرد و کشته شدن؛ طنز ِ خشن ِ زندگی؛ سویِ بیمعنایِ همهیِ چیزهایِ معنادار.
پانوشت: اینجا آقایِ قدوسی پاسخی به این متن نوشته. من حرفِ بیشتری ندارم.
۱۳۸۸/۱۲/۲۶
مسئلهیِ فقدانِ شرافت
دیشب برنامهای در شبکهیِ چهار ِ تلویزیون ترتیب داده بودند دربارهیِ سینمایِ ایران. جیرانی مجری بود و معلّم و فراستی مهمان. من اگر برنامهای انتقادی در صدا و سیما ببینم، برایام دائم یک سؤالِ همیشگی پیش میآید راجع به این که چه طور جرأت میکنید در تلویزیون حاضر شوید و حرفِ انتقادی بزنید و هیچ بخشی از کلماتتان متعرض ِ بنیادِ بیعدالتی نشود؟ چه طور میشود از حاکمیتِ دلبخواهی و بیثباتِ سلایق در سیاستهایِ سینمایی حرف زد و به ساختار ِ عامل ِ این دلبخواهی بودن اشاره نکرد؟ چه طور میتوان از کنار ِ همهیِ چیزهایِ اصلی گذشت و همچنان باد به غبغب انداخت و منتقد جلوه کرد؟ میخواهم در این باره بنویسم.
شرکتکنندگان در بحثِ انتقادیِ شبکهیِ چهار عموماً همدل بودند. گفتوگویشان خودمانی بود. مجری سعی میکرد بحث را به مسیرهایِ عینیتر و مشخصتر هدایت کند - کاری که تقریباً همهیِ مجریهایِ صدا و سیما میکنند - تا با توسل به این عینیت، مشخصاً یک چیز نقد شود نه همهیِ چیزهایِ مرتبط با آن. بحثهایِ عینی در صدا و سیما و کلاً رسانهها و میزگردهایِ دولتی ابزار ِ سرکوبِ کلیتِ از هم پاشیدهیِ اجتماع است. بحثِ بسیار جزئی میکنند و در لفافِ علمی بودن و نقدِ دقیق فرومیروند تا چیزی از کلیت را بر هم نزنند. به طور ِ مفصل توضیح میدهند که چطور یک فیلمنامهیِ مزخرف میتواند با تکیه بر روابطِ ناصحیح (منظورشان بوروکراسی ِ سلیقهای و چاکرپرور است) مجوز و پشتوانه بگیرد. بعد با هم سر ِ این بحث میکنند که چطور بعضی از این فیلمها درونِ جشنواره، با حمایتِ بنیادِ فارابی و مجلهیِ فیلم به جریانِ غالب پیوند میخورند و از طریق ِ رانتهایِ اطلاعرسانی جشنوارهپسند میشوند (اینجا جشنوارهپسند دقیقاً یعنی جشنوارهیِـداخلیـپسند). و تازه از مسیرهایِ مقاومتی حرف میزنند که در قالبِ نشریهیِ نقدِ فیلم ِ حوزهیِ هنری در برابر ِ این جریانهایِ جشنوارهپسند میایستد. و وقتی بین ِ خودشان شک میکنند که خُب حوزهیِ هنری هم یک نهادِ دولتی ست، باافتخار میپرسند: «اصلاً ببینیم کی دستاش در جیبِ دولت نیست؟» این فرم ِ گفتار خیلی کشش دارد تا تبیینی ارائه کند بابتِ نقایص ِ فرهنگی که همه دستشان در جیبِ دولت است. اما دریغ از این که حتّا یک بار به ساختار ِ استبدادی اشاره شود، یا حتّا از کنارش رد شوند، یا اگر تخم ِ این کار را ندارند یا حتّا بازگو کردنِ این چیزها را توجیه نیستند، به این نداشتن ِ تخم یا این توجیه نبودن اشارهای گذرا داشته باشند و ابراز ِ ناامیدی و خشم کنند. دائم در حالِ مالیدن و لاس زدن اند بدونِ این که چیزی را در جایِ مشخصی فروکنند. خوش و خرّم راهکار ارائه میدهند. چه راهکاری؟ سوبسیدِ بخش ِ فرهنگ را به مصرفکننده بدهیم نه به تولیدکننده. یا مثلاً ارجاع به آدمها بر اساس ِ تخصّص و کاربلد بودن باشد نه سلیقهیِ شخصی. آن طرف هم لابد یک عدّه نشستهاند و دقیق بحثهایِ شما را گوش میدهند و قانع میشوند و چشم میگویند و بگیر برو که رفتیم. تازه این اوج ِ حماقتشان نیست، اوج ِ حماقت آنجا ست که خودشان هم نقش ِ مصلحانهیشان را باور میکنند؛ معلم میگفت: «برخوردِ سلیقهای باید در چهارچوبِ سلیقهیِ نظام باشد نه سلیقهیِ اشخاص. الان افراد سلیقهیِ خودشان را سلیقهیِ نظام میدانند» (نقل به مضمون). حالیاش نیست که این نظام اصلاً این جوری ست. حالیاش نیست که استبداد یعنی همدستی ِ مستبد با خوشآمدِ گروهی خاص، و خوشخدمتی ِ گروهی خاص به نام ِ همدستی با سلیقهیِ مستبد. اگر بخواهم حرفهایِ آن بحثِ تلویزیونی را معنی کنم، میشود این: «ما هم کاسهلیس ایم، هم کاربلد. این که سلیقهیمان هم با جور درنمیآید، اشتباه به عرضتان رساندهاند. ما به نظاممان متعهد ایم. پس کارها را بدهید به ما». به نظر ِ من نفس ِ گفتن ِ این مضامین عیب ندارد. میتوان نوعی تلاش محسوبشان کرد برایِ ماندن و دوام آوردن. اما مشکل ِ اصلی این است که این کلمات درست ادا نمیشوند و از موقعیتِ فرودست و عوعوکن ِ گوینده برمیآیند. ابداً دغدغهیِ این را ندارند که حقیقتی را صورتبندی کنند و به آن حقیقت متعهد باشند، بیشتر به کاربلد بودنِ خودشان مطمئن و متعهد اند و حاضر اند همهجا خرجاش کنند.
یک جایِ بحث به این اشاره شد که جریانهایِ جشنوارهپسند آنتیتز ِ خودشان را تولید میکنند که میشود موج ِ فیلمفارسیهایِ جدید، که فیلمفارسیهایِ قدیمی شرف دارد به اینها که هیچ به زندگی ِ واقعی ِ مردم و فرهنگِ ایران متصل نیستند (به نظر ِ من حرفِ مفت است، خیلی وقتها وصل اند وگرنه فیلمفارسی نبودند). میگفتند اینها لازم و ملزوم ِ هم اند. چیزی که باید اضافه کرد این است که خودِ شما به عنوانِ منتقد و نظریهپرداز ِ رسمی و مجوّزدار هم آنتیتز ِ همین شرایط اید. پایِ همه قبیل جلسه و نشستِ فرمایشی حاضر میشوید (مثلاً دیدار ِ هنرمندان با مقام ِ معظم ِ رهبری) و نظام را از اشخاص ِ تحتِ انقیادش جدا میکنید و با نقدِ اشخاص (نه نقدِ نظام) توهم ِ نقادی بهتان دست میدهد، اما در بهترین حالت، ناتوان اید از این که به جایگاه و موضع ِ خودتان نگاه کنید. بخش ِ عمدهای از کنش ِ نقد دیدنِ جایگاهِ خود هنگام ِ نقادی ست. این چیزی ست که به هر کلمه و نقدی شرافت میدهد. این چیزی ست که صدا و سیما و غالبِ کسانی که دروناش گلویِ نقد جر میدهند فاقدِ آن اند.
شرکتکنندگان در بحثِ انتقادیِ شبکهیِ چهار عموماً همدل بودند. گفتوگویشان خودمانی بود. مجری سعی میکرد بحث را به مسیرهایِ عینیتر و مشخصتر هدایت کند - کاری که تقریباً همهیِ مجریهایِ صدا و سیما میکنند - تا با توسل به این عینیت، مشخصاً یک چیز نقد شود نه همهیِ چیزهایِ مرتبط با آن. بحثهایِ عینی در صدا و سیما و کلاً رسانهها و میزگردهایِ دولتی ابزار ِ سرکوبِ کلیتِ از هم پاشیدهیِ اجتماع است. بحثِ بسیار جزئی میکنند و در لفافِ علمی بودن و نقدِ دقیق فرومیروند تا چیزی از کلیت را بر هم نزنند. به طور ِ مفصل توضیح میدهند که چطور یک فیلمنامهیِ مزخرف میتواند با تکیه بر روابطِ ناصحیح (منظورشان بوروکراسی ِ سلیقهای و چاکرپرور است) مجوز و پشتوانه بگیرد. بعد با هم سر ِ این بحث میکنند که چطور بعضی از این فیلمها درونِ جشنواره، با حمایتِ بنیادِ فارابی و مجلهیِ فیلم به جریانِ غالب پیوند میخورند و از طریق ِ رانتهایِ اطلاعرسانی جشنوارهپسند میشوند (اینجا جشنوارهپسند دقیقاً یعنی جشنوارهیِـداخلیـپسند). و تازه از مسیرهایِ مقاومتی حرف میزنند که در قالبِ نشریهیِ نقدِ فیلم ِ حوزهیِ هنری در برابر ِ این جریانهایِ جشنوارهپسند میایستد. و وقتی بین ِ خودشان شک میکنند که خُب حوزهیِ هنری هم یک نهادِ دولتی ست، باافتخار میپرسند: «اصلاً ببینیم کی دستاش در جیبِ دولت نیست؟» این فرم ِ گفتار خیلی کشش دارد تا تبیینی ارائه کند بابتِ نقایص ِ فرهنگی که همه دستشان در جیبِ دولت است. اما دریغ از این که حتّا یک بار به ساختار ِ استبدادی اشاره شود، یا حتّا از کنارش رد شوند، یا اگر تخم ِ این کار را ندارند یا حتّا بازگو کردنِ این چیزها را توجیه نیستند، به این نداشتن ِ تخم یا این توجیه نبودن اشارهای گذرا داشته باشند و ابراز ِ ناامیدی و خشم کنند. دائم در حالِ مالیدن و لاس زدن اند بدونِ این که چیزی را در جایِ مشخصی فروکنند. خوش و خرّم راهکار ارائه میدهند. چه راهکاری؟ سوبسیدِ بخش ِ فرهنگ را به مصرفکننده بدهیم نه به تولیدکننده. یا مثلاً ارجاع به آدمها بر اساس ِ تخصّص و کاربلد بودن باشد نه سلیقهیِ شخصی. آن طرف هم لابد یک عدّه نشستهاند و دقیق بحثهایِ شما را گوش میدهند و قانع میشوند و چشم میگویند و بگیر برو که رفتیم. تازه این اوج ِ حماقتشان نیست، اوج ِ حماقت آنجا ست که خودشان هم نقش ِ مصلحانهیشان را باور میکنند؛ معلم میگفت: «برخوردِ سلیقهای باید در چهارچوبِ سلیقهیِ نظام باشد نه سلیقهیِ اشخاص. الان افراد سلیقهیِ خودشان را سلیقهیِ نظام میدانند» (نقل به مضمون). حالیاش نیست که این نظام اصلاً این جوری ست. حالیاش نیست که استبداد یعنی همدستی ِ مستبد با خوشآمدِ گروهی خاص، و خوشخدمتی ِ گروهی خاص به نام ِ همدستی با سلیقهیِ مستبد. اگر بخواهم حرفهایِ آن بحثِ تلویزیونی را معنی کنم، میشود این: «ما هم کاسهلیس ایم، هم کاربلد. این که سلیقهیمان هم با جور درنمیآید، اشتباه به عرضتان رساندهاند. ما به نظاممان متعهد ایم. پس کارها را بدهید به ما». به نظر ِ من نفس ِ گفتن ِ این مضامین عیب ندارد. میتوان نوعی تلاش محسوبشان کرد برایِ ماندن و دوام آوردن. اما مشکل ِ اصلی این است که این کلمات درست ادا نمیشوند و از موقعیتِ فرودست و عوعوکن ِ گوینده برمیآیند. ابداً دغدغهیِ این را ندارند که حقیقتی را صورتبندی کنند و به آن حقیقت متعهد باشند، بیشتر به کاربلد بودنِ خودشان مطمئن و متعهد اند و حاضر اند همهجا خرجاش کنند.
یک جایِ بحث به این اشاره شد که جریانهایِ جشنوارهپسند آنتیتز ِ خودشان را تولید میکنند که میشود موج ِ فیلمفارسیهایِ جدید، که فیلمفارسیهایِ قدیمی شرف دارد به اینها که هیچ به زندگی ِ واقعی ِ مردم و فرهنگِ ایران متصل نیستند (به نظر ِ من حرفِ مفت است، خیلی وقتها وصل اند وگرنه فیلمفارسی نبودند). میگفتند اینها لازم و ملزوم ِ هم اند. چیزی که باید اضافه کرد این است که خودِ شما به عنوانِ منتقد و نظریهپرداز ِ رسمی و مجوّزدار هم آنتیتز ِ همین شرایط اید. پایِ همه قبیل جلسه و نشستِ فرمایشی حاضر میشوید (مثلاً دیدار ِ هنرمندان با مقام ِ معظم ِ رهبری) و نظام را از اشخاص ِ تحتِ انقیادش جدا میکنید و با نقدِ اشخاص (نه نقدِ نظام) توهم ِ نقادی بهتان دست میدهد، اما در بهترین حالت، ناتوان اید از این که به جایگاه و موضع ِ خودتان نگاه کنید. بخش ِ عمدهای از کنش ِ نقد دیدنِ جایگاهِ خود هنگام ِ نقادی ست. این چیزی ست که به هر کلمه و نقدی شرافت میدهد. این چیزی ست که صدا و سیما و غالبِ کسانی که دروناش گلویِ نقد جر میدهند فاقدِ آن اند.
اشتراک در:
پستها (Atom)