یکی از ترسهایی که سالهایِ نوجوانیام را با آن به یاد میآورم و حالا با انواع ِ دیگرش سرگرم ام، این بوده که مبادا در برابر ِ حرف یا عقیدهای که از رویِ غریزه حدس میزنم درست و دقیق است و آن را به زبان میآورم، با یک شیشکی از طرفِ مقابل روبهرو شوم. انگار هیچ وقت «اعتقاد»، به معنایِ دقیقاش، به چیزی که میگویم نداشتهام و دنبالِ واکنش ِ سخنام در دیگران گشتهام. خواهید گفت این ترس سویهیِ عامیانهای از همان هراس ِ همیشگی ِ موردِ استهزا واقع شدن است، ولی فکر میکنم چیزی بیشتر از این هم بود، چیزی بیشتر از این هم هست.
تکجملههایِ زیادی در اینترنت هر روز نوشته میشوند که ژستِ کلیشان میگوید حاوی حکمتی مهم و عمیق اند و در ظاهری مختصر و جمعـوـجور عمقی وسیع را نشانه گرفتهاند. خوشبختانه نوعی سنتِ انتقادیِ ریشخند کردن در فضایِ اینترنت حاکم است که از طریق ِ هجو ِ جملاتِ بهظاهر با معنا خلع ِ سلاحشان میکند. شعری خواندم از سعدی یا حافظ که حروفنگارش آن را به شکل ِ هایکو و شکسته، زیر ِ هم نوشته بود و این صورتِ تازهیِ نوشته شدن قصد داشت از میانِ آن همه معنایِ تکراری و همیشگی روح ِ تازهای را بیرون بکشد. من نمیدانم چرا این قبیل روح ِ تازه بیرون کشیدنها اغلب شبیهِ کار ِ کاهنان و سخنرانانِ «تربیتِ انسانِ موفق» از آب درمیآید، شبیهِ کار ِ الهی قمشهای، یا این آقاهه روانشناس ِ شبکه چهار، گیریم کمی بیپرواتر. یکی پایِ این شعر ِ شکسته نوشته بود: «گاییدی فرم رو عمو!»
جملهای دیگر خواندم، با چیزی بیش از 100 لایک، به این مضمون: «در جایی که سایهیِ آدمهایِ کوتاه بلندتر از قدشان است، آفتاب در حالِ غروب است.» احتمالاً همدلی ِ همگانی در نشر ِ این جمله حولِ این میچرخیده که با آفتابِ رو به غروبِ کشور و تاریخشان مقایسههایی به عمل بیاورند و در طبیعت مابهازایی برایِ افولِ اوضاع و احوالشان نشان دهند. یکی برداشته بود و پایِ مطلب نوشته بود: «ریدی!» ابهتِ جملهیِ محبوب را با شَکّی سریع مواجه کرده بود. از دیدنِ «ریدی» خوشحال شدم، چون قبل از دیدناش داشتم نسخههایِ دیگر ِ این استعارهیِ دوزاری را با خودم مرور میکردم: «در جایی که سایهیِ آدمهایِ کوتاه بلندتر از قدشان است، سایهیِ آدمهای بلند هم بلندتر از قدشان است.» یا مثلاً: «در جایی که سایهیِ آدمهایِ کوتاه بلندتر از قدشان است، آفتاب در حالِ طلوع هم ممکن است باشد.» و چند تا ترکیبِ واضح و مبرهن و بیمعنایِ دیگر. «ریدی» درست زده بود به هدف. کوتاهتر و قاطعتر بود و به شکل ِ چریکی اظهار ِ فضل ِ مضحکی را ریشخند میکرد.
تا جایی که به فلسفهیِ روشنگری و تفکر ِ انتقادی مربوط است باید پایِ هر مطلبِ نظرگیر و جالب و بامعنی یک «ریدی» گذاشت و بعد منتظر ِ نتایجاش شد. احتمالاً مطلبِ واقعاً باارزش از همهیِ «ریدی»ها جانِ سالم به در میبرد، یا امیدوار ایم که ببرد. تا جایی که به سرشتِ واژهها و ترکیبشان با هم مربوط است، این باید دستورالعمل ِ نوعی خاص از جستوجویِ ترکیبهایِ بهینه باشد که از قضا با هجو ِ چیزهایی که دهان به دهان میچرخد، یا مراجع ِ محترم ِ قدرت میگویند، کار ِ خودش را آغاز میکند. من اما همیشه وحشت داشتم که نکند چیزی وجود نداشته باشد که بتواند در برابر ِ هجو و «ریدی»ها مقاومت کند، یک خلاءِ محض. نکند چیزی که میگویم نسخهای مبتذل است و از این بالاتر، نکند هیچ وقت نتوانم هیچ نسخهیِ غیرمبتذلی دستـوـپا کنم. میترسم مبادا کسی که شغلاش «ریدی» گفتن است و دقیقاً موقع ِ گفتن ِ جملاتام انتظارش را میکشم، از راه سر برسد و به وظیفهیِ تاریخیاش عمل کند. باز هم تا جایی که به سرشتِ واژهها و ترکیبشان با هم مربوط است، معنیدارترین جملهها هم عنصری از ابتذال و مایهای برایِ هجو شدن درونِ خود دارند. این را سراغ داریم که همهیِ هجوکنندگانِ قهّاری که میشناسیم جایی از هجو کردن دست برمیدارند و ابهت و اصالتِ چیزی را به رسمیت میشناسند که مصون از معنایِ سخیف و لودگی ست. در نظر ِ عموم هجو ِ خوب هجوی ست که با یک نظام ِ ارزشی ِ مطلق مرتبط باشد تا صلابتِ گفتار ِ گوینده از این طریق تأیید شود. آدم در هجو هم دنبالِ قهرمانهایاش میگردد، دنبالِ معنیهایِ بزرگ، عناصر ِ رهاییبخش. اما چگونه میتوان هجوکنندهای قاطع و بزرگ بود؟ یا هجو ِ قاطع چیست؟ یا در واقع، آیا جملهای مصون از «ریدی» وجود ندارد؟ حالا باید بروم اما این نوشته را ادامه خواهم داد.
۱۳۹۰/۲/۸
۱۳۸۹/۱۱/۲۴
نیرویِ مردم
یا: چرا باید به مردم ِ مصر و تونس تبریک گفت
1. این که مردم «همه با هم» یک چیز را از صمیم ِ قلب بخواهند مسئلهای استثنایی و شکوهمند است و دیدنِ تصاویرش لذیذ و امیدبخش. این با همهیِ آن تصاویر ِ مشابه فرق دارد. جمعیتی که در میادین ِ فوتبال، در تظاهراتِ حکومتی، در شور و شوق ِ تنیده در جشنهایِ ملی، یا مثلاً در نظم ِ رژهها و یگانگی ِ تصنعی ِ سربازها میبینیم هیچکدام واجدِ آن وجهِ استثنایی و صمیمی ِ شورش و تمرّد نیستند. مردمی را میبینیم که همه با هم، بی هیچ برنامه و نظمی (و در همان حال، سرسپرده به نظم ِ طبیعی ِ بدنها و خیابانها)، فریفتهیِ ایدهیِ آزادی شدهاند و نظامی که آنها را احاطه کرده را تاب نمیآورند؛ مردمی که به یک بدنِ واحد تبدیل شدهاند که وقتی بخشی از آن زخم میخورد یا کنده میشود، همچون تنی سالم و زنده به دفعات ترمیم میشود. به وضوح میتوانیم یک ایدهیِ بنیادین را تشخیص دهیم: ایدهیِ تبدیل ِ کمیت به کیفیت، تبدیل ِ افراد به مردم ِ شورشی، به بدنی واحد که بسیار بزرگ است. وقتی از «مردم» در مقام ِ «بدن» حرف میزنیم از چه سخن میگوییم؟
این بدن حاویِ همهیِ ویژگیهایِ بدنِ طبیعی ست: سر دارد (سخن میگوید)، دست دارد (با زور چیزها را میگیرد و جابهجا میکند)، پا دارد (میدان و خیابان را میپیماید و توهم ِ حضورش را در همه جایِ شهر میپراکند). همهیِ کسانی که به این پدیده نگاه میکنند احساس ِ کمزوری میکنند. هنوز نمیتوانند ابعادِ قدرتاش را حدس بزنند. نوعی تواضع، یا نوعی هیجانِ آمیخته به میل ِ فرار وجود دارد در برابر ِ بدنِ عظیمی که تصادفاً در جایی از مکان و زمان خود را سامان داده. توانایی ِ چنین سامان دادنی بزرگترین قدرتی ست که شاید بتوان به آن اندیشید: قدرتِ مردم، قدرتِ ساختن ِ بدنی واحد؛ قدرتِ اِعمالِ اراده در وسیعترین حدِ ممکن. و بعید نیست تمام ِ کسانی که آن را به شکل ِ رمانتیک تقدیس میکنند آرزویِ سرکوفته و نهفتهیِ خود در رسیدن به این قدرت، در شکل دادن به این بدن را به زبان بیاورند.
2. در مدلسازیهایِ اجتماعی استعارهیِ بدن/ذهن واجدِ کارکردی دوگانه است: هرچه بدن بزرگتر باشد، هرچه تناورتر باشد و انسجام ِ فیزیکیاش بیشتر باشد، سَر ِ کوچکتری دارد، و برعکس، هرچه اعضایاش منفرد و دورافتادهتر باشند و کیفیتِ اجتماعی ِ بدنِ مردم به سمتِ شبکههایِ کوچک و مجزا گسترش بیابد، سر ِ پیچیدهتر و بزرگتری برایاش در نظر میگیرند. احتمالاً همعقیده باشیم که این گفتار هنوز هم نقصی دارد که با توضیح و تفسیر شاید بتوان از عهدهیِ توضیحاش برآمد. اما برایِ ادامه دادن میتوان مردم در مقام ِ بدنی شورشی را در تقابل با مردم در مقام ِ بدنی مدنی و تفکیکشده قرار داد و سر ِ این دو موجود را با هم مقایسه کرد. استعارهیِ بدن/ذهن به ما میگوید سر ِ اولی کوچکتر است، که این کوچکی خود استعارهای ست تکاملی برایِ اشاره به ناچیز بودنِ معنایی که بدنِ شورشی را ساخته است. انسانها نمیتوانند در هیچ چیز ِ دیگری جز تمرد این قدر یگانه و همسان باشند. در مواردِ دیگر، همواره بر تفکیکِ بدنها و ذهنها تأکید میشود و حضور ِ سلسلهمراتب همچون عنصری غالب در گفتار بر سایر ِ اجزا میچربد. بدنِ شورشی درست در نقطهیِ نفی ِ تفکیکِ طبقات ساخته میشود. جایی خود را سامان میدهد که دیگر تفکیکِ ذهنها و ایدئولوژیها کارساز نیست. نقطهای مشترک که همه حولِ آن متحد شدهاند. خواستن در مقیاسی وسیع محقق شده و بدنها از تعلقاتِ روزمره خالی اند. از آنجا که رخدادی یگانه و کمتواتر است، تجربهای عمیق و اضطرابآور تمام ِ اجزایِ آن بدنِ شورشی را تسخیر کرده و او نمیتواند به چیز ِ دیگری جز ادامه دادن بیاندیشد. چه زمان یک بدنِ شورشی ساخته میشود؟
نیرویِ شورش بیش از آن که محصولِ اتفاق ِ نظرها، دعوتها، برانگیختنها، و همراهیهایِ جمعی باشد، محصولِ حضور ِ نیرویی ست که نفی ِ آن هدفِ شورش است. نیرویی که به شکل ِ سویهیِ پلیدِ بدنِ یک ملت باید به دور انداخته شود. و هرچند از درونِ خودِ مردم جوشیده، هماکنون چیزی جز او را در مقابل ِ خود نمیبینند. باید حذفاش کنند. پس زدنِ این نیرویِ شریر یگانه هدفِ بدنِ شورشی ست و اصولاً پس زدن یگانه هدفی ست که شورش میتواند با اتکایِ به آن برایِ خود بدنی بسازد. مردم در مصر و تونس به خود نگاه کردند، از خود ناراضی شدند، این بدن را برایِ خود ساختند، و نیرویی را پس زدند که در شکل ِ نمادین ِ دولتیاش به رئیسجمهورها اشاره میکرد. فکر میکنم اشتباه است اگر تصور کنیم که در مصر و تونس فقط رئیسجمهور کنار رفته است. همان طور که اشتباه است فکر کنیم رئیسجمهورها تنها مانع ِ آزادی بودند. نیرویِ مردم گفتار ِ سیاسی را متحول میکند: دیگر کسی نمیتواند مثل ِ قبل سخن بگوید. باید شیوهای جدید از فریفتن ِ مردم اختراع شود. به نظرم هیچ پس زدنی نمیتواند حرکتی رو به جلو، یا حتا حرکتی رو به عقب به حساب بیاید. با این حال، مهار ِ نیرویِ شر از طریق ِ شورش رخدادِ مهمی ست که یک ملت تا مدتها به آن خواهد بالید و فضایِ آیندهاش از این بالیدن متأثر خواهد بود. باید از مردم ِ مصر و تونس بابتِ این ساختِ شورشی ِ مهارگر به تحسین یاد کرد و به آنها تبریک گفت.
3. وجودِ ارادهیِ قوی و همسان در همهیِ شورشها کمابیش به همهیشان خصلتی رمانتیک میدهد. این ویژگی که یگانگی ِ خواستهها رخدادی استثنایی ست (و حالا مثلاً بعد از مدتها در تونس و پشتبندش در مصر محقق شده) برایِ روحیههایِ رمانتیک نمادِ سازشناپذیری و شکستن ِ مرزهایِ شرمآور ِ انقیاد است. آنها مدام میخواهند از بدنِ شورشی ایدهآلی برایِ همهیِ بدنها بسازند. در طولِ تاریخ، هر کسی این فرصت را ندارد که «غولِ خوبِ شورش» را تماشا کند و به آن دل ببازد. آنها که دلباختهیِ این غولِ خوب اند، هر نیرویِ شرّی را در قالبِ «غولِ بد» به جا میآورند و با تمام ِ توان میخواهند که از طریق ِ خطابه، شماتت، دعوت، دعا، و یا حتا التماس غولِ خوب را به سر ِ صحنه بیاورند. سرکوب و ستم (که از ویژگیهایِ روزمرهیِ کنشهایِ انسانی ست) در غیابِ غولِ خوب فرصتِ تعدی پیدا میکند و اگر این غول، این بدنِ ورزیده و این ارادهیِ نیکِ همبسته با بدنی مهیب همواره میتوانست حضور داشته باشد، ستم و سرکوب برایِ همیشه از میان میرفت. به کجا رسیدیم؟ اینجا درست نقطهای ست که به «دولت» در مقام ِ تعریف میرسیم. دولت همان غولِ خوبِ مستقر و همیشه حاضر است - یا میبایست باشد. هابز میخواست نشان دهد که دولت غولی ست که باید همیشه حاضر باشد تا تعدیِ بچهغولهایِ درنده به غلبهیِ نیرویِ شر منتهی نشود. و مارکس نشان داده که غولِ خوبِ دولت همواره ماشین ِ کارگزار ِ طبقاتِ حاکم است، اصولِ آنها را صیانت میکند، برایِ خاطر ِ آنها و به سودِ ارزشهایِ آنها فرمان میدهد، و همبستگی ِ مطلوبی با وجدانِ آرام ِ حاکمان دارد، پس آن قدرها هم مردمی و خوب و قابلاطمینان نیست. دستکم خوب بودناش بسیار مشکوک و ماهیتاً برایِ عدهیِ زیادی منفور است.
4. غولِ دولت در برابر ِ غولِ مردم
من دوست دارم این نظریه را باور کنم: دولت اگر شکل ِ مشخص و محتوایِ ازپیشمعلومی داشته باشد بالاخره روزی در جایی توسطِ شورش یا عامل ِ خارجی نسخهاش برچیده میشود (بدیو در این سخنرانی میگوید «غرب» به لحاظِ تاریخی آن چیزی ست که به نظر میرسد از طریق ِ «اقتصادِ بازار» و «دموکراسی ِ پارلمانی» هنجاری شکستناپذیر را نهادینه کرده است). به عبارتی، ساز و کار ِ دولتِ مدرن با شکل عوض کردنِ مُدام و دامن زدن به توهم ِ بیشکلی، نقطهیِ نمادین ِ تقابل و نفی را از چنگِ غولِ خوبِ مردم بیرون میآورد و اجازهیِ پدید آمدنِ بدنِ بزرگِ شورشی را نمیدهد. با سرکوبِ قطعی، با رجوع ِ مدام به رأیِ مردم، با انعکاس دادنِ صدایشان درونِ خود؛ اینها تکنیکیهایِ کارآمدی ست که بقایِ طولانیمدتِ دولت را تضمین کرده و امیدی مداوم به ساختن ِ غولِ خوب را درونِ شبکهای در هم تنیده از ساز و کار ِ دولتی مهیا و مهار میکند. برایِ نظرگاههایِ انتقادی، به گمانِ من اینجا نقطهیِ پیچیده و دشواری میتواند باشد. اما سه چیز است که برایِ دور ماندن از نوعی رجزخوانی ِ نظری میتوان به طور ِ قطع از آن پرهیز کرد. یا به عبارتی، نقد در سه زمان به لغتپراکنی ِ کور تغییر ِ شکل میدهد:
1. زمانی که در بلاهتِ محض به تقدیس ِ مردم روی میآورد و هر شکل از توده را واجدِ خصلتِ غولِ خوب به حساب میآورد که آمده تا روزگار ِ بدها را در هم بپیچد.
2. زمانی که باز هم در بلاهتِ محض به کینهتوزی نسبت به مردم میپردازد و اختگیشان در سامان دادن به بدنِ غولِ خوبِ شورشی را ناشی از ناتوانی ِ ذاتی، بومی، نژادی، یا جغرافیاییشان میداند.
3. زمانی که دست به مقایسه میزند و به دنبالِ نوعی شباهتِ خونی و اصالتِ بیحد و مرز میانِ آدمها و غولهایشان میگردد. برایِ نمونه، زمانی که مانندِ پیرزنی شماتتگر، مصر و تونس و ایران را به کارزاری نظری برایِ تأییدِ تئوریِ مقاومتِ جهانی تبدیل میکند و به ستایش ِ اولی و دومی میرود و کامروایی ِ آن دو را با طعنه به این سومی گوشزد میکند.
1. این که مردم «همه با هم» یک چیز را از صمیم ِ قلب بخواهند مسئلهای استثنایی و شکوهمند است و دیدنِ تصاویرش لذیذ و امیدبخش. این با همهیِ آن تصاویر ِ مشابه فرق دارد. جمعیتی که در میادین ِ فوتبال، در تظاهراتِ حکومتی، در شور و شوق ِ تنیده در جشنهایِ ملی، یا مثلاً در نظم ِ رژهها و یگانگی ِ تصنعی ِ سربازها میبینیم هیچکدام واجدِ آن وجهِ استثنایی و صمیمی ِ شورش و تمرّد نیستند. مردمی را میبینیم که همه با هم، بی هیچ برنامه و نظمی (و در همان حال، سرسپرده به نظم ِ طبیعی ِ بدنها و خیابانها)، فریفتهیِ ایدهیِ آزادی شدهاند و نظامی که آنها را احاطه کرده را تاب نمیآورند؛ مردمی که به یک بدنِ واحد تبدیل شدهاند که وقتی بخشی از آن زخم میخورد یا کنده میشود، همچون تنی سالم و زنده به دفعات ترمیم میشود. به وضوح میتوانیم یک ایدهیِ بنیادین را تشخیص دهیم: ایدهیِ تبدیل ِ کمیت به کیفیت، تبدیل ِ افراد به مردم ِ شورشی، به بدنی واحد که بسیار بزرگ است. وقتی از «مردم» در مقام ِ «بدن» حرف میزنیم از چه سخن میگوییم؟
این بدن حاویِ همهیِ ویژگیهایِ بدنِ طبیعی ست: سر دارد (سخن میگوید)، دست دارد (با زور چیزها را میگیرد و جابهجا میکند)، پا دارد (میدان و خیابان را میپیماید و توهم ِ حضورش را در همه جایِ شهر میپراکند). همهیِ کسانی که به این پدیده نگاه میکنند احساس ِ کمزوری میکنند. هنوز نمیتوانند ابعادِ قدرتاش را حدس بزنند. نوعی تواضع، یا نوعی هیجانِ آمیخته به میل ِ فرار وجود دارد در برابر ِ بدنِ عظیمی که تصادفاً در جایی از مکان و زمان خود را سامان داده. توانایی ِ چنین سامان دادنی بزرگترین قدرتی ست که شاید بتوان به آن اندیشید: قدرتِ مردم، قدرتِ ساختن ِ بدنی واحد؛ قدرتِ اِعمالِ اراده در وسیعترین حدِ ممکن. و بعید نیست تمام ِ کسانی که آن را به شکل ِ رمانتیک تقدیس میکنند آرزویِ سرکوفته و نهفتهیِ خود در رسیدن به این قدرت، در شکل دادن به این بدن را به زبان بیاورند.
2. در مدلسازیهایِ اجتماعی استعارهیِ بدن/ذهن واجدِ کارکردی دوگانه است: هرچه بدن بزرگتر باشد، هرچه تناورتر باشد و انسجام ِ فیزیکیاش بیشتر باشد، سَر ِ کوچکتری دارد، و برعکس، هرچه اعضایاش منفرد و دورافتادهتر باشند و کیفیتِ اجتماعی ِ بدنِ مردم به سمتِ شبکههایِ کوچک و مجزا گسترش بیابد، سر ِ پیچیدهتر و بزرگتری برایاش در نظر میگیرند. احتمالاً همعقیده باشیم که این گفتار هنوز هم نقصی دارد که با توضیح و تفسیر شاید بتوان از عهدهیِ توضیحاش برآمد. اما برایِ ادامه دادن میتوان مردم در مقام ِ بدنی شورشی را در تقابل با مردم در مقام ِ بدنی مدنی و تفکیکشده قرار داد و سر ِ این دو موجود را با هم مقایسه کرد. استعارهیِ بدن/ذهن به ما میگوید سر ِ اولی کوچکتر است، که این کوچکی خود استعارهای ست تکاملی برایِ اشاره به ناچیز بودنِ معنایی که بدنِ شورشی را ساخته است. انسانها نمیتوانند در هیچ چیز ِ دیگری جز تمرد این قدر یگانه و همسان باشند. در مواردِ دیگر، همواره بر تفکیکِ بدنها و ذهنها تأکید میشود و حضور ِ سلسلهمراتب همچون عنصری غالب در گفتار بر سایر ِ اجزا میچربد. بدنِ شورشی درست در نقطهیِ نفی ِ تفکیکِ طبقات ساخته میشود. جایی خود را سامان میدهد که دیگر تفکیکِ ذهنها و ایدئولوژیها کارساز نیست. نقطهای مشترک که همه حولِ آن متحد شدهاند. خواستن در مقیاسی وسیع محقق شده و بدنها از تعلقاتِ روزمره خالی اند. از آنجا که رخدادی یگانه و کمتواتر است، تجربهای عمیق و اضطرابآور تمام ِ اجزایِ آن بدنِ شورشی را تسخیر کرده و او نمیتواند به چیز ِ دیگری جز ادامه دادن بیاندیشد. چه زمان یک بدنِ شورشی ساخته میشود؟
نیرویِ شورش بیش از آن که محصولِ اتفاق ِ نظرها، دعوتها، برانگیختنها، و همراهیهایِ جمعی باشد، محصولِ حضور ِ نیرویی ست که نفی ِ آن هدفِ شورش است. نیرویی که به شکل ِ سویهیِ پلیدِ بدنِ یک ملت باید به دور انداخته شود. و هرچند از درونِ خودِ مردم جوشیده، هماکنون چیزی جز او را در مقابل ِ خود نمیبینند. باید حذفاش کنند. پس زدنِ این نیرویِ شریر یگانه هدفِ بدنِ شورشی ست و اصولاً پس زدن یگانه هدفی ست که شورش میتواند با اتکایِ به آن برایِ خود بدنی بسازد. مردم در مصر و تونس به خود نگاه کردند، از خود ناراضی شدند، این بدن را برایِ خود ساختند، و نیرویی را پس زدند که در شکل ِ نمادین ِ دولتیاش به رئیسجمهورها اشاره میکرد. فکر میکنم اشتباه است اگر تصور کنیم که در مصر و تونس فقط رئیسجمهور کنار رفته است. همان طور که اشتباه است فکر کنیم رئیسجمهورها تنها مانع ِ آزادی بودند. نیرویِ مردم گفتار ِ سیاسی را متحول میکند: دیگر کسی نمیتواند مثل ِ قبل سخن بگوید. باید شیوهای جدید از فریفتن ِ مردم اختراع شود. به نظرم هیچ پس زدنی نمیتواند حرکتی رو به جلو، یا حتا حرکتی رو به عقب به حساب بیاید. با این حال، مهار ِ نیرویِ شر از طریق ِ شورش رخدادِ مهمی ست که یک ملت تا مدتها به آن خواهد بالید و فضایِ آیندهاش از این بالیدن متأثر خواهد بود. باید از مردم ِ مصر و تونس بابتِ این ساختِ شورشی ِ مهارگر به تحسین یاد کرد و به آنها تبریک گفت.
3. وجودِ ارادهیِ قوی و همسان در همهیِ شورشها کمابیش به همهیشان خصلتی رمانتیک میدهد. این ویژگی که یگانگی ِ خواستهها رخدادی استثنایی ست (و حالا مثلاً بعد از مدتها در تونس و پشتبندش در مصر محقق شده) برایِ روحیههایِ رمانتیک نمادِ سازشناپذیری و شکستن ِ مرزهایِ شرمآور ِ انقیاد است. آنها مدام میخواهند از بدنِ شورشی ایدهآلی برایِ همهیِ بدنها بسازند. در طولِ تاریخ، هر کسی این فرصت را ندارد که «غولِ خوبِ شورش» را تماشا کند و به آن دل ببازد. آنها که دلباختهیِ این غولِ خوب اند، هر نیرویِ شرّی را در قالبِ «غولِ بد» به جا میآورند و با تمام ِ توان میخواهند که از طریق ِ خطابه، شماتت، دعوت، دعا، و یا حتا التماس غولِ خوب را به سر ِ صحنه بیاورند. سرکوب و ستم (که از ویژگیهایِ روزمرهیِ کنشهایِ انسانی ست) در غیابِ غولِ خوب فرصتِ تعدی پیدا میکند و اگر این غول، این بدنِ ورزیده و این ارادهیِ نیکِ همبسته با بدنی مهیب همواره میتوانست حضور داشته باشد، ستم و سرکوب برایِ همیشه از میان میرفت. به کجا رسیدیم؟ اینجا درست نقطهای ست که به «دولت» در مقام ِ تعریف میرسیم. دولت همان غولِ خوبِ مستقر و همیشه حاضر است - یا میبایست باشد. هابز میخواست نشان دهد که دولت غولی ست که باید همیشه حاضر باشد تا تعدیِ بچهغولهایِ درنده به غلبهیِ نیرویِ شر منتهی نشود. و مارکس نشان داده که غولِ خوبِ دولت همواره ماشین ِ کارگزار ِ طبقاتِ حاکم است، اصولِ آنها را صیانت میکند، برایِ خاطر ِ آنها و به سودِ ارزشهایِ آنها فرمان میدهد، و همبستگی ِ مطلوبی با وجدانِ آرام ِ حاکمان دارد، پس آن قدرها هم مردمی و خوب و قابلاطمینان نیست. دستکم خوب بودناش بسیار مشکوک و ماهیتاً برایِ عدهیِ زیادی منفور است.
4. غولِ دولت در برابر ِ غولِ مردم
من دوست دارم این نظریه را باور کنم: دولت اگر شکل ِ مشخص و محتوایِ ازپیشمعلومی داشته باشد بالاخره روزی در جایی توسطِ شورش یا عامل ِ خارجی نسخهاش برچیده میشود (بدیو در این سخنرانی میگوید «غرب» به لحاظِ تاریخی آن چیزی ست که به نظر میرسد از طریق ِ «اقتصادِ بازار» و «دموکراسی ِ پارلمانی» هنجاری شکستناپذیر را نهادینه کرده است). به عبارتی، ساز و کار ِ دولتِ مدرن با شکل عوض کردنِ مُدام و دامن زدن به توهم ِ بیشکلی، نقطهیِ نمادین ِ تقابل و نفی را از چنگِ غولِ خوبِ مردم بیرون میآورد و اجازهیِ پدید آمدنِ بدنِ بزرگِ شورشی را نمیدهد. با سرکوبِ قطعی، با رجوع ِ مدام به رأیِ مردم، با انعکاس دادنِ صدایشان درونِ خود؛ اینها تکنیکیهایِ کارآمدی ست که بقایِ طولانیمدتِ دولت را تضمین کرده و امیدی مداوم به ساختن ِ غولِ خوب را درونِ شبکهای در هم تنیده از ساز و کار ِ دولتی مهیا و مهار میکند. برایِ نظرگاههایِ انتقادی، به گمانِ من اینجا نقطهیِ پیچیده و دشواری میتواند باشد. اما سه چیز است که برایِ دور ماندن از نوعی رجزخوانی ِ نظری میتوان به طور ِ قطع از آن پرهیز کرد. یا به عبارتی، نقد در سه زمان به لغتپراکنی ِ کور تغییر ِ شکل میدهد:
1. زمانی که در بلاهتِ محض به تقدیس ِ مردم روی میآورد و هر شکل از توده را واجدِ خصلتِ غولِ خوب به حساب میآورد که آمده تا روزگار ِ بدها را در هم بپیچد.
2. زمانی که باز هم در بلاهتِ محض به کینهتوزی نسبت به مردم میپردازد و اختگیشان در سامان دادن به بدنِ غولِ خوبِ شورشی را ناشی از ناتوانی ِ ذاتی، بومی، نژادی، یا جغرافیاییشان میداند.
3. زمانی که دست به مقایسه میزند و به دنبالِ نوعی شباهتِ خونی و اصالتِ بیحد و مرز میانِ آدمها و غولهایشان میگردد. برایِ نمونه، زمانی که مانندِ پیرزنی شماتتگر، مصر و تونس و ایران را به کارزاری نظری برایِ تأییدِ تئوریِ مقاومتِ جهانی تبدیل میکند و به ستایش ِ اولی و دومی میرود و کامروایی ِ آن دو را با طعنه به این سومی گوشزد میکند.
۱۳۸۹/۱۱/۱۹
محض ِ گفتن
نمیدانم شما هم این فضایِ آزاردهنده را درک میکنید مثل ِ من؟ وضعیت از قبل منفورتر است. استدلال و توصیف کمزور است و فکرش را که میکنم این کمزوری بابتِ فاصلهای ست که از سیاستِ مستقر دارم. نفرت آن قدر زیاد است که حتا زورم نمیرسد از ضمیر ِ اول شخص استفاده کنم. عقل همهجا نسبت به انباشتِ زیادِ احساس (چه مثبت و چه منفی) هشدار میدهد و انتقاد به خود نهیب میزند که به نفرتِ زیاد هم بخندم. در این بین، به شیوههایِ خوبِ بیانی که فکر میکنم، توصیفِ وضعیت در قالبِ فرمهایِ غایب از همه مناسبتر به نظر میرسد: «دیروز این اتفاق افتاد. / این ماجرا را این طور میشود تحلیل کرد. / گفتهاند که...» فرمهایی که در آنها، ضمایر ِ مشخص نقاطِ اتکایشان را گم کردهاند و گویی متن خودش در حالِ سخن گفتن است بی آن که کسی را به زحمت بیاندازد. دلام بیشتر از هر وقتِ دیگری میخواهد که خودم را از چیزها حذف کنم و شرمنده ام بابتِ هر نوع ارجاعی که به سمتِ من باشد. گوش ِ همه پُر است از «من»هایی که گویندهاش با موضوع ِ موردِ علاقهاش لاس میزند و دستِ کم خودم از این نقاطِ تأکیدِ منفرد بیزار ام. گاهی «من»ها را از سر ِ لجبازی با خود و سنجیدنِ قدرتِ اثرشان به کار میبرم. مثل ِ خیلی وقتهایِ دیگر کلماتی را میگویم و همین که گفته شدند گوش میدهم تا معنایِ واقعیشان را بفهمم. نوعی ماجراجویی را میشود در گفتن پیگیری کرد و این وجهِ حماقتبار و در عین ِ حال فراروندهیِ کلماتی ست که هر روز میتوانیم بگوییم و بشنویم. تعجب میکنم از آنها که زور ِ ادامه دادن دارند و دست از سر ِ بیعقلیهایِ رایج برنمیدارند. به نظرم چنین توانایی ِ پیگیر و مُصرّی دارایی ِ کمی نیست. هیچ چیز ِ جالبی وجود ندارد، نه در کسی که ستم میکند و نه در کسی که با چهرهیِ معصوم و چریکی دستِ تعدّی را رو میکند. من هم در این بین مدام گمان میکنم که لابد همه همهچیز را میدانند و همراه با نوعی اختگی ِ بیآزار، قادر نیستم سویههایِ خوفناکِ واقعیتِ مسلط را به شکل ِ کلمات درآورم و محو ِ تماشایِ حماقتِ منحطِ این چیزهایی که میبینم شدهام و فحش میدهم و چشم گرد میکنم. این جادویی ست که در ناکامی ِ محض به آن دچار ام. اما هنوز میفهمم که باید رها شوم. خوشبختی ِ کوچکی در توصیفِ ناکامی هست که فروتنانه میخواهم آن را به زبان بیاورم و امیدوار ام که گفتناش شکننده و دعوت به شکستن ِ آن طلسمی باشد که بخشی از ما را در بر گرفته است.
۱۳۸۹/۱۱/۱۸
قدرت
پیش ِ کسی که دوستاش داری همواره باید از پیدایش ِ لذتی که بد بودنات به او میدهد جلوگیری کنی. نمیخواهی او بداند که حاوی ِ این قدرت است که میتواند حال ِ تو را بد کند. او گناهی ندارد. از این که بندهیِ او هستی لذت میبرد، و دانستن ِ این که «او قدرتمند است» یک وسوسهیِ همیشگی به دنبال دارد که فردِ توانمند را نسبت به حالِ فردِ بیتوان بیتفاوت میکند. «من به تو وابسته ام. [یا شاید] زندگی، عمر، و همهیِ وجودم مجذوبِ تو ست.» این کلماتِ ناگزیر را مأیوسانه میگویم و از وجودِ قدرتی رباینده و پنهان در او خبر میدهم که ناخواسته او را از حالِ من بیخبر میکند. همهیِ واژهها در اوج ِ لذت که به کار میروند نیرویِ تخریبِ سرخوشی را نیز در خود دارند.
۱۳۸۹/۸/۲۷
زیباترین پل
میگویند زیباترین پل ِ خاورمیانه را در محلهیِ جوادیه ساختهاند. شاید اگر بعدها نگاهی از بالا روزگار ِ ما را تماشا کند، سیطرهیِ مثالزدنی ِ پول و طبقه را با وضوح ِ بیشتری تشخیص دهد. دولتی که دستـوـپا میزند شکافِ طبقاتی را کم جلوه بدهد، از طریق ِ مانور رویِ ساختن ِ پلهایِ زیبا در محلههایِ جنوبِ شهر. برنامهیِ «در شهر» با مردم ِ آن منطقه مصاحبه میکرد. مردِ میانسالی ضمن ِ تشکر از مسئولین به مجریِ برنامه میگفت: «قبلاً اگر میخواستیم پل ِ قشنگ ببینیم باید میرفتیم شمالِ شهر تا پل ِ پارکِ وی را تماشا کنیم. الان خودمان یکی داریم». به نظر ِ من این نقل ِ قول از این آدم ِ میانسال به خوبی ثابت میکند که آدمها بیبروـبرگرد میفهمند. مردِ قصه درست تشخیص داده که این پل را برایِ چی ساختهاند و همان را با صریحترین آرایش ِ کلمات به شکل ِ یک اظهار ِ نظر به خودشان تحویل داده. الفاظِ پوک و دهنپُرکن نتوانسته (هرچند میخواسته) گوشههایِ تیز ِ ایدئولوژی را مخفی کند. دوست دارم جملهاش را این طور بشنوم که: «دستتان درد نکند که دارید همهجا میگویید که یک دانه از آن پلـقشنگهایِ شمالشهر را برایِ ما جنوبشهریها هم ساختهاید. معلوم است کلی پول خرجاش کردهاید. آنها خوشگل اند. هر چی آنجا ست اصلاً خوشگل است. پول خوشگل است. ما برایِ دیدنِ خوشگلی باید برویم آن بالاها». پل از موضوعیت افتاده. همه متوجهِ مرجع ِ زیبایی اند. برایِ تمجید از پل، از زیبایی، شمالِ شهر را تمجید میکنند. زیبایِ واقعی هنوز آنجا ست. زیباییاش تنه به زیبایی ِ خاورمیانه میزند.
بپردازیم به مقولهیِ «ترین»ها، رکوردهایی که ما وقت و بیوقت جابهجا میکنیم: «زیباترین»، «بهترین»، «بزرگترین»، «پیشرفتهترین» و... دوستی داشتم که میگفت پول زیبا میکند. میگفت انترین دختر ِ شمالِ شهر هم زیبا ست. از مارکِ کفشها میگفت، از مارکِ روسریها و ساعتها و مانتوها و شلوارها و پیراهنها. میگفت «برنزه» کاریزما دارد. همیشه حس میکنم جمهوریِ اسلامی در تهِ رواناش آن بزرگمنشی ِ قدرتمندان را ندارد؛ به کاری که میکند باور ندارد. نگرانِ بازتابِ چیزی ست که خود را معتقد به آن جلوه میدهد. میخواهد خودش را یاور ِ محرومان و دشمن ِ ثروتاندوزان جا بزند، اما مرجع ِ زیباییاش را از شمالِ شهر بیرون میکشد. حتم دارم وقتی میگوید زیباترین پل ِ خاورمیانه، دارد به طرز ِ ناباور و احمقانهای میگوید: «پُلی که پول و اعتبار ِ زیادی صرفِ آن شده، و سعی شده تا ظاهری امروزی و شمالشهرپسند داشته باشد؛ پلی که آفتابِ شمال برنزهاش کرده و دستِ پول به بدناش انحناهایِ شهوانی داده و گویایِ وسعتِ نظر ِ شهرداری در رسیدگی به بافتِ فقیر ِ جنوبِ شهر است». جمهوریِ اسلامی قادر نیست از لابهلایِ تکنولوژی، علم، قدرت، ثروت، زیبایی و سیاست آن وقار و متانتی را به خدمت بگیرد که به وضوح هیچ کدام از این موارد به تخماش هم نیست؛ وقار و متانتِ یک قدرتمندِ واقعی. جمهوریِ اسلامی ماهیتاً تازهبهدورانرسیده است. نه به معنی ِ دوپهلو و تحقیرگر ِ کلمه، درست به معنی ِ تحتاللفظی و عینیاش، و عملاً به همین شیوه رفتار میکند. به همین دلیل مدام این حس را در ما – و پیش از ما در خودش - زنده میکند که «قدرتمندِ واقعی نیست»، «نجیبزادهیِ واقعی نیست»، «دولتِ مقتدر ِ واقعی نیست». کسی که قدرتاش را هوشیارانه میپاید از عمق ِ سوراخها و گودالهایِ دروناش مطلع است. واکنش به عقدهها و پس زدنشان را نباید با کنش از سر ِ قدرت اشتباه گرفت. جمهوریِ اسلامی بر عقدهها سوار است و از این وضع نسبتاً مطلع است، اما قدرتمند نیست. قدرت نوعی توانِ تعریفکننده، نوعی سرمستی و کیفوری دارد که در موردِ جمهوریِ اسلامی ِ متأخر ابداً به چشم نمیخورد. چیزهایِ زیبایِ متعارف را در هر دوره مراجع ِ قدرت میسازند. مرجع ِ اقتدار امروز جایی بیرون از دولتِ مرکزی ست. کمدیای که در ایرانِ معاصر مدام تکرار میشود.
بپردازیم به مقولهیِ «ترین»ها، رکوردهایی که ما وقت و بیوقت جابهجا میکنیم: «زیباترین»، «بهترین»، «بزرگترین»، «پیشرفتهترین» و... دوستی داشتم که میگفت پول زیبا میکند. میگفت انترین دختر ِ شمالِ شهر هم زیبا ست. از مارکِ کفشها میگفت، از مارکِ روسریها و ساعتها و مانتوها و شلوارها و پیراهنها. میگفت «برنزه» کاریزما دارد. همیشه حس میکنم جمهوریِ اسلامی در تهِ رواناش آن بزرگمنشی ِ قدرتمندان را ندارد؛ به کاری که میکند باور ندارد. نگرانِ بازتابِ چیزی ست که خود را معتقد به آن جلوه میدهد. میخواهد خودش را یاور ِ محرومان و دشمن ِ ثروتاندوزان جا بزند، اما مرجع ِ زیباییاش را از شمالِ شهر بیرون میکشد. حتم دارم وقتی میگوید زیباترین پل ِ خاورمیانه، دارد به طرز ِ ناباور و احمقانهای میگوید: «پُلی که پول و اعتبار ِ زیادی صرفِ آن شده، و سعی شده تا ظاهری امروزی و شمالشهرپسند داشته باشد؛ پلی که آفتابِ شمال برنزهاش کرده و دستِ پول به بدناش انحناهایِ شهوانی داده و گویایِ وسعتِ نظر ِ شهرداری در رسیدگی به بافتِ فقیر ِ جنوبِ شهر است». جمهوریِ اسلامی قادر نیست از لابهلایِ تکنولوژی، علم، قدرت، ثروت، زیبایی و سیاست آن وقار و متانتی را به خدمت بگیرد که به وضوح هیچ کدام از این موارد به تخماش هم نیست؛ وقار و متانتِ یک قدرتمندِ واقعی. جمهوریِ اسلامی ماهیتاً تازهبهدورانرسیده است. نه به معنی ِ دوپهلو و تحقیرگر ِ کلمه، درست به معنی ِ تحتاللفظی و عینیاش، و عملاً به همین شیوه رفتار میکند. به همین دلیل مدام این حس را در ما – و پیش از ما در خودش - زنده میکند که «قدرتمندِ واقعی نیست»، «نجیبزادهیِ واقعی نیست»، «دولتِ مقتدر ِ واقعی نیست». کسی که قدرتاش را هوشیارانه میپاید از عمق ِ سوراخها و گودالهایِ دروناش مطلع است. واکنش به عقدهها و پس زدنشان را نباید با کنش از سر ِ قدرت اشتباه گرفت. جمهوریِ اسلامی بر عقدهها سوار است و از این وضع نسبتاً مطلع است، اما قدرتمند نیست. قدرت نوعی توانِ تعریفکننده، نوعی سرمستی و کیفوری دارد که در موردِ جمهوریِ اسلامی ِ متأخر ابداً به چشم نمیخورد. چیزهایِ زیبایِ متعارف را در هر دوره مراجع ِ قدرت میسازند. مرجع ِ اقتدار امروز جایی بیرون از دولتِ مرکزی ست. کمدیای که در ایرانِ معاصر مدام تکرار میشود.
۱۳۸۹/۸/۱۷
آزادیهایی که به زیر میروند
یا: گودر به مثابهیِ اندرونی
در ایرانِ معاصر، حیطهیِ رسمی همواره در پیوند با علائق ِ حکومتی و نهادین قرار گرفته. دولت و مردم، با یک ریشهیِ واحد، درونِ فضایی نفَس میکِشند که ایدئولوژی در قالبِ گفتار و کردار ِ نهادین و رسمی به آن فرم و شکل داده. برایِ مثال، از دیرباز، پیکر ِ زن در متن ِ نهادِ اجتماعی پوشیده و حذف شده، یا تمایلی نهادین به این پوشیدگی وجود داشته و جامعه خود را از طریق ِ باور به آن امتداد داده است. امروزه البته مانتو و روسری بیشتر نماد است، نمادی برایِ این میل ِ پوشاننده. امروزه همدستی با این نماد به شکل ِ یکسانی و گرهخوردگی با ساحتِ رسمی معنی میشود. زنی که چادر سر میکند، احتمالاً همبستگی ِ بیشتری دارد با شکل ِ رسمی ِ نوعی خوانش ِ ایدئولوژیک که جمهوریِ اسلامی با دعویِ هواداری از آن خود را بازتولید میکند. چادر دیگر صورت و بالاتنه را حذف نمیکند. انگشتشمار اند زنانی که امروزه روبند میزنند. چادر امروز نشانهای ست از میلی نوستالوژیک به دورانی دور که نیرویِ اجتماع از طریق ِ آن، زن (و همهیِ تفاوتها و ناهمخوانیها) را به زیر میبُرد و در لایههایی عمیق و درونی ردهبندی میکرد.
خلاصه آن که، اجتماع هنوز هم میل دارد که زن به چشم نخورد و بنابراین، مدام دیوار و مانع میتراشد تا او را پشتِ آنها پنهان کند. این دیوارها گاه حضوری فیزیکی و کالبدی دارند (مثل ِ دیوار، تفکیکِ فضا، چادر، روسری، مانتو و...)، و گاه علاوه بر جسمانیتشان، دلالتها و مضمونهایِ نمادینی را حمل میکنند (مانندِ روسری زمانی که شُل بسته میشود، اما همچنان بسته میشود، یا مانتو زمانی که تنگ و نازک است، اما همچنان بدنِ زن را در بر گرفته). دولت به عنوانِ تنها صدایِ رسمی ِ جامعه، رویِ بدنها نشانه و نماد میگذارد و آنها را اهلی و سربهراه جلوه میدهد. معمولاً این طور است که نمادهایِ مخالفخوان و ناهمکوک تحمل نمیشوند، بلکه به کل از حیطهیِ رسمی پس زده میشوند و اگر هم تحملی در کار باشد، کم و بیصبر است. میتوان دید که این بیصبری و بیطاقتی ِ ساحتِ نمادین الزاماً مختص ِ دولت نیست و به شکلی فراگیر، این ویژگیها از متن ِ اجتماع بیرون میآیند و مردم ِ بسیاری به شکل ِ از پیش تعیینشده و تاریخی، همسو با آن در حرکت اند. دولت میوهیِ این درخت است و کماکان محصولِ نهایی ست، اما تا زمانی که رسوا نشده، نگندیده، و ارتباطاش با بدنه را از دست نداده، اغذیهاش را از ریشهها و ساقهها و برگها میگیرد.
***
اینترنت هم حاویِ حوزههایی رسمی ست. محصولی ست که مثل ِ غالبِ مواردِ مشابه ما آن را مصرف میکنیم؛ مثل ِ ساختار ِ دولت، مثل ِ پارلمان، مثل ِ تلویزیون، مثل ِ ماشین، مثل ِ برق، مثل ِ روزنامه. نهادِ رسمی و نوچههایاش تا جایی که زورشان برسد میبایست از شکل گرفتن و سرایت کردنِ حوزههایِ رسمی ِ موازی جلوگیری کنند. نهادِ رسمی اصولاً تمایل دارد تا همه جا بازتابِ صدایِ خودش را بشنود و هیچ اجتماع یا گروهی سوایِ آن چیزی که میپسندد شکل نگیرد. ما هر روز محصولاتِ این جلوگیری را میبینیم و لمس میکنیم: فیلتر کردن، پارازیت انداختن، مجوز ندادن، زندانی کردن، منحل کردن، کُشتن و... نزاع ِ طبقاتی در خلالِ این کشـمکشها رخ میدهد. در دلِ این نزاع دو گرایش ِ گوناگون وجود دارد: 1. امیال و بدنها که سیّال و متغیر و دگرگونشونده اند؛ 2. و نیز همهیِ صور ِ نهادین، و در رأسشان مدرسه و دادگاه و تبلیغات، که میکوشند هستهیِ خود را ثابت و اصیل و بیتغییر نگه دارند تا چرخهیِ مناسباتِ نفع را حولِ محور ِ خود بگردانند. نهاد – همهجا و در هر شرایطی – به طرز ِ دروغینی گمان میکند که بر «ذات» ِ واقعی و بیعیبی بنا شده که مصون از هر نوع تفسیر و تغییر است.عرصهیِ رسمی (ساحتِ بیرونی) در واقع عرصهیِ وقوع ِ نزاع نیز هست. به دلایل ِ گوناگون جدال میانِ امیال و نهادها به درون نمیرود یا در واقع، درون کالبد و میدانِ این نزاع نیست. تویِ خانهیتان هر کاری بکنید آزاد اید، مادامی که آگاهی ِ رسمی را جریحهدار نکنید. خانه دلالتی بیش از آن چیزی دارد که مکانِ سکونتِ شما ست. به جایِ «خانهام» خیلی وقتها میتوانید بگویید «ماشینام»، «گودِرـام»، «وبلاگام»، «دفترـام»، «تویِ جیبام»، «تویِ سَرـام». علارغم ِ همهیِ نهیها و سرکوبها، متعرض ِ شما نمیشوند اگر در «خانه» یا «گودر»تان دور ِ هم جمع شوید، نوشته را بیسانسور بخوانید، زن را برهنه کنید، جلق بزنید، پارتی ِ بیصدا بگیرید، عرق بخورید، بنگ بکشید، سکس ِ آزاد یا گرایشاتِ نامتعارفِ جنسی داشته باشید، براندازترین حرفهایِ سیاسی میانتان ردـوـبدل شود، آوانگاردترین ایدهیِ آزادی را بپرورانید، بارها و بارها خدا و متعلقاتاش را با محکمترین استدلال باطل کنید، و خلاصه، با خودتان حال کنید و صورتِ بدیل ِ همهیِ آن چیزی باشید که جمهوریِ اسلامی در ظاهر خود را در برابرشان آراسته. با شما کاری ندارند. یک نمونهیِ دم ِ دستِ دیگر: با این که اصل ِ خیلی سایتها معمولاً گرفتار ِ فیلتر اند، ابزارهایِ دور زدناش - گودر و جیمیل و یاهوـمیل و معادلهایِ این چیزها - را هرگز برایِ طولانیمدت نمیبندند. اسبابِ اعتراض ِ واقعی ست. پا تویِ کفش ِ اندرونی ست. جایی که با شما و آزادیها و سلایقتان کاری ندارند برایشان وجود ندارید، نیستید، یا به عبارتی، بودن و نبودنتان واجدِ نیرویی نیست. با این کار ندارم که این وضعیت خوب است یا بد، اما وقتی با شما کاری ندارند و آزاد اید، معمولاً جایی که در آن قرار گرفتهاید «اندرونی» ست، «خانه» است، جایی ست بیزور و کماثر. در این حال، در این وضعیت که عمیقاً میفهمید عملتان از حیطهیِ رسمی پس زده شده و به درون خزیده و شما آزادیِ درون دارید، به مکانتان نگاه کنید؛ فضایی ست گسسته و منزوی که در آن دیوارها مانع از آن اند که دیده شوید و صدایتان شنیده شود. هر کس دوستان و ستایشگرانی برایِ خود دارد. اما در متن ِ فضایِ اندرون، ستایشگران و دوستان موجوداتی ثابت و جویایِ محبت اند که بیش از آن که علائق و عمل ِ مشترک داشته باشند، دردِ مشترک و دلسوزیِ مشترک دارند. در آنجا حتماً کسانی هستند که نقش ِ پدر را بازی کنند و کسانی که نقش ِ مادر را به عهده بگیرند. حتماً در آنجا شمار ِ زیادی از کودکان را نیز پیدا خواهید کرد که شماتت یا تشویق میشوند. بله، انسان به دلسوزی و همدردی هم نیاز دارد. اگر این تنها نیازتان است، خانه و اندرون جایِ مناسبی برایِ شما ست.
۱۳۸۹/۸/۱۵
مجرم
کسی که عامدانه و پنهانی جُرمی مرتکب میشود سرشار از این لذت است که سوراخی مطمئن پیدا کرده تا آگاهی ِ همگانی و بالتبع، نظام ِ مسلطِ وابسته به آن را ریشخند کند. به خطرات تن داده و برایِ لحظهای توانسته فراتر از قانون و اصل بایستد، فراتر از آنچه دیگران مجبور اند به آن تن دهند. این لذتِ کمی نیست. درخشانترین توهم ِ فردیت تنها از دلِ تخطی و خیانت خودنمایی میکند. چنین لذتی برایِ این که به بیشترین حد برسد و مدام شعلهور نگه داشته شود، میبایست سرنخهایی در اختیار ِ آگاهی ِ همگانی بگذارد. مجرم باید به طور دائم حماقتِ ذاتی ِ حیطهیِ همگانی را به او یادآور شود و از این یادآوری، از این که او خود را از معدود کسانی میداند که از این حماقت رَستهاند، غرق ِ لذت شود. برایِ مثال، مجرم شواهدی در اختیار میگذارد تا بازیاش با دیگران فرم ِ پایاپایی به خود بگیرد. به عبارتِ دیگر، از دیگران، از آن احمقهایِ ماشینی ِ تن به نظم داده میخواهد تا اگر میتوانند دستگیرش کنند و به سزایِ اَعمالاش برسانند. فورانِ لذت درست آن زمان است که مجرم با چهرهای کاملاً مصمم و غریزی دارد شرح ِ دقیقی از نحوهیِ انجام ِ جُرم و جزئیاتِ سوراخ کردن و فراتر رفتن میدهد و دیگران همهیِ آن توضیحات و شواهد را به شکلی استعاری و غلطانداز میفهمند و تحتِ تأثیر ِ قدرتِ تخیل ِ صادقانه و بیآلایش ِ او قرار میگیرند. در حالی که او – مجرم – با چهرهای برافروخته دارد به عجز ِ آنان و کوتاهی ِ دستشان میخندد و در عین ِ حال، دارد عملی رسوا را با نگاهی جزئی باز میگوید تا آن را درست مقابل ِ چشم ِ دیگران پنهان کند. شگفتزده است از این که چقدر به رسوایی نزدیک است و این نزدیکی چقدر لذیذ. شگفتزده از این که میتواند این بازی را تا جایی ادامه بدهد که حتا صریحترین اعترافاش نیز با تأیید و خنده و شگفتی ِ دیگران همراه شود؛ دیگرانی که لحظهای قبل از چندـوـچونِ آن عمل ِ مجرمانه اعلام ِ انزجار کردهاند و مجرم در کمالِ کنجکاوی و شفقت با این انزجار همراهی کرده و از ذاتِ خبیثِ آن، درست مقابل ِ همگان، ابراز ِ تعجب کرده است. این دروغ و تعجبی ست که هر انسانِ مجرم و شریف لااقل یک بار به آن تن داده و با این کار به توانایی ِ عجیبِ انسان در صحنهسازی و نیرنگ پی بُرده. همین توانایی ست که مجرم ِ حساس را به جایی میرساند که به هر نوع شور و اشتیاق ِ زیاد از حد در خود و دیگران بخندد.
خلاصه آن که، کسی که از سوراخ ِ تخطی لذت میبرد، معمولاً خودش مقدماتِ گیر افتادناش را فراهم میکند. لذت همواره مسیری ست برایِ لذتِ بیشتر. داستانهایِ کارآگاهی در شکلهایِ کلاسیکاش، اغلب رویِ هوش و ذکاوتِ جسور و جستوجوگر ِ پلیس/کارآگاه بنا شدهاند و لذتِ کشفِ شواهدِ مجرمانه و غلبه بر مجرم را به شکل ِ لذتی اصیل جا زدهاند. اما حقیقت این است که کارآگاه اگر هم در این کار لذتی ببرد، جیرهخور ِ لذتِ مجرم است. مجرم آن شواهد را آنجا گذاشته و از بودنِ خطرناکِ آنها سرمست شده. کارآگاهها معمولاً تهماندهیِ مشروبِ مجرم را مینوشند و به همین دلیل غالباً تظاهر به سرمستی میکنند؛ چون حیطهیِ خطرپذیریشان در پیوند با نظم ِ نمادین و آگاهی ِ همگانی ست و بنابراین، کمخطر است. این احتمالِ قوی وجود دارد که تنها آن مجرمی هرگز گیر نمیافتد، و اصولاً در این وادیها سیر نمیکند که از جُرم لذت نمیبرد و بیرون از چهارچوبِ لذت، جُرم برایاش بدیلی برایِ میل ِ برتریجویی نیست. در اینجا ست که شاید بشود از جُرم به شکل ِ گونهای خطا یا اشتباه نام بُرد؛ چیزی که آدمهایِ معمولی برایِ آن که کارشان راه بیافتد زیاد به آن تن میدهند بی آن که خود را مُجرم بدانند.
مرتبط: در ستایش ِ زن: چهار بند دربارهی تحقق ِ امر ِ منفی در جُرم
خلاصه آن که، کسی که از سوراخ ِ تخطی لذت میبرد، معمولاً خودش مقدماتِ گیر افتادناش را فراهم میکند. لذت همواره مسیری ست برایِ لذتِ بیشتر. داستانهایِ کارآگاهی در شکلهایِ کلاسیکاش، اغلب رویِ هوش و ذکاوتِ جسور و جستوجوگر ِ پلیس/کارآگاه بنا شدهاند و لذتِ کشفِ شواهدِ مجرمانه و غلبه بر مجرم را به شکل ِ لذتی اصیل جا زدهاند. اما حقیقت این است که کارآگاه اگر هم در این کار لذتی ببرد، جیرهخور ِ لذتِ مجرم است. مجرم آن شواهد را آنجا گذاشته و از بودنِ خطرناکِ آنها سرمست شده. کارآگاهها معمولاً تهماندهیِ مشروبِ مجرم را مینوشند و به همین دلیل غالباً تظاهر به سرمستی میکنند؛ چون حیطهیِ خطرپذیریشان در پیوند با نظم ِ نمادین و آگاهی ِ همگانی ست و بنابراین، کمخطر است. این احتمالِ قوی وجود دارد که تنها آن مجرمی هرگز گیر نمیافتد، و اصولاً در این وادیها سیر نمیکند که از جُرم لذت نمیبرد و بیرون از چهارچوبِ لذت، جُرم برایاش بدیلی برایِ میل ِ برتریجویی نیست. در اینجا ست که شاید بشود از جُرم به شکل ِ گونهای خطا یا اشتباه نام بُرد؛ چیزی که آدمهایِ معمولی برایِ آن که کارشان راه بیافتد زیاد به آن تن میدهند بی آن که خود را مُجرم بدانند.
مرتبط: در ستایش ِ زن: چهار بند دربارهی تحقق ِ امر ِ منفی در جُرم
۱۳۸۹/۸/۶
قاضی و تقابلها
چون به نحوی به کارم مربوط است، چند باری سعی کردم داستانی بنویسم در این باره که چطور نوعی از خصیصه و رفتار هست که به عصبیت (شک دارم عصبیت واژهیِ خوبی باشد) در طرفِ مقابل منجر میشود. داستان ماجرایِ یک قاضی بود که نحوهیِ قضاوتاش در ظاهر خیلی عادلانه و شیک و تر و تمیز میزد، یعنی سعی میکرد کاملاً بیطرف و منصف و بیقصد به نظر برسد، ولی علارغم ِ این شمایل، درصدی از مراجعیناش واردِ یک فضایِ تقابل با او میشدند و همه چیز ِ قاضی به نظرشان ساختگی و جلف و سرکوبگر میرسید. قاضی میل ِ زیادی داشت که این درصد را هم بفهمد و در خودش جا بدهد و خلاصه بهشان حالی کند که شما اشتباه میکنید و من ساختگی نیستم؛ من خودم ام؛ قصدم سرکوب نیست؛ شما آدمهایِ متعصبی هستید؛ آن چیزی که در برابرش کوتاه نمیآیید حقیقتی است که پذیرفتناش برایتان سخت است و من ِ قاضی با بیطرفی آن حقیقت را دست و پا کردهام.
در خلالِ داستان و از دلِ یک ماجرایِ شخصی، قاضی برایِ یک لحظه دلاش میخواهد که خودش را در وضعیتِ یک متعصب بفهمد، یعنی در وضعیتِ کسی که نه تنها قضاوتی که در جهانِ اطرافاش وجود دارد را منصفانه نمیداند، بلکه حتا همهیِ قاضیهایی که در آن وضعیتِ دور از انصاف داوری میکنند را دروغگو و خودفریب و ساختگی، و در بهترین حالت، ابله به حساب میآورد. در لابهلایِ این تجربه ست که قاضی حس میکند موقع ِ بعضی از قضاوتها میتواند پیشبینی کند که این نحوهیِ داوریاش به عصبیت در طرفِ مقابل منجر خواهد شد. در واقع، جایی که میخواهد شروع کند چیزی یا کسی را لِه کند، حسی مبهم میگیردش و میفهمد که آن نوع داوری ممکن است که به تقابل منجر شود. خلاصه این که، قاضی به جایِ گفتن ِ «به تخمام»، از طریق ِ پیگیریِ زیادِ این حس به چند قابلیتِ بامزه میرسد:
1. گاهی اوقات که از سر ِ بیحوصلگی و شلختگی دارد قضاوت میکند، میفهمد که به لِه کردنِ طرفِ مقابلاش مشغول است. این فهم را چند لحظه قبل از لِه کردن به صورتِ مبهم دارد و در حین ِ لِه کردن به تدریج وضوح پیدا میکند و در پایانِ عمل، بار ِ سنگیناش را به خوبی احساس میکند.
2. بر اساس ِ مکانیزم ِ قبلی، میتواند قضاوتهایی که منجر به تقابل میشوند را پیشبینی کند. یعنی میتواند حدس بزند که این قضاوتاش احتمالاً این حس را در طرفِ مقابلاش به وجود میآورد که دارد سرکوب میشود و بنابراین به طور ِ طبیعی در مقابلاش واکنش نشان میدهد. منتها داشتن ِ این قدرت به این معنی نیست که همیشه هر وقت قاضی چنین حسی داشته باشد، عصبیت حتماً در آن ور ِ قضیه ظاهر خواهد شد. در واقع، خیلی وقتها آنها که دارند سرکوب میشوند واکنشی نشان نمیدهند - یا متوجه نمیشوند، یا با قدرت ندید میگیرند - یا شاید هم قاضی زیادی مته به خشخاش گذاشته و سرکوباش چیز ِ شایانِ توجهی نبوده.
3. موقعیت همیشه آن جوری نیست که قاضی بتواند از عهدهیِ جبرانِ چیزی بربیاید. یعنی تنها گاهی موفق میشود و مناسبت دارد که از زشتی ِ قضاوت و عملاش حرف بزند و قضاوتاش را پس بگیرد و خیلی از اوقات بیرحمی ِ عبور از کنار ِ چنین منظرهای برایاش دم ِ دستتر است.
4. و در نهایت این که، قاضی میفهمد آن میلی که به شکل ِ شلختگی و ولنگارانه قضاوت کردن یکدفعهای در او ظاهر میشود، یا در اصل یک جور عجز و نابلد بودن است، یا این که یک جور ناامیدی ست. در حالتِ اول (عجز و نابلدی) قاضی با یک موقعیتِ بغرنج مواجه است که هیچ راهی برایاش بلد نیست و نمیداند که قضاوتِ درست چی ست، و فقط برایِ این که کار ِ مردم راه بیافتد مجبور است وانمود کنه که بلد است (یعنی پیش ِ خودش این جور ماستمالی میکند ماجرا را). در حالتِ دوم (ناامیدی) قاضی از قبل مطمئن است اگر چیزی بگوید که درست میداند، طرفِ مقابلاش هرگز زیر ِ بار نمیرود و از آن طرف، چون از سر ِ این ناامیدی چیزی گفته، حرفاش به غلط جانبدارانه و زمخت به نظر میرسد.
و اما چند سطری هم بگویم از سرانجام ِ داستان (این بخش مثل ِ همیشه و به پیروی از ذائقهیِ داستانخوانِ فهمیدهیِ امروزی، میخواهد غیرمترقبه و تأثیرگذار باشد، اما کیست که نداند این تا حدِ زیادی یعنی تأییدِ نوعی سرسری بودن و بیقدرتی در انسان): قاضی انرژیِ زیادی صرفِ این میکند که معیارها و قوانیناش را گسترش بدهد تا بیطرفیاش ضمانتِ اجرایی داشته باشد. بعد از مدتی متوجه میشود که با هیچ واسطه و سختگیری و منطقی نمیتواند در وضعیت بیطرفی و دامن نزدن به عصبیت دوام بیاورد. در این مرحله دیگر به قدر ِ کافی پیر شده و پیری به مشغلهیِ فکریِ جدیدش تبدیل میشود.
در خلالِ داستان و از دلِ یک ماجرایِ شخصی، قاضی برایِ یک لحظه دلاش میخواهد که خودش را در وضعیتِ یک متعصب بفهمد، یعنی در وضعیتِ کسی که نه تنها قضاوتی که در جهانِ اطرافاش وجود دارد را منصفانه نمیداند، بلکه حتا همهیِ قاضیهایی که در آن وضعیتِ دور از انصاف داوری میکنند را دروغگو و خودفریب و ساختگی، و در بهترین حالت، ابله به حساب میآورد. در لابهلایِ این تجربه ست که قاضی حس میکند موقع ِ بعضی از قضاوتها میتواند پیشبینی کند که این نحوهیِ داوریاش به عصبیت در طرفِ مقابل منجر خواهد شد. در واقع، جایی که میخواهد شروع کند چیزی یا کسی را لِه کند، حسی مبهم میگیردش و میفهمد که آن نوع داوری ممکن است که به تقابل منجر شود. خلاصه این که، قاضی به جایِ گفتن ِ «به تخمام»، از طریق ِ پیگیریِ زیادِ این حس به چند قابلیتِ بامزه میرسد:
1. گاهی اوقات که از سر ِ بیحوصلگی و شلختگی دارد قضاوت میکند، میفهمد که به لِه کردنِ طرفِ مقابلاش مشغول است. این فهم را چند لحظه قبل از لِه کردن به صورتِ مبهم دارد و در حین ِ لِه کردن به تدریج وضوح پیدا میکند و در پایانِ عمل، بار ِ سنگیناش را به خوبی احساس میکند.
2. بر اساس ِ مکانیزم ِ قبلی، میتواند قضاوتهایی که منجر به تقابل میشوند را پیشبینی کند. یعنی میتواند حدس بزند که این قضاوتاش احتمالاً این حس را در طرفِ مقابلاش به وجود میآورد که دارد سرکوب میشود و بنابراین به طور ِ طبیعی در مقابلاش واکنش نشان میدهد. منتها داشتن ِ این قدرت به این معنی نیست که همیشه هر وقت قاضی چنین حسی داشته باشد، عصبیت حتماً در آن ور ِ قضیه ظاهر خواهد شد. در واقع، خیلی وقتها آنها که دارند سرکوب میشوند واکنشی نشان نمیدهند - یا متوجه نمیشوند، یا با قدرت ندید میگیرند - یا شاید هم قاضی زیادی مته به خشخاش گذاشته و سرکوباش چیز ِ شایانِ توجهی نبوده.
3. موقعیت همیشه آن جوری نیست که قاضی بتواند از عهدهیِ جبرانِ چیزی بربیاید. یعنی تنها گاهی موفق میشود و مناسبت دارد که از زشتی ِ قضاوت و عملاش حرف بزند و قضاوتاش را پس بگیرد و خیلی از اوقات بیرحمی ِ عبور از کنار ِ چنین منظرهای برایاش دم ِ دستتر است.
4. و در نهایت این که، قاضی میفهمد آن میلی که به شکل ِ شلختگی و ولنگارانه قضاوت کردن یکدفعهای در او ظاهر میشود، یا در اصل یک جور عجز و نابلد بودن است، یا این که یک جور ناامیدی ست. در حالتِ اول (عجز و نابلدی) قاضی با یک موقعیتِ بغرنج مواجه است که هیچ راهی برایاش بلد نیست و نمیداند که قضاوتِ درست چی ست، و فقط برایِ این که کار ِ مردم راه بیافتد مجبور است وانمود کنه که بلد است (یعنی پیش ِ خودش این جور ماستمالی میکند ماجرا را). در حالتِ دوم (ناامیدی) قاضی از قبل مطمئن است اگر چیزی بگوید که درست میداند، طرفِ مقابلاش هرگز زیر ِ بار نمیرود و از آن طرف، چون از سر ِ این ناامیدی چیزی گفته، حرفاش به غلط جانبدارانه و زمخت به نظر میرسد.
و اما چند سطری هم بگویم از سرانجام ِ داستان (این بخش مثل ِ همیشه و به پیروی از ذائقهیِ داستانخوانِ فهمیدهیِ امروزی، میخواهد غیرمترقبه و تأثیرگذار باشد، اما کیست که نداند این تا حدِ زیادی یعنی تأییدِ نوعی سرسری بودن و بیقدرتی در انسان): قاضی انرژیِ زیادی صرفِ این میکند که معیارها و قوانیناش را گسترش بدهد تا بیطرفیاش ضمانتِ اجرایی داشته باشد. بعد از مدتی متوجه میشود که با هیچ واسطه و سختگیری و منطقی نمیتواند در وضعیت بیطرفی و دامن نزدن به عصبیت دوام بیاورد. در این مرحله دیگر به قدر ِ کافی پیر شده و پیری به مشغلهیِ فکریِ جدیدش تبدیل میشود.
۱۳۸۹/۷/۳۰
دلتنگی
- «بهرام شیفتهیِ زنی شد که زیبایی و لطافتاش به خورشید میرسید. زن به ناگاه در حادثهای از دنیا رفت و بهرام زان پس نمیتوانست به قوّتِ عقل سخن گوید و جملهای را درست به زبان بیاورد. گویش ِ او این گونه بود که جملهای را آغاز میکرد و هنوز به پایان نبرده جملهای دیگر از سر میگرفت. این کتابی ست در شرح ِ دلتنگی...»
دلتنگی خود را به شکل ِ ترکیبی از احساسهایِ گوناگون عرضه میکند: اضطراب، یأس، بیمیلی، شکلی از فزونخواهی ِ ویرانگر، و همچنین به شکل ِ نوعی تعلیق؛ وضعیتی که در آن گویا همهیِ متونِ مرجع گم شدهاند و شاخصها و دستاویزهایِ عالَم قدرتِ نگهدارنده و اطمینانبخش ِ خود را از دست دادهاند. توجیه دیگر به هیچ کار نمیآید، و بلکه فراهم کردنِ هر توجیهی برایِ تسکین ِ دلتنگی، از آنجا که هیچ تکیهگاهی ندارد، در جهتی معکوس، به تشدیدِ دلتنگی منجر میشود. اما این همهیِ ماجرا نیست. این حقیقت که دلتنگ نمیتواند توجیهِ تسکینبخش ِ خود را پیدا کند و جملهای بپرورد و آن را عمیقاً از آنِ خود بداند به این معنی ست که او فاقدِ نوعی نیرویِ روحانی ست: همان نیرو که آن را به دیوانگی منتسب میکنند و شرطِ ضروریِ باور کردن و دل دادن به یک گفتار است. در وضعیتِ دلتنگی چنین به نظر میرسد که جملات ارزش ِ معنایی ِ ویژهای ندارند. نمیتوان رجحانی میانشان قائل شد و بنابراین، هر کدام در مسیر ِ زاییده شدن خورده میشوند و ناتمام و نارس و پوچ جلوه میکنند. باید منتظر بود تا اُبژهیِ دلتنگی (شخص، روزگار، حالت، خاطره و...) خودش پا به میان بگذارد و میانِ حقیقت و کذبِ کلمات داوری کند. در واقع، بخشی از نیرویِ دلتنگی از دلِ میل ِ آشکار کردنِ خود به رویِ اُبژهیِ دلتنگی و شنیدنِ قضاوتِ او بیرون میآید. در آن لحظه تنها او قاضی ِ حقیقی ست. با این شیوه میشود توضیح داد که چرا جریانِ دلتنگی مانندِ جزر و مد مدام تکرار میشود. ماجرا با چرخهیِ لذتـتخیل آغاز میشود. تخیل دربارهیِ کسی که دوستاش داری لذیذ است. از سویِ دیگر، «لذت» وسوسهای ست به سویِ «تخیل» که این نیز به نوبهیِ خود تلاشی ست برایِ بازآفرینی ِ واقعیت و تحلیل و توضیح ِ شرایط و نشانهها. به عبارتِ دیگر، دلتنگ میتواند به واسطهیِ تخیل آرایشها و شکلهایِ گوناگونی از شواهد و مدارک را در ذهن ترسیم کند، اما نکته اینجا ست که او قادر نیست میانِ این آرایشها دست به انتخاب بزند.
اگر فردِ دلتنگ باید یکریز و بیوقفه به قاضی ِ بیرونیاش، به اُبژهیِ دلتنگیاش مراجعه کند و از دلِ این رجوع حقیقتِ خود را به چنگ بیاورد، میشود گفت که دلتنگی تلاشی روحانی ست برایِ بازگو کردنِ وضعیتِ خود در قبالِ دیگری و پیگیریِ تأثیراتِ این شرح. در واقع، دلتنگی نوعی کنجکاوی ست بابتِ توانِ انگیزانندهیِ توضیحی که در ذهن داریم: ما میخواهیم هر بار که از مفاهیم پُر ایم، آنها را به آزمون بگذاریم و نتیجهاش را مشتاقانه دنبال کنیم. ببینیم آیا از شرح ِ من به ذوق خواهد آمد؟ آیا اساساً چنین شرحی را تأیید میکند؟ من چنان که باید نیرومند و پُرقوّت ام؟ این افکار با نیرویی دوچندان همهیِ ارادهیِ شخص ِ دلتنگ را مشغولِ خود میکند و فضایی هیجانآلود او را در بر میگیرد؛ هیجانی ناشی از ترس؛ ترس ِ از خطا بودنِ همهیِ آن افکار و تأثرات؛ ترس ِ این که نکند به اندازهیِ کافی این ایدهها و کلمات صحیح نباشند! نکند بیمقدار باشند! در فضایی پاره و گسسته، در آنجا که علائم و نشانهها همزور و همقدر اند، دلتنگی بیش از هر جا همخانوداگی ِ حتمیاش با ترس را اقرار میکند. مسیری ست که ذهن طی میکند تا خود را گرفتار ِ هراس ِ از دست دادن کند و مانندِ همهیِ مواردِ اینچنینی از این هراس لذت ببرد. بورخس جایی چیزی شبیهِ این گفته که فقدانِ تخیل میتواند انسان را از قیدِ ترس و ترحم آزاد کند. در واقع، آن که دلتنگ نمیشود از تخیل ورزیدن لذت نمیبرد و بنابراین کلمهای برایِ آزمودن و موردی برایِ هراسیدن ندارد. به طور ِ خلاصه، آن که دلتنگ نمیشود کلمهای ندارد. آن که کلمهای ندارد نمیترسد.
اشتراک در:
پستها (Atom)