۱۳۸۵/۳/۴


وقتی در حالِ فکر کردن‌ایم، یا در حال خواندن، و یا به طور کلی در حالِ بودن، میز و صندلی و در و دیوار، همانقدر اهمیت دارند که ما اهمیت داریم. وقتی در حالِ بودن‌ایم، همه‌ی چیزهای اطرافِ ما، از لباس گرفته –که چسبیده به تن ِ ماست- تا آسمانِ بالای سر، به بودن‌مان مربوطند. بسیاری از عقده‌های حقارتی که خیلی وقت‌ها در وجودِ ما جریان می‌یابند را، تنها با عوض کردنِ یک صندلی می‌توان از میان برد (یا لااقل برای از میان بردنش تلاش کرد).

ما بسیار شنیده‌ایم که «از این ستون به آن ستون فرج است.» من این را نمی‌گویم. نمی‌گویم «از این صندلی به آن صندلی فرج است.» نمی‌گویم همین‌طور ذوقی و یکباره جا عوض کردن برای وجودِ مستأصل مفید است (هرچند شاید این را هم بگویم). اما من، شیوه‌ی اصیل ِ هستی منظورم است. آن طرزی از بودن که با آن راحتیم و معمولا ما را با آن یکجا نمی‌یابند. من الزاما نمی‌گویم ستون یا صندلی ِ خود را عوض کن، بلکه می‌گویم اگر ستون و صندلی‌ات را نیافتی، آن را خودت بساز، یا لااقل برای یافتن و ساختنش زندگی کن.

۱۳۸۵/۲/۳۱

زادن جهان

سخنران خطابه‌ی خود را مهیا می‌کند و برای حضار شرح می‌دهد. او به تجربه و تکرار دریافته که این تنها سخن‌اش نیست که مخاطب دارد، همه‌ی وجود اوست که در امتداد هم معنا شده و در جانِ مخاطب اثر می‌گذارد. بنابراین سعی می‌کند با حرکات دست و چشم و صورت، و با فراز و فرودی که به پیچیدگی ِ جملات و کلماتش می‌دهد، بر ذهن‌ها سوار شود و سخن‌اش را در لابلای وجودش، در لابلای حرکاتش، و در تک‌تکِ عناصر سمعی و بصری‌اش بگنجاند. سخنران به خوبی می‌داند که گفتارش تأثیر یکسانی بر مخاطبان نمی‌گذارد؛ برخی مجذوبِ حرکاتش می‌شوند و بخش ِ ناگفته‌ی کلامش را در تکان‌هایی که به تن‌اش می‌دهد می‌جویند. برخی بر کلام ِ آهنگین و قوای ادبی و استعاری‌اش متمرکز می‌شوند و هر کلمه‌اش را به تاریخی از ادبیاتِ کهن و میراثِ فکریِ پیشین می‌دوزند. سخنران می‌داند که چیز تازه‌‎ای نیست. آرایشی است نمادین که پشتِ سر انبوهی از سخنرانان و خطیبه‌گویان آمده است. روایتی که او به کلمات می‌دهد را مردمان، خود با تجربه و بصیرتِ خود در می‌یابند. به همین خاطر آنچه او می‌گوید همان چیزی است که مردم می‌فهمند. چون از همان‌جا برخاسته است. سخنران همان چیزی را می‌گوید که مردمان می‌دانند.

در صحنه‌ای از فیلم ِ «ماجرای نیم‌روز»، دیالوگی گویا و اثرگذار وجود دارد. وقتی گری کوپر با اصرار ِ معاونش مواجه می‌شود، که از او می‌خواهد به عملی غیراخلاقی دست بزند (باج بدهد)، گری کوپر (در مقام ِ قهرمانِ درستکار ِ فیلم) می‌گوید؛ «من نمی‌تونم این کار رو بکنم.» و معاونش با عصبانیت می‌پرسد؛ «چرا نمی‌تونی؟» اینجاست که کوپر با مهارتِ تمام (با مهارتِ یک قهرمان) می‌گوید؛ «اگه خودت ندونی، گفتنش هیچ فایده‌ای نداره.» آری، وضعیت برای همه‌چیز همین‌گونه است؛ اگر خودتان ندانید، گفتنش هیچ فایده‌ای ندارد. سخنران به فایده می‌اندیشد، همیشه همانی را می‌گوید که مردم می‌دانند.

حالا وضعیت برای گفتگو، تنها در دو حالت خلاصه شده است؛ آنچه را دیگران می‌دانند و آنچه را آنان نمی‌دانند.

آنچه را که می‌دانند، گفتنش اسبابِ همدردی و یگانه‌جانی است. با گفتن، در بابِ آنچه می‌گویی، در روایتِ دیگران شریک می‌شوی، در مقام ِ گوینده، گوینده‌ی آن‌چیزی هستی که دیگری با تو به اشتراک گذاشته است. می‌گویی، چون آنچه را می‌خواهی بگویی، هنوز زاده نشده است. می‌گویی تا به کمک دیگری، آنچه می‌دانید را بزایانید. گفتن، زادن است.

اما در بابِ آنچه دیگران نمی‌دانند، می‌توان گفت که چنین چیزی اصلا وجود ندارد (به راحتی و بی‌هیچ درنگی این سویه را کنار بگذارید). تو اگر بخواهی می‌توانی در عرصه‌ی فردیت‌ات به تک‌گویی دچار شوی و جهش‌های شعف‌انگیز خیالت را در درونِ خودت به صلابه بکشی. تو با روایتِ یکّه‌ات، حافظ و مالکِ خیالِ خودی. اما در تو چیزی زاده نمی‌شود. تو با دیگری است که می‌زایانی. جهان با گفتگوی ماست که زاده می‌شود. وه! که سقراط، همان وجودِ ناب، دیگری را چه دوست‌داشتنی آراسته است؛ جهان آنگاه زاده می‌‎شود که ما با هم هم‌دل شویم.

۱۳۸۵/۲/۲۴

...

به چهره‌ی من می‌خندی و صدایت را کودکانه می‌کنی؛ «شلام، خوفی؟ …»
به چهره‌ات نگاه می‌کنم. تو همچنان با اصرار لبخند به لب داری و این بار گردنت را هم کمی کج می‌کنی. حالا خیال می‌کنم که انگار با گردنی کج و لبانی خندان، داری به من، با لحنی جدی و غدّار می‌گویی؛ «تو هرگز مرا نخواهی یافت. من هرگز از آنِ تو نبوده‌ام.» و من شبیه کسی که ناگهان چراغ‌ها را برایش روشن کرده باشند، و خود را در هم‌آغوشی ِ جهنمی سوزان بیابد، می‌شوم. یخ می‌زنم. جهنم‌ات مرا یخ می‌زند. کاری کرده‌ای که همچون موجودی خوار و ضعیف، با خود بگویم؛ «چقدر بزرگوار است که مرا تحمل می‌کند. چه صبری دارد که به رویم می‌خندد.» خنده‌ات برایم نماد صبر است. حالم از صبرت به هم می‌خورد.

خون به رگ‌هایم می‌دمد. فریب‌خورده‌ی چشمان‌ات می‌شوم. اینجا درست لحظه‌ای است که گمان می‌کنم تو را یافته‌ام. کف به کف می‌زنم و لب به لب می‌سایم، حضور تو را جشن می‌گیرم، با تو هم‌آوا می‌شوم؛ «آله، خوفم. تو شطوری؟ …» به لعنت خدا هم نمی‌ارزم. آیا «بوف کور» را من ننوشته‌ام؟

۱۳۸۵/۲/۲۱

پیامبری که معجزه نداشت

برای عباس اسکوئیان که دغدغه‌ی دین دارد، و روزی با هنر و درایت پرسید: «آیا اگر هم‌اکنون معجزه کنم، به من ایمان می‌آورید؟»


آنان که به پیامبر اعتقادی ندارند، پیش محمد می‌روند و به او می‌گویند، معجزه‌ای برای‌مان بیاور تا به تو ایمان بیاوریم. بسیار شنیده‌اند که اگر کسی ادعای پیامبری کرد، از او معجزه بخواهید. حالا پیامبر را با درخواست‌شان تنها گذاشته‌اند و منتظر ِ واکنش او مانده‌اند. آن‌ها پیشینه‌ای در هیچ دینی ندارند؛ نه یهودی‌اند و نه مسیحی. احتمالا اعرابِ بادیه‌نشینی هستند که قائله‌ی نبوتِ محمد به گوش‌شان رسیده و با کنجکاوی آمده‌اند تا دل‌هاشان در مقابل ِ قدرتِ عظیم ِ او نرم و سر به زیر شود. برای یک پیامبر شاید هیچ لحظه‌ای سخت‌تر از آن نباشد که معجزه‌ای از او طلب می‌شود. معجزه از نظر او شاید کاری احمقانه باشد. شبیه نعره‌ای است که یک سخنران برای ساکت کردن جمعی پُرهیاهو و نیز برای جلبِ توجه دیگران، سر می‌دهد، و پس از آن به محتوای اصیل ِ گفتارش می‌پردازد. سخنران هیچ‌گاه از نعره زدن لذت نمی‌برد. او مایل است در سکوتی سرشار از فهم، سخنانِ گران‌قدرش را چونان پاره‌هایی از وجودش بزایاند. برای او بدترین چیز آن است که بخواهد حوصله و حواس جمع را با چیزی غیر از هستی ِ مطمئن‌اش به ذوق آورد. به همین جهت محمد، به آنان که از او معجزه خواسته‌اند، پاسخی مغرور می‌دهد که در نگاه اول ژرف و تأمل‌انگیز است؛ «شما که خواهانِ معجزه‌اید، چرا به عیسی –که مرده زنده کرد- ایمان نیاوردید؟ چرا به موسی -که دریا را شکافت- مومن نشدید؟»

این جواب علاوه بر اینکه زاینده است و ذهن را به پرسش می‌گیرد، پاسخی ساده نیز در درون دارد؛ «ما به عیسی و موسی ایمان نداریم، چون آن دو و معجزه‌شان را ندیده‌ایم، و نمی‌توانیم به چیزی که ندیده‌ایم ایمان بیاوریم.» محمد با چنین ماتریالیسم ِ زمختی چه باید بکند؟ از طرفی در سخن‌شان، حقانیت و صفای بادیه‌نشینان نهفته است، آن‌ها همان چیزی را می‌خواهند که باید بخواهند، یک ‌راست و بی‌هیچ حاشیه، رفته‌اند سر اصل مطلب؛ «معجزه بیاور تا ایمان بیاوریم.» و از طرفِ دیگر، باور دارد که برای ذهنی شکاک که آمده‌است تا بار حیرانی و سرگشتگی‌اش را به معجزه‌ای زمین بگذارد، کار ِ عظیم او –حتی اگر زنده کردنِ مردگانِ صد ساله باشد- هیچ شکفتنی به دنبال ندارد. معجزه، در وجودِ آنکه او را می‌طلبد رسوخ نمی‌کند. معجزه باید به ناگاه فرود بیاید. باید هستی را به یک‌باره برهنه کند. معجزه نباید همچون یک قانونِ عادی، وجود را در مقابل ِ سرگشتگی میخکوب کند. معجزه اصلا یک چیز عادی نیست که بارهای بار سر بزند و به همه‌ی خواست‌های مشکوک آری بگوید. ولی حالا، محمد با این برزخ ِ عاطفه و باور چه کند؟ از قرار ِ معلوم، او هر دو (عاطفه و باور) را به میزانی بسیار دارد. آیا باید دست به معجزه ببرد؟ کاری که به آن باور ندارد را برای خاطر ِ صفای بادیه‌نشینان به جا آورد؟ یا که باید خشک و مغموم از اینکه دیگران او را نمی‌فهمند به کنج ِ تنهایی‌اش بخزد و در درون، آن‌ها را (آن دیگران را) نفرین کند، که آنقدر حقیرند که سخنانِ برخاسته از وجودش را به نعره‌ای واهی می‌فروشند!؟ باید چه کند؟

محمد اما نگرانی ِ دیگری نیز دارد؛ اگر او به خواسته‌ی اعراب تن دهد و برای هر بار شک و بی‌ایمانی‌شان معجزه‌ای عظیم (نظیر آنچه عیسی و موسی آوردند) بیاورد، در همان دم، به آیندگان نیز این حق را داده است که دیگر ایمانِ به او را جستجو نکنند، چرا که ایمانِ به او با مرگِ او می‌میرد. او دیگر نیست که معجزه کند، که ایمان بیافریند، که چشم‌ها را مات و مبهوت سازد، چراکه قدر ِ او به میزانِ توانایی‌اش در انجام ِ کارهای عجیب‌تر است. پس ایمانِ هوادارانش، قدر و منزلت‌اش، با مرگِ معجزه‌اش خواهد مُرد، و تا ابد تنها پیامبر ِ کسانی خواهد ماند که او و معجزه‌اش را دیدند و لمس کردند، همین ...

پس هم، باوری که در وجودش شعله گرفته و هم، عاطفه‌اش که به انسان‌های دیده و ندیده‌ی روزگار و عصرش بخشیده، او را بر آن می‌دارد که سرسختانه از اعجاز تن بزند و با گام‌هایی روشن و امیدوار، معجزه و ذلتِ عقل در برابر ِ آن را به تاریخ ِ انبیا هدیه کند و پیامبری باشد که معجزه نداشت، و سرگشتگی را به سرکوبِ حاصل از اعجاز ترجیح داد. پس از او، انسان دیگر به هیچ مدعی ِ معجزه‌ای ایمان نخواهد آورد.

---
پیشتر درباره‌ی معجزه:
دل به معجزه بسپار

۱۳۸۵/۲/۱۸

ردّ قلمو

... فکر کردم این سه‌نقطه‌ای (...) که بعضی جملات را باهاش تمام یا آغاز می‌کنیم، شبیه ردّ قلموست، وقتی قرار است نرم از کاغذ بلند شود یا بی‌‎خیال بر آن بنشیند ...

۱۳۸۵/۲/۱۷

...

دیشب در خیابان، پیرمردی به سوی دیوار می‌شاشید. شرمگین‌اش بودم؛ ... مبادا دیگران رنج ِِ او را حین ِ انجام کار نفهمند.

۱۳۸۵/۲/۱۴

پرده

شاه گاهی اوقات از پشتِ پرده سخن می‌گفت (زن از پشتِ نقاب). این را برخی به تکبر و رعونت شاه نسبت داده‌اند. اما از پس ِ پرده سخن گفتن، اگر یک عیب چون ایجادِ تصویر یک متکبر را داشته باشد، درعوض صدها حسن دارد. و مهم‌ترینش آنکه از سنگینی ِ حضور دیگران می‌کاهد و تأثیر آن‌ها را بر کلام خنثی می‌کند (شاه احتمالا در این جور مواقع می‌خواسته حرف‌های عجیب بزند). دیگرانی که جدی گرفته شوند، در پس ِ پرده قرار می‌گیرند. شاه دیگران را جدی می‌گرفت، می‌خواست خودش باشد، قدرت‌اش را داشت، پرده‌ای میانِ خود و دیگری می‌کشید.

شاهان مرده‌اند. قدرت‌شان بلاتکلیف نمانده. بین ِ دیگر مردمان تقسیم شده. از آن ارثِ شاهانه، وبلاگ همان پرده است میان شاه و بنده (پیش‌تر کتاب و روزنامه هم بود). مجازی نیست، واقعی است. از این واقعی‌تر نمی‌شود. فکر می‌کردم، اگر قرار باشد به زور با کسی هم‌صحبت شوم، دوست داشتم به او بگویم؛ «آقا ممکن است به جای این مصاحبتِ عوضی، کمی با هم چَت کنیم؟ برخوردِ رودررو را حذف کنیم. تا من بیشتر خودم باشم. تا تو مرا کنترل نکنی. تا بدنم را به گفتارم تسری ندهی. تا آنگاه که عصبانی می‌شوم رعایتِ حال تو را نکنم. تا خودم را برای تو فدا نکنم. تا اعجابِ وجودم را در کلامم سرکوب نکنم. تا رشته‌ی گفتارم را نگسلم. تا در میانِ آنچه گفتم خودم را بیابم. بگو ببینم تو اصلا الواح ِ مرا (دفترم، کتابم، وبلاگم، ...) خوانده‌ای؟ هان؟ خوانده‌ای آقا!؟»

۱۳۸۵/۲/۱۰


دارم زور می‌زنم که چیزی بگویم برایت. خوشحالم می‌کند که چیزی برایت بگویم. به تو تعلق می‌گیرم، وقتی چیزی درباره‌ات می‌گویم. دوست دارم به تو تعلق بگیرم. دوست دارم مال تو باشم. بیا! مال تو، من.

وقتی از تو می‌گویم، ذهن‌ها را با خودم و خودت، تنها می‌کنم. تو حتی اگر نخواهی با من تنها می‌شوی، وقتی از تو می‌گویم. از تو می‌گویم، بلند بلند می‌گویم، تا با تو تنها شوم. با تو تنها می‌شوم، وقتی از تو می‌گویم.

بگذار نسیمی از جانبت بتازد. من روی نسیم‌ات می‌نشینم، با بوی تو همراه می‌شوم. به بوی تو تعلق می‌گیرم. که من دوست دارم به تو تعلق بگیرم. از نسیمت، از بوت، چیزی به جانبِ من بوز، مرا همراه من ببر. که من دوست دارم در خیالم همراه تو با من بروم، تو را با خود ببرم.

دارم تقلا می‌کنم که چیزی بگویم. در چیزی که با تقلا زاده شود، فریبی نهفته است. این را همه‌ی ذات‌های پاک می‌دانند. اما نه فریبی دارم، نه ذاتِ پاکی، که من، حالا، دوست دارم که تقلا کنم، تا برای تو چیزی بگویم. من تقلا کردن برای تو را دوست دارم.

حیف است؟ زبان به کام گرفتن، ارجح است؟ بگذار باشد. من، حالا زبان به کام، که نه، به دست گرفته‌ام که برای تو بگویم، که دارم زور می‌زنم برای تو بگویم، که تو را بگویم. تو کیستی؟ چه نام قشنگی داری. «تو»، زیباترین نام عالم است، وقتی کسی خطابت می‌کند. «تو»، عین ِ خودت، ملغمه‌ای از صمیمیت و ابهام است، وقتی کسی به آن می‌خواندت.

دارند نگاهم می‌کنند. باید از تو گفتن را شرمگین بگویم. همان‌ها که در ذهن‌شان مرا با تو تنها می‌گذارند، دارند نگاهم می‌کنند. تو اما نباش، که من هستم و خوشحالم می‌کند که برایت بگویم؛ تو آنچه خواستمی، که تقلا کردم، تا بگویم. اینها مال زمانی باشد که می‌گویی چیزی بگو، و من چیزی برای گفتن ندارم، جز همین تقلای بی دست و پا که گفتم.

۱۳۸۵/۲/۸

سپهر

البته برای‌تان بگویم که این اولین باری نبود که او را می‌دیدم. قبلا هم یک چند باری، دورادور دیده بودمش، اما این بار تصمیم جدی گرفتم که بروم تو نخ‌اش و ته-توش را درآورم. راستش همیشه احساس ِ عجیبی با دیدنِ او بهم دست می‌دهد. من هم خب، الان دارم سعی می‌کنم که از یک سوراخ و روزنه‌ای، که قرار است تو این متن پیدا کنم، بفهمم که این احساس ِ عجیبم چی است. به گمانم اسمش «سپهر» است. آخر می‌دانید! من تا حالا فقط یک بار باهاش صحبت کرده‌ام. من تو یک جمعی ایستاده بودم که دیدم دارد می‌آید جلو. بعد دستش را دراز کرد و درست با بغل‌دستی ِ من –یعنی سامی- دست داد. نمی‌دانم چی شد که یک‌هو به من هم لبخندی زد و سلام کرد و با من دست داد. همین. باور کنید بیشتر از این اصلا هیچ وقت باهاش حرف نزدم. فکر می‌کنم، سامی صداش کرد «سپهر»، شاید هم «سهیل». نمی‌دانم. اسمش که اهمیتی ندارد. ولی خب، باید بگویم که درست برعکس! یعنی در این موردِ بخصوص، اسم خیلی بهش می‌آمد. یعنی میدانید! اگر مثلا اسمش اصغر، یا هادی بود، اصلا من اینجوری که الان دارم درباره‌اش فکر می‌کنم، درباره‌اش فکر نمی‌کردم. «سپهر» بودنش باعث می‌شد که نگاه من بهش رازآلودتر و سربه‌زیرتر بشود. زیاد مطمئن نیستم. می‌دانید! فکر کنم «سپهر» یکی از آن اسم‌های خاص است که من اصلا ذهنیتی درباره‌اش ندارم. اما فرض بفرمائید؛ «جعفر». من پر از ذهنیت‌ام درباره‌ی «جعفر». احساس می‌کنم همین‌که یکی اسمش «جعفر» شد، من تقریبا می‌شناسم‌اش. چون تمام جعفرها یک جورهایی عین هم‌اند. هِی بقیه صداش می‌زنند؛ جعفر! جعفر! و قبل از آن به صدتا جعفر ِ دیگر هم گفته‌اند «جعفر». خب، می‌دانید که؟ اینها همه اگر قرار بود چندتا آدم باشند که نباید به همه می‌گفتند «جعفر». خلاصه می‌خواهم بگویم، یک نیرویی پشتِ اسم جعفر، تو ذهن‌ام جمع شده، که فکر کنم برایند شخصیت و روانِ همه‌ی جعفرهاست. برای همین، همیشه فکر می‌کنم که با همه‌ی جعفرها از دور یک آشنایی‌ای دارم. اما عجیب است که برای اسم «سپهر» هیچ نیرویی تو ذهن‌ام احساس نمی‌کردم. برای همین بود که دوست داشتم اسم رفیق ِ ناشناس‌ام سپهر باشد. اگر سپهر بود –که من هنوز فکر می‌کنم بود- من باید شروع می‌کردم به خلق ِ یک نیرو تو ذهنم. نیرویی که تا حالا خلق نشده، و او اولین آدمی است که می‌تواند این نیرو را شکل بدهد. مرحله‌ی مهمی تو زندگی ِ «سپهر»ها دارد شکل می‌گیرد. چون اولین سپهر احتمالا آخرین سپهر را هم تحت تأثیر قرار می‌دهد، و این برای من لااقل اجتناب‌ناپذیر است. دوست داشتم حالا که او «سپهر» است و ناشناس، شروع کنم تو ذهنم بهش شکل دادن. سپهر اغلب یک کوله‌پشتی به چه بزرگی رو شانه‌هاش بود. شلوار لی ِ خیلی گشاد می‌پوشید با کفش‌های مارکِ تیم‌برلند. یک موبایل گران‌قیمت داشت و موهاش را یک جور وصف‌ناپذیری آشفته می‌گذاشت. من البته به شخصه نمی‌توانم به آن حالتِ مو غبطه نخورم. اگر بخواهم برای‌تان مثال بزنم، می‌توانم مدل موهای ساموئل بکت را یادآوری کنم. بله. خودش است. این سپهر، من را بدجوری یاد بکت می‌انداخت. حالتِ نگاهش، یک نهیلیسم ِ عجیبی داشت که من را از همان اول یاد بکت می‌انداخت. انگار دارم خودِ گودو را می‌بینم. باور کنید احساس می‌کردم، اگر سپهر بخواهد قلم به دست بگیرد و داستان بنویسد یک چیزی تو مایه‌های گودو همیشه شخص اول داستان‌هاش باشد. البته از شما چه پنهان داستان هم می‌نوشت. خب البته داستان که نه. یعنی من آن مزخرفاتی که می‌نوشت را اصلا داستان به حساب نمی‌آوردم. ولی تو آن حال و هوای دانشکده‌ی معماری و هنر و برو بیایی که بچه‌معمارها و بچه‌هنری‌ها داشتند، این و رفقاش، یک مجله در می‌آوردند به اسم زغال (می‌بینید تو را خدا! اسم مجله‌شان هم هیچ نیرویی پشتش ندارد). مجله‌شان تشکلیل شده بود از یک سری صفحاتِ سیاه که توش با جوهر سفید طرح‌ها و نوشته‌ها را چاپ کرده بودند و البته از نظر من پر بود از مزخرف. از موسیقی ِ هیپی‌ها توش مطلب بود تا شعرها و داستان‌های سپیدِ همین سپهر خودمان، و همه هم سطحی و مزخرف. راستش باید متوجه شده باشید که من سپهر را یک جورهایی دوست داشتم. دلم نمی‌خواست اینقدر مزخرف بنویسد. می‌خواستم بروم سر صحبت را راجع به یکی از داستان‌هاش باهاش باز کنم، بلکه نظرم برگشت و از نوشته‌هاش خوشم آمد، اما هیچ وقت این کار را نکردم. آخر، تقریبا مطمئن بودم اصلا آمادگی صحبت با او را ندارم. این را هم بگویم که سپهر با نام ِ مستعار داستان می‌نوشت؛ «سپهر. س». حتما دارید با خودتان می‌گوئید: «این چه اسم مستعاری است که با اسم واقعی‌اش هیچ فرقی ندارد؟» هان؟ بله، می‌دانم. ولی باور کنید «سپهر» اسم مستعارش هم بود. یعنی در این موردِ خاص هم اسم واقعی‌اش سپهر بود، هم اسم مستعارش. اسم‌های مستعار ِ دیگر اصلا بهش نمی‌آمد. فکر کنم برای همین تصمیم گرفته بود که از اسم خودش به عنوان اسم مستعار استفاده کند. این البته یک خوبی هم داشت و آن اینکه می‌توانستی به همه بگویی آن داستانِ مزخرف را تو ننوشته‌ای و یک کسی با نام مستعار ِ سپهر برداشته نوشته. بعد تازه کلی هم شاکی شوی که؛ «ای بابا! می‌بینی چه آدم‌هایی پیدا می‌شوند؟ اسم ِ آدم را هم به گند می‌کشند، با آن داستان‌های مزخرف‌شان.» راستش من فکر می‌کنم، سپهر می‌دانست چه مزخرفاتی دارد می‌گوید. یعنی از قصد مزخرف می‌گفت. اصلا آن اوایل یک تئوری داشتم درباره‌ی او؛ «سپهر پیامبری بود که آمده بود تا سلیقه‌ی مزخرف را از دست مردم ِ عادی، و در نتیجه از انحطاط نجات بدهد.» باور کنید او یک همچنین آدمی بود. یعنی حتی اگر مبتذل‌ترین کارها را می‌کرد هم، کار جالبی از آب درمی‌آمد. باور کنید سپهر پیامبر بود و معجزه‌اش هم نجاتِ مزخرفات. بله خلاصه، بگذریم. سپهر هیچ‌وقت نتوانست یک گودوی درست و حسابی برای من خلق کند، البته غیر از خودش.

من تو این مدتی که چشم از سپهر برنمی‌داشتم، هیچ‌وقت ندیدم سیگار از دستش بیافتد. راستش این نامرد، سیگار را هم یک جور ِ خاصی می‌کشید. یک بار که به پُک‌های عمیقش دقیق شدم، همان شب پنج تا سیگار پشت سر هم کشیدم. دیگر نفسم داشت بند می‌آمد. حالم از هرچی سیگار بود به هم می‌خورد. نمی‌فهمیدم این سپهر چه جوری از این سیگار ِ کوفتی کام می‌گیرد. همان یک باری که صداش را شنیدم، یادِ صدای آدم‌های سیگاری افتادم. یک زنگِ مطبوعی تو صداشان می‌‎نشیند. «جیز» می‌شود صداشان. صدای سپهر بم بود و جیزدار. پسر! این صدا محشر بود. همیشه با خودم می‌گفتم این مشخصاتِ سپهر کافی است تا هر دختری را جلوش به زانو درآورد. دخترها که می‌دانی؟ معمولا نگاه نمی‌کنند چی داری می‌گویی، بلکه بیشتر به زنگ صدا و موهای آشفته و چشم‌های نهیلیست‌ات متوجه می‌شوند. حیف از سپهر که مجبور است همیشه جذب دخترها بشود، حیف. می‌دانی! سپهر را باید حتما یکی مثل من تماشا کند. اصلا این موجود طراحی شده تا تماشا بشود. این آدم حتی اگر آشغال و دری‌وری هم بگوید مطمئنا یک آدم بزرگ است، برای اینکه می‌دانی پشت‌اش یک فلسفه‌ی بزرگ خوابیده (چشم‌هایش این طور می‌گویند). سختی ِ کار سپهر این است که هیچ‌وقت نمی‌تواند این فلسفه‌ی بزرگ را رو بکند. همیشه باید یک آدمی مثل من، سپهر را بزرگ بخواند. همه‌ی اهمیتِ سپهر به چیزی است که من ازش می‌دانم. به آن چشم‌های نهیلیست، که هیچ کی تا حالا به عمق‌اش نرفته. به آن ژستِ متحیر، که هیچ کی تا حالا شبیه‌اش ندیده. به آن قلم ِ آش‌ و لاش و مبتذل، که هیچ کی تا حالا از خواندنش به ارگاسم نرسیده.

تو یک آشغالِ واقعی هستی سپهر، یک پارچه مزخرف، یک هیپی ِ تمام عیار، کسی که من با تمام وجودم مجذوب و دیوانه‌اش‌ام.

۱۳۸۵/۲/۶

تو و وبلاگت

تو نیستی و من دلتنگت که می‌شوم سراغت را از وبلاگت می‌گیرم، که قرص و محکم آنجا نشسته و اندوهِ من را در نبودِ تو با چشمانی بی‌خیال نظاره می‌کند. این وبلاگت است که آنجاست یا خود توئی؟ چرا حرف تازه‌ای نمی‌زنی؟ چرا می‌خواهم باور کنم که خود توئی؟ کاری کن. چیزی بگو. خودت هم اینقدر مکرّری؟ دیر به دیر تازه می‌شوی؟

تلاش می‌کنم که به عمق کلماتت نفوذ کنم، به عمق ِ تن‌ات. گاه یک کلمه چنان می‌گیردم که سراسر شوق می‌شوم، از دوباره خواندنت. چه سرّی هست در دوباره خواندنت؟ چه رازی را پنهان کرده‌ای که من مسخّر ِ کشفِ اویم؟ چرا برملا نمی‌شود؟ چرا برملا نمی‌کنی‌ام؟ مرا در کلماتت نمی‌یابم. مرا در کلماتت لمس نمی‌کنم. حروف اسمت را هجی می‌کنم. یک بار دیگر، از نو، تمام زوایای وبلاگت را می‌کنم، می‌کاوم، شاید چیزی بیابم، که تو را مقابل چشمانم برقصاند، یا ببخش، مرا مقابل چشمانت به رقص آورد.

رنگ وبلاگت را با دستانم لیس می‌زنم، تو را نمی‌یابم. تو نیستی. حالا خودِ واقعی‌ات کجاست؟ حدس می‌زنم. تو را در خودِ واقعی‌ات حدس می‌زنم. در خوش‌بینانه‌ترین حالت از من تهی است. ولی مگر خودِ واقعی‌ات را تا کنون دیده‌ام؟ تو همیشه برای من تصویری بودی، ردّ نوشته‌ای، صدایی، وبلاگی ...