۱۴۰۱/۸/۸

سازمانِ مستقل از دولت

سپاه موجودیتی ایدئولوژیک است. بسیجِ مسلحانه‌یِ توده‌ها در ایران ضرورتاً با توسل به اسلامِ شیعی ممکن شده است. شکل‌هایِ دیگری از سپاه نیز شاید ممکن بود و در ابعادی محدود در ایران سابقه داشته. اما تقابل‌ها با سایرِ رقبا و گروه‌هایِ منسجم و ایدئولوژیک (به عنوانِ مؤلفه‌هایِ داخلی)، و میلِ هم‌سویی و اتحاد با جهانِ اسلام در برابرِ غرب و اسرائیل و نیز، جنگ با عراق (به عنوانِ مؤلفه‌هایی خارجی) از سپاه چیزی را ساخت که امروز شاهدش هستیم.

سپاه یک ابزار است. ابزارِ اتحاد و انسجامِ ایدئولوژیکِ توده‌ها. شکل، سازماندهی، اهداف، و وظایف‌اش ایجاب می‌کند که به صورتِ مداوم مشغولیت‌ها و تقابل‌هایِ نو و جدیدی برایِ خودش دست و پا کند، هم در داخل و هم در خارج. سپاه متمایز از ارتش است؛ در اصلِ خود، نوعی تشکلِ موقت بوده برایِ اهدافِ خاص و مشخص، که به فراخورِ شرایط دوام آورده. ارتش ماهیتاً ملی ست؛ از ارکانِ ضروری و مشروعِ ایده‌یِ «دولت‌ـ‌ملت» است؛ در سطحِ ایده، از همه‌یِ علائق و سلایق سرباز می‌گیرد؛ از بودجه‌یِ عمومی سهم دارد؛ به مفهومِ ایران گره خورده. سپاه ماهیتاً داوطلبانه بوده؛ عاری از سازمان‌دهیِ طبقاتی و سلسله‌مراتبی، یک ابداعِ ایدئولوژیک‌ـ‌ملی ست و پیش‌شرطِ اساسیِ ورود به آن، برادری و همسوییِ عقیدتی؛ به همین خاطر، مخاطبِ محدودتر و گستره‌یِ شمولِ وسیع‌تری دارد. این سپاه در دفاعِ مداوم از ایران و نیز، در راهِ پیگیریِ اهدافِ ایدئولوژیک‌اش، مکرراً تقویت شده، از حالتِ سیال و فراگیرش فاصله گرفته، به یک نیرویِ نظامیِ سلسله‌مراتبی و مستقر تبدیل شده، ردیفِ بودجه‌ای منظم به آن اختصاص پیدا کرده (تقریباً 3 برابرِ بودجه‌یِ ستادِ ارتش)، و نیرویی اثرگذار را شکل داده که وزنی اساسی در ماهیتِ امروزِ ج.ا. دارد.

سپاه در سلسله مراتبِ حاکمیتِ سیاسیِ ایران (حاکمیتِ سیاسی متشکل از تشکیلاتِ تحتِ فرمانِ مقامِ رهبری و دولتِ ج.ا.، به طورِ خلاصه «رهبری» و «دولت») نیرویِ تحتِ فرمانِ رهبری ست. از این نظر هم، در سلسله‌مراتبِ قدرت با تشکیلاتِ سازمانیِ ارتش تفاوت دارد. نظامِ رهبریِ ایران در تمامِ این سال‌ها، به شیوه‌ای کاملاً مستقل از دولت، سپاه و موجودیت‌اش را تقویت کرده، وظایف‌اش را گسترش داده و در عمل، آن را به یک نیرویِ موازی، نه‌تنها موازی با ارتش، بلکه با حاکمیتِ سیاسیِ رسمی‌ـ‌دولتی تبدیل کرده است. به عبارتِ دیگر، سپاه یکی از اجزایِ مهمِ تشکیلاتی در ج.ا. ست که دولتِ ج.ا. آن را بازنمایی نمی‌کند. یا این طور بگوییم: در ایران، یک نیرویِ نظامیِ بسیار کارآمد و فراگیر وجود دارد که اهدافِ ایدئولوژیک‌اش را با بودجه‌یِ دولتِ ج.ا.، اما به طورِ کاملاً مستقل از این دولت، پیش می‌برد و هدایت می‌کند. فهرستِ نهادهایی که به این شکل عمل می‌کنند منحصر به سپاه نیست و بیشترشان نقشِ حاکمیتی دارند، اما در این میان، سپاه بزرگ‌ترین و مهم‌ترین است.

۱۴۰۱/۸/۶

میراثِ تاریخی

جمهوریِ اسلامیِ ایران (متشکل از حاکمیتِ ایران و مردمان‌اش که ما ایم) محصولِ تاریخیِ مبارزاتی ست که جامعه‌یِ ایران برایِ دوام آوردن در شرایطِ مدرنِ جهانی در درونِ خود تجربه کرده. تناقضات و فراز و فرودهایِ این مبارزات صرفاً برآمده از ماهیتِ حکومتِ ایران نیست، به خواست‌ها و امیالِ مردم و نیروهایِ بین‌المللی هم ربط دارد. من در اینجا و به تدریج، صرفاً به برخی از مهم‌ترین خطوطِ این میراثِ تاریخی اشاره می‌کنم که به گمان‌ام در پرداختن به پرسش از «امکانِ جمع شدنِ مشروعیتِ داخلی و مبارزه با دشمنِ خارجی» اهمیتِ تحلیلی دارند.

بارِ «سنگینی» که ج.ا. به لحاظِ تاریخی حمل می‌کند (1) پس زدنِ دخالتِ خارجی و (2) مقابله با اسرائیل است. این‌ها تولیداتِ ج.ا. نیستند. آرایشِ نیروها و مبارزاتِ تاریخیِ ایرانی‌ها وضعیت را به اینجا کشانده. حتا اگر لمپن‌هایِ سرخورده مایل به یادآوری‌اش نباشند، باید این را بزرگ و بلند یک جا نوشت و بارها گفت که ملی‌ترین دولتِ تاریخِ ایران را آمریکا و بریتانیا با کودتا سرنگون کردند. این بزرگ‌ترین زخمی ست که تاریخِ بعد از خود را ساخته است. باید یادآوری کرد که ایرانِ بعد از انقلابِ 57، از معدود کشورهایِ منطقه است که پایگاهِ نظامیِ هیچ کشوری، من جمله اشغال‌گرانِ آمریکایی، نبوده است. شاید بپرسند چه اهمیتی دارد؟ بهتر نیست پایگاهِ نظامی به آمریکا بدهیم یا حتا اشغال‌شده باشیم و از مزایا و آرامش و پیشرفت‌ها و سرریزهایِ بعدش بهره ببریم؟ همان تاریخِ بعد از کودتای 28 مرداد و سوابقِ بسیاری از کشورهایی که راهی غیر از راهِ ایران رفته اند به ما می‌گوید که وقتی نتوانی دولتِ مستقل داشته باشی، عملاً هیچ امکان و زمینِ بازیِ مستحکمی برایِ آرامش و پیشرفت و حتا سکونتِ روزمره و بی‌حاشیه نداری. صرفاً به افغانستان نگاه کنید. آمریکا و متحدان‌اش به بهانه‌یِ واهی اشغال‌اش کردند. دولت برای‌اش ساختند. برایِ آن دولت نقشِ نیروهایِ مزدور را بازی کردند. سلاح‌های‌شان را رویِ مردم‌اش امتحان کردند. و بعد در فلاکت، در بدبختی، مثلِ آبِ بینی رهای‌اش کردند و حتا بعد از رها کردن، از ذخایرِ ناچیزِ مردم‌اش، به اسمِ «غرامت» برایِ اشغالگری‌شان سهم برداشتند. ایرانِ تحتِ سلطه‌یِ ستمگرِ خارجی امکان و افقِ توسعه‌یِ اجتماعی را نداشته و نخواهد داشت. می‌دانم جزئیات و قیاس‌هایِ این ادعا زیاد است. حالا خیلی نمی‌خواهم رویِ آن متمرکز باشم و بسطِ آن را به بحثِ احتمالی در آینده موکول می‌کنم.

بنابراین، این که ایران باید مستقل باشد و مستقل بماند یک اصل است. این محصولِ فریبکاری یا توهمِ ایدئولوژیکِ ج.ا. نیست. کاری که ج.ا. کرده این بوده که برایِ برپا نگاه داشتنِ این اصل یک ابزارِ بسیار کارآمد و مؤثر دست‌ـ‌و‌ـ‌پا کرده: «سپاه». مایل ام تأکید کنم که از دیدِ من، «سپاه» وجهِ تمایز، و مهم‌ترین و خلاقانه‌ترین تولیدِ ج.ا. بوده است. با سپاه و نیرویِ برآمده از آن، ایران توانسته در موقعیت‌هایِ مختلفِ تاریخی دستِ بالا را داشته باشد. می‌دانیم که سپاه چه جور چیزی ست. ایده‌یِ اصیل و مبتکرانه‌یِ سپاه متحد کردنِ نیروهایِ داوطلبِ «مقاومتِ ملی» به موازاتِ ارتش بوده است. چون فراگیرتر و مردمی‌تر بوده و از قواعدِ متمرکز فاصله داشته، با نیرو و امکانی که به دست می‌داده این افقِ جدید را پیشِ رویِ ایران می‌گذاشته که بتواند با حداکثرِ توانِ مردمی از خودش دفاع کند. این اتفاق بی‌سابقه بوده است. این که ایران علاوه بر ارتشِ رسمی، نیرویِ نظامیِ فراگیر و مؤثری داشته باشد که قادرش کند حولِ هدفی واحد و در قالبِ یک ملت متحد شود، در تمامِ این سال‌ها برگِ برنده‌یِ استقلال‌ـ‌وـ‌انسجام‌ـ‌طلبیِ ایران و نقطه‌یِ اصلیِ تمایزِ ج.ا. از همه‌یِ رژیم‌هایِ سیاسیِ پیشین بوده است. مصدق اگر سپاه داشت، نمی‌توانستند سرنگون‌اش کنند.

سپاه علاوه بر تولید، صادراتِ ایران هم بوده است: در دوره‌یِ سرمایه‌داریِ نولیبرال و ماجراجو، هر کشوری که میلِ استقلال دارد باید سپاهی مردمی داشته باشد و این سپاه باید با توان و تحرکِ بالا، مثلِ مویرگ در سراسرِ پیکره‌یِ ملی پخش شود و از کلیتِ سرزمین صیانت کند. چنین محصولی ست که در قالبِ تجربه‌هایِ موفق یا ناموفقی از «حشد الشعبیِ» عراق، «انصاراللهِ» یمن، «حزب اللهِ» لبنان، «جهادِ اسلامیِ» افغانستان، «دفاع الوطنیِ» سوریه و چندین گروهِ نظامی و شبهِ نظامیِ دیگر به دنیایِ سیاسی و نظامیِ منطقه‌یِ ما راه پیدا کرده و زیستن تحتِ حاکمیتِ ملی را به چیزی اندیشیدنی یا حتا دست‌یافتنی در ایران و پیرامون‌اش بدل کرده است. در این نقطه توقف کنیم: در مواجهه با آن میراثِ تاریخی، «سپاه» راه‌حلِ ملموس و مؤثری برایِ صیانت از تمامیتِ ملیِ ایران بوده است. راهی ابتکاری که به هیچ نحوی نباید از آن دست برداشت یا از آن منصرف شد.

۱۴۰۱/۸/۵

باید از جمهوریِ اسلامی دفاع کرد

آدم‌هایِ زیادی در اطرافِ من هستند که از جمهوریِ اسلامی خشمی عمیق در دل دارند. اغلبِ آدم‌هایِ طبقه‌یِ متوسط که رمقی دارند و آینده‌یِ ملموسی برایِ خودشان در ایران نمی‌بینند، شیوه و نحوه‌یِ عملِ ج.ا. را مقصر می‌دانند. این‌ها از یک طبقه یا خاستگاهِ اجتماعی یا فرهنگیِ خاص نیستند. تنوعِ زیادی دارند. تنشی که پیرامون‌شان را فراگرفته آن‌ها را وادار به واکنش کرده. واکنش‌های‌شان اغلب عاری از تحلیلِ وضعیت است. واکنش‌های‌شان توده‌ای ست. اولین و دم‌دست‌ترین نشانه‌ها را به عنوانِ مهم‌ترین عوامل باور می‌کنند و بر مبنایِ آن عمل می‌کنند (در این مورد قبلاً اینجا نوشته‌ام: +). اولین و دم‌دست‌ترین عاملِ رنج و تنشِ ذهنیِ هرروزه‌ی‌شان را ج.ا. می‌دانند. در نظرشان، ج.ا. یعنی کلِ این ساز و کار حکمرانیِ فعلی که مشارکتِ این توده‌هایِ خشمگین را پس زده، حرف‌های‌شان را نه‌تنها نشنیده، بلکه آن‌ها را جورِ دیگری بازنمایی کرده، به وفور دروغ گفته، نتوانسته از حقوقِ ملیِ ساکنانِ این سرزمین در مقابلِ دزدها، فاسدها، و زد و بندِ کسانی که خودشان بخشی از این مردم اند دفاع کند، ریاکاری را ترویج کرده، آن‌ها را فقیرتر کرده، و برایِ بسیاری از مسائل و مشکلاتِ واقعیِ پیشِ روی‌شان استراتژیِ قانع‌کننده و سخن‌گوهایِ واجدِ مشروعیت و مقبولیت نداشته است. در کنارِ این‌ها، ج.ا. به قدرتِ سختِ نظامی و ایدئولوژیِ حامیانِ معتقدش بسیار بیش از مشروعیت و مشارکتِ سیاسیِ عمومی بها داده، در حالی که به هر دو احتیاج داشته است. یک ج.ا. قوی و بادوام باید خارِ چشمِ دشمنِ خارجی باشد و در عینِ حال، مکانیزم‌هایِ مستحکم و قابل‌اعتمادی برای رفعِ مسائلِ داخلی ایجاد کند. سؤالی که بینِ من و دوستان‌ام مطرح است این است که آیا اساساً جمعِ بینِ مشروعیتِ داخلی و مبارزه با دشمنِ خارجی در ایرانِ کنونی شدنی ست؟

من سعی دارم تا در نوشته‌هایی که از این پس در این وبلاگ به اشتراک می‌گذارم، جوانبِ این پرسش را بسنجم. این‌ها را پیش از هر چیز برایِ خودم و دوستانِ هم‌صحبت‌ام می‌نویسم و تلاش‌ام این است تا از پراکندگیِ گفتارِ شفاهی فاصله بگیرم و چیزها را برایِ گفت‌وگوهایِ بعدی‌مان منظم کنم. سعی دارم، ولی شاید فرصت نکنم. می‌ترسم که اگر شروع نکنم، همان مقدارِ ناقص و کم‌اش هم ادامه پیدا نکند. در عینِ حال، می‌ترسم اگر شروع کنم، صرفاً مجبور به ادامه دادن باشم، بدونِ این که استدلالی ارائه کنم، که دست‌کم خودم را قانع کند یا حرفی برایِ گفتن داشته باشم. از آن طرف، زمان انگیزه را سرد می‌کند. تا هر جا که فرصت و بخت اجازه بدهد، ادامه می‌دهم. این‌ها برایِ من یک آزمون است. گاهی خیلی دور می‌روم. گاهی هم شاید متمرکز بر سؤال‌ام باشم. نظمِ زمانیِ خاصی ندارم. اما دغدغه‌یِ من و پرسشی که آن را جدی گرفته ام حفظِ کلیتِ سرزمینیِ ایران، حفظ و اعتلایِ جمهوریِ اسلامی و فکر کردن به شیوه‌هایِ عبور دادنِ این کشور از تنگناهایی ست که به آن دچار شده یا خواهد شد. چکیده‌یِ میل، احساس، و تحلیلِ من این است که هر نوع مبارزه‌ای برایِ پس زدنِ ستمگرِ داخلی و دور نگه داشتنِ ستمگرِ خارجی باید درونِ مرزهایِ ایرانِ فعلی و تحتِ حاکمیتِ ج.ا. و با نگاه به شرایطِ بین‌المللی اتفاق بیافتد. نمی‌خواهم خشمِ من از حکمرانیِ فعلی یا لحنِ انتقادی‌ام، ایجادِ گمراهی کند. این که باید از جمهوریِ اسلامی دفاع کرد بستر و زمینه‌یِ همه‌یِ چیزهایِ دیگری ست که می‌گویم. اما سعی می‌کنم به خودِ این هم نگاه کنم؛ به این که چرا از چنین موضعی (از موضعِ هوادارانه) حرف می‌زنم و تا جایِ ممکن چیزی را ناگفته باقی نگذارم.

۱۴۰۱/۸/۳

پهلوان‌هایی که پُلِ حافظ را نگه داشته اند

زیر پلِ حافظ پر بود از نیروهایِ ضد شورش. پراکنده و بی‌توجه به اطراف، ایستاده بودند زیرِ تصاویرِ کارتونیِ پهلوان‌هایی که پُل را سرِ پا نگه داشته اند. بعضی‌شان داشتند کمربند و یراق‌شان را باز می‌کردند و بعضی می‌بستند. یکی هم نقاب به صورت می‌زد و من درست لحظه‌ای که هنوز صورت‌اش را خوب نپوشانده بود، دیدم‌اش. چشمک زد. با نقابی که فقط برایِ دو چشم و دهان سوراخ دارد، صورتِ انسان از همه‌یِ نشانه‌ها خالی می‌‌شود و نداشتنِ نشانه پیکره را به چیزی غریبه تبدیل می‌کند که نخستین واکنش در برابرش ترس و احتیاط است. دیگر نتوانستم نگاه‌اش کنم. سرم را برگرداندم. بینِ عابرهایی که جمعیت‌شان زیاد بود، خانم‌هایی بودند که بدونِ روسری رد می‌شدند. بعضی‌شان هندزفری در گوش‌شان بود. اغلب سعی می‌کردند به جایی نگاه نکنند، آرام جلوه کنند، و مخاطبِ کسی قرار نگیرند. تک و توک هم بودند که به همه طرف سر می‌چرخاندند. مضطرب بودند.

در آن تاریکیِ شب، چند نورافکن فضایِ اطرافِ نیروهایِ ضدشورش و سکویِ زیرِ پای‌شان را روشن می‌کرد. ترافیکِ سنگینِ زیر و رویِ پُل اعصابِ همه‌یِ راننده‌ها را خُرد کرده بود، اما کسی بوق نمی‌زد. تقدیرشان را پذیرفته بودند. یک جور هم‌دستی بینِ خستگی، ترس، تجربه، و میلِ بر هم نزدنِ نمایش همه را به اینجا رسانده بود که فقط تماشا کنند. آدم‌ها وقتی می‌ترسند، جنبشی درون‌شان بیدار می‌شود تا کاری کنند، چیزی را بر هم بزنند. خیلی وقت‌ها خشونت و پرخاش واکنشی ست به ترس. اما در جایی که من بودم، دست‌کم برایِ لحظاتی، عقلِ سردی حاکم بود که صرفاً نظاره می‌‌کرد و ترس‌اش را به مشت گرفته بود. به رغمِ شلوغی و هم‌همه، سکوت زمینه‌یِ اصلیِ کلِ میدان بود.

دورتر از جایی که من بودم، دختری با جثه‌یِ کوچک، مانتویِ سفید، کیفِ کوچکی با بندِ رودوشیِ نازک، شالِ قرمزی که به دورِ دستِ چپ‌اش بسته بود، و موهایی کوتاهِ کوتاه که به بغل شانه شده بود، سرش را پایین انداخته، دستِ راست‌اش را در هوا مشت کرده، و با گام‌هایی آرام و بلند قدم می‌زد. جدا از سرِ آزادش، تنها نکته‌یِ متفاوت و عجیبِ منظره‌اش طرزِ قدم زدن‌اش و آن مُشتی بود که در هوا نگه داشته بود. همین عناصرِ کوچک حسابی جلبِ توجه می‌کرد. وانمود می‌کرد به کسی کاری ندارد. کسی کاری‌اش نداشت. بعضی درباره‌اش چیزهایی می‌گفتند که نمی‌شد شنید. کلِ آن بدنِ نحیف و کوچک، با آن مشت و با آن گام‌ها، فضا را اعتلا داده بود. انگار مناسب‌ترین پاسخ بود به آنچه درون‌اش تماشاچی بودیم.

کنش‌هایی هست که فضا را اعتلا می‌دهد. دو ماه قبل، به جلسه‌ای رفتم که قرار بود شیوه‌هایِ ارتباطِ مؤثرِ آدم‌ها در محیطِ کار را شبیه‌سازی کنند و از این طریق، دانش و مهارتِ ارتباطیِ شرکت‌کنندگان را ارتقا بدهند. یکی از تمرین‌ها این بود که دو نفر را روبه‌رویِ هم می‌نشاندند. یکی باید سؤال می‌کرد و آن یکی باید با هم‌دلی جواب می‌داد. کامران و داود را مقابلِ هم نشاندند تا ارتباطِ مؤثر بگیرند. داود از بینِ سؤال‌هایِ رویِ میز یکی را تصادفی برداشت و باز کرد و بعد رو به کامران گفت: «کامران جان، دوست داری رئیس باشی و تیم رو هدایت کنی یا عضوِ ساده‌یِ گروه باشی؟». هم‌زمان با کامران، ما تماشاچی‌ها هم مشغولِ فکر کردن بودیم. راست‌اش من از قرار گرفتن در این جور موقعیت‌هایِ تصنعی که می‌خواهند واکنشِ آدم‌ها را بسنجند، بدم می‌آید. کامران جان، می‌خواهی رئیس باشی یا عضوِ تیم؟ همین قدر کلی و بُریده از زمینه. کامران هم احتمالاً یا باید قیدِ فروتنی را بزند و آن قدری که انسانِ متعارف می‌پسندد و ماجراها را می‌بیند، صادقانه بگوید که خب هدایتِ تیم را بیشتر دوست دارد، چون آدمی‌زاد مایل است تا قدرتِ تأثیرگذاری بر دیگران را در چنگِ خود داشته باشد. و یا در نقشِ ترسیده و عدالت‌ورزِ انسانی هم‌ردیفِ دیگر انسان‌ها فرو برود و بگوید که هیچ لذتی بالاتر از عضوِ تیم بودن سراغ ندارد. کامران باید بینِ صداقت و فروتنی، یا شاید بینِ واقع‌گرایی و ترس، یکی را انتخاب می‌کرد و برچسب‌اش را رویِ خودش نصب می‌کرد. احساس کردم این دقیقاً همان تنشی ست که در این جور نمایش‌ها و این جور سؤال‌ها وجود دارد و همین است که من را به عنوانِ مخاطب معذب می‌کند و توانِ هم‌دلی‌ام را برایِ شرکت در چنین صحنه‌هایی ازم می‌گیرد. به این فکر کردم که خیلی وقت‌ها خودِ این پرسش که کدام را انتخاب می‌کنی (مامان رو بیشتر دوست داری یا بابا رو؟)، از درونِ مغزهای ترس‌خورده و نامنعطفی بیرون آمده که آدم‌ها و وضعیت‌هایِ واقعی را مخیر بینِ انتخابِ کلیشه‌هایِ جماعت‌پسند می‌بینند. کامران دستی به سبیل‌اش کشید و گفت: «داود جان، شاید این اون جوابی نباشه که الان از من انتظار می‌ره که بدم، ولی من از اون دسته آدم‌هایی ام که معتقد اند اگه کسی قرار باشه تیمی رو هدایت کنه، قبل از هر چیز باید عضوِ اون تیم باشه. علاوه بر این، معتقد ام بهترین شکلِ انسجام و هدایتِ یه تیم اون شکلی اه که از دلِ فکر و کار و کوششِ اعضایِ خودِ تیم بیرون اومده باشه. برایِ همین، باید در جوابِ سؤال‌ات به‌ات بگم که من دوست دارم که به عنوانِ عضوِ تیم، فرصتِ هدایت کردن و تأثیر گذاشتن رو تیم همیشه برام فراهم باشه. این چیزی اه که به ذهن‌ام می‌رسه الان». از رها شدن کامران از بند لذت بردم و حس کردم که این مناسب‌ترین پاسخ بود به آنچه درون‌اش تماشاچی بودیم.


۱۴۰۱/۵/۱۹

میوه‌هایِ سرکوب

میرحسین موسوی معرفی یا مقدمه‌ای نوشته خطاب به مخاطبانی که انگار قرار است بیانیه‌های‌اش را به عربی بخوانند. این متن به وضوح متنی ست که نشانه‌هایِ ضعف و رنجوری‌اش از لابه‌لایِ هماوردخواهی‌ها و نقاطِ قوت‌اش بیرون زده. متنی ست شکننده. در حالتی که فرض کنیم خودِ موسوی این‌ها را نوشته، شاید بتوانیم به فاصله‌ای که حصر میانِ او و واقعیت ایجاد کرده اشاره کنیم. استحکامِ روحی و واقع‌گراییِ بیانیه‌ها در این متن وجود ندارد. من از اوضاعِ موسوی در حصر خبری ندارم. در تمامِ این مدت یاد و خاطره‌یِ او و متن‌های‌اش با من باقی مانده. حتما به او و خانواده‌اش سخت گذشته. احتمالاً از مجرایِ اندکی که شاید برایِ ارتباط‌گیری و تنفس به او داده اند، جریان‌هایِ مقید و محدودی از اخبار و فکر و تحلیل نفوذ کرده و او از این مجرایِ تنگ میدان را به وضوحِ قبل نمی‌بیند. این که آدمی استوار را، بی محاکمه، بدونِ اقناع، بدونِ طی شدنِ مسیرِ مشروع و دادخواهانه، گوشه‌ای گیر بیاندازی و دیدارهای‌اش و شاخک‌هایِ حسی‌اش با بیرون را محدود کنی، شاید از قدرت و قوتِ هر گزاره‌ای که او خود را به آن‌ها نزدیک می‌بیند، بکاهد. در اینجا می‌خواهم کمی در موردِ قوت‌ها و ضعف‌هایِ متنِ موسوی بنویسم تا موضوع برایِ خودم واضح‌تر بشود.

1. در فضایی که حاکمیتِ ایران هر نوع سازماندهیِ رسمیِ اجتماعی، صنفی، و سیاسی (حتا از جانبِ آن گروه‌هایِ مستقلی که صراحتاً ابرازِ وفاداری به نظمِ سیاسیِ موجود می‌کنند) را با بی‌قانونی و زورِ عریان سرکوب می‌کند، نباید از مردم انتظارِ رشدِ فکری و تحلیل و رفتارِ درست را داشت. از مردمِ پراکنده، فقیرشده، زخم‌خورده، و بی‌سامانی که در انقیادِ کارِ روزمره، شبکه‌هایِ اجتماعیِ کنترل‌شده، و نفرتِ واکنشی از حکمرانان‌شان مدفون شده اند، نباید و نمی‌توان انتظار داشت که از قیدِ همه‌یِ این ستم‌هایِ ملموسِ دمِ دست رها شوند و میدانِ بزرگِ ستم و استثمارِ بین‌المللی را در تحلیل‌شان وارد کنند. استثمارِ داخلی هم‌پیوند با استثمارِ خارجی ست. جمهوریِ اسلامی در امتدادِ نظمِ استثماریِ فراملی در حالِ حکمرانی ست. موسوی در یک زمان به صدایی بدل شد که توانست تشتت و پراکندگیِ صداهایِ بی‌سامانِ سیاسی را حولِ محوری واحد (شبکه‌سازی و بازگشتِ بدونِ تنازل به قانونِ اساسی) متحد کند و علیهِ این نظمِ استثماری بیانیه بدهد. این که به لحاظِ تاریخی، منتقدانِ حزبِ سیاسی‌ـ‌نظامیِ حاکم در ایران صرفاً توانسته اند پشتِ جبهه و جناحِ «اصلاح‌طلبان» صدا و حضوری نحیف داشته باشند، نقصِ ساختارِ سیاسیِ ایران است، نه افتخاری به سودِ فرصت‌طلبی‌هایِ اصلاح‌طلبان. موسوی و بیانیه‌های‌اش به وضوح، بیرون از منطقِ اصول‌گرا‌ـ‌اصلاح‌طلب شکل گرفتند. حتا از جایی به بعد، به تصریحِ خودِ او، دیگر دغدغه‌یِ نتیجه‌یِ انتخابات 88 و داوریِ منصفانه درباره‌یِ آن را هم نداشت، بلکه مقصودش جست‌وجویِ دردمندانه و واقع‌گرایانه‌ی راهی بود به سمتِ دادخواهی و برابریِ سیاسی در ایران و پافشاری به ارجاعِ دوباره به ارزش‌هایِ انقلابِ 57. قدرتِ موسوی در کنترلِ این فضا بود، و نیز ذر شکل دادنِ به آن و هدایت کردن‌اش، و در عینِ حال، در آن شکلِ عضویتِ متواضعانه‌اش. در این متنِ تازه خبری از این چیزها نیست. چهره‌ای از او بیرون زده که رنجور و خشمگین است و توانِ مهارِ این خشم را به سودِ خیرِ جمعی ندارد. این چهره از موسوی برایِ من غریب است، هرچند آن را می‌فهمم.

2. علیِ علی‌زاده با وقاحت و بدونِ شرمساری موسوی را متهم می‌کند به بازگرداندنِ هاشمیِ رفسنجانی و کارگزارانِ سازندگی به قدرت. او را متهم می‌کند به مهیا کردنِ میدان برایِ یکه‌تازیِ جناحِ راستِ «روحانیتِ مبارز»، به دوپاره کردنِ ایران، به تحمیلِ هزینه‌هایِ تحریم به مردم (+). با لحنِ هیجان‌آلودِ کسی که تلاش دارد به دروغی که می‌گوید با سلامتِ نفس باور داشته باشد، جایِ ستمگر و ستمدیده را عوض می‌کند. به کسی که در مقابلِ بی‌قانونی اعتراضِ صریح و مسالمت‌آمیز کرده و به همراهِ مردم‌اش بر این اعتراض ایستاده، لگدِ تئوریک می‌زند. دروغ را به جایِ راستِ منصفانه به خوردِ خودش و کسانی می‌دهد که از این تهوع لذت می‌برند و هوایِ انفعال و کثافت مشام‌شان را پُر کرده. حتا بی‌خبرترین ناظرِ جامعه‌یِ ایران هم دیگر می‌داند که سرکوب و انحصارطلبیِ سیاسیِ داخلی کشورِ ما را به چه تباهیِ اسفناکی کشانده. همه می‌دانند که استبدادِ رأیِ داخلی و پس زدنِ همه‌یِ صداهایِ دیگرگونه حضورِ مردم در صحنه‌یِ سیاسی را از معنی تهی کرده و ایران را به ضعف و زبونی کشانده. این که دیگر چیزِ پوشیده‌ای نیست. این‌ها که بدیهی ست. کلِ بارِ ننگِ وضعیتِ سیاسیِ امروزِ ایران تا ابد بر دوشِ کسانی ست که با سرکوبِ ــ سرکوبِ گروه‌هایی که با فعالیت‌هایِ مسالمت‌آمیزشان زمینه‌یِ بلوغِ سیاسی و اجتماعیِ ایران را فراهم می‌کنند ــ ایرانی ضعیف، آکنده از نفرت، و ناتوان از فکر کردن به آینده را بر جا گذاشته اند. دست و پا زدن‌هایِ معصومانه‌یِ امثالِ علی‌زاده، یا حتا آن رویِ دیگرش، دروغ‌پردازیِ بی‌وطن‌هایِ مزدوری مثلِ علی‌نژاد، نه چیزی به این واقعیت اضافه می‌کند و نه چیزی از آن می‌کاهد.

3. اطلاعات و تحلیلِ موسوی از سوریه و اتفاقاتی که در آن افتاده و نقشِ جمهوریِ اسلامی در آن به وضوح نادرست است. پیوند زدنِ این تحلیلِ نادرست به مایه‌یِ عبرت دانستنِ مرگِ کسی که قمه‌کِش‌ها و «اشرار و اراذل» را برایِ سرکوبِ معترضانِ شهریِ تهران بسیج کرده بود (+)، از جسارت و ذوقی که موسوی در بیانیه‌های‌اش به کار می‌گرفت، خیلی دور است. در اینجا چهره‌یِ مردِ شکسته و داغداری را می‌شود دید که از جلادِ متعصبی که روزی به رویِ مردمِ بی‌دفاع‌اش چنگ کشیده نفرتی عمیق به دل دارد و دوست دارد آن را لابه‌لایِ متنی بگنجاند که احتمالاً قرار است هشداری باشد برایِ جلادانِ آینده. این شاید عاطفه‌ای باشد که کهنسالیِ او به آن نیاز دارد تا از پیرامون‌اش شفقت و التیام بگیرد. اما نکته‌ای نیست که امتیازی باشد برایِ یک متنِ سیاسی که می‌خواهد جدی گرفته شود.

4. هادیِ معصومیِ زارع، که به نظرم آدمِ کاردرستی رسید، تحلیلی از دلایلِ دخالتِ ایران در جنگِ داخلیِ سوریه دارد که فکر می‌کنم بسیار پرجزئیات و جالب است (اگر تا حالا ندیده اید، من در نوارِ کناریِ وبلاگ به همه‌ی قسمت‌های‌اش لینک داده ام). ویژگیِ روایتِ او این است که تلاش دارد جنگِ ایران در سوریه را برایِ مخاطب‌اش نه «قابل‌قبول»، که «فهم‌پذیر» کند. به طورِ خلاصه، دلیلِ ورودِ ایران به جنگِ سوریه کاملاً واضح است: اسرائیل. در واقع، رژیمِ سیاسیِ فعلی در سوریه، حضورِ ایران در مرزهایِ اسرائیل را «تضمین» می‌کند، اما احتمالات و اتفاقاتِ سیاسیِ بعدی که به اضمحلالِ رژیمِ بعثیِ اسد منجر شود، نمی‌تواند این حضور را به شکلِ غیرمشروط در درونِ خود داشته باشد. سوریه برایِ ایران پایگاهی ست که بتواند به دشمن دسترسی داشته باشد. این موضوع در همان مصاحبه‌ای که از سردار همدانی بالاتر نقل کردم هم به تفصیل بیان شده (+). در واقع، ماجرا این شکلی ست که نظامِ سیاسیِ ایران نمی‌خواهد مسیرِ جغرافیاییِ منتهی به سوریه را از دست بدهد. بنابراین، سپاه (که یک نیرویِ عقیدتی و ایدئولوژیک است) را می‌فرستد به جنگی که باید برای‌اش اهداف و نتایجِ ایدئولوژیک دست و پا کند: دفاع از حرم. از طرفی، باید مردم و ساختارِ قانونیِ رسمی (دولت و مجلس) را راضی کرد که به این تصمیمِ استراتژیک تن بدهند. اما این کار ممکن نیست. چون امکان‌پذیر نیست که در سطحِ «سیاستِ رسمیِ ایران» از تقابلِ آشکارِ «نظامی»، به هدفِ تسلیحِ حزب‌الله و مقابله‌یِ مستقیم با اسرائیل حرف زده شود. این کار تبعاتِ داخلی و بین‌المللیِ بسیاری دارد. پس، نیرویِ ایدئولوژیک، با لایه‌هایی از پنهان‌کاریِ سیاسی، و سوار بر ایدئولوژیِ شیعی به سوریه فرستاده می‌شود. در ایران این شکل از اعزامِ نیرو مشروعیت ندارد. به مردمِ ایران هیچ گاه توضیحی در این باره داده نمی‌شود که چه نفعِ استراتژیکی از این مقابله‌یِ نظامی می‌توان بُرد. در واقع، ایران مجبور است که همواره با اسرائیل در پشتِ صحنه بجنگد، و رویِ صحنه سند و مدرک و اعتراف و ادعا به دست ندهد. شبیهِ همان اتفاقی که در مقابله با ورزشکارهایِ اسرائیلی در رقابت‌هایِ بین‌المللی می‌افتد، و هیچ وقت موضعِ رسمی در قبال‌اش گرفته نمی‌شود.

5. جمهوریِ اسلامی پنهان‌کار است. همین پنهان‌کاری‌اش میل به تولیدِ مکررِ نهادهایِ فراقانونی و غیرشفاف را تقویت کرده. موسوی مهم‌ترین چهره‌یِ معاصری ست که در سطحِ ملی با این پنهان‌کاری مقابله کرده. و از این نظر، شاید مهم‌ترین فرازِ متنِ اخیرِ او این است که: «گناهِ بزرگِ حکومتِ ما دست بردن در حقیقتِ معانی است».

۱۴۰۱/۲/۲۸

جشنِ بیکران

امروز به لینکی برخوردم که اسم‌اش بود جشنِ بیکران. احساسِ عجیبی به آدم منتقل می‌کرد که مثلاً جشنِ بیکران چی می‌تواند باشد؟ یادم افتاد که این تصویر برایِ من احتمالاً معادل باشد با اضمحلالِ یک‌باره‌یِ همه‌یِ پیوندهایِ اجتماعی، همراه با به خیابان ریختنِ آدم‌ها، جوری که انگار تهدیدِ حتمی و قاطعی هست مبنی بر این که کلِ زمین قرار است تا ساعاتی دیگر نابود شود، و نتیجه بیرون ریختنِ دسته دسته‌یِ مردمی ست که می‌خواهند به هم پناه ببرند و در آخرین شماره‌هایِ نابودی کنارِ هم قدم بزنند و سرود بخوانند. من که سرودخوان بینِ جمع ام، گاهی از وسط‌شان می‌روم رویِ یک بالکنِ کوتاه، که درست کنارِ خیابان، از دلِ خانه‌یِ تازه‌متروکه‌ای که نورِ کمی روشن‌اش کرده بیرون زده، و با چاق کردنِ چپق‌ام، حریصانه به امواجِ آن‌ها که زوال‌شان را جشن گرفته اند خیره می‌شوم.

۱۴۰۱/۱/۴

پنهانی

مطب خیلی شلوغ بود. یک سری صندلیِ اداریِ قدیمی را دور تا دورِ نشیمن، کنارِ هم چیده بودند. تلویزیونِ بزرگی به دیوار نصب بود، بدونِ صدا. داشت فوتبالِ استقلال و ذوب‌آهن را پخش می‌کرد. فضا سنگین بود؛ سنگینیِ ناشی از مکث و توجهِ عمومی. نجوایِ یک مادر و دختر و نگاه‌هایی که بین گوشی و تلویزیون در رفت و آمد بود، از زورِ صامت بودنِ اتاق کم می‌کرد. هر از گاهی، منشیِ قاطعی که شغل‌اش یادش داده بود به هیچ کس زیاد رو ندهد و هیچ لحنِ محترم و مهربانی او را دچارِ رقتِ قلب نکند، یکی را صدا می‌زد و پرونده را به دست‌اش می‌داد و به راهرویی هدایت‌اش می‌کرد که محلِ جمع‌شدنِ کسانی بود که داشت کم‌کم نوبت‌شان می‌شد و از جمعِ آن‌ها که در ازدحامِ نشیمن منتظر بودند، جدا می‌شدند. توالت آن گوشه‌یِ نشیمن بود، نزدیک به تلویزیون، جوری که اگر کسی می‌خواست دست‌شویی برود، همه او را می‌دیدند، بدونِ این که بشود ادعا کرد دارند از عمد آن که توالت می‌رود را با نگاه‌هاشان دنبال می‌کنند. خیلی صبر کردم که خلوت بشود بعد بروم، اما نشد. ضرباهنگِ پُر و خالی شدن‌اش ثابت و مداوم بود. شعر و ملودیِ یکی از نوحه‌هایِ محمود کریمی در سرم چرخید. اگر روزی قرار می‌شد، به فرضِ محال، سبک‌هایِ مداحی را دسته‌بندی کنم، حتماً او را در دسته‌یِ رمانتیک‌ها می‌گذاشتم و مثلاً جواد ذاکر را در دسته‌یِ سورئالیست‌ها (رویِ اسم‌گذاریِ دسته‌ها خیلی حساسیت ندارم. برایِ تقریبِ ذهن می‌گویم). من گاهی در جاهایِ شلوغ و درمانده، ملودیِ محزونِ رمانتیک‌ها را مرور می‌کردم و در جاهایِ آرام و کم‌سرعت سبکِ سورئالیست‌ها به گوش‌ام می‌خورد. اشک با اشک فرق دارد، خنده با خنده. گرم‌تر شدم. بالاخره تصمیم گرفتم اگر خالی شد، سریع بروم داخل‌اش. زمانِ مناسب آن موقعی بود که دقیقاً آن که تو بود قفل را می‌چرخاند و صدایِ باز شدنِ در سالن را متوجهِ خودش می‌کرد و معلوم می‌شد که قصدِ بیرون آمدن دارد. باید جوری تنظیم می‌کردم که او بیرون بیاید و هنوز چند قدمی دور نشده، من به نرمی از کنارش رد شوم و بخزم تو، تا هم کسی سریع نرود و اشغال‌اش نکند، و هم نگاه‌هایِ چرخنده در اتاق موضوعی غیر از من برای دنبال کردن داشته باشند. با تکیه بر جزئیاتِ همین برنامه رفتم تو. می‌دانستم نگاه‌ام کرده اند. تنظیمِ زمان برایِ مصون ماندن از نگاه‌ها ــ نگاهِ آن بیمارانِ در صف مانده ــ امیدِ باطلی بود که فایده‌اش فقط قوتِ قلب دادن به خودت است، نه تأثیری بر آن بیرون یا تغییری در شرایطِ واقعی. دیگر نخواستم به این موضوع فکر کنم. کج که نبودم. هرچند لازم نبود و همه می‌دانستند که این تو پُر است، اما قفلِ در را چرخاندم تا کسی نتواند از آن طرف بازش کند. صدایِ بلندی داد که مقصودِ خام و احتیاطِ شاید نالازم‌ام را به همه گوشزد می‌کرد. اما مطمئن نبودم که با چرخاندنِ قفل توانسته باشم از باز شدنِ در از بیرون جلوگیری کنم. شاید خراب بود. چند بار محکم قفل را با فشارِ بیشتری چرخاندم، اما دیگر تکان نخورد. ناخودآگاه دست‌ام به دستگیره رفت و تلاش کردم تا در آن وضعیت از قفل بودن‌اش مطمئن شوم. صدایِ بسیار بلند و مهیبی داد و زبانه‌ از کام‌اش بیرون آمد، اما چون در قفل بود، باز نشد. با فشارِ در زبانه را به جای‌اش برگرداندم. صدایِ تقِ مطلوبی داد. خجالت‌زده شدم. فکری که در سرم حمل می‌کردم ــ این که قفلِ بودنِ در را امتحان کنم تا از باز بودن‌اش غافل‌گیر نشوم ــ حالا در سرِ همه‌یِ آن بیمارانِ بی‌حوصله و رنجوری که در اتاقِ نشیمنِ یک مطب در خیابانِ هجدهمِ گاندی جمع شده بودند، طنین‌انداز شده بود، و من از انعکاسِ فکرم در سرِ آن‌ها شرمگین بودم. مشغولِ این‌ها بودم که گاهی تو را نمی‌بینند، اما فکرت از دیوارها و درها با وساطتِ کم‌ترین نشانه‌ها عبور می‌کند و در سرهایی که می‌توانند خود را جایِ تو بگذارند، نقش می‌بندد، که صدایِ هم‌همه‌ای در مطب شنیدم. سرِ نوبت دعوایِ مختصری شده بود. من راحت بیرون رفتم.

۱۴۰۰/۱۲/۲۵

بُغضی که قرار نیست که بره

 صداهایی که در رادیو مرز می‌شنوم همیشه برای من تخیل‌برانگیز و گیرا بوده اند. گاهی عمیقاً تعجب کرده ام که چطور آدم‌ها ــ خصوصاً آدم‌هایی که در اقلیت بوده اند و مرزی در زندگی، ناخواسته آن‌ها را از دیگران جدا کرده ــ این طور متنوع، پخته، و خیال‌انگیز می‌توانند خودشان و جهان را توصیف کنند؟ به چه نحوی می‌توان این گونه صاف و شفاف و مسلح به کلمات تجربه‌ی خود را تصویر کرد؟ من همیشه فکر می‌کنم هر نوع سخن گفتنِ گیرا و پخته‌ای، علاوه بر اراده به دیدن و گفتن، محصولِ معاشرت و هم‌نشینی با آن چیزی ست که به آن می‌پردازی. آدم‌هایی که در رادیو مرز حرف می‌زنند، تجربه‌یِ ملموس و مداومی از چیزی دارند که با تو به اشتراک می‌گذارند. من زیاد گریه نمی‌کنم. اصولاً فکر می‌کنم ــ جز در مواردی معدود که مثلِ زخم و بغض در من مانده ــ خیلی آدمِ منقلب‌شونده‌ای نیستم. اما با صداهایی که در شماره‌ی چهل‌امِ رادیو مرز شنیدم، گریه‌ام گرفت. گریه‌ای که وقتی خوب به آن فکر می‌کنم، روشنی و نور داشت و روان‌ام را تسکین داد. شنیدنِ این صداها به گمان‌ام همه‌ی ما را روشن‌تر می‌کند و این رمز و رازی ست که مرضیه، راویِ کم‌حرف و هدایت‌گرِ گفت‌وگو، هرچه جلوتر آمده، در آن به بلوغ و پختگیِ بیشتری رسیده و جز با تحسینِ زیاد نمی‌توانم از کنارش عبور کنم.

قسمتِ چهل‌ام رادیو مرز بخشی کوتاه از روایتِ بازماندگانِ کسانی ست که عقیده‌ای داشته اند و با ایستادگی بر سرِ آن عقیده از دنیا رفته اند. گفتارهای‌شان نور دارد و شنیدن‌اش روشن‌تان می‌کند.

۱۴۰۰/۱۲/۲۱

چین و تا

فامیلِ آقا پورمريدی بود و من که از همان ابتدا ژستِ تسلط به فضا و بحث را گرفته بودم ــ و از ابزارهایِ این ژست صدا زدنِ آدم‌ها به نام‌شان است ــ به اشتباه گفتم پورغلامی. بعد خودش اصلاح کرد. گفت پورمريدی هستم. من چند ثانیه‌ای داشتم به اشتباهی که کردم و جایگزینیِ غلام با مرید فکر می‌کردم. با این که هر دو فامیلی‌هایِ متداولی هستند، به شکلی عجیب و باورنکردنی، بارِ یک جور توهینِ ناخواسته را در اشتباه‌ام حس می‌کردم که حواس‌ام را پرت می‌کرد و داشت کلِ تمرکزم را تحتِ تأثیر قرار می‌داد. به رغمِ علاقه‌ام به بحث، شور و حرارتِ گفتار را از دست دادم. با لغزش‌ام انگار به جایی ناشناخته تبعید شدم و در ملاءِ عام از قلمرویی از روان‌ام پرده برداشتم که غلام و مرید را هم‌ارزِ هم و با بارِ تخفیفِ ناخواسته طبقه‌بندی کرده بود. لحظه‌ای بود که خواستم برایِ رهایی از بی‌تعادلیِ فضا، به اشتباه‌ام اشاره کنم و مثلاً عذرخواهی کنم و بگویم که نمی‌دانم چرا این جابه‌جاییِ واژه‌ها از من سر زد. اما هر جور بازگشتِ صریح به نفسِ این جابه‌جایی برایِ من خطرِ هوشیار کردنِ دیگرانی که احتمالاً درگیرِ ماجرا نشده بودند و گلاویز شدنِ ناخواسته با هم‌ارزی‌هایِ چسبنده را به دنبال داشت. احتیاط کردم. می‌خواستم همان جا با خودم این لحظه را واکاوی کنم، اما نمی‌شد. آن قدری ساکت بودم که متوجه شدم چند باری من را صدا زدند. بعد که برگشتم به جلسه، گفتم که احتمالاً میکروفن‌ام قطع بوده و یا شاید اینترنت‌ام ایراد داشته. از آن جا به بعد، هر بار دبیرِ جلسه با کسی تماس می‌گرفت و بنا می‌شد آقایِ پورمريدی با او صحبت کند، سریع خودش را معرفی می‌کرد و با چابکیِ لهجه و سبُکیِ لحنِ جنوبی‌ها گفت‌وگو را هدایت می‌کرد.

۱۴۰۰/۷/۲۹

ریاضت‌کش به بادامی بسازد

مثلِ آدمی که حساسیت داشته باشد و مثلاً با خوردنِ یک چیز جوش و خارش به سراغ‌اش بیاید و اذیت‌اش کند و سطح ِ مراقبتِ آن آدم را به حدی بالا ببرد که به خواصِ خوردنی‌ها و چیزها فکر کند و وسواس‌گونه با آن‌ها آشنا باشد، تا مبادا دوباره به سرخ شدن و خارش بیافتد، دارم به آدمی تبدیل می‌شوم که اثرِ چیزها را بر عادی و نادلتنگ و باحوصله بودنِ روان‌ام اندازه می‌گیرم و خوبی و بدی‌شان را با سطحِ ملالی که مثلِ جوهر به روان‌ام تزریق می‌کنند می‌سنجم. باید از تکرارِ کاری که فشرده‌ام می‌کند دست بردارم. این که کنترلِ بدن‌ام در استفاده از چیزها را در دست داشته باشم، احتمالاً بتواند حال‌ام را ثابت نگه دارد و از تنش‌هایِ معنایی دورم کند. ریاضت‌کش با کنترلِ تن‌اش نیرو می‌گیرد و مهارِ روان را به سمتی می‌کشد که گمان می‌کند معنایی وجود دارد و آدمی بر جهان و چیزها مسلط است. رازِ معنی بخشیدن به جهان پیروی از شکلِ دلبخواهی و مداومی از نظم و سلطه است. اما دیده‌ ام که خودِ این پیروی، خودِ این کنترل و مراقبت، خودِ تسلیمِ تن به ریاضت و تبدیلِ ریاضت به عادت نیازمندِ فراغت و حدی از بی‌اعتنایی به زمان است که خیلی وقت‌ها ندارم‌اش و درون‌اش نیستم. بدنِ تراشیده بدنِ فارغی ست که سلطه‌یِ نظم بر پیکره‌اش را پذیرفته و احساسِ سعادت احساسِ یکی شدن با قاعده‌ای ست که تو را از سرخی و خارش دور نگه می‌دارد.