۱۴۰۵/۷/۲۷

نادانیِ اصلی

"بدونِ آرمان زندگی کردن نادانی و نابخردی ست. آرمانِ زندگی را از اساس آرمانی اجتماعی قرار دادن نادانی و اتلافِ وقت است. و چیزی جز مشاهده‌یِ کنش و واکنشِ دائمی و خودبه‌خودِ ذهن - تا آرام گرفتنِ آن و شهودِ نیبّانا - را آرمانِ زندگی قرار دادن، «نادانیِ اصلی» ست."
آرامِ پهلوان

"وینایا در این باره کاملاً روشن است. [...] بودا گوشت می‌خورد."
راهبِ تراوادا

به این فکر می‌کنم که چطور نادانی‌ام را در بهترین حالت‌اش بفهمم. من تا حدی همراهِ این ایده ام که زندگی کردن بدونِ آرمان رنج کشیدنی مضاعف است و باری ست که به زور باید آن را به هر طرف کشید. البته دیده ام موجوداتِ انسانی و هر روزه‌ای را که اصولاً معنا و جهتی برایِ زندگی در مشت‌شان نیست و به نظر هم نمی‌رسد که دارند خود را به زور به هر طرف می‌کشند. سرخوش و گسسته و بُریده اند. دست در شلوارشان می‌کنند و بدونِ شرم، همه جای‌شان را به آسانی می‌خارانند. ناگزیر به این جمع‌بندی رسیده ام که انسان، مثلِ هر حیوانِ دیگر، برایِ زندگی کردن لنگِ معنا و آرمان داشتن نیست. کارمندانِ سربه‌راهی را هم البته دیده ام که هر روز از خودشان و دیگران می‌پرسند چه فایده از این تکرارِ هر روزه؟ عمرمان را تلف نمی‌کنیم؟

رنجِ جسمی می‌تواند خودبه‌خود رفاه و رونق و آسایش را به آرمانی در ذهن تبدیل کند و کلِ یک جمعیت را با خود همراه کند. کسی که برایِ زنده ماندن و معاش زحمت می‌کشد، غالباً پاداش‌هایِ روزمره و موفقیت‌هایِ گاه و بی‌گاه و کوچک در مسیرِ ارضایِ امیال را به عنوانِ آرمان و دستاوردِ خود جا می‌زند. هر بیرون زدنِ کوتاهی از جهنم برایِ او نقشِ بهشت را دارد.

و اگر کسی به بیرون زدن از کلِ این چرخه‌یِ بهشت و جهنمِ ساخته‌یِ زندگیِ جمعی اشاره کند، اگر کسی همین بیرون زدن را با انگشت نشان بدهد و اراده کند و به عنوانِ یک آرمانِ زنده و واقعی بخواهدش چه؟ آرامِ پهلوان این را می‌خواهد، در مقامِ یک آرمان. او منظره را به ما نشان می‌دهد و می‌گوید که به کلِ این منظره بی‌اعتنا باش و پشت کن. به ما می‌گوید هر چه جز این را خواستن نادانی ست. ساده‌ترین برداشتی ست که می‌توان از بودا و آموزه‌های‌اش داشت: بودایِ نه-خواه، بودایِ «نه-خواستن».

آرامِ پهلوان زندگی را شبیهِ دریایی گردنده و مواج می‌بیند که باید دستِ هر که می‌شود را بگیریم و از آب بیرون بکشیم و او را در ساحل بنشانیم و به او یاد بدهیم تا جریانِ گفت‌وگویِ مداومِ ذهن‌اش را خاموش کند. تا بدین شیوه از چرخه‌یِ رنج یا سامسارا بیرون برود. اینجا سامسارا هم‌ارزِ همان «جهنمی» ست که در زندگیِ اجتماعی پس زده می‌شود. می‌بینیم که سالکِ بودایی نیز برایِ بر پا کردنِ آرمان‌اش، ناگزیر از نشان دادنِ جهنم است. جهنم در ابعادی بسیار وسیع‌تر. قابلِ درک است که بارِ وهمِ جهنمی که سالکِ بودایی نشان می‌دهد نه به این زندگی یا آن زندگی، نه به هیچ فُرمِ مشخصی از حیات، بلکه به همه‌یِ قلمرویِ زندگان نظر دارد. شاید بشود این طور بگوییم که فهمِ این‌ها، دست‌کم در ابتدایِ راهِ مراقبه، در خویشاوندی و پیوند با تاریخِ بسیار خشن و سلطه‌گرانه‌ای ممکن شده که آجرهایِ برسازنده‌اش را از ترس‌هایِ انسانی برگرفته اند. همه‌یِ این شکل کاسبی‌هایِ این‌جهانی پیامی ساده دارند و بر وهم و ترسِ آدمیان بنا شده اند.

به گوشِ من، داستانِ بودا داستانِ تحول و دگردیسیِ یک قهرمانِ حماسی ست. داستانِ کسی که تاریخِ فشرده‌ای از ستم و سرکوب را به شیوه‌ای جادویی و مؤثر، به سوختِ استدلال و کنش و مقاومتِ انسانی تبدیل کرده و دردمندانه به انسان نگریسته. سرانجام نیز امیدوار است تا فتح و گشایش و پیروزی را به خانه بیاورد. چگونه؟ راه‌حلِ او را قبلاً آزموده بودند و او آن را به شیوه‌ای نوین صورت‌بندی کرد: انسان باید بر خودش چیره شود. «بدونِ آرمان زندگی کردن» را «نادانی و نابخردی» می‌دانست؟ باور داشت که داشتنِ آرمانِ اجتماعی «نادانی و اتلافِ وقت» است؟

پیش از هر چیز باید این نکته را هم‌چون چراغ پیشِ رو داشته باشیم که برترین آموزه‌هایِ انسانی آن‌هایی ست که چندان خود را جدی نمی‌گیرند. بودا این را با تفکیکِ دو شکل از اراده‌ورزی بیان کرده: اولی اراده ورزیدنی ست تب‌آلود و بسیار خواهنده که زیاد خود را جدی می‌گیرد. اراده‌ورزیدنی طلب‌ناک و چنگ‌زننده که رها کردن بلد نیست. این شکل از اراده رویِ هر چیز بیافتد تباه‌اش می‌کند. دومی اراده ورزیدنی ست جهت‌دار و آسان‌گیر. در این مسیر، هیچ چیز، حتا خودِ نیروانا، نمی‌تواند به آرزویِ شیداگون تبدیل شود. هر نوع خواستِ تب‌آلود بندی ست که باید از آن رها شد. نادانی در چنگ زدن و ماندن است، نه در خواستن.

نادانی چیست؟ نادانی در «ندیدن» است؛ ندیدنِ گذران و رنج‌آلود بودنِ جهان، اشتباه گرفتنِ آنچه مشروط و مقید است با چیزِ پایدار و بادوام. آدمی در هر شکل‌اش (چه با آرمان و چه بی آرمان) می‌تواند نادان باشد. زیاد بچسبد، زیاد جدی بگیرد، هر تصویرِ گذرا را به چیزی مطلق و ثابت حواله بدهد، ساده بگیرد، از رنج فضیلت بسازد، یا از دارایی و ثروت طرحِ برتری و موفقیت بریزد. از این رو، شاید به قرینه بتوانیم دریابیم که دانایی نه در نداشتن و نه‌خواستن، بلکه در بی‌اعتنایی و رها کردن است، و در مقابل‌اش، نادانی همه‌یِ آن مکانیزم‌هایِ ذهنیِ ساده‌سازی ست که برایِ فرار از پیچیدگی‌هایِ گذرانِ این جهان خلق می‌کنیم و سخت‌کوشانه در آن‌ها می‌آویزیم. با نهایتِ تواضع، آن که می‌گوید یگانه راه مشاهده‌یِ کنش و واکنشِ دائمی و خودبه‌خودیِ ذهن است و محکم و استوار به این ایده چنگ می‌زند، در جوهرِ نادانی و بت‌واره کردنِ پاسخ‌هایِ ساده با دیگر نادانان شریک است.

جست‌وگرِ اجتماعی، آن که دغدغه‌یِ خود و جامعه را دارد، باید از این توهم رها شود که می‌تواند نظمِ اجتماعیِ کامل و مطلقی بر پا کند که با اتکا به آن، رنج برایِ خود و مردمانی که دوست می‌دارد ریشه‌کن می‌شود. بودا را مشاهده‌یِ رنجِ دیگری بود که برانگیخت. رنج کم‌کردنی ست، اما ریشه‌کن نمی‌شود. ممکن است بتوانیم این طور بگوییم که اندیشه‌یِ بودا مقوم و مکملِ هر شکلی از تلاشِ اجتماعی ست که می‌خواهد اوضاع را کمی-تا‌-حدی بهتر کند و در این مسیر امیدوار باشد که اسیرِ توهمات نشود. بودا قهرمانِ حماسی ست و شرایط را این طور می‌بیند که شاید بتواند به قهرمانانِ تراژیک این نکته را بیاموزد که ریشه‌یِ شکست در گره زدنِ وجود به لحظات و امورِ مقید است. این است آن تقدیری که قهرمانِ تراژیک را مدام پس می‌راند. به این خاطر از پسِ تقدیر برنمی‌آیی که با تمامِ اراده و شیدایی‌ات به وضعیت رو می‌کنی و شدتِ اشتیاق‌ات است که در تو انتظارِ پیروزی و کامروا شدن را بیدار می‌کند. گمان می‌کنی که چون می‌خواهی محق ای. گویی از یاد می‌بری که آنچه بدان رو می‌کنی سُر و لغزنده است و چون آب از لایِ انگشتان‌ات در می‌رود. گویی از یاد می‌بری که بخشی از مشکل تنیده در خودِ مشتاقانه خواستنِ تو ست. گویی از یاد می‌بری که بودا گوشت می‌خورد.