۱۳۸۵/۲/۵

شاعر «شهر نو»، مرد عامی «شهر نو»


برای پویان

1. من، تو، ابراهیم

ابراهیم ادهم، «تشخص و وقار» را به کناری می‌نهد، «هاله»ی اشرافیت را از سر برمی‌گیرد، حکومت بلخ وامی‌نهد، شیفته‌ی حقیقتِ خویش می‌شود. کوچه‌ها را مانند دیگر انسان‌ها گز می‌کند. حالا او همه چیزش را داده است تا تبدیل به چیزی دیگر – یک انسانِ عادی- شود (انسانِ عادی به خدا نزدیک‌تر است). می‌خواهد طعم رستگاری را بچشد. مانند چه کسی؟ مانند همه‌ی آن‌ها که همه چیزشان را رها کردند تا طعم رستگاری را بچشند. من، قبا و دستارم را رها می‌کنم، تو، خانه و زندگی‌ات را رها می‌کنی، و ابراهیم، تخت و امارت‌اش را رها کرد. رها کردیم تا مثل هم شویم (حالا هر سه مثل هم‌ایم-هیچ نداریم)، تا به دور از پاره‌های بی‌اصالتِ وجود، وجودی اصیل را جستجو کنیم. اما نشد. من، آس و پاسی ماندم سرگردان، که حقارتِ بودن را به سطحی دیگر منتقل کرد، تو خوش‌نشینی ماندی معطر، که جاذبه‌های میان‌مایگی‌ات را در جای دیگر یافتی، و ابراهیم اما، شریف‌زاده‌ی بلندآوازه‌ای شد که ثروت از کف داد، تا آن را به دست بیاورد. همه‌ی ما (به یک میزان) آنچه داشتیم دادیم (در دادن و بی‌چیز شدن مسامحه نکردیم)، تا افقی بیابیم یکتا و برابر، در آنچه هستیم. «هاله» را از خود پاک کردیم، اما «هاله» خود را از ما پاک نکرد. ما هر سه به حقیقتی فراتر از خود اشاره کردیم، همه با پای خود آمدیم و پاک باختیم تا در عرصه‌ای برابر، از نو آغاز کنیم، تا صلاحیت‌مان را در افقی تازه باز یابیم، اما از همان اول من «آس و پاس»ی بودم، تو «میان‌مایه»ای، و ابراهیم «اشراف‌زاده»ای پاک‌باز. برای خودمان فروریختیم، همه را دادیم، تا با هم یکی شویم، اما ذهن ِ دیگران که ما را خواند، از ما سه نفر، سه چیز ساخت؛ همان که بودیم. تاریخ باید هر سه‌ی ما را جاودانه می‌کرد، چه بسا من، بیش از شما شایسته‌‎ی جاودانگی ِ نام بودم. اما پدر ِ تاریخ (عرصه‌ی بازنمایی ِ مجازی)، از ما سه تن، تنها ابراهیم را در صفحاتِ خود گنجاند؛ چراکه او اشراف‌زاده بود و پس از «ما» شدن نیز (علیرغم خواست خود) اشراف‌زاده ماند (به یاد بیاور که در وبلاگستان ما هنوز روشن‌فکر و روزنامه‌نگار و استاد و ... هستیم).

بگذار من نیز به پیروی از هانتکه بدیهی ببافم:
پادشاه بلخ ِ پاک‌باز، پادشاهِ بلخ ِ پاک‌باز است، و مردِ عامی ِ پاک‌باز، مردِ عامی ِ پاک‌باز.
شاعر ِ شهر نو، شاعر شهر نو است، و مردِ عامی ِ شهر نو، مردِ عامی شهر نو.

حالا من –شخص معمولی- تمام تلاشم آن است که داد بزنم «من معمولی‌ام، من معمولی‌ام»، تا همه‌ی آن‌ها –روشنفکران، نویسندگان، استادان- با مقامی که از دنیای واقعی به دنیای مجازی آورده‌اند، قواعدِ جدید این دنیا (دنیای مجازی) را، قواعدِ جدیدِ بازیِ خویش کنند. هویت‌ها جای دیگری ساخته شده‌اند، نه در اینجا. من، جای دیگری معمولی هستم، جایی که از معمولی بودن ناگزیرم. ولی حالا در این دنیای جدید، من از همه‌‎ی آنچه داشته‌ام (معمولی بودنم) هجرت کرده‌ام، و استادِ دانشگاهم نیز از همه‌‎ی آنچه داشته است (استاد بودنش) هجرت کرده، تا سرانجام، او استادی باشد «هاله»زدایی شده و من آدمی سراسر معمولی. یک جای کار می‌لنگد. گویا رمیدن از «هاله»ی نخستین، خود واجدِ «هاله»ای جدید است، به بزرگی «هاله»ی اولیه. هرچه بزرگتر باشی و جایگاهت را پر سر و صداتر ترک کنی، در عرصه‌ی جدیدت، مقام ِ معمولی ِ بزرگتری خواهی یافت. کماکان این قاعده بر ذهن‌ها حاکم است که، «بعضی‌ها برابرترند.» ما، همکار شاید، اما «همانند نیستیم.»

2. نقاب، برهنگی، فرهنگ

ابراهیم نقاب (/هاله) از صورت (/سر) برداشت. چنین حس می‌کرد که بودنش در امارت بلخ، نقابی است که او را از چهره‌ی حقیقی ِ خویش محروم ساخته است. او خود را برهنه کرد. چیز زیادی برای کندن داشت. برهنه شدنِ او زمانِ بیشتری طول کشیده، و همین زمانِ به نسبت زیاد، او را مستعدِ نگاهِ عابران کرده است. عابران که به چیزی یا کسی نگاه می‌کنند، بخصوص اگر آن چیز در حال برهنه شدن باشد، خود را می‌یابند، در هیأتِ یک قهرمان، یا در سیمای یک فرد عادی. چشم ناظران، برهنه شدنِ او را خیره شده است. حالا که گویی، دیگر همه‌ی نقاب‌ها را کنده است، و واضح و حقیقی (البته به قول خودت با نقابی همیشگی) درونِ خانه‌ی وبلاگی‌اش نشسته، جهانی که خلق می‌کند، جهانِ برهنگی است، جهانِ در صحنه بودن، جهانِ آنکه به چیزی که هست وقوف دارد. شعور به آنچه هستی، نقابی بزرگتر است. تو مخیّری میانِ انتخابِ نقابِ هستی ِ شرمگین ِ آغازین، یا پوشش ِ با وقار ِ واپسین.

حتی همین متن نیز با همین شگرد خلق شده است. کت و شلواری است که بر قامتِ هیاهویی درونی کرده‌ام. تا خوش‌پوش و خوش‌دوخت مغز و حواس ِ ناظران را نوازش دهد. تا فاصله‌ای باشد خودخواسته، میانِ من (به عنوانِ مؤلف) و دیگری (به عنوان خواننده). حتی همین اعتراف به کت و شلوار ِ این متن، خود لباسی است که از برهنگی (نه از سر ِ برهنگی، لباسی از خودِ برهنگی) به تن کرده‌ام. نوعی سلاح به دست گرفتن است، در عین سلاح از کف دادن. فرهنگ، این لایه‌های تو در تو را برای‌مان فراهم آورده، تا درونش بخزیم و احساس ِ آرامش کنیم. تا علیرغم آنکه می‌دانیم در مقابل دوربین ِ ناظرانیم و پخش ِ مستقیم داریم، از آب‌نکشیده صحبت کردن‌مان دلسرد نشویم. فرهنگ را وارونه کرده‌ایم در وبلاگستان، تا بر او چیره شویم. اما خوب است که هشیاریم و میدانیم که فرهنگ در لحظه‌ی کنش ِ ما خود را بازتولید می‌کند. آنچه نقاب است را ما در دم، در لحظه می‌آفرینیم.


---
*مرتبط از وبلاگ پویان:

پرسه‌گردی شاعر هایپررمانتیک در کوچه‌های «شهرِ نو»
پیاده‌روی‌های بی‌پایانِ پرسه‌گردِ خیابان‌های اینترنت

*مرتبط از وبلاگ بهار:

بازنمایی تقدس و رابطه‌های همانی

---
**سوابق:

شهری به نام اینترنت


۱۳۸۵/۱/۳۱

شهری به نام اینترنت

برای بابک


اینترنت جایی خارج از خانه است، جایی برای هواخوری، برای گشت و گذار، سرک کشیدن به دوستان و آشنایان، با محله‌ها و آدم‌های گوناگون، با وبلاگ‌هایی که هر کدام یک آدم‌اند. آدم‌هایی که همیشه هستند، همیشه حضور دارند و همیشه حرفی برای گفتن مهیا کرده‌اند. در خانه که باشم و حوصله‌ام سر برود و هم‌صحبت بخواهم، هوای آزاد بخواهم، دوست و مخاطب بخواهم، با چند کلیکِ ساده لباس می‌پوشم و بیرون می‌زنم. بیرون پر است از فروشگاه‌های بزرگ و لوکس (هفتان، بلاگ‌نیوز، دودردو و ...)، تابلو‌های اعلاناتِ شهری (ایرنا، ایسنا، ایلنا، بی‌بی‌سی، بازتاب و ...) محله‌ها (ائتلافی از وبلاگ‌های متقابلا آشنا)، آدم‌ها (وبلاگ‌ها)، انجمن‌هایی با سلایق گوناگون (دوات، نیلگون، دیباچه، جن و پری و ...)، خیابان‌ها و کوچه‌ها (مسیرهایی که باید طی کنی تا به یک مکانِ جدید یا یک آدم ِ جدید برسی)، با پیچ و خم‌هایی که از پشتِ خیلی‌هاشان خبر نداری. جذابند و تو را برای ساعت‌ها پیاده می‌برند، تا منظره‌‎های جدید را ببینی، آدم‌های جدید را بچشی، کلاه‌هایی که به هواداریِ دوستان به هوا می‌رود را نظاره کنی و همه‌ی این‌ها را جوری طی کنی که انگار نیستی، انگار حضورت هیچ سنگینی و ثقلی ندارد، محو شده‌ای و فقط دو چشمی، که می‌نگرد و فقط دو پایی، که می‌رود. در این کهکشان، سایه‌ای می‌شوی که جسم ندارد، و جسمی می‌شوی که فقط سایه است.

اینجا همه‌ی محله‌ها اعیان‌نشین‌اند. نغمه‌ی پرنده‌هایش ترانه‌های رنگارنگ است و بوی خوش ِ مطبخ ِ خانه‌هایش فردیت و طنّازی. همه فرهیخته‌اند. اینجا شهر فرهیختگان است. شهر آن‌ها که چت می‌کنند (پس لاجرم می‌نویسند)، آن‌ها که از هم اطلاعات می‌گیرند (پس لاجرم می‌خوانند)، آن‌ها که به کوچه‌ها و خیابان‌ها رنگ و لعاب می‌دهند (پس لاجرم تکنیک‌اش را خوب می‌‎شناسند). اینجا شهر آن‌هاست که «دیدن»شان، اغلب «خواندن» است. کم پیش می‌آید در دنیای واقعی، همانجا که می‌بینی، بخوانی. سوادش را نداری، یا اگر هم داری اغلب آنقدر عادی و تکراری مانده است که حوصله‌اش از سرت پریده است. اما در اینجا، در این شهر، در و دیوار را هر روز یک رنگ می‌زنند و این رنگ‌ها تجسم ایده‌هایت می‌شود. اینترنت ایده‌‎آلیستی‌ترین رویای بشریت است. رویای آنکه می‌خواهد باشد و در عین حال نباشد. رویای آنکه می‌خواهد خوانده شود و در عین حال خوانده شدن را تمنا نکند. در اینجا استغنا حاکم است، مرز لطیفِ بودن.

به زوایای این شهر دقیق شوید. به سوسیالیسم ِ حاکم بر آن چشم بدوزید. به جشنواره‌ها و رویدادهای بزرگ‌اش دل بدهید. آدم‌ها، طرحی از جامعه‌ی کمونیستی‌شان را اینجا علم کرده‌اند. اینجا، عرصه‌ای است که جا کم نمی‌آید. می‌توانی در آن هرچقدر که می‌طلبد، باشی و خودت را خلق کنی. عقل‌شان نرسیده است، آن‌ها که اینترنت را در خدمتِ اهدافِ نظامی آفریدند. اینترنت را برای ما، برای ما بی‌قیدانِ سلحشور، مایی که هنوز تا تکامل طبقه‌مان در دنیای واقعی فاصله‌ی زیادی داریم، علم کرده‌اند. ما که کام‌مان برآمده است و شهروندانِ شهری به نام اینترنت گشته‌ایم.

---
*افزوده:
نوشته‌ی پویان [اینجا] در این باره. هرچند من معتقدم، ما برای ورود به اینترنت نه تنها لباس می‌پوشیم، بلکه نقاب هم می‌زنیم. تا چه تیپی را بپسندید. ؛)

بهار هم در این باره نوشته است [اینجا].

۱۳۸۵/۱/۱۶

«کلیتِ زندگی» و «زندگی ِ من»

استاد ما، دکتر پیران، که خدا سلامت بداردش، نظری دارد که شنیدنی است. ایشان معتقدند که چرخه‌ی عظیم سرمایه‌داریِ غربی در اجزایش منطقی است. منطق ِ جزءِ سرمایه‌داری این است که در هر لحظه کاری کنیم که سود بیشتری ببریم. و چنین حالتی (بردنِ سود بیشتر) است که در روابطِ خُردِ بین اجزا جریان دارد. اما در نگاهی کلان به کل نظام و سیستم ِ سرمایه‌محور، هیچ دلیل منطقی و عقلانی‌ای را سراغ نداریم. یعنی این نظام، در اجزایش هدف‌مند و منطقی است، اما برای کلیت‌اش دلیلی وجود ندارد. این حالت، چرخه‌ی نظام سرمایه‌داری را به کار سیزیف[1] شبیه کرده است، که در اسطوره‌های یونانی سنبل فردی است که محکوم به کار بیهوده است. نظام سرمایه‌داری برای غلبه بر این رنج ِ سیزیفی، هر دوره به ایده‌ای خاص متوسل می‌شود. یک بار به پروتستانتیزم[2]، بار دیگر به اگزیستانسیالیسم[3]، دیگر بار به اندیویدوئالیسم[4] و بارهای بعد به مکاتبِ محتوابخش ِ دیگر.

چندی پیش در اینترنت، یک مقاله‌ی عامه‌پسند (یعنی انگار از ظاهرش عامه‌پسند بودن می‌بارید. خودتان ملاحظه کنید دیگر. ؛) را مرور کردم از فردی به نام پرادیپ ماخرجی[5] (یا یک همچنین چیزی). او در مطلب‌اش به این نکته اشاره می‌کند که تصویر ما از زندگی، دو صورت می‌تواند داشته باشد؛ یکی خودِ «زندگی» (life)، و آن دیگری «زندگی ِ من» (my life). «زندگی ِ من» -منطق ِ جزئی- سرشار از معانی است. پر است از تعابیر ِ زیبا و هدف‌مندی همچون خانواده، آزادی، هدف و ... اما زندگی در کلیت‌اش از معنا تهی است. اینجا خلاء بی‌معنایی است (این مطلب را مقایسه کنید با نظر دکتر پیران درباره‌ی منطق ِ جزءِ سرمایه‌داری و کلیتِ بی‌سرانجام‌اش).

پس از اشاره به این نکته، ماخرجی دنیای معنادار (دنیای فردی) را در مقابل ِ دنیای بی‌معنا (کلیتِ جهان) قرار می‌دهد و با ذکر پنج مرحله، از شور و معنا (مرحله‌ی اول) به بی‌معنایی و سرگشتگی (مرحله‌‎ی پنجم) می‌رسد. او سطوح آگاهی ِ انسانی را در این پنج مرحله، با پنج گزاره طبقه‌بندی می‌کند. این پنج گزاره حاویِ خصائصی است که میزانِ مسئولیتِ فرد را نسبت به جهانِ اطرافش می‌سنجند:

1) اولین سطح با این گزاره شاخص می‌گردد: «تو مسئولی.»
«وقتی تو در قبال عشق و عقیده‌ات مسئول باشی، برای نجات آن‌ها حاضری که تن به جنگ بدهی.» در این مرحله عشق و نفرت معناهای عمیق می‌یابند و جهان باید بر اساس عقیده‌ی ما اصلاح شود. در این حالت، زندگی شورانگیز است و فرد با حل مشکلاتِ جهان، سعی در اثباتِ بزرگی خود دارد.

2) گزاره‌ی مشخصه‌ی سطح دوم این است: «ما مسئولیم.»
در این مرحله، فرد آگاه می‌شود که ذهنی دارد و جسمی. می‎‌فهمد که انسان صاحبِ آزادی و اختیار است و متمایل می‌شود که با آزادی و اختیارش جهان را به انقیادِ خویش درآورد. در می‌یابد که تجربیات هستند که ذهنیاتِ افراد را شکل می‌دهند و انسان خود، به نقطه‌ی محوریِ همه‌چیز بدل گشته است. او حالا مرکز ِ زمین است و این مسئولیت‌اش را افزوده است. باید به نجاتِ یکدیگر همت گماریم.

3) در حیطه‌ی سوم فرد با این شعار متمایز می‌شود: «من مسئولم.»
در اینجا، فرد دنیایی را در می‌یابد که بیرون از او در حالِ «شدن» است. مردمان کنش‌های متفاوتی دارند که مختص به خودشان است. اگر جهانی هست که به ذهنیتِ من شکل می‌دهد، تفکر ِ من نیز دنیا را دگرگون می‌کند. جهان، آئینه‌ی ذهن ِ من است. من یگانه‌ام، منفردم، مختارم و آزاد، و باید خود را به دنیای بیرون از خود بقبولانم. باید دنیا را آنچنان که می‌پسندم، بچرخانم. هر کنشی، سفری است از نخواستنی‌ها به خواستنی‌ها. من فریدِ دهرم.

پس از مرحله‌ی سوم سوالی بروز می‌کند: من که هستم؟ بدن‌ام؟ یا ذهن‌ام؟ شاید بدنی بسیط ام! یا شاید ذهنی زمخت. اگر من هیچ چیز نیستم، و فقط یک مجموعه ارگانیسم ِ غیرارادی‌ام، که شکل گرفته‌ام و حتی فکرم نیز، خارج از اراده و خواستِ من شکل می‌گیرد (روند محیطی و ژنتیکی ِ رشد فکری)، پس من برای چه باید در مقابل ِ زندگی و مظاهرش پاسخگو باشم؟ اینجاست که گزاره‌ای دیگر سر برمی‌آورد:

4) «هیچ کس مسئول نیست.»
در اینجا هیچ انتخابی وجود ندارد، به این خاطر که جفت‌های تقابلی همه‌جا با هم حضور دارند. هیچ‌گاه زیبایی از زشتی تهی نیست. هیچ انسانِ معصوم و بی‌گناهی وجود ندارد. روشنی و تاریکی، خوب و بد با هم‌اند. درست زمانی که در حال انتخابِ زیبایی هستی، زشتی را نیز انتخاب کرده‌ای. همیشه یک چیز پیش ِ صحنه است و باقی ِ چیزها پس صحنه. عشق ملموس‌ترین شاهدِ این حالت است. هر عشقی به زوال می‌انجامد، چراکه روح ِ مطلق‌طلب، هیچ چیز را خالص نخواهد یافت. زندگی بازیِ حقیری است، که دیگران بر سر روح ما به راه انداخته‌اند.

وقتی از همه‌چیز سلبِ اراده شود و دنیا عاری از اختیار و آزادی باشد، 4 چیز از میان می‌رود: گناه، افتخار، تنفر و حسد. زندگی ساده می‌شود. دم غنیمت است. دنیا همچون خواب است یا بیداری؟ مرز روشنی ندارد. با خواب رفتن، بیدار می‌‎شویم و در بیداری به خواب می‌‎رویم. و این هدایت‌گر به این گزاره است که؛

5) «هیچ چیز، هیچ‌گاه واقع نشده است.»هیچ‌چیز حقیقی نیست. همه‌چیز سایه است. اگر سایه وجود دارد، جهان هم وجود دارد. همه‌چیز تعین‌یافته است. اگر بناست اینگونه فکر کنی که جهان بر اساس ِ اراده‌ی آزاد شکل گرفته است، آنگونه فکر خواهی کرد. سراب است جهان، سراب.

---
پانوشت‌ها:

[1] Sisyphus: فردی که خدایان به کار بیهوده گماردندش. او فرمان زئوس را سرپیچید و محکوم شد تا سنگی را به نوک کوه برساند. همینکه سنگ به بالای کوه می‌رسید، می‌غلتید و به پایین برمی‌گشت و او مجبور بود دوباره سنگ را بالا ببرد، و این کار تمامی نداشت.
[2] protestantism
[3] existentialism
[4] individualism
[5] Pradip Mukherji

۱۳۸۵/۱/۱۰

وبلاگ‌نویسی به شیوه‌ی امپرسیونیستی

وقتی درباره‌ی بی‌صورتی نوشتم، یادم آمد که این قضیه می‌تواند به نوعی، ربطی هم به وبلاگ داشته باشد. وبلاگ یکی از اقسام صورت است، یکی از اقسام بودن. اما نوعی از بودن است که ما کنترل و تمرکز بیشتری روی آن داریم. سر فرصت می‌توانیم به آن شکل بدهیم و آن «خود»ی را که می‌پسندیم در آن به جریان بیاندازیم. برای بسیاری از ما وبلاگ مکانی است که می‌توانیم در آن خودِ اصیل‌مان را به نمایش بگذاریم. ما دراین طرز نوشتن، شیوه‌های بسیاری را به کار می‌گیریم تا بتوانیم به دیگران بفهمانیم چه چیز را می‌ستائیم و دوست داریم و از چه چیزهایی حال‌مان به هم می‌خورد. هر چند ممکن است راضی‌کننده نباشد و دست آخر به این نتیجه برسیم که اینجا هم آنگونه که باید منصفانه درباره‌ی ما قضاوت نشده، ولی به هر حال وبلاگ می‌نویسیم تا چهره‌ای از خود بسازیم که حس می‌کنیم بیشتر برازنده‌مان است. وبلاگ صورت است و وبلاگ‌نویسی نوعی تظاهر؛ تظاهر به نوعی از «بودن». و همیشه در این گونه موارد، در کنار جریانی از «بودن»، غوغایی از «بودن‌های سانسور شده» هم به راه است.

اجازه بدهید مثالی بزنم. یک تابلوی نقاشی را در نظر بگیرید. از دیدگاهی جزءگرا، تابلوی نقاشی چیزی نیست جز یک سری از نقاط رنگی که در کنار ِ هم نشستن‌شان، القاء یک منظره‌ی واحد می‌کند. ما می‌توانیم با ذره‌بین به جان تابلو بیافتیم و در آن صرفا نقاط رنگی ِ مجزا بیابیم (مثلا پیکسل‌های رنگی که فتوشاپ برای هر عکس نشان می‌دهد را به یاد بیاورید). با این کار (تغییر در بزرگنمایی ِ دید)، دنیای دیگری بر ما عرضه می‌شود که با متن ِ تابلو فاصله‌ی زیادی دارد. میزانِ فاصله‌ی ما از یک تابلوی نقاشی امر ِ تعیین‌کننده‌ای است. اغلب، فاصله‌ی مناسب برای دیدنِ یک اثر، طول یک دست است. همان فاصله‌ای که معمولا نقاش از تابلو می‌گیرد. اما بعضی از نقاشان به این امر آگاهند و اثر خود را به گونه‌ای می‌کشند که یا باید از آن دور ِ دور شوی، یا کاملا به آن نزدیک باشی تا اوج ِ تأثیر تابلو برایت نمایان شود. مثلا کیفیتِ اثر، در تابلوی امپرسیونیستی تنها با فاصله گرفتن از آن است که نمایان می‌شود. اثر ِ امپرسیونیستی، از آنجاکه در پی ِ ثبت سریع ِ طبیعتِ اشیاء و چیزهاست، هرچیز را بی‌مکث، به صورت یک نقطه‌ی بزرگِ رنگی در تصویر جای می‌دهد، که به ظاهر و از نزدیک هیچ گونه ظرافتی در تولیدش بکار نرفته است. با فاصله گرفتن از یک تابلوی امپرسیونیستی، جزئیات آرام آرام سر برمی‌آورند. در مینیاتور و تذهیب ایرانی قضیه درست برعکس است. آنچه از دور دیده می‌شود، گاه بسیار گمراه‌کننده و نافرم است. تنها باید چشمانت را از نزدیکِ نزدیک (حتی با یک ذره‌بین) روانه‌ی اثر کنی تا دنیایی از نقش‌های ظریف و رنگین و پیچیده تو را منقلب کند.

وبلاگ‌نویسی هم برای خیلی‌ها (من جمله من) شبیه خلق یک اثر امپرسیونیستی است؛ به تخیل مخاطب خیلی وابسته است. حتما باید از آن فاصله بگیری تا تصویری زیبا به چشم بیاید. ما امپرسیونیست‌ها ! ؛) برای خلق اثر از خاصیتی انسانی بهره می‌بریم. ذهن انسان تصاویر را آن جور که زیباتر می‌پندارد حفظ می‌کند و دسته‌بندی می‌نماید و در مواقع لزوم بازسازی می‌کند. برای همین است که وقتی جزئیاتِ یک شییء، از دور زیاد معلوم نباشد، ما آن را به زیباترین وجهی که می‌پسندیم در ذهن‌مان بازسازی می‌کنیم (یادم نیست ولی در یکی از وبلاگ‌ها خواندم که اغلبِ دخترهای غریبه در نگاه اول و تقریبا از دور خوشگل به نظر می‌رسند :). وقتی از یک تابلوی امپرسیونیستی فاصله می‌گیری، حالا دیگر این توئی که داری تابلو را خلق می‌کنی. توئی که روی یک لکه‌ی سبز ِ نامنظم، فرم یک برگ را سوار می‌کنی و یا در خطوطِ چهره‌ی فردی که خیلی بی‌دقت نقاشی شده، تصویر زیبای یک زن را پیدا می‌کنی.

در واقع وقتی وبلاگ می‌نویسیم، و بخش‌هایی از بودن‌مان را سانسور می‌کنیم و به نمایش نمی‌گذاریم، بازسازیِ آن بخش‌ها را به مخاطب وامی‌گذاریم، تا او با سلیقه‌ی زیباشناختی‌اش هر جور که می‌پسندد آن قسمت‌ها را کامل کند. و این می‌شود وبلاگ‌نویسی به شیوه‌ی امپرسیونیستی. D:

۱۳۸۵/۱/۹

سلطان

قبول دارم که سالاری. قبول دارم که خداوندگاری. من هم معتقدم که در آنچه هستی بسیار بزرگ و بی‌پایانی. از لطفِ تو به خویش نیز مطلع‌ام. می‌دانم که دوستم داری و پر و بال‌ام دادی تا سری میان سرها در آورم. تا در برهوتِ بی‌یاوری یگانه یاور و پشتیبانم باشی. آنقدر به من محبت کرده‌ای که کلافِ تعلقم را با گرهی کور بند آورده باشی. می‌دانم. همه‌ی اینها را خوب می‌دانم. باور کن من هم دوستت دارم. شاید ساعت‌ها و روزها، بدونِ آنکه تو متوجه شده باشی، دورادور، نگاهت کرده‌ام و چون آن زمان که به خود می‌نگرم، همانقدر شیفته، به تو نگریسته‌ام. من شاید تنها کسی‌ام که اینگونه عمیق با طعم تو آشنایم. من لبانِ تو را بی گزیدن، لب به لب از بحرم. من بدنِ تو را بی بساویدن، مو به مو در کارم. در آواز، حنجره به حنجره‌ات می‌سایم و در حرکات، پرده از پرده‌ات برمی‌گیرم. اما باور کن، حالا که بزرگ‌ترین بزرگی، حالا که برای همگان همچون پدری شفیق و مهربانی، حالا که راهنما و سالاری، مایلم در صفِ مخالفان‌ات باشم. مایلم با تو بجنگم تا سیادت و سروری‌ات را مردانه بشکنم. میل ِ من این است که تو هر روز بزرگ و بزرگ‌تر شوی و پرچم ِ لطف و هدایت‌ات را بیشتر و بیشتر در عالم بگستری، و من هر روز فزون و فزون‌تر به دشمنی ِ تو انگشت‌نما شوم. میل ِ من این است که در همان حال که پرورده‌ی تواَم و اسیر ِ زیبایی ِ جاودانت، بی آنکه ذره‌ای از تو منحرف شوم با تو دشمنی ورزم. میل من این است که این بار تو را بی تو بیابم. که «تو را ای سلطان! من یگانه دشمن‌ام.»

۱۳۸۵/۱/۷

اسلام و ایده‌ی هگلی؛ نگاهی به ماجرای کاریکاتورها

قرائتی هگلی از تثلیث مسیحی ِ «پدر- پسر- روح القدس»، حکایت از آن دارد که پدرِ آسمانی، یا همان «خداوند»، در پسر ِ زمینی، یعنی همان «مسیح»، حلول کرده و واسطه‌ی این حلول نیز «روح القدس» است. در «روح القدس» است که آسمان و زمین به هم می‌پیوندند و همه‌ی معانی (خداوند-آسمان) با همه‌ی صورت‌ها (آدمی-زمین) وصلت می‌کنند. «خداوند» نماینده‌ای است از همه‌ی آن چیزهایی که به جنس مفاهیم و معانی‌اند. به عبارتی «ذهنی»اند. ما جز در ذهن و درون‌مان، در جای دیگری سراغ نداریم‌شان. مسیح نیز نماد انسان است و انسان خود، نماد و نشانه‌‎ی موجودات زمینی. «زمینی»ها چیزهایی‌اند که حواس پنجگانه به ایشان راه دارد و دستگاهِ نشانه‌خوانِ مادیِ ما، قادر است آن‌ها را رصد کند و درک نماید. مسیح انسانی بوده مانند همه‌ی ما، و در اندیشه‌ی مسیحی ِ متأخر، تلاش بسیاری صورت گرفته تا جنبه‌های جسمانی و مادیِ حیاتِ او بیشتر کاویده شود. از رنجی که مسیح برده تا خوشی‌هایی که در میان طرفداران‌اش چشیده، همگی به تصویر آمده. حتی در چندین مورد، کل زندگی‌اش در دورانی دیگر و با علامت و نشانه‌هایی متفاوت بازسازی شده است (شورانگیزترین و زیباترین نمونه‌اش به نظر من، «مسیح ِ بازمصلوب» نیکوس کازانتزاکیس است).

اما وضعیت برای «روح القدس» به گونه‌ای دیگر است. موجودیتی آنومالی (نه این، نه آن- هم این، هم آن) دارد. به همین سبب گاه دهشتناک و خوف‌انگیز است و گاه آرام‌بخش و دلنشین. ایده‌ی هگلی ِ «روح» ناظر به همین مفهوم است. روح حدِ واسطِ عین (انسان- ماده) و ذهن (خداوند- معنا) است. بنابراین باید همواره میزانی از هر کدام را دارا باشد. «روح» یک «سنتز» است که از دیالکتیکِ ذهن (تز) و عین (آنتی‌تز) سر برآورده. به همین سبب، دائما در حال دگرگونی و تحول است. و گویا هیچ‌گاه از حرکت باز نمی‌ایستد، مگر آنکه دیگر جدالی بین خدا و انسان (و یا بین انسان و دنیای واقعی) وجود نداشته باشد؛ باید وصلتی صورت گیرد که این هر دو یکی شوند و قرار یابند. به عبارت دیگر، تا وصلتی میان خداوند و انسان صورت نگیرد، هیچ تغییری رخ نمی‌دهد و هیچ حرکتی آغاز نمی‌شود. در چنین حالتی، خدا همانگونه که هست، راکد و دست‌نخورده، باقی می‌ماند و انسان نیز به سمتِ مفهومی مانند خدا متحول نمی‌شود. باز به بیانی هگلی، همواره میان این دو (انسان و خدا) بیگانگی وجود دارد. آدمی هرگز قادر به درک خدا نخواهد بود. خداوند همیشه در موضعی برتر و دست‌نیافتنی قرار دارد که انسان هرگز نمی‌تواند آن را درک کند و به آن نائل شود. خداوند در چنین موضعی، از آمیختن با انسان شرم دارد. قدسیتِ او با درآمیختگی‌اش با ناسوت لکه‌دار می‌شود، بنابراین ما هرگز شاهد تولد ترکیبِ «خدا-انسان» نخواهیم بود. آنچه همواره به چشم ما خواهد خورد، غالبا انسانی است که از-خویش-بیگانه باقی مانده (خواه به شکلی خنثی؛ انسانی وامانده و مهجور، خواه در اتحاد با بیگانه‌ای همچون شیطان) و یا اینکه در اندک مواردی به خودِ خدا تبدیل شده است. و به هر ترتیب (چه خدا باشد، چه نباشد)، دیگر وجود ندارد. دیگر انسان نیست، چیزی دیگر است. انسان با قربانی کردنِ خود تبدیل به چیز دیگری غیر از خودش می‌شود. «فنا» می‌شود و دیگر اثری از آن «من» در وجودش باقی نمی‌ماند، و اساسا چیزی به نام «من-او»، تقلب و نیرنگ محسوب می‌شود. یا باید تمام «او» باشی (که دیگر «من» نیستی)، و یا اینکه در «منیت»ات پوک و ناپدید گردی.

به تاریخ اندیشه‌ی اسلامی که نگاه می‌کنم، خدایی خودنمایی می‌کند که اصلا و ابدا با صورت‌ها (با انسان‌ها) در نیامیخته و به شیوه‌های مختلف این درآمیزی را تحریم کرده است. آغاز اسلام همراه با نفی ِ صورت‌ها بود. عصایی بود که از گردنِ بت‌ها می‌آویخت و به زمین‌شان می‌زد، محو و نابودشان می‌کرد. نزد همه‌ی خدایان قانون اول این است: «خدا صورت ندارد.»[1] پس هرآنچه خداست، با پاک‌کنی در دست به زائل کردنِ صورتِ خویش مشغول است. شعبده‌ی بی‌صورتی با ابراهیم به رستگاری می‌رسد؛ او که سالار ِ بت‌شکنان است، همو که همه را شکست و آنکه باقی گذاشت را در ذهن‌ها فروریخت[2]. بتی گذاشت خوار و دست و پا بسته، مفهوم خدا از شانه‌اش رخت بربسته بود.

در اندیشه‌ی مذهبی ِ یهود و اسلام، خدایان (خدا و جنودِ گوش به فرمانش) همه جا هستند. آن‌ها همه چیز را احاطه کرده‌اند. به هر سو که بنگری سوی آنهاست (فاینما تولوا فثم وجه الله). هیچ چیز از ایشان تهی نیست. هیچ‌گاه غایب نبوده‌اند که حاضر شوند. هستی ِ اصیل ِ عالم‌اند که در آن زیر، در لایه‌ای خاموش در جریان‌اند. هستی‌شان عین ِ هستی است، نیستی را بر نمی‌تابد. اگر بخواهی این موجودِ کلی را، این هستی ِ ناب را در عالم ببینی، باید همه‌ی عالم را ببینی. نباید خلاصه کنی. هیچ چیز نباید از قلم بیافتد. خدا همه چیز است، در عین آنکه هیچ یک نیست (وحدتِ وجودی یکتاپرستانه؛ خدا-تو-است، اما، تو-خدا-نیستی). اگر روزی تیشه‌ای برداری و به جان عالم بیافتی و همه چیز را ذره به ذره نیست و نابود و پراکنده کنی، شاید دستِ آخر به خدا رسیدی. خدا همان است که دست آخر خواهد ماند. این است که از وجود تو، آنگاه که صورتی باقی نماند، خدا مانده است. تو با نفی صورت‌هایت خدا می‌شوی؛ معنی ِ اصیل هستی. «انسان، خدای بالقوه است. کافی است صورت از کف بدهد.» او خداست. صورتی ندارد. عکس ندارد. تصویر ندارد. به تصور در نمی‌آید. به تخیل راه نمی‌یابد. در تخیل تکثیر نمی‌شود. رام نمی‌شود. قالب‌ها را گردن نمی‌نهد. روسپی‌گریِ سایر هستی‌ها بر او روا نمی‌شود. چشم‌ها تن ِ او را نوازش نمی‌کنند. او می‌بیند بی‌آنکه دیده شود. چشم بر بندید و بیایید تصور کنیم این‌ها را همه‌ی انسان‌ها به قریحه و تجربه می‌دانند. برای همین است که در عرفان ادیانِ سامی نهایتِ معراج، خدا شدن است. آن هم با ترکِ قالب و کالبد جسمانی، با مُردن، فنا، محو.

شیعیان نیز هوشمندانه، با مقدسات خود همین کار را کرده‌اند. در نزد آنان، هر که بیشتر صورت ندارد، بیشتر شبیه خداست. امامان شیعه، مقامی حتی بالاتر از پیامبر یافته‌اند[3] و امام در مقام انسانِ کامل، واجد همه‌‎ی صفاتی است که خداوند آن صفات را به صورت ذاتی داراست. این جرگه‌ی خدا شده (پیامبران و امامان)، صورت‌سازی نمی‌شوند و هرگونه شکل و نمادی برایشان غیرممکن است. آمیختگی با صورتِ مادی، از قدسیت می‌کاهد و مسیری همگانی را به روی جامعه می‌گشاید؛ و دیده‌ایم که قدسی‌سازی یکی از شیوه‌های کنترل اجتماعی است. به این ترتیب، همواره یکی از تناقض‌های بنیادین ِ مسلمانان این است که پیامبر و امامی که برایشان الگو و مثال است، بسیار دست‌نیافتنی و نرسیدنی است. مثل اینکه بگویی «باید شبیه فلانی باشی»، ولی از قبل تمام راه‌ها را برای شبیه شدن به «فلانی» بسته باشی.

به نظر من، در ماجرای کاریکاتورهایی که از پیامبر اسلام کشیده شد، هم، ذاتِ غربی برای صورت‌مند کردنِ امور عریانی ِ وحشیانه یافت، و هم، گریز مسلمانان از صورت‌سازی برای خدایان‌شان به شدت برملا شد. غربی‌ها طبق عادتِ فکری‌شان مایل‌اند که با هر مفهوم قدسی بیامیزند و به آن رنگ و روی بشری بدهند (جریانِ سکولار سازی که دنیا را در حال تکان دادن است). و در مقابل، مسلمانان طبق باور و سنت مذهبی‌شان تصویرسازی و انتسابِ شئون مادی را به مقدسات‌شان برنمی‌تابند، چه رسد به اینکه این تصاویر محتوایی غیرمحترمانه نیز داشته باشد. در ماجرای کاریکاتورها، از این حساسیت و اعتقاد مسلمانان استفاده‌ی غرض‌ورزانه‌ای شده است. همانطور که محمدرضا نیکفر نیز گفته است [لینک]، نمی‌‎توان گمان کرد که این کار روزنامه‌های غربی جنبه‌های آموزشی داشته و دعوت مسلمانان به برخوردِ عقلانی با معتقدات‌شان بوده. اگر نیت آن‌ها چنین بود، راه‌های بهتر و مسالمت‌آمیزتری وجود داشت و انتشار این کاریکاتورها مرحله‌ی نهایی ِ چنان راه‌هایی به حساب می‌آمد.

بازانتشار ِ چندین‌باره‌ی این کاریکاتورها به هر نیت و مقصودی بوده باشد (که به نظرم نیتی ناپاک بوده)، باید حقایقی سوال‌گونه را نزد مسلمانان هویدا کند؛ یکی اینکه نسبت خود را با خدا و پیامبر و امام بازاندیشند. و دیگر اینکه رابطه‌شان را با دنیایی که از صورت‌مند شدنِ هیچ چیز (حتی خدا) در آن گریزی نیست به پرسش گیرند. مثلا، کاریکاتور ِ زیر نمونه‌ی یک سوال واقعا خوب است که مسلمانان در دنیای فعلی ناگزیر از جواب به آن‌اند. هر جوابی (حتی درونی)، راهگشا خواهد بود (دیدنِ این سری کاریکاتورها را ممنونِ دوست خوبم بهار هستم).



از سویی دیگر فکر می‌کنم یکی از مهمترین دلایلی که سبب شده اسلام به یکی از جبهه‌های مقاومت در برابر امپریالیسم غربی تبدیل شود، تاکیدی است که در درون آن به نفی صورت شده است. چیزی که صورت نداشته باشد راحت‌تر می‌تواند در طول تاریخ، بدونِ تغییر باقی بماند و انگیزه و محور و هدف مشترک ایجاد کند. و «خدا» و «پیامبر» تا حدی برای مسلمین همین نقش را دارند؛ بی‌شکل و صورت‌هایی‌اند که تابِ تحمل ِ معانی ِ گشاد و گوناگون را دارند و هرچند با انسان بیگانه‌اند، اما برای کسی که دل به آن‌ها داده، انسجام عقیده و عمل به بار می‌آورند. گمان می‌کنم تا این مسئله حل نشده باقی بماند، فرهنگ سکولارساز ِ غربی چالش‌های فراوانی با آن داشته باشد.



---

پانوشت‌ها:

[1] شرح ماجرای بنی‌اسرائیل که خواستند خدا را با چشم ببینند و پس از این خواسته صاعقه‌ای بر آنان فرود آمد و آنان را سوزاند در آیه‌ی 55 سوره‌ی بقره آمده است. در موردِ پیراستن ِ دنیا از صورت‌ها، می‌توان به حرمتِ تصویر سازی در اسلام، و به طور کلی حرمت هنرهای تجسمی که منبع الهام اولیه‌شان اندام انسان است، توجه کرد. و درست در نقطه‌ی مقابل، و با تعجب بسیار، می‌توان تمایل زیاد حکومتِ شیعه‌ی ایران برای تکثیر تصاویر روحانیان و شخصیت‌های طراز اول مملکت را سراغ گرفت، که در واقع نوعی نقض غرض و دور افتادن از مفهوم است (این نکته را اولین بار از بابک شنیدم).


[2] در سوره‌ی انبیا از آیه‌ی 51 به بعد، نقل است که ابراهیم همه‌ی بت‌ها را شکست و تبر را بر شانه‌ی بت بزرگ گذاشت، نشان از آنکه او (بت بزرگ) دیگران را شکسته است.


[3] شیعه با استناد به آیه‌ی 124 سوره‌ی بقره، مقام امام را اعم از مقام نبی می‌داند.


۱۳۸۴/۱۲/۷

دوستانِ دانشگاهی

دوستی یک انقلاب است، بخصوص اگر در جایی مثل دانشگاه باشد. انقلابی مدام که می‌تواند همه چیز انسان را زیر و رو کند. دوستان دانشگاهی خیلی شبیه هم می‌شوند. بخشی از یک لایه‌ی سرمدی، که نرم و لطیف آنها را احاطه کرده، در برشان می‌گیرد. زندگی‌شان حول سوالاتی خاص موج می‌گیرد و فرو می‌‎نشیند. دوستیها به زودی عمق می‌‌یابند. انسانها یکدیگر را بهتر می‌شناسند.

این قضیه بسیار شبیه به همان رابطه‌ای است که ما با آسمان داریم. در این عظمتِ جاودانی، در پی ِ آشنائیم. احساسی که نسبت به کهکشان راه شیری داریم در کل ِ آسمان منحصر به فرد است. آرام و غلتان از کهکشان به منظومه‌ی دوّار خودمان می‌رسیم. وه! چه نسبت نزدیکی با تیر و مریخ و مشتری داریم. روشنایی خورشید را می‌فهمیم ... حالا در زمین‌ایم، در سیاره‌ی پهناور خودمان. خاکش طعم و بوی بهشت می‌دهد. چه الفتی با زمین یافته‌ایم! در زمین است که جُستن‌مان آغاز شده، و ما دوباره در زمین‌ایم. حالا به یک آشنا، به یک دوست نگاه کنید. آشنا برای ما پایگاهی است که با تکیه بر آن به فتح غریبه‌ها می‌رویم، و باز، هر بار که حقارتِ خویشتن، شکوهِ غریبه بودن را بر سرمان خراب می‌کند، به دامن آشنا باز می‌گردیم. چنین است که از کل منظومه‌ی طویل دانشگاه، به کلاس درسی که با آشنایی داری، دل شاد می‌کنی. اینجا تنها کلاس نیست، سکوی اتصال تو با دنیایی است که روزگار به آن پرتاب‌ات کرده.

۱۳۸۴/۱۱/۲۳

تاسوعا و عاشورا (کاشان)

ما هفت نفر بودیم که به کاشان رفتیم و شش نفر شدیم و برگشتیم (چون یکی‌مان در کاشان ماند)، و در فاصله‌ی رفت و برگشتمان، هشت‌نفره؛) خوردیم و خوابیدیم و حرف زدیم و شنیدیم و دیدیم و خندیدیم و راه رفتیم. از میانِ همه‌ی «...یم»ها، من به بخش دیدم‌هایش می‌پردازم و از میان همه‌ی آن‌ها نیز آنچه برایم خواندنی بود را برایتان می‌خوانم:

1.9
تو شهر گاو می‌کشتند. همین که شروع کردیم به راه رفتن، اولین منظره نعش یک گاو بود که از یک پا به چرثقیل آویزان بود. گویا قبلا با جرثقیل‌ها هماهنگ شده بود یا همچنین چیزی. شاید هم همینجوری سطح شهر را دور می‌زدند و هرجا که احتیاج می‌شد کمک می‌دادند و نعش قربانی‌ها را جابجا می‌کردند و پشت یک نیسان می‌گذاشتند. اغلب هم مسیرهای اصلی قُرُق می‌شد. مردم ازدحام می‌کردند و خون کف خیابان را می‌پوشاند. خون‌ها را نمی‌شستند و ماشین‌ها انگار تعمد داشتند که عدل از روی خون‌ها رد شوند. شهر تقریبا دو رنگ داشت؛ قرمز و سیاه، اما وحشتناک نبود. آخر همیشه تجانس این دو رنگ وحشتناک می‌شود، اما خاطرنشان می‌کنم که شهر وحشتناک نبود، عجیب و رازآلود شاید.
به هر قربانی که می‌رسیدیم، نقطه‌‎ی تمرکز نگاه‌ها بود. جایی که سری بی‌تردید بریده می‌شد و خون با فشار بیرون می‌جهید و قرابت انسان و حیوان به شیواترین وجه ذوق آدم را کور می‌کرد؛ راستی، تفسیر ِ حیوان از درد و رنجی که می‌برد چیست؟ (خِشانت بازی ؛).
البته یوسف هم در این قضیه بی‌تقصیر نبود، و با شرح یک مراسم قربانی کردنِ ناموفق، پاک زانوهایم را سُست کرد. خلاصه معرکه‌ای بود این بازتولید نمادها؛ خون، سربریدن، ذبیح، ابراهیم، اسماعیل، حسین، علی‌اصغر و تمام آنها که کشتن و کشته شدن را تعالی داده‌اند، خون آدم را به جوش می‌آورد.

2.9
پشت‌بام کاشان همیشه انگار تازه است. البته من که از پشت ‌بام خانه‌ی اصفهانیان حیات خانه‌های اطراف را ندیدم (ای تو روح ِ آدم دروغگو :)، ولی آنها که دیدند می‌گفتند که حیات خانه‌ها و سقف‌شان و کنار هم نشستن آنها و امتدادشان تا افق ِ آسمان، منظره‌‎ی بی‌نظیری درست می‌کند. هر چند به نظر من راست می‌گفتند، ولی به هر حال راست و دروغش باشد گردنِ خودشان. می‌دانید که آدم خوب نیست تو این قبیل چیزها مسئولیتی، چیزی قبول کند. راستی مهندس، نظر شما چیه؟

3.9
عزاداری کاری مردانه است. این را وقتی فهمیدیم که تلاش کردیم به مرکز شهر (بازار ِ اطراف میدان کمال‌الملک) برویم و مأموران اجازه‌ی ورود همراهانِ خانم را نمی‌دادند. داخل بازار پر بود از مرد. مردهایی که حضورشان از دو حالت خارج نبود؛ یا تو دسته‌های عزاداری حرکت می‌کردند، یا تماشاکنان، مسیر خیابان را طی می‌کردند. در عوض تمام کوچه-پس‌کوچه‌های اطراف خیابانِ اصلی مملو از ازدحامی زنانه بود. جا که به قدر کافی نباشد، معمولا اول از همه تماشاچی‌ها را حذف می‌کنند و خب می‌دانید که؟ در این جور مراسم اصلی‌ترین تماشاچی‌ها؛ زنان. هرچند همیشه این غفلت وجود دارد که عزادار ِ اصلی همان تماشاچیان‌اند. اهل عزا این را خوب‌تر می‌دانند!

4.9
برای من که شاید سالی یکی-دو-سه- ... بار فرصت دود کردنِ قلیان، آنهم تکیه داده به تختی نرم و زیر ِ دلربایی ِ هوای پاک دست بدهد، کاشان جای خوبی است، اما حیف که تمام قهوه‌خانه‌‎های اطراف باغ فین (تنها تفریح‌گاهِ باحال کاشان) بسته بود. محض نمونه یکی را هم باز نگذاشته بودند، تا اگر توریستی، عکاسی، خبرنگاری، چیزی خواست کمی به هپروت برود مکان داشته باشد. هرچند ما یکی را پیدا کردیم. قاچاقی باز بود و توش هم جهت پیچاندنِ شحنه و داروغه، از روشنایی خبری نبود. کمی قُل‌قلیدیم، ولی نچسبید. از من به شما گفتن؛ قاچاقی قُلیدن هیچ‌وقت نمی‌چسبد. ؛)

5.9
جایی که ما بودیم حسینیه‌ی اعظم نصرآباد بود و همه‌چیز نغز و بی‌نظیر. یک خیابان 15 متری را، با انبوهِ تماشاچی در اطرافش، تبدیل به صحن ِ عزاداری کرده بودند. دسته‌ها با نظم و ترتیبی شگفت‌انگیز (اصلا اغراق نمی‌کنم) به نوبت از مقابل مردم رد می‌شدند و هر کدام به طریقی خاص و شورانگیز می‌خواندند و می‌گریستند. سه تا طبل، که قطر هر کدامشان یک و نیم متر، و بلکه هم بیشتر بود، بوسیله‌ی شش نفر (هر طبل دو نفر)، به طرز بیان‌نشدنی‌ای کوبیده می‌شد. در اطراف طبل‌ها دسته‌های سنج و دهل بی‌وقفه کار می‌کرد. به قول کاوه، می‌شد صدا را به جای شنیدن، لمس کرد و بلعید.
دیوارها را هم با شعرهای زیبا و تغزلی پر کرده بودند:

ای ســاقــی ســرمســـت ز پــــــا افـتــــــاده
مســــت از لــــبِ تو آبِ بقــــــــــا افـتــــــــاده
مشک و علم و دست سه حرف عشق است
افســوس ز هــم این ســـه جـــــدا افتــــــاده

از همه جالب‌تر دم‌هایی بود که محزون و فروتن می‌گرفتند. مو به تن آدم سیخ می‌کرد.

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است مکن ای صبح طلوع
ظهــر فــردا بـدنش زیر سـم اسبــــان است مکن ای صبح طلوع

مگر یک بزم خوب چه می‌خواهد؟ شور، نوا، شعر، ضرب و آسمانی که به تناوب یک دل سیر می‌بارد.
هیچ‌جا اینجور عزاداریِ باحالی ندیده بودم.

6.9
تو نصرآباد زمان برای بعضی مردم متوقف مانده بود. لباس و آرایش‌شان آدم را یاد مُدهای قبل از انقلاب می‌انداخت؛ خط ریش بلند، سبیل تا بناگوش، شلوار خمره‌ای، کفش قیصری، کمربندِ پُرسَگَک و چهره‌ای زمخت. همین!

1.10
شبیه‌خوانی به ما می‌گوید که ما چگونه تصویری از کشتگانی داریم که برایشان گریه می‌کنیم. اول از همه دنیا را رک و پوست‌کنده تفکیک می‌کنیم؛ قرمز و سبز. و بعد شیوه‌ی بزرگوارانه جنگیدن سبزها را با لعامت قرمزها مقایسه می‌کنیم.
به غیر از عزاداریِ محرم ندیدم در عزای سایر امامان شبیه‌خوانی برگزار شود، آن هم مراسمی به این طول و درازی. در نوش‌آباد مراسم شبیه‌خوانی 4 شبانه‌روز طول می‌کشد. فرصت نشد همه‌اش را ببینیم، اما گویا تک به تکِ آنچه برایش گریه می‌کنند را شبیه می‌سازند. استادانه فضا را حزین و حماسی می‌کنند و گویا ابدا نمی‌توان جایی از ذهنشان را پیدا کرد که در آنجا نسبت به برگزاری این مراسم شک و شبهه‌ای وجود داشته باشد (چیزی که من دائم با آن درگیر بودم؛ شک). مردانِ زنده‌ای هستند که تمام طول روز را در یک صحرای مجازا کربلایی دراز می‌کشند و نقش شهید را بازی می‌کنند. نقش ِ خودِ شهید، آدمی که گویا از قضا تازه از آنجا به بعد است که نقشی نباید داشته باشد. باری، برعکس تمام شبیه‌سازی‌ها، این ‌بار انسان را در نقشی به مراتب غریب‌تر تصویر می‌کنند؛ مرده-شهید، فردیتِ تمام شده، تصویری که در تصویری دیگر انعکاس پیدا کرده: مردی که کشته شده و تصویر او، نقشی (تصویری) است که دیگری ادامه می‌دهد. مطلب از این اعجاب‌انگیزتر؟

2.10
شعر پیرمرد؛«اینجا هم‌همه‌ی نقش‌ها است. کوچکترین کار، بزرگترین به نظر می‌رسد. پیرمردی هست، که دست بریده‌ای را قاب کرده و مقابل دسته حرکت می‌کند. سرگردان است. از مقابل دسته‌ای به دسته‌ی دیگر می‌گریزد و دست خونین و بریده‌ای را که به سینه چسبانده، همچون یک پرچم، یک نشان، یک داغ، یک دست واقعی، به پیش می‌راند.
گمان می‌کنم که بامزه بود دست بریده از درون شیشه‌ی جایگاهش بیرون می‌آمد و پیرمرد را از زمین بلند می‌کرد و در آسمان تاب می‌داد. اما باز درمی‌یابم که این دستی است که پیرمرد آن را به اوج رسانده و با چهره‌ی متحیر و بی‌تفاوتش رفعت داده. پیرمردی که معلوم است چندی بعد روی دست‌ها بلندش خواهند کرد و او از سر تیزهوشی، پیشاپیش، دست‌ها را به سپاس ِ آن روز واپسین سواری می‌دهد.»

۱۳۸۴/۱۱/۱۷

دختر مشرقی

باز کردنِ سر صحبت با یکی‌شان اصلا کار سختی نبود. فقط کافی بود تو پنجره‌ی مسنجرش بنویسی «سلام» و دگمه‌ی send را بزنی. کار ساده‌ای بود. اما خب، من تازه اولین بارم بود و یک اضطرابِ دلچسب ته دلم جا خوش کرده بود. اصلا من دیوانه‌ی این‌جور حالت‌های درونی‌ام. یک ملغمه، چیزی که نشود درست-حسابی فهمید چیست. در این‌جور مواقع، من کاملا در یک گیجی ِ مفرح فرو می‌‎روم. مثل کسی که مستی ِ ملایمی مشاعرش را احاطه کرده و دنیا شفاف‌تر و واقعی‌تر از آن چیزی که هست به نظرش می‌رسد.

تقریبا چشم‌هایم گرد شده بود و با تمام وجود منتظر جواب سلامی بودم که برای یک آی‌دیِ قشنگ فرستاده بودم. البته بخاطر تجربه‌ی مشترکی که می‌دانم شما ناکس‌ها هم دارید، توضیحش نباید کار چندان سختی باشد. ولی خب، این‌جور می‌شود گفت که هرچیزی که از دنیای واقعی و ملموس شرش را کم کرده و پا به دنیای سایبر گذاشته، هم به وقاحتش اضافه شده، هم به طور عجیبی نیت‌ها را برهنه کرده. این آدم‌های ناجنس خوب می‌دانند که مثلا آی‌دیِ «دختر تنها» برای شکار چه جور پسری مناسب است، یا آی‌دیِ «ممد نیچه» چه کنایه‌ی عظیمی از نفهمی و احمق بودنِ صاحبش به دوش می‌کشد. اما راستش یک جورهایی هم صحنه‌ی خیلی خوفناکی بوجود می‌آورد. دنیا می‌شود عین روز قیامت. همه کارنامه‌بدست و دست به [...] ایستاده‌اند و دارند به هم نگاه می‌کنند. خب البته، الان که به نیت خودم دقیق می‌شوم، پاک خنده‌ام می‌گیرد. از شما چه پنهان کمی هم خجالت‌زده می‌شوم. آخر من دنبال آی‌دی‌هایی تو مایه‌های «مرجان خوشگله» یا «ندا ناقلا» بودم. ولی به هرحال، زمانی که یک چیز مثل استخوانِ ماهی هست که کیفت را ناکوک می‌کند، این موضوع ِ چندان مهمی نباید باشد. می‌دانید که از چه دارم می‌گویم؟ بله، خودش است؛ از آدم‌های عوضی و بی‌کاری که سبیل دارند مثل سگ –اگر سگ همچنین سبیلی داشته باشد-، ولی آی‌دی‌شان «شراره جیگر» است. می‌دانید که؟ تقریبا گند می‌زنند به اعصاب آدم. هیچ وقت نمی‌توانی مطمئن باشی که بالاخره داری با خودِ مرجان حرف می‌زنی یا با سبیل مرجان. در حقیقت برای ترس از همین قضیه بود که وقتی «دختر مشرقی» جواب سلام گرمی به من کرد، پایم را کردم تو یک کفش که؛ الا و بلا باید فردا ببینمت. اولش مقاومت می‌کرد و می‌گفت «به همین زودی که نمی‌شود هم را ببینیم. باید مدتی بگذرد تا خوب همدیگر را بشناسیم.» می‌گفت «با دوست‌پسر قبلی‌اش بعد از دو ماه چت کردن قرار گذاشته و همدیگر را دیده‌اند.»

راستش من هنوز دستم خالی بود. می‌فهمید که؟ یعنی این مقاومت و نجابتی که داشت نشان می‌داد را فقط می‌توانستم دو جور تعبیر کنم؛ یا سبیلی بود که می‌خواست تو این مدت حسابی به ریشم بخندد –هرچند من دلیلش را درست نمی‌دانستم-، که این البته سویه‌ی ناجوانمردانه و نافُرم قضیه بود. یا اینکه واقعا یک دخترخانم باحال و باکلاس و صفرکیلومتر به پُستم خورده بود –و من البته به شانس هم اعتقاد دارم- و برای دیدنش باید هفت خان رستم را رد می‌کردم چون به هر حال دیدن دختر خوب نباید به این سادگی‌ها باشد. هرچند برای او هم هیچ معلوم نبود که من هم از این ور، یک دختر احمق نباشم که دارد او را سر کار می‌گذارد. گفتم که ...، نمی‌دانید چقدر از این احمق‌هایی که با احساسات آدم بازی می‌کنند لجم می‌گیرد. اگر دست من بود هیچ کدام از اینها را به دنیای سایبر راه نمی‌دادم. کسی که اینقدر شعور ندارد که بفهمد عواطف و احساسات چیزی نیست که بشود باهاش شوخی کرد، این آدم دیگر هیچ چیز نمی‌فهمد. باور کنید، هیچ چیز نمی‌فهمد.

فکر کنم رو همین حساب-کتاب‌ها بود که از من عکس خواست. خیلی مهربان و مؤدبانه از من خواست که اگر عکسی از خودم روی کامپیوتر دارم برایش بفرستم. البته این تقاضای منطقی‌ای بود. نه فکر کنید از تیپ و قیافه‌ام خجالت می‌کشم ها! نه، ولی خب به هرحال یکهو دیدی آن طرفِ مقابل دخترخاله‌ای، دختردایی‌ای، پیرزنِ همسایه‌ای، پیردمردِ علافی، مادر ِ همکلاسی‌ای و خلاصه یک عوضی‌ای غیر از «دختر مشرقی» از آب در بیاید و آن وقت خر بیار و باقالی بار کن. پاک آبروی آدم می‌رفت. حتی از اینکه یک سبیل آن طرفِ چت باشد بیشتر سوزش دارد. می‌دانید که؟ به هرحال آدم باید فکر آبرویش هم باشد خب. اصلا از ترس همین آبرو بوده که پناه آوردم به دنیای سایبر. حالا اگر فکر کردید که من آبرویم را از سر راه آورده‌ام، باید بگویم که کور خوانده‌اید و درست برعکس، و من اصلا از آن آدم‌هایش نیستم که عکس‌شان را –هرچند هم حالا خوشگل و خوش‌تیپ!- برای طرف مقابل می‌فرستند. راستش با خودم می‌گفتم؛ «اگر این دختر مشرقی هم عاقل باشد و بفهمد، باید از خر شیطان پیاده شود و همین فردا بیاید و همدیگر را ببینیم، بلکه اصلا همدیگر را نپسندیدیم!؟»

خلاصه، سه‌پیچ گلوله کرده بودم که بالاخره می‌آیی یا نه؟ اما باورتان نمی‌شود، همینکه گفت «باشه»، همینکه گفت سوم دبیرستان است و فردا دبیرستان‌شان ساعت 2 تعطیل می‌شود و من می‌توانم تو راهِ برگشت از مدرسه ببینم‌اش - ... باورتان نمی‌شود چقدر غصه‌ام گرفت. یکهو انگار از آن نشئه‌ای که من را گرفته بود، ار آن گیجی ِ باحال و درست-حسابی درآمده باشم، حالم برگشت. حالا دلم برایش سوخت یا چیزی دیگری شد –نمی‌دانم .... لعنت، لعنت بر این زندگی.

۱۳۸۴/۱۱/۱۵

حکایت

تاریخ ِ مبارزاتِ اقوام و تیره‌های ساکن منطقه‌ی دخترقلعه در طالقان در برابر مهاجمان داخلی و گردنکشان، شنیدنی است. داستانِ ساخت دخترقلعه، سمبل مبارزه‌‎ی دهقانی و انسانی می‌باشد. اگرچه بنای این قلعه را گروهی از پژوهندگان به دوران قبل از اسلام و به عصر ساسانی نسبت می‌دهند، اما امروزه بر سر راه مردمی که از گسترده به مملکت و از آنجا به پل‌لورا و شهرستانک می‌روند، یادآور داستانی است که سینه به سینه به ما می‌رسد و بزرگترها و کوچکترها می‌گویند.

هنگام ساختن ِ قلعه، خان مردم را به کار اجباری وادار می‌نمود تا اینکه روزی دختری به جای پدر پیر و ناتوانش به جمع کارگران می‌پیوندد، و این همان روزی است که خان جهت سرکشی و نظارت بر کار، به قلعه می‌آید. همینکه دختر می‌فهمد که خان آمده است، چادرش را برداشته و به سر می‌کند و روی خود را می‌پوشاند. دهقانان از حرکت او تعجب می‌کنند و می‌پرسند که چرا روی خود را می‌پوشانی و دختر می‌گوید:
-من زن هستم و باید از مردان رو بپوشانم.
کارگران می‌گویند:
-مگر ما مرد نیستیم که روی خود را فقط از خان می‌پوشانی؟
دختر جواب می‌دهد:
-خیر، اگر مرد بودید که این همه ذلت را تحمل نمی‌کردید.
این سخن روستائیان را به هیجان می‌آورد و به خان حمله کرده و او را می‌کشند و قلعه‌ی نیمه تمام از آن روز، «دخترقلعه» نامیده می‌شود. (طالب، مهدی/ جامعه‌شناسی روستایی ایران/ دانشگاه تهران/ 1384/ ص 134 - نقل از؛ میرابوالقاسمی، سید محمد تقی/ نهضت‌‎های روستائیان در ایران/ 1359)


پ‌ن1: و اینگونه بود که مرد، البته توسط زن، در طول تاریخ شکل گرفت. و درست همینگونه است که مرد در طول تاریخ، و باز البته توسط زن، از بین می‌رود.


پ‌ن2: بی‌زحمت یکی از اون دختره بپرسه که بالاخره، کدوماشون مرد بود؟ P: