میدیدم که دارد تو یک خانهای زندگی میکند و آن خانه طبقهیِ بالایِ ساختمانی ست رو به خیابانی که دوستاش داشتم و باد که میآمد و پردهها را که کنار میزد، میتوانستم موقعِ قدم زدن در آن خیابان، ببینم که یک سری تابلو به دیوارِ خانهاش نصب است. خانه پردههایِ زرد و صورتی داشت و نورِ ملایمی از توش بیرون میآمد. نقطهیِ روشنیبخشِ کلِ این منظره این بود که از طریقِ حدس و گمان فهمیده بودم که آن تابلوهایی که روی دیوار است مالِ خودش است و هر جا که برود با خودش میبردشان و به دیوار نصبشان میکند و این مرا مطمئن میکرد که این خانه هنوز متعلق به او ست. یادم هست یک بار که مشغولِ صحبت بودیم، بدونِ این که هیچ حرفی در این باره بینمان رد و بدل شود، فهمیده بودم که تابلوهایِ باارزشی دارد. مثلِ خیلی وقتها که وسطِ صحبت، روان نقطهیِ مناسبی را برایِ پرسه زدن و ول چرخیدن پیدا میکند، غرقِ این خیال شده بودم که چه نشانههایی را توانسته بودم بخوانم که به وجودِ تابلوها پی برده بودم و چرا دارم چیزهایی را میدانم که نمیتوانم بفهمم از کجا فهمیدمشان. بعد برایِ این که پرت به نظر نرسم با کنجکاوی از اوضاع و احوالاش پرسیده بودم و او هم با لحنِ مسلطِ بر اوضاع و ناراضی گفته بود که مدیرِ مستبدی دارد و زور میگوید خیلی وقتها. و در این لحظه انگار میتوانستم غم و بیرمقی را، علارغمِ لحنِ مسلطش، توی حرفهاش تشخیص بدهم، یا شاید هم دلام میخواست که این چیزها را این طور تشخیص بدهم. از این که از زیرِ سلطهیِ استبداد بودن راضی نیست و این نارضایتی را این قدر روان و راحت بیان میکند احساسِ خوشحالی میکردم. و بعد وقتی فهمیدم که منطقاً نباید از غم و نارضایتیاش خوشحال باشم، به دروغی که به خودم گفته بودم پی بردم: خوشیِ آن لحظهام از سرِ بدجنسی بود و با تزویر یک جایگاهِ حماسی برایاش دست و پا کرده بودم. اما با مرورِ آن لحظه، به خودم میگفتم که این را که دیگر نمیشود انکار کرد که من همیشه از این که کسی توانسته باشد حال و روزش را، چه خوب و بد، با کمترین کلماتِ ممکن و به رساترین وجه بیان کند خوشحال شدهام. از فرمِ آشفتهیِ مغزم و از این که رو به روش نشستهام و میتواند با هر کلمه این جور تخیلام را به کار بیاندازد و از محکمهای به محکمهیِ دیگرم ببرد، بغضِ جالب و بامزهای تویِ چشمهام حس میکردم. غروب بود و خورشید گرد و سرخ و بزرگ و نگاهکردنی. یک جایی بودیم که زمین ما را از ساختمانهایِ شهر بالاتر میبرد و میتوانستیم بی مزاحمت به خورشید نگاه کنیم. زل زده بودم به خورشید و در آن حال یک لحظه از سرم گذشت که پناه ببرم به خدا، که با لحنِ همهچیزدان و مأیوس به خودم تشر زدم که آخر خدا چه ربطی دارد به خورشید؟
۱۳۹۲/۴/۱۹
گزارهیِ خوب
میگفت بعد از فراز و فرودهایِ خیلی زیاد، به این «گزاره» پی برده که قاعدهیِ برنده بودن در بازیِ عاشقانه – و تصریح میکرد که دقیقاً بازیِ شورِ جنسیِ زیاد و تاریخِ عاطفیِ دوطرفه - ضعیفتر بودن است و بیدریغ و بیمحابا ابرازِ عشق کردن. میگفت که این بازی را هر کسی که پس بزند یا بخواهد که از آن کنار بکشد باخته است، چون از حقیقتِ این رخداد فارغ است که احساس فراز و فرود دارد و به گا رفتنِ تو دقیقاً از جایی شروع میشود که آسوده ای از به گا رفتنِ کسی که یک روز پرستیدیاش. به نظرم حقیقتی بود تو حرفهاش. اما کلاً همگی تو حال و هوایی بودیم که کافی بود یک جمله بدهی دستمان تا در مغزمان باهاش شعبدهبازی کنیم (ابی بعداً گفت تو نخِ این بودم که آن وسط لفظِ «گزاره» را از کجاش درآورد). و چون آن موقع هیچ کداممان هیچ حرفی نزدیم، لابد فکر کرده نگرفتیم چی دارد میگوید. یک لحظه مکث کرد و به شیوهای که هر بار یادش میافتم خندهام میگیرد، نگاهمان کرد و گفت که «الان خیلی از گفتنِ این قاعده راضی نیستم البته. یعنی راستاش به نظرم سوراخ زیاد دارد و من هم حوصله ندارم دقیقتر بگویم. گیر ندهید. حق دارید. اما چیزی توی این گزاره هست که من هر بار که فکرش را میکنم معنیِ موردِ نظرم تویِ سرم طنینانداز میشود. پس گزارهیِ خوبی ست و وظیفهاش را لااقل در قبالِ من دارد انجام میدهد».
۱۳۹۲/۳/۲۹
متنی که حکمرانی میکند
«بر عهدهیِ خویشتن میبینم که آنچه را باور دارم با شما در میان بگذارم،
با شما بگویم و از شما بیاموزم،باشد که رسالتِ تاریخیمان را از یاد نبریم
و شانه از بارِ مسئولیتی که سرنوشتِ نسلها و عصرها بر دوشِ ما گذاشته است خالی نکنیم.»
[بیانیهیِ شمارهیِ 5]
با شما بگویم و از شما بیاموزم،باشد که رسالتِ تاریخیمان را از یاد نبریم
و شانه از بارِ مسئولیتی که سرنوشتِ نسلها و عصرها بر دوشِ ما گذاشته است خالی نکنیم.»
[بیانیهیِ شمارهیِ 5]
میر حسین موسوی از فردایِ انتخابات، شنبه، 23 ِ خردادِ 1388، تا جمعه، 25 ِ خردادِ 1389، مجموعاً 18 بیانیه نوشت. هنگامِ نوشتن مردِ 67 سالهای بود که با وضعیتِ اضطراری محاصره شده و «سرنوشتِ نسلها و عصرها» را بر دوشِ خود و همراهاناش میبیند. زیرِ سایهیِ تهدیدها و نگاههایِ تند و تیز، تهدید به مرگ، زندان، دستگیری و قتلِ اطرافیان و همهیِ آن مواردِ برهمزنندهیِ امنیتِ روان، آرام و موقر مینوشت. قدرتِ استدلالاش روز به روز شفافتر شد و زیرِ سنگینترین تنشهایِ اجتماعی فکر کرد، کلمات را دستچین کرد، به آنها طنینی رسا و خوشآهنگ داد و نوشت. متوناش را به شیوهای غیررسمی منتشر کرد، نه همچون حکم یا دستور، بلکه بیشتر همچون متنهایی که فروتنانه اعلامِ وضعیت میکنند، چیزی را در میان میگذارند، و چیدمانِ کلماتِ قدرت را بر هم میزنند. این متنها ابزارهایی مکتوب اند که حولشان خیابانها و بزرگداشتهایِ رسمی تسخیر شد و از معنایِ مناسکیِ ملالآورشان تهی گشت. متوناش به رخدادها گره خوردهاند، آن قدر زیاد که ترسیمِ مرز میانِ متن و حادثه بسیار دشوار است. از خودم میپرسم که جایگاهِ این متنها را چگونه باید ارزیابی کنم، یا این طور بگویم: چرا این متنها این قدر اثرگذار و روشنیبخش اند؟
مواردِ زیادی در بیانیهها هست که از طریقِ تأییدِ وضعِ موجود و راه دادنِ آن به گفتار کارِ خود را پیش میبرند. من به شکلِ کلی، تکیه و تأکید بر آنها را نمیپسندم، اما درونِ متنِ موسوی باورشان میکنم. احساس میکنم که «ولایتِ فقیه»، «اسلامیتِ نظام»، «ارزشها»، «بسیجی»، «سپاهی» و بسیاری مواردِ دیگر از این قبیل، به قبل و بعدِ او تقسیم میشوند؛ تنها در متنِ او ست که شایستهترین معانیِ خود را پیدا میکنند و به مثابهیِ تکیهگاهها و نقاطی ثابت برایِ خلقِ تکیهگاهها و نقاطِ ثابتی دیگر موردِ استفاده قرار میگیرند. گویی جزایری هست که تنها با پا گذاشتن بر آنها میشود به جزایرِ دیگر سفر کرد: از قرائتِ فقاهتی از اسلام به قرائتِ دموکراتیک از مردم. و پیرامونِ این سفرِ پُرمخاطره را آبهایِ متلاطمی فراگرفته که نباید وجودشان را نادیده گرفت و نباید به حضورشان تن داد: نیروهایِ مداخلهگرِ خارجی، احزاب و تشکلهایِ بیرونیِ ضدرژیم، و از همه مهمتر، احتمالِ ورود به آرایشی از نیرویِ تودهایِ برهمزننده و بیسازمان که ممکن است خواستی کور را دنبال کند. بیانیهها به آرامی میانِ آبها و جزایر حرکت میکنند و مراقب اند مختصاتِ خود را در مسیری رادیکال و مطمئن حفظ کنند. موسوی از سنتی در گفتار که به آن تعلق دارد به شیوهای آن قدر نو استفاده میکند که خودِ آن سنت در باور کردن یا پس زدناش دچارِ سرگیجه میشود. متنهایی ست که به دقت، از لابهلایِ موانع و اهرمهایِ گفتارِ رسمی عبور میکنند و خواستِ خود را همچون لبهای بُرنده و تیز پیش میبَرند و به تدریج، با عبور از اشخاص و رخدادهایِ کوچک، نظیرِ انتخابات یا رئیسِ دولت، به سمتِ زنده نگه داشتنِ اجتماعی پویا و مولد ارتقا مییابند. حالا ملموس است اگر بگوییم که ما در بیانیهها با یک اسلحه، به معنایِ دقیقِ کلمه، مواجه ایم که با «همهیِ» امکاناتِ موجود سرِ هم شده و قدرتِ تخریبکننده و برسازندهاش را از اجزا و عناصری میگیرد که در محیطِ پیرامون پراکنده اند.
مخاطبِ کلماتِ او مردم اند، اما نه مردمی سازمانیافته، و نه مردمی متفرق. چگونه میتوان قالبی را که او در آن سخن میگفت شبیهسازی کرد؟
او سخن میگوید و گفتارش این بختیاری را داشته که به عملِ سیاسیِ مستقیمِ انسانها گره بخورد و فراز و فرودهایاش را با امیدها و ناامیدیهایِ آنها تنظیم کند. به خود طعنه میزند که هرچند زباناش گویا نیست، اما پیامی رسا از زبانی نارس نیز شنیدنی ست. ما که تاریخِ مکتوبِ پیش از خود را تجربه نکرده بودیم، ما که از کشتهها و رشادتها و امیدها تنها تصویری به دور از لامسه در اختیار داشتیم، نمیتوانیم این واقعیت را نادیده بگیریم که در این متون فردی وجود دارد که به مردم، و «به خود»، نگاه میکند و فرصت مییابد چیزهایی را در میان بگذارد، خوانده شود، اصلاح شود، میانِ تقریباً تمامِ عرصههایِ رسمی و غیررسمی آزادانه حرکت کند، و خود را در متنِ حرکتی قرار دهد که انگار تنها دارد کلماتاش از زبانِ او آرایشِ منسجم و متیناش را پیدا میکند. میدانیم که ساختِ گفتارش تصنعی نیست. انکشافی در گفتارِ محرومان هست که از تصنع دورشان میکند. هر جا که این حرکتِ مردمی دارد، حتا اندکی، به ویژگیهایِ فردیِ او متمایل میشود، ساعیانه و «به دور از شکستهنفسیِ بیحقیقت و تعارفگونه» آن را پس میزند. مردی که آن قدر قریحه دارد که تولدش را ناچیز بشمارد و از هر فرصتی برایِ قدردانیِ لذتِ با مردم بودن بهره ببرد. کسی که تلاش دارد تا از هر گونه رسمیت بخشیدن (در قالبِ حزب یا تشکلِ سلسلهمراتبی) به حرکتِ مردم دوری کند: این جنبش، برخلافِ حزب، سلسلهمراتب ندارد، حرفِ واحد ندارد، در آن بر تفاوتها تأکید میشود، و بر وحدت حولِ حداقلِ نکاتِ مشترک تکیه میکند. با او ست که حماسی حرف زدن و با دیگران سخن گفتن زنده شد و همهیِ آن چیزهایی که به کلیشههایی رمانتیک بدل شده بود، به شکلی باورپذیر در مقابلِ چشمانِ ما شکل گرفت. ما بزرگ و باتجربه شدیم و نیرویِ لذیذِ با هم بودن را از نزدیک لمس کردیم. در کلماتِ او نیروهایِ بیرون از محاسبه، همچون خداوند، در کنارِ قدرتهایِ ملموسی، همچون «خلاقیت» و «زنده بودنِ جمعهایِ مردمی»، قرار گرفت. تأکیدِ صریحِ بیانیهها بر این است که راهحل معلوم نیست. امیدِ واهی در کار نیست. هیچ کس چیزِ بیشتری از آن دیگری نمیداند. بیانیهها از ما میخواهد که به یاد بیاوریم که چگونه تا اینجایِ راه را آمدهایم و چگونه خلاقیت و آفرینشگریمان ما را در کنارِ هم نگه داشته است. تأکیدِ بیانیهها بر کنارِ هم بودن است. راه خود را نشان خواهد داد. خداوند همچون گشایندهیِ راههایی که بشر با چنگ و دندان میبندد نمایانده میشود، همچون تصادف و بخت، همچون سویهیِ مغفولِ اراده ورزیدنِ بشر. رویِ هم رفته، از چشماندازِ این متون، نیرویی زنده در مقابلِ نیرویی مرده قرار گرفته است. نیرویی مرده که حاویِ ترسی ست که با «ترساندنِ دیگران پنهاناش میکند»، چون آیندهای ندارد؛ و زندگیِ بالندهای که با طنز، سوگواری، حمله، فرار، «دعا، ندا، تکبیر، گردهماییهایی بزرگ و کوچک، کوششها و جوششها و گفتـوـگوها و پرسـوـجوها»، و همهیِ آن بیمبالاتیهایِ آزاد و بیقید، برایِ آیندهاش راههایی را میگشاید که خود از قوت و ضعفشان بیخبر است.
***
تصورِ من این است که ما داریم بیانیهها را زندگی میکنیم و تا جایی که امیدمان به کلی از وضعِ جاری برنگشته، میتوانیم از هر روزن و شکافی برایِ رسوخ و گسترده شدن و با هم بودن بهره ببریم. علارغمِ این که بازگشت به زندگیِ روزمره و عادی، بازگشت به سرگرمیهایی ست که زندگیِ تحتِ شرایطِ نادلخواه نازیبایشان میکند، متنهایی در دست داریم که ما را در روزهایِ خوبمان تصویر کرده و خواندنشان به ما روشنایی میدهد. روزهایی بوده که با هم بودیم و کمی امید باقی میماند بابتِ این که طعمِ این با هم بودن را از یاد نبریم؛ مثلِ گروهی که یک بار طعمِ با هم بودنِ آزاد را چشیده و دیگر به چیزی کمتر از آن رضایت نمیدهد.این روزها خیلی دوست دارم دربارهیِ میر حسین موسوی بخوانم و بنویسم. دلتنگ ام و به عادتِ خواندنِ متنی از محبوب زمانِ دلتنگی، بیانیههایاش را خواندم. در اینترنت هست، اما برایِ دمدستتر بودن اینجا (+) میگذارمشان که اگر خواستید دنبالاش نگردید.
۱۳۹۲/۳/۲۳
جست و جویِ آلترناتیو
به اصلاحطلبی رأی میدهم، اما به دنبالِ واژهها و سبکی از بیان میگردم که آرایشِ عواطف و مشاهدات را در من بهتر نشان دهد.
کنشِ فردی و جمعیِ این سالهایِ ما درگیرِ تناقضاتِ عاطفی و زبانی ست، تناقضاتی که استدلال را بیزور میکند و ترسِ از تسلیمِ کور، چه به امید، و چه به ناامیدی را در گفتارِ ما زنده نگه میدارد؛ واقعگراییِ محض و آیندهنگریِ تلخ و ترسِ از کارِ بیهوده: رأی دادنی که نتیجهاش را زدـوـبندها و تقلب از قبل معلوم کردهاند و هزینههایی که گویی پایِ هیچ ریخته شده؛ یا ترسِ از دست رفتنِ فرصت و محروم شدن از موقعیتهایی که تصادف و بخت و اقبال فراهمشان میکند.
میخک متنی نوشته (+) که با پافشاری رویِ زورِ نیروهایِ عینی، در نهایت آن را به سمتِ نوعی واقعگراییِ محض جمعبندی کرده. مضمونِ استدلالاش این است: زورِ ساختاری و رسمیِ نیروهایِ حکومتی و تمایلشان برایِ حفظ و بسطِ این زور، برنامهای نیست که دست از آن بردارند. مشاهدات میگویند آنها به هیچ نحو از این اقتدارگراییِ داخلی دست نمیکشند و حاضر اند هزینههایِ زیادی برایِ حفظ و تداوماش بپردازند. میخک به این وضع همانندِ واقعیتی نگاه میکند که باید آن را پذیرفت. پذیرشِ این واقعیت عواقبی دارد: از صندوقِ رأی چیزی بیرون نخواهد آمد که در خواستِ عریانِ رژیمِ اقتدارگرا شکاف ایجاد کند. این خواست هم از طریقِ فیلترهایِ نظارتی، و هم از طریقِ رقیق و رقیقتر کردنِ تضادها و تنشهایِ انتخاباتی اِعمال میشود، به حدی که درآمدنِ نتیجهیِ مطلوبِ حاکمیت از صندوقِ رأی چندان تنشزا نخواهد بود. فهمِ ابعاد و زوایایِ این اقتدارگرایی برایِ کسانی که بخواهند واقعیت را به تحلیلشان راه بدهند کارِ چندان سختی نیست. میخک اما این واقعگراییِ تحلیلی را بهانهای کرده تا به اصلاحطلبانِ امیدوار به صندوقِ رأی دهنکجی کند: این بار هم شکست خواهید خورد و این شاید بتواند استراتژیهایِ شما را از صندوقِ رأی به سمتِ چیزهایِ دیگر – به سمتِ «آلترناتیو»ها – هل بدهد.
انتهایِ تحلیلِ میخک نتیجهگرا ست. از واقعیتی سفتـوـسخت پیآمدی معلوم را نتیجه گرفتن و به همهیِ کسانی که گویی بر مبنایِ این منطق عمل نمیکنند دهنکجی کردن، چیزی ست که آرایشِ استدلالیِ میخک را نازیبا و زمخت کرده است.
من هم مثلِ میخک فکر میکنم (و اصولاً فکر میکنم که اغلبِ ناظرانِ جامعهیِ ایران این را بدانند) که طرح و نقشهیِ حاکمیتِ امروزِ ایران برایِ بستنِ فضاهایِ انتخابی و تسریِ زور و منطقِ از بالا به پایین، واقعیتی ست که نمیتوان آن را نادیده گرفت (مثلاً نگاه کنید به این نوشتهیِ سیبستان: +)، و از این رو، نمیتوان به پیروزی (ولو پیروزیِ حداقلی) در انتخاباتی از این دست امیدوار بود. امیدوار نیستم و حتا محتمل نمیدانم که «نتیجه»یِ صندوقِ رأی، به هر شکلی، به نفعِ روندِ دموکراسیخواهی در ایران باشد. اما به دنبالِ آرایشی از گفتار و عمل ام که در عینِ وفاداری به مرزهایِ این واقعگرایی و همدلی با آن، زمخت نباشد.
میانِ دموکراسیخواهانی که ترغیبِ به شرکت در انتخابات کردهاند، طیفِ استدلالها متنوع است: [1.] به علتِ شکاف میانِ نیروهایِ اصولگرا، احتمالِ تقلب و دستکاری در آراء را کم، و احتمالِ سالم بودنِ انتخابات را زیاد میدانند؛ [2.] احتمالِ قطبی شدنِ انتخابات و تجمیعِ آراء به سودِ نامزدِ اصلاحطلبان را زیاد میدانند؛ [3.] انتخابات (و نه «نتیجه»اش) را مجالی میدانند که میتوان در آن، بازیِ یکپارچهیِ حاکمیت را مختل کرد و تضادها و تنشهایِ درونیاش را به سطحِ خودآگاهیِ رسمی سُراند؛ [4.] رویِ پتانسیلهایِ برهمزننده، نظیرِ امکانِ شورش، امکانِ تظاهرات، امکانِ تحمیلِ هزینهیِ رسمی به حاکمیت، و مواردی از این قبیل پافشاری میکنند و حضورِ مردم را زمینهسازِ شکلگیریِ چنین تحولاتی میدانند.
رویِ هم رفته، دو دسته استدلال وجود دارد: [1.] استدلالهایِ نتیجهگرا، که رویِ ابعادِ مختلفی بحث میکنند که امکانِ بیرون آمدنِ نامزدِ اصلاحطلب از صندوقِ رأی را موردِ ارزیابی قرار میدهد و [2.] استدلالهایِ فرایندگرا، که جدا از این که نتیجهیِ انتخابات چه باشد، نفسِ تنش، شکاف، هزینه، و امکاناتِ احتمالیِ برآمده از وجودِ فرایندِ انتخابات و مشارکتِ در آن را موضوعِ بحثِ خود قرار میدهند. سخنرانیِ اخیرِ خاتمی (+)، برآیندی از هر دو استدلالِ فوق است: هم امیدوار است که مشارکتِ گستردهیِ مردم (ایجادِ موج) امکانِ تقلب و دستکاریِ انتخابات را ناممکن کرده و سختی و سفتی و اتحادِ مردم بتواند به نحوی خود را به حاکمیت تحمیل کند، و هم رویِ این جنبه انگشت میگذارد که با شرکتِ در انتخابات بتوانیم بازیِ یکپارچهیِ حاکمیت را دستکاری کنیم «تا در آنچه نمیخواهیم رخ بدهد خلل ایجاد شود».
به نظرم، تفاوتِ این دو دسته استدلال مشخص است. خلل ایجاد کردن الزاماً با انتظار به پیروزیِ یک نامزد، یا در صورتِ پیروزی، امید به موفقیتآمیز بودنِ اقداماتِ یک نامزد همراه نیست. به عبارتِ دیگر، میشود نسبت به «نتیجه» واقعگرا بود، اما نسبت به «فرایند» و رخدادهایِ پیراموناش تن به بخت و اقبال سپرد. این که یک حکومت حاضر است بابتِ آنچه میخواهد هر هزینهای بدهد، به این معنی نیست که نمیشود و نباید هزینهای از او مطالبه کرد. در سالِ 88 همین سپردنِ خود به رخداد بود که موسوی را به ما معرفی کرد و دلتنگیها و سالهایِ بهیادماندنی و معنیدارِ زندگیمان را رقم زد.
این طور خلاصه میکنم که تمامِ استدلالهایِ نتیجهگرایِ موافقِ مشارکت در انتخابات، یعنی همهیِ آن استدلالهایی که میخواهند این طور وانمود کنند که حاکمیت به هر نحوی سرِ عقل آمده، یا امکان، خواست، و فرصتِ دخالت در نتیجهیِ انتخابات ندارد را واقعبینانه نمیدانم. این بنبستی ست که از سالِ 84 به این طرف واضحتر احساساش کردیم. در عینِ حال، مشخصاً در انتخاباتِ این دوره، نسبت به استدلالهایِ فرایندگرا، یعنی آنهایی که حضورِ مردم در انتخابات را بسترسازِ بازآرایی و تداوم یافتنِ تضاد و رقم خوردنِ رخداد و تصادفی موافق میدانند نیز مشکوک ام. به نظرم، استراتژیِ اصلیِ حاکمیت بعد از 88، کنترلِ فزایندهیِ مجاریِ رسمی برایِ بیرون درز نکردنِ عواقبِ تنشزا و هزینهبردار است. شیوهیِ اصلیشان تا حالا، پنهان شدنِ بیمسئولیت پشتِ ظاهرِ قانون است. میدانیم که ردِ صلاحیتها را شورایِ نگهبان انجام داده، نه قانون. این که شورایِ نگهبان نهادی قانونی ست آن را مبرّا از مسئولیت و پاسخگویی نمیکند. اما حاکمیت فعلاً وانمود میکند که این چیزها را نمیداند و نامزدها را هم وادار میکند که از سرِ رودربایستی این وانمود کردن را تأیید کنند، و به نظرم بینِ آنها کسی مثلِ موسوی نیست که از این تأیید شانه خالی کند. ارجاعِ خشکمغزانه به قانون البته تا حدِ زیادی نشان میدهد که چیزی در چنتهیِ ایدئولوژیِ رسمی باقی نمانده و سختگیریِ حسابشده و زورمندانه تنها تیرِ ترکش است. رویِ همین حساب، به رخ دادنِ تصادف و حاشیههایِ پیراموناش چندان خوشبین نیستم. اما به نظرم در جایی مانندِ انتخاباتِ ایران، مسیرِ هر نوع شانس و تصادفِ کم هم از لابهلایِ کنشِ جمعی میگذرد. من به این کنشِ جمعی رأی میدهم.
کنشِ فردی و جمعیِ این سالهایِ ما درگیرِ تناقضاتِ عاطفی و زبانی ست، تناقضاتی که استدلال را بیزور میکند و ترسِ از تسلیمِ کور، چه به امید، و چه به ناامیدی را در گفتارِ ما زنده نگه میدارد؛ واقعگراییِ محض و آیندهنگریِ تلخ و ترسِ از کارِ بیهوده: رأی دادنی که نتیجهاش را زدـوـبندها و تقلب از قبل معلوم کردهاند و هزینههایی که گویی پایِ هیچ ریخته شده؛ یا ترسِ از دست رفتنِ فرصت و محروم شدن از موقعیتهایی که تصادف و بخت و اقبال فراهمشان میکند.
میخک متنی نوشته (+) که با پافشاری رویِ زورِ نیروهایِ عینی، در نهایت آن را به سمتِ نوعی واقعگراییِ محض جمعبندی کرده. مضمونِ استدلالاش این است: زورِ ساختاری و رسمیِ نیروهایِ حکومتی و تمایلشان برایِ حفظ و بسطِ این زور، برنامهای نیست که دست از آن بردارند. مشاهدات میگویند آنها به هیچ نحو از این اقتدارگراییِ داخلی دست نمیکشند و حاضر اند هزینههایِ زیادی برایِ حفظ و تداوماش بپردازند. میخک به این وضع همانندِ واقعیتی نگاه میکند که باید آن را پذیرفت. پذیرشِ این واقعیت عواقبی دارد: از صندوقِ رأی چیزی بیرون نخواهد آمد که در خواستِ عریانِ رژیمِ اقتدارگرا شکاف ایجاد کند. این خواست هم از طریقِ فیلترهایِ نظارتی، و هم از طریقِ رقیق و رقیقتر کردنِ تضادها و تنشهایِ انتخاباتی اِعمال میشود، به حدی که درآمدنِ نتیجهیِ مطلوبِ حاکمیت از صندوقِ رأی چندان تنشزا نخواهد بود. فهمِ ابعاد و زوایایِ این اقتدارگرایی برایِ کسانی که بخواهند واقعیت را به تحلیلشان راه بدهند کارِ چندان سختی نیست. میخک اما این واقعگراییِ تحلیلی را بهانهای کرده تا به اصلاحطلبانِ امیدوار به صندوقِ رأی دهنکجی کند: این بار هم شکست خواهید خورد و این شاید بتواند استراتژیهایِ شما را از صندوقِ رأی به سمتِ چیزهایِ دیگر – به سمتِ «آلترناتیو»ها – هل بدهد.
انتهایِ تحلیلِ میخک نتیجهگرا ست. از واقعیتی سفتـوـسخت پیآمدی معلوم را نتیجه گرفتن و به همهیِ کسانی که گویی بر مبنایِ این منطق عمل نمیکنند دهنکجی کردن، چیزی ست که آرایشِ استدلالیِ میخک را نازیبا و زمخت کرده است.
من هم مثلِ میخک فکر میکنم (و اصولاً فکر میکنم که اغلبِ ناظرانِ جامعهیِ ایران این را بدانند) که طرح و نقشهیِ حاکمیتِ امروزِ ایران برایِ بستنِ فضاهایِ انتخابی و تسریِ زور و منطقِ از بالا به پایین، واقعیتی ست که نمیتوان آن را نادیده گرفت (مثلاً نگاه کنید به این نوشتهیِ سیبستان: +)، و از این رو، نمیتوان به پیروزی (ولو پیروزیِ حداقلی) در انتخاباتی از این دست امیدوار بود. امیدوار نیستم و حتا محتمل نمیدانم که «نتیجه»یِ صندوقِ رأی، به هر شکلی، به نفعِ روندِ دموکراسیخواهی در ایران باشد. اما به دنبالِ آرایشی از گفتار و عمل ام که در عینِ وفاداری به مرزهایِ این واقعگرایی و همدلی با آن، زمخت نباشد.
میانِ دموکراسیخواهانی که ترغیبِ به شرکت در انتخابات کردهاند، طیفِ استدلالها متنوع است: [1.] به علتِ شکاف میانِ نیروهایِ اصولگرا، احتمالِ تقلب و دستکاری در آراء را کم، و احتمالِ سالم بودنِ انتخابات را زیاد میدانند؛ [2.] احتمالِ قطبی شدنِ انتخابات و تجمیعِ آراء به سودِ نامزدِ اصلاحطلبان را زیاد میدانند؛ [3.] انتخابات (و نه «نتیجه»اش) را مجالی میدانند که میتوان در آن، بازیِ یکپارچهیِ حاکمیت را مختل کرد و تضادها و تنشهایِ درونیاش را به سطحِ خودآگاهیِ رسمی سُراند؛ [4.] رویِ پتانسیلهایِ برهمزننده، نظیرِ امکانِ شورش، امکانِ تظاهرات، امکانِ تحمیلِ هزینهیِ رسمی به حاکمیت، و مواردی از این قبیل پافشاری میکنند و حضورِ مردم را زمینهسازِ شکلگیریِ چنین تحولاتی میدانند.
رویِ هم رفته، دو دسته استدلال وجود دارد: [1.] استدلالهایِ نتیجهگرا، که رویِ ابعادِ مختلفی بحث میکنند که امکانِ بیرون آمدنِ نامزدِ اصلاحطلب از صندوقِ رأی را موردِ ارزیابی قرار میدهد و [2.] استدلالهایِ فرایندگرا، که جدا از این که نتیجهیِ انتخابات چه باشد، نفسِ تنش، شکاف، هزینه، و امکاناتِ احتمالیِ برآمده از وجودِ فرایندِ انتخابات و مشارکتِ در آن را موضوعِ بحثِ خود قرار میدهند. سخنرانیِ اخیرِ خاتمی (+)، برآیندی از هر دو استدلالِ فوق است: هم امیدوار است که مشارکتِ گستردهیِ مردم (ایجادِ موج) امکانِ تقلب و دستکاریِ انتخابات را ناممکن کرده و سختی و سفتی و اتحادِ مردم بتواند به نحوی خود را به حاکمیت تحمیل کند، و هم رویِ این جنبه انگشت میگذارد که با شرکتِ در انتخابات بتوانیم بازیِ یکپارچهیِ حاکمیت را دستکاری کنیم «تا در آنچه نمیخواهیم رخ بدهد خلل ایجاد شود».
به نظرم، تفاوتِ این دو دسته استدلال مشخص است. خلل ایجاد کردن الزاماً با انتظار به پیروزیِ یک نامزد، یا در صورتِ پیروزی، امید به موفقیتآمیز بودنِ اقداماتِ یک نامزد همراه نیست. به عبارتِ دیگر، میشود نسبت به «نتیجه» واقعگرا بود، اما نسبت به «فرایند» و رخدادهایِ پیراموناش تن به بخت و اقبال سپرد. این که یک حکومت حاضر است بابتِ آنچه میخواهد هر هزینهای بدهد، به این معنی نیست که نمیشود و نباید هزینهای از او مطالبه کرد. در سالِ 88 همین سپردنِ خود به رخداد بود که موسوی را به ما معرفی کرد و دلتنگیها و سالهایِ بهیادماندنی و معنیدارِ زندگیمان را رقم زد.
این طور خلاصه میکنم که تمامِ استدلالهایِ نتیجهگرایِ موافقِ مشارکت در انتخابات، یعنی همهیِ آن استدلالهایی که میخواهند این طور وانمود کنند که حاکمیت به هر نحوی سرِ عقل آمده، یا امکان، خواست، و فرصتِ دخالت در نتیجهیِ انتخابات ندارد را واقعبینانه نمیدانم. این بنبستی ست که از سالِ 84 به این طرف واضحتر احساساش کردیم. در عینِ حال، مشخصاً در انتخاباتِ این دوره، نسبت به استدلالهایِ فرایندگرا، یعنی آنهایی که حضورِ مردم در انتخابات را بسترسازِ بازآرایی و تداوم یافتنِ تضاد و رقم خوردنِ رخداد و تصادفی موافق میدانند نیز مشکوک ام. به نظرم، استراتژیِ اصلیِ حاکمیت بعد از 88، کنترلِ فزایندهیِ مجاریِ رسمی برایِ بیرون درز نکردنِ عواقبِ تنشزا و هزینهبردار است. شیوهیِ اصلیشان تا حالا، پنهان شدنِ بیمسئولیت پشتِ ظاهرِ قانون است. میدانیم که ردِ صلاحیتها را شورایِ نگهبان انجام داده، نه قانون. این که شورایِ نگهبان نهادی قانونی ست آن را مبرّا از مسئولیت و پاسخگویی نمیکند. اما حاکمیت فعلاً وانمود میکند که این چیزها را نمیداند و نامزدها را هم وادار میکند که از سرِ رودربایستی این وانمود کردن را تأیید کنند، و به نظرم بینِ آنها کسی مثلِ موسوی نیست که از این تأیید شانه خالی کند. ارجاعِ خشکمغزانه به قانون البته تا حدِ زیادی نشان میدهد که چیزی در چنتهیِ ایدئولوژیِ رسمی باقی نمانده و سختگیریِ حسابشده و زورمندانه تنها تیرِ ترکش است. رویِ همین حساب، به رخ دادنِ تصادف و حاشیههایِ پیراموناش چندان خوشبین نیستم. اما به نظرم در جایی مانندِ انتخاباتِ ایران، مسیرِ هر نوع شانس و تصادفِ کم هم از لابهلایِ کنشِ جمعی میگذرد. من به این کنشِ جمعی رأی میدهم.
۱۳۹۲/۳/۷
خشم
در این نقطه از شهر و در دور و اطرافِ ما، زندگیهایِ بسیاری هست که اگر روایت شوند به نظر نمیرسد که مستحق ِ سقوط، رنج کشیدن، یا چیزی کمتر از یک زندگی ِ عادی بوده باشند. زندگیهایی که حقیقی اند و هیچ اشتباهی در هیچ جایشان رخنه نکرده، یا دستکم، اشتباهاتِ مهلکِ ویرانکنندهای نبوده، اما نتایج و عواقباش آن چیزی نیست که باید/میتواند باشد.
میتوانیم داستانی را در نظر بگیریم. یا شاید بتوان قالبی کلی از یک «شخص ِ عادی» را تصور کرد که تعابیر ِ مختلفِ روزگار ِ ما نیز او را با همین عنوان به جا میآورند. برایِ نمونه، در ماجرایِ زندگی ِ کسی که استعداد و ذائقهای متوسط مثلاً در آواز، بازیگری، صنعت یا تجارت داشته، یا اصولاً استعدادِ خاصی نداشته و صرفاً داشته زندگی ِ خودش را میکرده، و مسیر ِ زندگیاش به سمتِ مرگ، حذف شدن، طرد، عدم ِ پذیرش، تنهایی، یا فروپاشی پیش رفته، عناصر ِ متفاوتی وجود دارند. میدانیم که نمونههایِ بسیار متفاوتی از این داستانها حتا امروز دارند نوشته میشوند. در این قبیل روایتها، همیشه کسانی هستند، مثل ِ من و شما، که قهرمانِ فرضی ِ داستان با «آنها» مواجه میشود و «آنها» با کردارشان، با گفتار و قضاوتشان، و با همهیِ چیزهایی که «بودن»شان را میسازد، تصادفاً در جناح ِ نیروهایِ خُردکنندهای قرار میگیرند که جهان را به جایی ناامن برایِ زندگی ِ آدمهایِ عادی تبدیل میکند. به یاد میآوریم که بسیاری از داستانها، این همه فیلم، این همه نمایش، این همه روایت و ماجرا که دور ِ سرمان در حالِ چرخ زدن اند، نه همیشه اما گاهی، دارند سعی میکنند تا شبکهای از چیزها و روابط را برایِ ما خوانا کنند، تا به ما نشان دهند محصولات و موقعیتهایِ ممکن ِ آن چیزی که داریم زندگیاش میکنیم چه چیزهایی میتوانند باشند. برایِ مثال، به ما نشان میدهند که ما در نقش ِ یک مدیر یا معلم، چگونه در بیگناهی ِ محض، جهان را به جایی ناامن برایِ هم یا برایِ دانشآموزانمان تبدیل میکنیم. به ما نشان میدهند که ما در نقش ِ یک زنِ خانهدار یا مردِ کارمند چگونه کردارها و گفتارهایی را حمل میکنیم که خُردکننده و نابودگر اند. به ما نشان میدهند که چطور ممکن است که پستی و رذالت در ما در حالِ عمل باشند و از ما به بیرون سرازیر شوند، ولی وقتی روایت میشوند، وقتی ما خوانندهیِ چیزی میشویم که پیشتر واقعیتاش را از خود ترشح کردهایم، از ما فاصله میگیرند و ذهنمان بی هیچ تردیدی خود را همدستِ نیروهایِ خوبِ هر ماجرایی به جا میآورد و هستی ِ واقعیاش را انکار میکند. داستانها به ما میگویند که چطور از این چیزی که هستیم رنج و درد و ستم و تباهی به بیرون درز میکند و ما چطور مشغولِ تماشایِ چیزی هستیم که خطِ سیرش را همچون ادرار یا مدفوع از بدنِ خودِ ما آغاز کرده، اما صرفاً به مسیر ِ حرکتاش خیره شدهایم، چنان که انگار از ما نبوده، یا متوجهِ نسبتاش با خودمان نیستیم.
گاهی خوب میفهمیم که داستانها دارند دروغ میگویند، یا صرفاً دارند مدلی اولیه از حسی همگانی را شبیهسازی میکنند. جهان پیچیدهتر از آن است که بشود آن را نوشت. اما در این که موقعیتهایِ از پیش معلومی در زندگی هست که آدمها را رو به رویِ هم میگذارد و قدرت و امکاناتِ بودنِ یکی آن دیگری را از پا درمیآورد، و یا در این که زرنگی و دسیسههایِ خُرد و ناچیز ِ بعضی، بعضی دیگر را از دور خارج میکند، در همهیِ این اشارهها آنچه همیشه هست «انسان» است.
داستانِ زمان و مکانی که امروز در آن هستیم را اگر کسی بخواهد بنویسد، شاید بتواند منظرهای از انسانهایِ عادیِ محذوف را در کنار ِ شمایلی از عوضیهایِ بیگناهی بگذارد که مدام جایشان در حالِ عوض شدن است. انسانِ عادیِ حذفنشده عوضی ِ بیگناهی ست که انسانِ عادیِ حذفشده را احاطه کرده و چرخهیِ دوّار و سرسامآور ِ نکبت آدمها و امیدهایِ زیادی را در خود فرو برده و دفن کرده است. در این بین، هنوز خشم احساس ِ لوکس ِ رمانتیکی ست که عقلا از داشتناش پرهیز میکنند و ناکامی و یأس هر نوعی از تبعیت و فرمانبرداری را جلوه و جلایی حقیقتجویانه میدهد. هنوز فاصلهای طینشده هست میانِ ناباوری و خشم. صرفاً برایِ مقایسه، میشود روزهایی را به یاد آورد که آدمها برایِ فرار از واقعیتِ زندگی به لودگی پناه میبردند. آن چیزی که داریم زندگیاش میکنیم را دیگر با هجو و لودگی هم نمیشود سر ِ پا نگه داشت. ردِ این را شاید بشود در داستانها هم گرفت.
میتوانیم داستانی را در نظر بگیریم. یا شاید بتوان قالبی کلی از یک «شخص ِ عادی» را تصور کرد که تعابیر ِ مختلفِ روزگار ِ ما نیز او را با همین عنوان به جا میآورند. برایِ نمونه، در ماجرایِ زندگی ِ کسی که استعداد و ذائقهای متوسط مثلاً در آواز، بازیگری، صنعت یا تجارت داشته، یا اصولاً استعدادِ خاصی نداشته و صرفاً داشته زندگی ِ خودش را میکرده، و مسیر ِ زندگیاش به سمتِ مرگ، حذف شدن، طرد، عدم ِ پذیرش، تنهایی، یا فروپاشی پیش رفته، عناصر ِ متفاوتی وجود دارند. میدانیم که نمونههایِ بسیار متفاوتی از این داستانها حتا امروز دارند نوشته میشوند. در این قبیل روایتها، همیشه کسانی هستند، مثل ِ من و شما، که قهرمانِ فرضی ِ داستان با «آنها» مواجه میشود و «آنها» با کردارشان، با گفتار و قضاوتشان، و با همهیِ چیزهایی که «بودن»شان را میسازد، تصادفاً در جناح ِ نیروهایِ خُردکنندهای قرار میگیرند که جهان را به جایی ناامن برایِ زندگی ِ آدمهایِ عادی تبدیل میکند. به یاد میآوریم که بسیاری از داستانها، این همه فیلم، این همه نمایش، این همه روایت و ماجرا که دور ِ سرمان در حالِ چرخ زدن اند، نه همیشه اما گاهی، دارند سعی میکنند تا شبکهای از چیزها و روابط را برایِ ما خوانا کنند، تا به ما نشان دهند محصولات و موقعیتهایِ ممکن ِ آن چیزی که داریم زندگیاش میکنیم چه چیزهایی میتوانند باشند. برایِ مثال، به ما نشان میدهند که ما در نقش ِ یک مدیر یا معلم، چگونه در بیگناهی ِ محض، جهان را به جایی ناامن برایِ هم یا برایِ دانشآموزانمان تبدیل میکنیم. به ما نشان میدهند که ما در نقش ِ یک زنِ خانهدار یا مردِ کارمند چگونه کردارها و گفتارهایی را حمل میکنیم که خُردکننده و نابودگر اند. به ما نشان میدهند که چطور ممکن است که پستی و رذالت در ما در حالِ عمل باشند و از ما به بیرون سرازیر شوند، ولی وقتی روایت میشوند، وقتی ما خوانندهیِ چیزی میشویم که پیشتر واقعیتاش را از خود ترشح کردهایم، از ما فاصله میگیرند و ذهنمان بی هیچ تردیدی خود را همدستِ نیروهایِ خوبِ هر ماجرایی به جا میآورد و هستی ِ واقعیاش را انکار میکند. داستانها به ما میگویند که چطور از این چیزی که هستیم رنج و درد و ستم و تباهی به بیرون درز میکند و ما چطور مشغولِ تماشایِ چیزی هستیم که خطِ سیرش را همچون ادرار یا مدفوع از بدنِ خودِ ما آغاز کرده، اما صرفاً به مسیر ِ حرکتاش خیره شدهایم، چنان که انگار از ما نبوده، یا متوجهِ نسبتاش با خودمان نیستیم.
گاهی خوب میفهمیم که داستانها دارند دروغ میگویند، یا صرفاً دارند مدلی اولیه از حسی همگانی را شبیهسازی میکنند. جهان پیچیدهتر از آن است که بشود آن را نوشت. اما در این که موقعیتهایِ از پیش معلومی در زندگی هست که آدمها را رو به رویِ هم میگذارد و قدرت و امکاناتِ بودنِ یکی آن دیگری را از پا درمیآورد، و یا در این که زرنگی و دسیسههایِ خُرد و ناچیز ِ بعضی، بعضی دیگر را از دور خارج میکند، در همهیِ این اشارهها آنچه همیشه هست «انسان» است.
داستانِ زمان و مکانی که امروز در آن هستیم را اگر کسی بخواهد بنویسد، شاید بتواند منظرهای از انسانهایِ عادیِ محذوف را در کنار ِ شمایلی از عوضیهایِ بیگناهی بگذارد که مدام جایشان در حالِ عوض شدن است. انسانِ عادیِ حذفنشده عوضی ِ بیگناهی ست که انسانِ عادیِ حذفشده را احاطه کرده و چرخهیِ دوّار و سرسامآور ِ نکبت آدمها و امیدهایِ زیادی را در خود فرو برده و دفن کرده است. در این بین، هنوز خشم احساس ِ لوکس ِ رمانتیکی ست که عقلا از داشتناش پرهیز میکنند و ناکامی و یأس هر نوعی از تبعیت و فرمانبرداری را جلوه و جلایی حقیقتجویانه میدهد. هنوز فاصلهای طینشده هست میانِ ناباوری و خشم. صرفاً برایِ مقایسه، میشود روزهایی را به یاد آورد که آدمها برایِ فرار از واقعیتِ زندگی به لودگی پناه میبردند. آن چیزی که داریم زندگیاش میکنیم را دیگر با هجو و لودگی هم نمیشود سر ِ پا نگه داشت. ردِ این را شاید بشود در داستانها هم گرفت.
۱۳۹۲/۲/۲۶
تسکین
در روزگارِ دلهره و ناامنی، در روزگاری که بار ِ توهمآورِ فضا زیاد و زیادتر میشود، هر زمان که خودتان را تنها، تحتِ نظر، و ناامن حس کردید – احساسی که حضورش یکی از براهینِ حضور ِ فاشیسم است – فکر کردن، خواندن، مرور کردن، تجربه کردن، و تلاش برایِ بیشتر مرتبط بودن با و بیشتر یاد گرفتن از دیگران، شما را از تاریکی بیرون آورده و به ذهنتان روشنایی میدهد. با این کارها عقلتان به کار میافتد، چیزهایی خواهید فهمید، و زبانتان مسلحتر خواهد بود. تقریباً به شکلِ کمـوـبیش یکسان، عقل یعنی به دست آوردنِ توصیفی غیرشخصی از چیزها و آدمها و روابط، و فاصله گرفتن از حس ِ گناه و زیر نظر بودن به هر شکلی که میخواهد باشد. توهمی که فاشیسم سعی در باوراندنِ آن دارد این است که: شما مقصر اید و هر مقاومتی، هر تلاشی برایِ دوام آوردن و به پرسش گرفتن، که از جانبِ شما صورت گرفته، بیهوده و نابخردانه بوده و کارتان تمام است؛ مسئول، گناهکار، سرشکسته و تحتِ کنترل اید. اما عقلتان که به کار بیافتد، به کلِ این کلماتِ مهاجم مسلط خواهید شد و خود را قویتر احساس خواهید کرد. و البته عقل این کارِ فاصله گرفتن از عاطفه و احساس را در همدستیِ با عاطفه انجام میدهد: اگر توصیف و تحلیلی غیرشخصی و قانعکننده از چیزی فراهم کنی، بدن و شرایطِ واقعیات را درونِ نظمی سفت، خشن، و یکدستکننده میبینی. این طور به نظر میرسد که قوانین و قواعدی را کشف کردهای که به دور از خواستِ آدمها مشغولِ عمل کردن اند و همانندِ قانونِ جاذبه الزامآور. خودت را میبینی، در حالی که همه، از قدرتمندترین گرفته تا فرودستترین، بدونِ تمایزی ذاتی، صرفاً درونِ مسیرها و موقعیتهایِ مختلف جایابی شدهاید و نوعی کمونیسمِ جوهری وجودِ بشریِ ناچیز و کوچکتان را فرا گرفته است. همگی در زیرِـسلطهیِـقاعدهـبودن مشترک اید. اما مسئلهیِ آرامشبخشِ دانستن و عقل ورزیدن این نیست که تو هم درونِ آن جمعیتِ یکدست و بدونِ تمایز قرار داری. مسئله این نیست که از سرِ فهمِ ناگزیر بودنِ قواعد و قوانین به نوعی یکدستی ِ طبیعی رسیدهای و ردهای همردیف با دیگران برایِ خودت به دست آوردهای. برایِ پَر فرقی نمیکند که او و سنگ و جواهر در برابرِ جاذبهیِ زمین شبیه به هم واکنش نشان میدهند. اما این موضوع برایِ انسان فرق میکند. چیزی که انسان را بعد از خردورزی و فهمیدن به آرامش میرساند، نه خودِ قانون، بلکه دانستن ِ قوانین است. آدمی خودش را میبیند که از بنیاد کوچک و ناچیز و آسیبپذیر است، اما در همان حال به خودش نهیب میزند که این او ست که این راز را میداند، این او ست که به واسطهیِ دانستن بر فرازِ چیزی که آن را میداند قرار گرفته است. انسان با دیدنِ کوچکیِ خود و سرِ هم کردنِ داستانی از چگونگیِ بودناش، خود را بالاتر از چیزی که دربارهاش داستانی سر ِ هم کرده قرار میدهد. انسان خودش را بالاتر از خودش قرار میدهد، و این آرامشبخش است.
۱۳۹۱/۱۱/۱
کشتن از سرِ عدالت و بدون کمترین بیرحمی
«در حالی که شمارش معکوس برای اجرای حکم آغاز شده بود ، محمدعلی تقاضای آب کرد که ماموران بلافاصله برای او آب آوردند.» (+)
۱۳۹۱/۹/۲۴
معنیسازی
شروع کردم به فاصلههایِ منظم کو-کو کردن. تویِ اتاق بودیم و چیزی حالیمان نبود. به حالتِ درازکش، پام را گذاشته بودم رویِ دیوار و سرم رویِ زمین بود و دود میکردم. از بس جفنگ گفته بودیم و الکی و راستکی خندیده بودیم جهان بیمعنی شده بود و کو-کو کردنام شبیهِ یک جور واکنشِ حیوانی بود به هستیِ مزخرفی که با مسلسلِ جفنگ میشود بیحیثیتاش کرد. همدستی در جفنگ نوعی عملِ تروریستی ست که درست قلبِ جهان را نشانه رفته. کوووووووو، و حدوداً پنج ثانیهیِ بعد کوووووووو... اولاش قصدم کو-کو کردن نبود. فکر کنم میخواستم شعرِ مسخرهای بخوانم و بعدش، چون مطمئن بودم غشـغش بهام میخندد، پهنِ زمین شوم. بازیـبازی اولِ شعر را کش دادم و تکرار کردم. تو ذهنام داشتم اثرِ کوووهایِ متوالی و منظم را رویِ ذهنِ یک آدمِ دیگر امتحان میکردم. اولاش طوری نبود. سرِ سومی یا چهارمی بود که به سرم زد حتماً حالا ذهناش منتظر است که کووویِ بعدی را بگویم. از این که ذهناش را شبیهِ یک ماشینِ بیچارهیِ منتظر فرض کردم که میتوانم از طریقِ متوجه کردنِ حتمیاش به کوـکوهایام مسیرش را تعیین کنم خندهام گرفته بود، اما اگر میخندیدم نمیتوانستم کووویِ بعدی را درست سرِ موقع بگویم و اصولاً پیشِ خودم فکر میکردم اثرگذاریِ حتمیِ این کوووها به این است که او نفهمد که من دارم به گفتنشان فکر میکنم، و این که، به قدرِ کافی این کار را کش بدهم. او نمیبایست حس میکرد که کوووها برنامهریزیشده اند. فکر کردم که بعد از کووویِ سوم با خودش میگوید: «الان دیگر تمام شد. این دیگر آخریاش بود. دیگر کووو نمیگوید.» و با بدجنسی کووویِ چهارم را میگفتم تا خیالاش را باطل کنم. بعد از کووویِ پنجام یا ششام بود که حس کردم الان است که باید واکنشی نشان بدهد؛ بخندد، همراهی کند، آروغ بزند، یا کارهایی از این دست. اما من تا هشتمی هم رفتم و هیچ واکنشِ خاصی از خودش نشان نداد و من که تا آن موقع داشتم از لذتِ متأثر کردنِ تخمیِ یک آدمِ دیگر خندهام را کنترل میکردم، ناگهان زدم زیرِ خنده و آب و اخ و تف و کووو را با هم ریختم بیرون. خیلی جدی، یک تارِ مویِ بلندِ زنانه را، که گویا تازه رویِ آستینام جُسته بود، برداشت و با دو انگشتاش رویِ هوا معلق نگه داشت و شروع کرد فوت کردن. احساسِ حماقت میکردم و از خودم بدم میآمد. در آن حالت حتا دودِ سرگردانِ رویِ سرم هم میتوانست تحقیرم کند و در واقع، بیرحمانه این کار را میکرد. رشتهیِ مو تویِ دستاش میرقصید. فوتِ دوم را چند لحظه بعد انجام داد. من فکر کردم دارد کارِ من را این بار با فوت و مو تکرار میکند. سومین فوتاش فرضیهام را ثابت کرد و مطمئن شدم که دارد عملِ تکرارِ منظمِ یک کارِ نمایشی و بیمعنی را، به قصدِ اثرگذاری و معنیسازی، دنبال میکند. فهمیدم که دارد مقاومت میکند. اما دیگر ادامه نداد. نوکِ مو را به بینیاش نزدیک کرد و مماس با پرههایِ بینی تکاناش داد. ادایِ عطسه کردن را درآورد و به لحنِ کاهلِ شیرازی گفت: «من چرا این قدر باطل ام؟»
۱۳۹۱/۶/۱۵
حقیقت
1. در مرکز ِ تحقیقاتی ِ موردِ اشاره، کار ِ ما دنبال کردن و کشفِ حقیقت است. چون باانگیزه ایم، باید از صبح ِ زود تا هر وقت که حوصله و قوّت داشته باشیم، پشتِ میز ِ کارمان بنشینیم و حقایق را پی بگیریم و نتیجه را گزارش کنیم. دیروز، بعد از چند سال کار ِ بیوقفه، مثل ِ همیشه، صبح ِ زود واردِ اتاق شدم. وسایلام را رویِ میز گذاشتم. در قسمتِ بالایِ میزم کمدی هست که وسایلام را در آن میگذارم. کلیدش را از کیفام درآوردم و قفل ِ کمد را باز کردم. یکی از لنگههایِ در ِ کمد با کلید باز میشود و آن دیگری، برایِ باز شدن، زبانهای دارد که فقط از داخل ِ کمد امکانِ دسترسی به آن هست. متوجه شدم که آن لنگهیِ دیگر ِ در باز است و زبانهیِ داخلی از جایاش در رفته. کام و زبانه را از داخل چک کردم. دیدم سوراخ ِ کام که زبانه داخل ِ آن گیر میکند کاملاً عمیق و گشاد شده و جدارهیِ چوبی ِ کمد را سوراخ کرده و از بیرون قابل ِ دسترسی ست. در واقع، اگر کسی از زیر ِ کمد میتوانست با گیره یا میلهای که از سوراخ ِ کام رد میکند، زبانه را به سمتِ بالا هل بدهد، یکی از لنگههایِ در به راحتی باز میشد. مضطرب شدم. ذهنام خیلی سریع شواهد را مرور کرد. مطمئن نبودم آن سوارخ ِ عمیق آنجا بوده باشد. و مطمئن نبودم که آخرین بار آن قسمت را بستهام یا نه. اول از همه، کمدهایِ دیگر ِ داخل ِ اتاق را چک کردم. همهیشان سالم بودند و هیچ سوراخی در قسمتِ منتهی به زبانهیشان وجود نداشت. شکل ِ قفل ِ یکی از کمدها را از داخل بررسی کردم. به این نتیجه رسیدم که سوراخ ِ کام ِ باقی ِ کمدها فقط آن قدر است که بتواند نوکِ زبانه را در خودش جا بدهد، نه این که به طور ِ کامل از جدارهیِ کمد بیرون بزند. رویِ میزم مقداری گرد و خاک بود.
2. فضایِ محل ِ کارم توهمزا ست. حسی که از فضا میگیری مثل ِ این است که انگار واقعیتها پشتِ حجابی از پنهانکاریها و دسیسهها و وفاداریها و ژستها و آدابِ ظاهری پنهان شدهاند. دوست از دشمن قابل ِ تفکیک نیست، در عین ِ این که دشمنیها واقعی ست. حملهای به تو نمیشود اما تو خودت را در معرض ِ شدیدترین حملات، درست در وسطِ میدانِ نبرد حس میکنی و به همین خاطر، ملاکهایِ اجتماعی ِ قضاوتات را برایِ رفتار ِ مفید و درست از دست میدهی. از آنجا که کسی نیست که بتوانی از طریق ِ اعتماد به پشتِ پردهاش، دوستیای را با او آغاز کنی، نسبتِ میانِ حقیقت و دروغ به آسانی از دستات در میرود و اشباح و سایههایی ناخوانا کردار و جملاتِ آدمها را در بر میگیرد. به ندرت، دوستی هم اگر داشته باشی، آن قدر سادهدل و خوشخیال است که سریع میفهمی علتِ بودناش در آن محیط ناتوانیاش در بر هم زدنِ چیزهایی ست که همواره در قالبِ اوضاع ِ خوب و بیخطر و عادی میفهمدشان. آدمهایی هستند در نقش ِ رئیس، کارمند، منشی، مستخدم و... که یا خیلی ابله اند، یا خیلی هوشمند و زیرک. تنها یک نفر هست که هم باوقار و دانا ست، و هم دوستداشتنی و مهربان. بقیه، همه، رویِ دو قطبِ یک طیف جا میگیرند که از حماقت شروع شده و به شیطانصفتی و هوش ِ آزارنده ختم میشود. اما باید اعتراف کنم که قطبِ حماقت چگالی ِ بیشتری دارد. آدمهایی هستند که برازنده لباس میپوشند، بسیار بسیار محترم اند، به موقع سر ِ کارشان حاضر میشوند، با هم معاشرت دارند، اما جز یکی دو نفر، هیچ کدام صلاحیتِ حرفهایِ کاری که میکنند را ندارند. این نظر ِ من است و نظر ِ تقریباً تمام ِ کسانی که خصم ِ نهفته در این فضا را تجربه کردهاند و خود به بخشی از نیروهایِ نگهدارندهاش بدل شدهاند. اگر بگویم که وجودشان و محصولِ کارشان به شکلی عریان و زننده، پوچ و بیارزش است، هنوز حق ِ مطلب را به خوبی ادا نکردهام. به شیوهای پنهانی دشمن ِ هم اند و رو در رو دوست و همکار ِ هم. اوایل که به عنوانِ یک جویندهیِ حقیقت استخدام شدم، شور و شوق ِ زیادی داشتم. کارم تقریباً درخشان بود و همه را همردیف و همردهیِ خودم به حساب میآوردم. خود را جویندهای تراز اول میدانستم و میگفتم: «مرکزی که تشخیص داده من، یک جویندهیِ پرشور ِ حقیقت، را استخدام کند، نمیتواند جایِ چندان غلط یا ناخوشایندی باشد». در واقع، از دور این نظر درست بود. مرکزی که در آن کار میکنم خوشنام و معتبر است و رویِ شیوهای از تولیدِ حقیقت کار میکند که تقریباً در مراکز ِ دیگر آن قدر جدی گرفته نمیشود و به همین دلیل سبک و ذائقهای خاص و انحصاری دارد. اما از من، از کسی که زمانی جویندهیِ پویا و باانگیزهای بوده، بشنوید که کل ِ این تصویر ِ بیرونی دروغین و پوسیده است. ما دیگر به حقیقت کاری نداریم. من هر روز دلهرهیِ این را دارم که مبادا پستتر از آن چیزی بشوم که قبلترها پست میدانستم. به تنها چیزی که فکر نمیکنم حقیقت است. تنها مسئلهای که دیگر دلمشغولیام نیست، حقیقت است. سرگرم ِ این کردار ِ زننده و پست ام که خودم را حفظ کنم، وانمود کنم، و در فضایِ کثیف و حماقتبار ِ آنجا، مثل ِ آدمهایِ مصمم و جویایِ حقیقتی به نظر برسم که شمایلاش را از قبل برایِ خود ساخته بودم.
3. همان روز صبح متوجه شدم که لیوانِ مخصوصی که برایِ خودم به آنجا برده بودم نیز گم شده. آن لیوان را البته هر بار بعد از خوردنِ آب و چای، سرسری میشستم و در سبدِ ظرفهایِ آشپزخانه میگذاشتم. بنابراین، گم شدناش میشد کار ِ هر کسی باشد. دربارهیِ کمد، حدس ِ جدی زدم که سوراخ ِ پایین ِ زبانه را با مته ایجاد کردهاند تا بتوانند زبانه را به عقب هل بدهند و در را باز کنند. چرا برایِ باز کردنِ در ِ کمدِ من باید این قدر زحمت به خرج میدادند؟ حتماً فهمیدهاند که دیگر مثل ِ خودشان نیستم. حتماً میخواستهاند از محتویاتِ چیزهایی که تویِ کمد میگذارم سر در بیاورند. شاید با همه همین کار را میکنند. شاید این از رسوم ِ کثیفشان است که قرار نیست کسی از آن مطلع شود و من هم تصادفاً به آن پی بردهام. نمیدانستهاند که آن تو چه دارم و لابد بعد از این که با زحمتِ زیاد توانستهاند آن را باز کنند، فهمیدهاند که زرنگتر از آن ام که ردی از واقعیتام به جا بگذارم. چهرهیشان را بعد از این که با محتویاتِ کمد مواجه شدهاند در سرم شبیهسازی میکردم؛ حالتی عصبانی و اندکی بهتزده، از این که به جزوهها و یادداشتهایی قدیمی، و نه خیلی خوشنام، دربارهیِ حقیقت برخوردهاند، و نیز به یک جعبه بیسکوییت، یک سیم ِ برق ِ بلند، چند ورق کاغذ که رویشان یادداشتهایی پراکنده و بیهدف نوشته بودم، چند حبه قند، و چند تا کیسهیِ پلاستیکی. اندکی خوشحال بودم از این که جزوهای بسیار قیمتی دربارهیِ «فنونِ فهم ِ لایههایِ مختلفِ واقعیت»، که آن را حاشیهنویسی کرده و تویِ کمد میگذاشتم را هفتهیِ پیش از آنجا برده بودم. چون محل ِ کارم یک هفته تعطیل بود و نمیتوانستم به آن جزوه دسترسی داشته باشم. میخواستم در دلام به این همه حماقتشان، به همهیِ آن حالتِ چهرهیِ عصبی و منفعل، به آن حس ِ حق به جانبِ دروغ از آب در آمدهای که به آنها اجازه میداد به راحتی هر دری را بشکنند، و حرمتِ هر قفلی را نادیده بگیرند، بخندم، اما نگرانتر، عصبانیتر، و ناراضیتر از آن بودم که با چیزی جز مقابله به مثل و فاش کردنِ این زشتی ِ متجاوز آرام شوم. چیزی نبرده بودند و به نظرم رسید که صرفاً خواستهاند از محتویاتِ کمد سر در بیاورند. براهینام آن قدر محکم بود که حتا میتوانستم متهمین ِ اصلی، معاونین ِ در جرم، اهداف، نیتها، امکانات و مقتضیات را بدونِ هیچ تردیدی در سرم مرور کنم و کل ِ کردارشان را تویِ صورتشان بکوبم. حتماً غافلگیر می شدند از این که میدیدند حواسام هست و با دقتِ در جزئیات فهمیدهام که چه طرحهایِ احمقانهای دارند. لابد برایام مراقب گذاشتهاند. لابد تعجب کردهاند از این که در این مرکز که برخلافِ ظاهر، هیچ قدمی در راهِ کشفِ حقیقت برنمیدارد، یکی مثل ِ من، ساکت و موقر، صبح تا شب را پشتِ میز ِ کارش در اتاقی دربسته مینشیند و وانمود میکند که دارد رویِ چیزهایی کار میکند که از نظر ِ آنها ناچیز و تهی به نظر میرسید. مگر میشود؟ به گونهای واقعنگر، این خودباوری را دارند که در میانشان کسی نمیتواند حقیقتجو باشد، و بنابراین، کسی که جویندهیِ حقیقت به نظر برسد، ریگی در کفش دارد. «زندگی ِ غلط را نمیتوان درست زیست» و این گزاره را بیش از همه، کارگزارنِ زندگی ِ غلط باور دارند. این ناتوانی برایِ آنها که مسئولانِ حفاظت از دوام ِ زندگی ِ غلط اند، چیزی ست که همهیِ درستیها را به حاشیه میراند و خواستِ حقیقت را به شکل ِ زائدهای بر واقعیت به نظر میرساند. برایِ مثال، در نظر ِ آنها کسی که در راهِ شرح ِ درستِ چیزها مجاهده میکند، آدم ِ مشکوکی ست که احتمالاً خواهانِ حقیقت نیست. همه چیز در توهمی رقیق دوام میآورد و سپری میشود، یکی پشتِ آن دیگری.
4. باید کاری میکردم، حتا اگر شده در حدِ اعتراض. باید دست به یک مقاومتِ عریان میزدم که حالیشان بشود کارهایشان هزینه دارد، که دیگر نتوانند این قدر زمخت بازرسیام کنند. حتا شاید کار به اینجا میرسید که مجبور میشدم آن مرکز را ترک کنم. چه باک؟ تا کی میتوانم این قدر به دروغ و حماقت بیتفاوت باشم؟ شمارهیِ مستخدم را گرفتم و احضارش کردم. به او گفتم: «روزهایی که من اینجا نبودم در ِ این اتاق را برایِ چه کسی باز کردی؟» با چهرهای همیشه متعجب و همیشه محتاط، که نمیتوانستم دلیل ِ تعجب و احتیاطـاش را به چیزی جز فضایِ متوهم و کثیفِ محل ِ کارم ربط بدهم، گفت: «هیچ کس». آوردماش پایِ میز و سوراخ و باز بودنِ در ِ کمد را نشاناش دادم. پایِ چند تا میز ِ دیگر هم بردماش و سالم و بیسوراخ بودنشان را به او گوشزد کردم. فرضیهام را برایاش توضیح دادم. گفتم که احتمالاً کسی داخل شده، با مته آن سوراخِ زیر ِ زبانه را ایجاد کرده، و با یک میله زبانه را به بالا هل داده و در را باز کرده. مخصوصاً دقیق و با جزئیات توضیح میدادم که واکنشهایِ چهره و احساساش را دنبال کنم تا حقیقت را بفهمم. اگر احتمال بدهم کسی هست که بیش از همه از ماجرا مطلع است، خودش بود. از من پرسید: «چیزی هم بردهاند؟» چیزی کم نشده بود، اما چون دوست داشتم که بتوانم احتمالِ یک اعتراض ِ قوی و مستدل، مبنی بر سرقتِ وسایلام، را در ذهن ِ دیگران قوی نگه دارم، تا بلکه حرفهایام را بیشتر گوش بدهند، گفتم: «این را بعداً معلوم میکنم». رمانها و سریالهایِ پلیسی الگویی به من میداد که اگر باهوش بودم، میتوانستم از طریق ِ یادآوریِ قلقها و تکنیکهایشان متهمین را با پایِ خود به اعتراف بکشانم. میتوانستم بلوف بزنم، ساکت باشم، مضطربشان کنم، وانمود کنم، با حالتی اغراقآلود که ناباوریام را نشان بدهد تأییدشان کنم، و بسیاری کارهایِ دیگر، و در همهیِ این حالات آنها را در وضعی معذب گیر بیاندازم تا راندمانِ ذهن و بدنشان پایین بیاید و اشتباه کنند و گیر بیافتند و اعتراف کنند و من پیروز شوم و بفهمند که آن قدرها هم که فکر میکنند خوشفکر و مسلط و مقتدر و پیروز نیستند. مستخدم که تازه اصلاح کرده بود و چهرهاش کمی سرخ و عرق کرده بود، گفت که نمی داند چه اتفاقی افتاده و مدام و پشتِ هم و با لهجه یِ تُرکی، تأکید میکرد که کلیدِ آن اتاق را فقط من و همکارانام داریم و کسی غیر از ما به آنجا رفت و آمد نمیکند و اگر بنا به دزدی باشد، چیزهایِ گران قیمتتری هم در اتاق هست که بردناش زحمتِ کمتری دارد. به او نگفتم که مسئله دزدی نیست، تفتیش است. اما بدم نمیآمد که او مسئله را به شکل ِ دزدی بفهمد، تا فرضیهیِ اصلی ِ من مثل ِ یک راز باقی بماند و کسی از آن سر در نیاورد. حس میکردم که پوشیده ماندنِ این که من به جریانات واقف ام نوعی برتری ست که خواندنِ واکنشهایِ دیگران را برایام راحتتر میکند.
5. مستخدم اظهار ِ بیاطلاعی کرد و مشغولِ گشت زدن در اتاق شد. موقع ِ بیرون رفتن حسابی در را وارسی کرد و ناگهان با نوکِ انگشت لایهیِ پلاستیکی ِ پوشش ِ در ِ ورودی را کنار زد و با تعجب به آثار ِ خراش و بریدگیهایِ کنار ِ دستگیره نگاه کرد و به من گفت: «اینجا این طوری نبوده آقا. کی این جوریاش کرده!؟ شاید اصلاً به زور آمدند تو. شاید منظورهایِ دیگر هم داشتهاند. ولی چیزی از وسایل کم نشده و اگر هم شده که من نفهمیدم. من اصلاً اینجا مسئول نیستم. کی گفته مسئولیت با من باید باشد؟ اصلاً شما برو همین الان موضوع را به دفتر گزارش بده...» راهنمایی ِ خوبی بود. من هم همین را میخواستم. این که مسئله، در اولین قدم، به شکل ِ نوعی اطلاعرسانی/اعتراض منعکس شود و کسی پیگیر ِ کارها باشد و مقصرین با من رو در رو شوند. با عجله پلههایِ دو طبقه را پایین رفتم. از دو راهرویِ بلند رد شدم، به آدمهایی که رد میشدند اعتنایی نکردم، و دیدم که مدیر ِ داخلی چایِ صبحاش را خورده و تنها در اتاق ِ بزرگاش دارد خوشـخوشک راه میرود و بعضی پوشهها را رویِ میزها جابهجا میکند. آدم ِ محترم، کاربلد و خوشنیتی بود. به او گفتم که موضوعی پیش آمده که میبایست چند دقیقه وقت بگذارد و با من به اتاقهایِ طبقهیِ دوم بیاید. دوستانه و آرام، بدونِ این که حتا موضوع را جویا بشود، از اتاقاش بیرون آمد، در را قفل کرد، با چند نفر از همکاراناش خوش و بش کرد و قدم به قدم با من همراه شد. با دیدنِ آرامشاش زبان ام باز شد و سعی کردم که به دور از هیجانی که در دل داشتم، ماجرا را مثل ِ یک ناظر ِ بیطرف، اما ذینفع، برایاش تعریف کنم. از نحوهیِ ورودم به اتاق، مواجه شدن با در ِ باز ِ کمد، دیدنِ سوراخ ِ زیر ِ زبانه، خبر کردنِ مستخدم، وجودِ آثار ِ دستکاریِ در ِ ورودیِ اتاق و... آرامشاش را از دست نداد و کاملاً معقول به حرفهایام گوش داد. واردِ اتاق شد و اوضاع را بررسی کرد. سراغ ِ مستخدم را گرفت، که گفتم: «تا همین چند دقیقه پیش اینجا بود و لابد رفته». اول کمد و سوراخ ِ زیر ِ زبانه را بررسی کرد، بعد به سراغ ِ میزهایِ دیگر رفت، دستِ آخر رفت سراغ ِ در، و دستگیره را چند باری بالا و پایین کرد و خراش هایِ کنار ِ دستگیره را معاینه کرد. آمد کنارم ایستاد و به حالتِ ترسان و طلبکارانهیِ کسی که در آستانهیِ ورود به یک مشاجرهیِ دامنهدار و خطرناک است و ناگزیر باید همه چیز را محکم بگیرد تا اوضاع از دستاش در نرود، گفت: «خب، جناب! چیزی هم بردهاند یا نه؟» دلام میخواست با او صادق باشم. گفتم: «نه، چیزی نبردهاند». همهیِ آن لحن ِ طلبکار به یک باره محو شد و با دقتِ بیشتری مشغولِ وارسی ِ کام و زبانه شد. در این حین به من توضیح میداد که: «خیلی بعید است بتوانند این سوراخ را از بیرون ایجاد کنند. چون جایِ دقیق ِ زبانه از بیرون معلوم نیست. تازه حتا اگر این طور باشد، در صورتی که زبانه برگشته باشد و محور ِ افقیاش لابهلایِ شیارهایِ کناری گیر افتاده باشد، با فشار ِ از پایین نمیشود آن را بالا برد و در را باز کرد...». در همین حین مستخدم سراسیمه، مثل ِ کسی که برهانی را پیدا کرده باشد، واردِ اتاق شد و با حالتی کنایی به من گفت که: «آقا! این کمدها همهیشان آن پایین سوراخ دارند و سوارخشان از بیرون معلوم است». خواستم بپرم وسطِ حرف و بیهودگی ِ سخناش را با شواهد ثابت کنم که ادامه داد: «آنهایی که پایینشان سوراخ نیست، زبانهاش بالایِ در است و آن بالا گیر میکند. یک کم بعد از این که رفتید دویدم دنبالتان که این را بگویم که دیگر دور شده بودید». حین ِ حرف زدناش، هم گوش میدادم، هم مشغولِ وارسی ِ میزها بودم. نمیخواستم ابله و متوهم به نظر برسم. اما دو ضربهیِ توأمانِ واقعیت وقتی وارد شد که دیدم، میز ِ روبهروییام دقیقاً شبیهِ میز ِ من، و درست در زیر ِ زبانه، سوراخی دارد که از بیرون معلوم است. با عجله به سراغ ِ چهار میز ِ دیگر رفتم. دو تایِ اولی را وارسی کردم و درست طبق ِ توضیح ِ مستخدم، زبانههایشان در قسمتِ بالایی قرار داشت، اما دو تا میز هم بودند که سوراخشان از بیرون معلوم نبود و زبانههایشان در قسمتِ پایین ِ درِ کمد قرار داشت، یعنی عیناً شبیهِ کمدِ من، اما سوراخ ِ کام ِ آن دو، فقط به قدری بود که زبانه در آن جای بگیرد، نه آن قدر که سوراخ ِ کام از بیرون دیده شود. شواهد هم به سودِ من بود، هم به زیانام. اما واقعبینی ِ تازهای که در من بیدار شده بود، از من میخواست که حقایق ِ دیگری را نیز در نظر بگیرم. مدیر و مستخدم هیچ اشارهای نکردند و من خودم فهمیدم، که هیچ اثری از برادههایِ چوب داخل یا اطرافِ میزم نیست. شاهدی که فرض ِ مته کاریِ سر ِ صحنه را خنثا میکرد. و این که، رویِ میزم لایهای نحیف از گرد و خاک بود که توضیح میداد میزم برایِ مدتی دست نخورده و تمیز نشده. یعنی حتا فرض ِ تمیزکاریِ بعد از جُرم هم منتفی میشد. به مستخدم گفتم: «مطمئن ای که آن خراشهایِ رویِ در تازه است؟» گفت: «والله آقا شما که آن جوری گفتی، من هم فکر کردم این خراشها تازه است. اما الان به نظرم اینها از قبل بوده...»، و دوباره ادامه داد که مسئولِ امنیت او نیست و خودمان باید مواظب باشیم و چند نفر هستند که کلید دارند و غیره. مدیر ِ داخلی من را کنار کشید و گفت: «اگر چیزی از شما بردهاند یا شکایتی دارید، بنویسید تا مسئله را بررسی کنیم. اما من فکر نمیکنم که اینجا تا این حد ناامن باشد و از این اتفاقات بیافتد. امیدوار ام که واقعاً مسئلهیِ جدیای نباشد». بعد در حالی که رویِ میزها و وسایل دست میکشید، رو کرد به مستخدم و آمرانه و صمیمی گفت: «جنابِ آقایِ جعفر خان! گرد و خاک را میبینی؟ چند روز است اینجا را جارو نزدهای؟ امنیت کار ِ تو نیست، نظافت که وظیفهات هست؟ اصلاً آن سطل ِ آشغال را چند وقت است که خالی نکردهای؟» مستخدم شروع کرد به پراکندهگویی ِ نامفهوم و غرـغر کردن و این که تازه آمده و قبل هم که تعطیلات بوده و کسی نمیآمده که نظافت کند و پنجرهها که باز باشد خیلی زود همه چیز را گرد و غبار میگیرد و... مدیر ِ داخلی تذکر داد که همین الان جارو و دستمالات را میآوری و اینجا را تمیز میکنی و از من بابتِ حساسیتام تشکر کرد و چند دستور ِ جزئی ِ دیگر به مستخدم داد و همراه با او رفت. بعد از مدتی، مستخدم زیر ِ لب چیزهایی میگفت و با جارو و خاکانداز و دستمال واردِ اتاقی شد که من مبهوت و غرق در شواهد، گوشهاش ایستاده بودم و داشتم همه چیز را از اول مرور میکردم. وسطِ کار یک دفعه صدایاش را بالا برد که «ولی آقا! بیایند اینجا از کمدِ شما چی ببرند؟ کتاب و بیسکوییت و سیم و کاعذهایِ شما را؟» حوصلهیِ دفاع یا حمله نداشتم. گفتم: «لابد اشتباه کردم». لبخند زدم و بیرون رفتم. طرفهایِ ظهر در آشپزخانه، دیدم که لیوانام را برگرداندهاند و شستهاند و سر ِ جایاش گذاشتهاند.
۱۳۹۱/۶/۷
خودنمایی
آدمهایِ خوشبختی که با آنها زندگی میکند، به واسطهیِ نزدیکی به او، غافل اند از نیرویِ خوشایندِ آن وجودی که تنها من ِ نظارهگر از بیرون قادر به ادراکاش هستم. آنها نمیتوانند او و اثرش را ببینند. من نمیتوانم با او زندگی کنم. آنها با او زندگی میکنند. من از رد و نیرویاش از فاصلهای دور چیزهایی را ثبت میکنم و به خوشبختی ِ کسانی حسادت میکنم که با او میخندند، در غصهاش شریک میشوند، با او میخوابند، و همچون چیزی واقعی وجودش را به رسمیت میشناسند. در واقع، این حضور ِ او ست که وجودِ واقعی ِ اطرافیاناش را برایِ من به مفهوم ِ زندگی و بخت پیوند میزند. کسی به توانایی ِ خواندنِ من حسود نیست. جایگاهِ رشکبرانگیزی ندارم و حتا اگر خود نگویم و اقرار نکنم، کسی از کار و کنشام (که نظاره کردن است) سر در نمیآورد. من با عاطفهیِ حسادتی که در وجودم تهنشین میشود، ناخودآگاه به ناقابلی ِ جایگاهی که اشغال کردهام معترف میشوم و از این اعتراف لذت میبرم. آن کس که کنار ِ او ست مشغولِ زندگی ست. من نظارهگر ام. او را زندگی نمیکنم. همیشه میتوان میانِ نقش ِ بازیگر و بیننده تمایز قائل شد و نیز، میانِ خودِ زندگی و تصاویرش خطی پررنگ کشید. خواندم که تصویر سهم ِ محرومان است. محروم از هر چیز با تصویر ِ آن چیز سرگرم است و به واسطهیِ این سرگرمی ِ محروم بیشتر میبیند؛ دیدن، تخیل کردن، ترسیم کردن، و سرگرم شدن. بخشی از اثر ِ آن آدم، بخشی از بودنِ او که حالا با دیگران (با جزـمن) زندگی میکند، در جایی نزدِ من در حالِ بازسازی شدن است و به قریحه میدانم که تصویر گرمتر و تخیلیتر و تماشاییتر است. موجودی واقعی ست که میتوان او را در خیال بازسازی کرد، و نامی ملموس دارد که شکل ِ نگارشاش برایام منظرهای چشمنواز و آرامشبخش است و شیوهیِ تلفظاش مانندِ رمز و راز با لبهایِ کسانی هجی میشود که وقتی به گوش ِ من میخورد انگار آن را شبیهِ وردی مرموز به زبان میآورند. در این راه به لذتِ کشف و تجربهیِ دوبارهیِ بدیهیات پیوند میخورم، چراکه متوجهِ دو نکته میشوم: این که میشود ناماش رازآلود نباشد، دستکم در میانِ بخش ِ زیادی از آدمهایی که اسماش را صدا میزنند وضعیتِ او همین گونه است: رازی را به زبان میآورند که خود نمیدانند، انگار که رازی در میان نیست؛ و این که، من این برتری را دارم که به ناماش شبیهِ واژهای غلیظ و سنگین فکر کنم و به این شیوه، به وجودِ واقعی ِ همهیِ آن آدمهایی وصل شوم که حولِ او را گرفتهاند و من تا پیش از این علاقهای به دنبال کردنشان نداشتم و از سر ِ توجهِ به او متوجهشان شدم. خواندم که این برایِ محرومان شکلی از مبارزه است، آزمایشی ست که ناظر برایِ نمایش دادن و سنجش ِ قدر و قیمتِ واقعی ِ خود و دیگران به جریان میاندازد، و نیز مبارزهای ست در راهِ این که باور کند و بباوراند که یا او غلط است، یا اطرافیاناش به غلط و از سر ِ ناشایستگی، و البته به شکل ِ واقعی، مواضع ِ اطراف را پُر کردهاند.
اشتراک در:
پستها (Atom)