۱۳۸۴/۱۲/۷

دوستانِ دانشگاهی

دوستی یک انقلاب است، بخصوص اگر در جایی مثل دانشگاه باشد. انقلابی مدام که می‌تواند همه چیز انسان را زیر و رو کند. دوستان دانشگاهی خیلی شبیه هم می‌شوند. بخشی از یک لایه‌ی سرمدی، که نرم و لطیف آنها را احاطه کرده، در برشان می‌گیرد. زندگی‌شان حول سوالاتی خاص موج می‌گیرد و فرو می‌‎نشیند. دوستیها به زودی عمق می‌‌یابند. انسانها یکدیگر را بهتر می‌شناسند.

این قضیه بسیار شبیه به همان رابطه‌ای است که ما با آسمان داریم. در این عظمتِ جاودانی، در پی ِ آشنائیم. احساسی که نسبت به کهکشان راه شیری داریم در کل ِ آسمان منحصر به فرد است. آرام و غلتان از کهکشان به منظومه‌ی دوّار خودمان می‌رسیم. وه! چه نسبت نزدیکی با تیر و مریخ و مشتری داریم. روشنایی خورشید را می‌فهمیم ... حالا در زمین‌ایم، در سیاره‌ی پهناور خودمان. خاکش طعم و بوی بهشت می‌دهد. چه الفتی با زمین یافته‌ایم! در زمین است که جُستن‌مان آغاز شده، و ما دوباره در زمین‌ایم. حالا به یک آشنا، به یک دوست نگاه کنید. آشنا برای ما پایگاهی است که با تکیه بر آن به فتح غریبه‌ها می‌رویم، و باز، هر بار که حقارتِ خویشتن، شکوهِ غریبه بودن را بر سرمان خراب می‌کند، به دامن آشنا باز می‌گردیم. چنین است که از کل منظومه‌ی طویل دانشگاه، به کلاس درسی که با آشنایی داری، دل شاد می‌کنی. اینجا تنها کلاس نیست، سکوی اتصال تو با دنیایی است که روزگار به آن پرتاب‌ات کرده.

۱۳۸۴/۱۱/۲۳

تاسوعا و عاشورا (کاشان)

ما هفت نفر بودیم که به کاشان رفتیم و شش نفر شدیم و برگشتیم (چون یکی‌مان در کاشان ماند)، و در فاصله‌ی رفت و برگشتمان، هشت‌نفره؛) خوردیم و خوابیدیم و حرف زدیم و شنیدیم و دیدیم و خندیدیم و راه رفتیم. از میانِ همه‌ی «...یم»ها، من به بخش دیدم‌هایش می‌پردازم و از میان همه‌ی آن‌ها نیز آنچه برایم خواندنی بود را برایتان می‌خوانم:

1.9
تو شهر گاو می‌کشتند. همین که شروع کردیم به راه رفتن، اولین منظره نعش یک گاو بود که از یک پا به چرثقیل آویزان بود. گویا قبلا با جرثقیل‌ها هماهنگ شده بود یا همچنین چیزی. شاید هم همینجوری سطح شهر را دور می‌زدند و هرجا که احتیاج می‌شد کمک می‌دادند و نعش قربانی‌ها را جابجا می‌کردند و پشت یک نیسان می‌گذاشتند. اغلب هم مسیرهای اصلی قُرُق می‌شد. مردم ازدحام می‌کردند و خون کف خیابان را می‌پوشاند. خون‌ها را نمی‌شستند و ماشین‌ها انگار تعمد داشتند که عدل از روی خون‌ها رد شوند. شهر تقریبا دو رنگ داشت؛ قرمز و سیاه، اما وحشتناک نبود. آخر همیشه تجانس این دو رنگ وحشتناک می‌شود، اما خاطرنشان می‌کنم که شهر وحشتناک نبود، عجیب و رازآلود شاید.
به هر قربانی که می‌رسیدیم، نقطه‌‎ی تمرکز نگاه‌ها بود. جایی که سری بی‌تردید بریده می‌شد و خون با فشار بیرون می‌جهید و قرابت انسان و حیوان به شیواترین وجه ذوق آدم را کور می‌کرد؛ راستی، تفسیر ِ حیوان از درد و رنجی که می‌برد چیست؟ (خِشانت بازی ؛).
البته یوسف هم در این قضیه بی‌تقصیر نبود، و با شرح یک مراسم قربانی کردنِ ناموفق، پاک زانوهایم را سُست کرد. خلاصه معرکه‌ای بود این بازتولید نمادها؛ خون، سربریدن، ذبیح، ابراهیم، اسماعیل، حسین، علی‌اصغر و تمام آنها که کشتن و کشته شدن را تعالی داده‌اند، خون آدم را به جوش می‌آورد.

2.9
پشت‌بام کاشان همیشه انگار تازه است. البته من که از پشت ‌بام خانه‌ی اصفهانیان حیات خانه‌های اطراف را ندیدم (ای تو روح ِ آدم دروغگو :)، ولی آنها که دیدند می‌گفتند که حیات خانه‌ها و سقف‌شان و کنار هم نشستن آنها و امتدادشان تا افق ِ آسمان، منظره‌‎ی بی‌نظیری درست می‌کند. هر چند به نظر من راست می‌گفتند، ولی به هر حال راست و دروغش باشد گردنِ خودشان. می‌دانید که آدم خوب نیست تو این قبیل چیزها مسئولیتی، چیزی قبول کند. راستی مهندس، نظر شما چیه؟

3.9
عزاداری کاری مردانه است. این را وقتی فهمیدیم که تلاش کردیم به مرکز شهر (بازار ِ اطراف میدان کمال‌الملک) برویم و مأموران اجازه‌ی ورود همراهانِ خانم را نمی‌دادند. داخل بازار پر بود از مرد. مردهایی که حضورشان از دو حالت خارج نبود؛ یا تو دسته‌های عزاداری حرکت می‌کردند، یا تماشاکنان، مسیر خیابان را طی می‌کردند. در عوض تمام کوچه-پس‌کوچه‌های اطراف خیابانِ اصلی مملو از ازدحامی زنانه بود. جا که به قدر کافی نباشد، معمولا اول از همه تماشاچی‌ها را حذف می‌کنند و خب می‌دانید که؟ در این جور مراسم اصلی‌ترین تماشاچی‌ها؛ زنان. هرچند همیشه این غفلت وجود دارد که عزادار ِ اصلی همان تماشاچیان‌اند. اهل عزا این را خوب‌تر می‌دانند!

4.9
برای من که شاید سالی یکی-دو-سه- ... بار فرصت دود کردنِ قلیان، آنهم تکیه داده به تختی نرم و زیر ِ دلربایی ِ هوای پاک دست بدهد، کاشان جای خوبی است، اما حیف که تمام قهوه‌خانه‌‎های اطراف باغ فین (تنها تفریح‌گاهِ باحال کاشان) بسته بود. محض نمونه یکی را هم باز نگذاشته بودند، تا اگر توریستی، عکاسی، خبرنگاری، چیزی خواست کمی به هپروت برود مکان داشته باشد. هرچند ما یکی را پیدا کردیم. قاچاقی باز بود و توش هم جهت پیچاندنِ شحنه و داروغه، از روشنایی خبری نبود. کمی قُل‌قلیدیم، ولی نچسبید. از من به شما گفتن؛ قاچاقی قُلیدن هیچ‌وقت نمی‌چسبد. ؛)

5.9
جایی که ما بودیم حسینیه‌ی اعظم نصرآباد بود و همه‌چیز نغز و بی‌نظیر. یک خیابان 15 متری را، با انبوهِ تماشاچی در اطرافش، تبدیل به صحن ِ عزاداری کرده بودند. دسته‌ها با نظم و ترتیبی شگفت‌انگیز (اصلا اغراق نمی‌کنم) به نوبت از مقابل مردم رد می‌شدند و هر کدام به طریقی خاص و شورانگیز می‌خواندند و می‌گریستند. سه تا طبل، که قطر هر کدامشان یک و نیم متر، و بلکه هم بیشتر بود، بوسیله‌ی شش نفر (هر طبل دو نفر)، به طرز بیان‌نشدنی‌ای کوبیده می‌شد. در اطراف طبل‌ها دسته‌های سنج و دهل بی‌وقفه کار می‌کرد. به قول کاوه، می‌شد صدا را به جای شنیدن، لمس کرد و بلعید.
دیوارها را هم با شعرهای زیبا و تغزلی پر کرده بودند:

ای ســاقــی ســرمســـت ز پــــــا افـتــــــاده
مســــت از لــــبِ تو آبِ بقــــــــــا افـتــــــــاده
مشک و علم و دست سه حرف عشق است
افســوس ز هــم این ســـه جـــــدا افتــــــاده

از همه جالب‌تر دم‌هایی بود که محزون و فروتن می‌گرفتند. مو به تن آدم سیخ می‌کرد.

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است مکن ای صبح طلوع
ظهــر فــردا بـدنش زیر سـم اسبــــان است مکن ای صبح طلوع

مگر یک بزم خوب چه می‌خواهد؟ شور، نوا، شعر، ضرب و آسمانی که به تناوب یک دل سیر می‌بارد.
هیچ‌جا اینجور عزاداریِ باحالی ندیده بودم.

6.9
تو نصرآباد زمان برای بعضی مردم متوقف مانده بود. لباس و آرایش‌شان آدم را یاد مُدهای قبل از انقلاب می‌انداخت؛ خط ریش بلند، سبیل تا بناگوش، شلوار خمره‌ای، کفش قیصری، کمربندِ پُرسَگَک و چهره‌ای زمخت. همین!

1.10
شبیه‌خوانی به ما می‌گوید که ما چگونه تصویری از کشتگانی داریم که برایشان گریه می‌کنیم. اول از همه دنیا را رک و پوست‌کنده تفکیک می‌کنیم؛ قرمز و سبز. و بعد شیوه‌ی بزرگوارانه جنگیدن سبزها را با لعامت قرمزها مقایسه می‌کنیم.
به غیر از عزاداریِ محرم ندیدم در عزای سایر امامان شبیه‌خوانی برگزار شود، آن هم مراسمی به این طول و درازی. در نوش‌آباد مراسم شبیه‌خوانی 4 شبانه‌روز طول می‌کشد. فرصت نشد همه‌اش را ببینیم، اما گویا تک به تکِ آنچه برایش گریه می‌کنند را شبیه می‌سازند. استادانه فضا را حزین و حماسی می‌کنند و گویا ابدا نمی‌توان جایی از ذهنشان را پیدا کرد که در آنجا نسبت به برگزاری این مراسم شک و شبهه‌ای وجود داشته باشد (چیزی که من دائم با آن درگیر بودم؛ شک). مردانِ زنده‌ای هستند که تمام طول روز را در یک صحرای مجازا کربلایی دراز می‌کشند و نقش شهید را بازی می‌کنند. نقش ِ خودِ شهید، آدمی که گویا از قضا تازه از آنجا به بعد است که نقشی نباید داشته باشد. باری، برعکس تمام شبیه‌سازی‌ها، این ‌بار انسان را در نقشی به مراتب غریب‌تر تصویر می‌کنند؛ مرده-شهید، فردیتِ تمام شده، تصویری که در تصویری دیگر انعکاس پیدا کرده: مردی که کشته شده و تصویر او، نقشی (تصویری) است که دیگری ادامه می‌دهد. مطلب از این اعجاب‌انگیزتر؟

2.10
شعر پیرمرد؛«اینجا هم‌همه‌ی نقش‌ها است. کوچکترین کار، بزرگترین به نظر می‌رسد. پیرمردی هست، که دست بریده‌ای را قاب کرده و مقابل دسته حرکت می‌کند. سرگردان است. از مقابل دسته‌ای به دسته‌ی دیگر می‌گریزد و دست خونین و بریده‌ای را که به سینه چسبانده، همچون یک پرچم، یک نشان، یک داغ، یک دست واقعی، به پیش می‌راند.
گمان می‌کنم که بامزه بود دست بریده از درون شیشه‌ی جایگاهش بیرون می‌آمد و پیرمرد را از زمین بلند می‌کرد و در آسمان تاب می‌داد. اما باز درمی‌یابم که این دستی است که پیرمرد آن را به اوج رسانده و با چهره‌ی متحیر و بی‌تفاوتش رفعت داده. پیرمردی که معلوم است چندی بعد روی دست‌ها بلندش خواهند کرد و او از سر تیزهوشی، پیشاپیش، دست‌ها را به سپاس ِ آن روز واپسین سواری می‌دهد.»

۱۳۸۴/۱۱/۱۷

دختر مشرقی

باز کردنِ سر صحبت با یکی‌شان اصلا کار سختی نبود. فقط کافی بود تو پنجره‌ی مسنجرش بنویسی «سلام» و دگمه‌ی send را بزنی. کار ساده‌ای بود. اما خب، من تازه اولین بارم بود و یک اضطرابِ دلچسب ته دلم جا خوش کرده بود. اصلا من دیوانه‌ی این‌جور حالت‌های درونی‌ام. یک ملغمه، چیزی که نشود درست-حسابی فهمید چیست. در این‌جور مواقع، من کاملا در یک گیجی ِ مفرح فرو می‌‎روم. مثل کسی که مستی ِ ملایمی مشاعرش را احاطه کرده و دنیا شفاف‌تر و واقعی‌تر از آن چیزی که هست به نظرش می‌رسد.

تقریبا چشم‌هایم گرد شده بود و با تمام وجود منتظر جواب سلامی بودم که برای یک آی‌دیِ قشنگ فرستاده بودم. البته بخاطر تجربه‌ی مشترکی که می‌دانم شما ناکس‌ها هم دارید، توضیحش نباید کار چندان سختی باشد. ولی خب، این‌جور می‌شود گفت که هرچیزی که از دنیای واقعی و ملموس شرش را کم کرده و پا به دنیای سایبر گذاشته، هم به وقاحتش اضافه شده، هم به طور عجیبی نیت‌ها را برهنه کرده. این آدم‌های ناجنس خوب می‌دانند که مثلا آی‌دیِ «دختر تنها» برای شکار چه جور پسری مناسب است، یا آی‌دیِ «ممد نیچه» چه کنایه‌ی عظیمی از نفهمی و احمق بودنِ صاحبش به دوش می‌کشد. اما راستش یک جورهایی هم صحنه‌ی خیلی خوفناکی بوجود می‌آورد. دنیا می‌شود عین روز قیامت. همه کارنامه‌بدست و دست به [...] ایستاده‌اند و دارند به هم نگاه می‌کنند. خب البته، الان که به نیت خودم دقیق می‌شوم، پاک خنده‌ام می‌گیرد. از شما چه پنهان کمی هم خجالت‌زده می‌شوم. آخر من دنبال آی‌دی‌هایی تو مایه‌های «مرجان خوشگله» یا «ندا ناقلا» بودم. ولی به هرحال، زمانی که یک چیز مثل استخوانِ ماهی هست که کیفت را ناکوک می‌کند، این موضوع ِ چندان مهمی نباید باشد. می‌دانید که از چه دارم می‌گویم؟ بله، خودش است؛ از آدم‌های عوضی و بی‌کاری که سبیل دارند مثل سگ –اگر سگ همچنین سبیلی داشته باشد-، ولی آی‌دی‌شان «شراره جیگر» است. می‌دانید که؟ تقریبا گند می‌زنند به اعصاب آدم. هیچ وقت نمی‌توانی مطمئن باشی که بالاخره داری با خودِ مرجان حرف می‌زنی یا با سبیل مرجان. در حقیقت برای ترس از همین قضیه بود که وقتی «دختر مشرقی» جواب سلام گرمی به من کرد، پایم را کردم تو یک کفش که؛ الا و بلا باید فردا ببینمت. اولش مقاومت می‌کرد و می‌گفت «به همین زودی که نمی‌شود هم را ببینیم. باید مدتی بگذرد تا خوب همدیگر را بشناسیم.» می‌گفت «با دوست‌پسر قبلی‌اش بعد از دو ماه چت کردن قرار گذاشته و همدیگر را دیده‌اند.»

راستش من هنوز دستم خالی بود. می‌فهمید که؟ یعنی این مقاومت و نجابتی که داشت نشان می‌داد را فقط می‌توانستم دو جور تعبیر کنم؛ یا سبیلی بود که می‌خواست تو این مدت حسابی به ریشم بخندد –هرچند من دلیلش را درست نمی‌دانستم-، که این البته سویه‌ی ناجوانمردانه و نافُرم قضیه بود. یا اینکه واقعا یک دخترخانم باحال و باکلاس و صفرکیلومتر به پُستم خورده بود –و من البته به شانس هم اعتقاد دارم- و برای دیدنش باید هفت خان رستم را رد می‌کردم چون به هر حال دیدن دختر خوب نباید به این سادگی‌ها باشد. هرچند برای او هم هیچ معلوم نبود که من هم از این ور، یک دختر احمق نباشم که دارد او را سر کار می‌گذارد. گفتم که ...، نمی‌دانید چقدر از این احمق‌هایی که با احساسات آدم بازی می‌کنند لجم می‌گیرد. اگر دست من بود هیچ کدام از اینها را به دنیای سایبر راه نمی‌دادم. کسی که اینقدر شعور ندارد که بفهمد عواطف و احساسات چیزی نیست که بشود باهاش شوخی کرد، این آدم دیگر هیچ چیز نمی‌فهمد. باور کنید، هیچ چیز نمی‌فهمد.

فکر کنم رو همین حساب-کتاب‌ها بود که از من عکس خواست. خیلی مهربان و مؤدبانه از من خواست که اگر عکسی از خودم روی کامپیوتر دارم برایش بفرستم. البته این تقاضای منطقی‌ای بود. نه فکر کنید از تیپ و قیافه‌ام خجالت می‌کشم ها! نه، ولی خب به هرحال یکهو دیدی آن طرفِ مقابل دخترخاله‌ای، دختردایی‌ای، پیرزنِ همسایه‌ای، پیردمردِ علافی، مادر ِ همکلاسی‌ای و خلاصه یک عوضی‌ای غیر از «دختر مشرقی» از آب در بیاید و آن وقت خر بیار و باقالی بار کن. پاک آبروی آدم می‌رفت. حتی از اینکه یک سبیل آن طرفِ چت باشد بیشتر سوزش دارد. می‌دانید که؟ به هرحال آدم باید فکر آبرویش هم باشد خب. اصلا از ترس همین آبرو بوده که پناه آوردم به دنیای سایبر. حالا اگر فکر کردید که من آبرویم را از سر راه آورده‌ام، باید بگویم که کور خوانده‌اید و درست برعکس، و من اصلا از آن آدم‌هایش نیستم که عکس‌شان را –هرچند هم حالا خوشگل و خوش‌تیپ!- برای طرف مقابل می‌فرستند. راستش با خودم می‌گفتم؛ «اگر این دختر مشرقی هم عاقل باشد و بفهمد، باید از خر شیطان پیاده شود و همین فردا بیاید و همدیگر را ببینیم، بلکه اصلا همدیگر را نپسندیدیم!؟»

خلاصه، سه‌پیچ گلوله کرده بودم که بالاخره می‌آیی یا نه؟ اما باورتان نمی‌شود، همینکه گفت «باشه»، همینکه گفت سوم دبیرستان است و فردا دبیرستان‌شان ساعت 2 تعطیل می‌شود و من می‌توانم تو راهِ برگشت از مدرسه ببینم‌اش - ... باورتان نمی‌شود چقدر غصه‌ام گرفت. یکهو انگار از آن نشئه‌ای که من را گرفته بود، ار آن گیجی ِ باحال و درست-حسابی درآمده باشم، حالم برگشت. حالا دلم برایش سوخت یا چیزی دیگری شد –نمی‌دانم .... لعنت، لعنت بر این زندگی.

۱۳۸۴/۱۱/۱۵

حکایت

تاریخ ِ مبارزاتِ اقوام و تیره‌های ساکن منطقه‌ی دخترقلعه در طالقان در برابر مهاجمان داخلی و گردنکشان، شنیدنی است. داستانِ ساخت دخترقلعه، سمبل مبارزه‌‎ی دهقانی و انسانی می‌باشد. اگرچه بنای این قلعه را گروهی از پژوهندگان به دوران قبل از اسلام و به عصر ساسانی نسبت می‌دهند، اما امروزه بر سر راه مردمی که از گسترده به مملکت و از آنجا به پل‌لورا و شهرستانک می‌روند، یادآور داستانی است که سینه به سینه به ما می‌رسد و بزرگترها و کوچکترها می‌گویند.

هنگام ساختن ِ قلعه، خان مردم را به کار اجباری وادار می‌نمود تا اینکه روزی دختری به جای پدر پیر و ناتوانش به جمع کارگران می‌پیوندد، و این همان روزی است که خان جهت سرکشی و نظارت بر کار، به قلعه می‌آید. همینکه دختر می‌فهمد که خان آمده است، چادرش را برداشته و به سر می‌کند و روی خود را می‌پوشاند. دهقانان از حرکت او تعجب می‌کنند و می‌پرسند که چرا روی خود را می‌پوشانی و دختر می‌گوید:
-من زن هستم و باید از مردان رو بپوشانم.
کارگران می‌گویند:
-مگر ما مرد نیستیم که روی خود را فقط از خان می‌پوشانی؟
دختر جواب می‌دهد:
-خیر، اگر مرد بودید که این همه ذلت را تحمل نمی‌کردید.
این سخن روستائیان را به هیجان می‌آورد و به خان حمله کرده و او را می‌کشند و قلعه‌ی نیمه تمام از آن روز، «دخترقلعه» نامیده می‌شود. (طالب، مهدی/ جامعه‌شناسی روستایی ایران/ دانشگاه تهران/ 1384/ ص 134 - نقل از؛ میرابوالقاسمی، سید محمد تقی/ نهضت‌‎های روستائیان در ایران/ 1359)


پ‌ن1: و اینگونه بود که مرد، البته توسط زن، در طول تاریخ شکل گرفت. و درست همینگونه است که مرد در طول تاریخ، و باز البته توسط زن، از بین می‌رود.


پ‌ن2: بی‌زحمت یکی از اون دختره بپرسه که بالاخره، کدوماشون مرد بود؟ P:


۱۳۸۴/۱۰/۲۸

چه کسی گم می‌شود؟

من همیشه گم می‌شوم؛ در شهر، در کوچه و خیابان‌ها، در لابلای کتاب‌ها و مفاهیم. چون همه‌ی جاها را شبیه به هم می‌بینم و این در حالی است که همه‌ی جاها شبیه به هم نیستند. ذهنم، گستاخانه، تمرکز عجیبی می‌کند تا از پس ِ تفاوت‌هایی که بسیارند و بسیار، شباهت‌ها را بخواند و دریابد.

همه‌ی کوه‌ها نزد من یک کوه‌اند. من شجاعتِ نامیدنِ کوه‌‎ها را ندارم. همه‌ی رودها نزد من یک ‌رودند که به یک دریا می‌ریزند. من توانِ شمردنِ رودها و دریاها را ندارم. پیش هرکدامشان که بایستم، گویی پیش ِ آن دیگری است.

اینگونه است که من همیشه گم می‌شوم و طول می‌کشد تا پیدا شوم، چراکه جوهر لازم برای خواندنِ تمایزها را از دست داده‌ام. جهانْ نزدِ من یک چیز است و خواندنِ آن هربار، خواندنِ همان متن؛ دلزده‌ام می‌کند. مانندِ گناهکاران و شرمساران، از یافتن ِ تفاوت‌ها خجالت‌زده و معذب می‌شوم، گویا وظیفه‌ی آسمانی من وحدت دادن به جهان است. من همیشه گم می‌شوم، گم و گور.

«هگل»


۱۳۸۴/۱۰/۱۳

اسلام و ایمان

چندی پیش، آیت الله جعفر سبحانی در پاسخ به دکتر سروش مطلبی نوشتند که من آن را [اینجا] دیدم. حقیقت اینکه مطالب بسیاری به ذهنم رسید و پیش خود گفتم که بد نیست درباره­ی بعضی­شان اینجا بنویسم. یکی از این مطالب مربوط به بخشی از نوشته­ی آیت الله سبحانی است که حکایتی را نقل می­کنند و از آن طریق استدلال می­کنند که کار امامان فهم و استنباط از کتاب خدا بوده. کاری که دیگران را یارای آن نبوده است. آن حکایت این است:

***
در دوران متوكل عباسى يك مرد مسيحى با زن مسلمانى مرتكب عمل خلافى شد، از آنجا كه اين شخص بر خلاف موازين ذمه عمل كرده بود خونش هدر و قتلش واجب بود. آنگاه كه خواستند حكم را جارى كنند او اسلام آورد تا به حكم «الإسلام يجبّ ما قبله» جان به سلامت ببرد. در اين شرايط فقيهان دربار عباسى به چند گروه تقسيم شدند: گروهى گفتند: او به حكم اين كه اسلام آورد، پيوند او از گذشته قطع گرديد، و حد از او ساقط شد و گروهى ديگر گفتند: سه بار حد بايد در مورد او جارى شود و گروه سوم فتواى ديگرى دادند.
متوكل عباسى ناگزير، پاسخ اين مسأله را از امام هادى پرسيد ، امام هادي عليه السَّلام فرمود: اين فرد محكوم به مرگ است و علت آن اين است كه چنين ايمانى در هنگام تنگنا و خوف و ترس فاقد ارزش است به گواه اين آيه:
«فلَمّا رأوا بأسنا قالوا آمنّا باللّه وحده وكفرنا بما كنّا به مشركين *فلم يك ينفعهم ايمانهم لما رأوا بأسنا سنت اللّه التي قد خلتْ في عباده وخسر هنالك الكافرون» (سوره غافر/85ـ84).
[معنی آیه:] «هنگامى كه عذاب شديد ما را ديدند گفتند هم اكنون به خداوند يگانه ايمان آورديم و به معبودهايى كه همتاى او مى شمرديم كافر شديم، امّا هنگامى كه عذاب ما را مشاهده كردند ايمان آنها براى آنها سود نداشت اين سنت خداوند است كه همواره در ميان بندگانش اجرا شده و آنجا كه كافران زيان كار شدند».

در اين آيه خداوند منان بى ثمر بودن ايمان حاصل از خوف عذاب را، از سنت هاى الهى شمرده است، سنت هايى كه در آن تبدل و تغييرى رخ نمى دهد.
همه فقيهان و مفسران، اين آيه را خوانده و تفسير كرده اند ولى موفق به چنين فهمى از آيه نبوده اند اين برداشت هاى عميقانه و واقع گرايانه يكى از مواهب الهى است كه به ائمه اهل بيت داده شده و بخشى از علوم آنان را تشكيل مى دهد.


***
اولین نکته­ای که بعد از خواندن حکایت فوق به ذهنم رسید این بود؛ من بارها شنیده­ام که فرق است میان «اسلام آوردن» و «ایمان آوردن». گویا اینگونه بود که اسلام شهر وسیعی است (مانند مدینه) که همه می­توانند تنها با گفتن ِ شهادتین به آن وارد شوند، اما ایمان بخش کوچکی از شهر است (مانند مسجد النبی)، که تنها عده­ی محدودی از اهل اسلام به آن قدم می­گذارند. شاهدش هم این آیه از سوره­ی حجرات است که؛ «قالت الاعراب آمنا قل لم تومنوا ولکن قولوا اسلمنا ولما یدخل الایمان فی قلوبکم وان تطیعوا الله ورسوله لا یلتکم من اعمالکم شیئا ان الله غفور رحیم». (اعراب گفتن ایمان آوردیم، بگو به ایشان که ایمان نیاورده­اید، بلکه بگویید اسلام آوردیم و ایمان هنوز به قلب­هایتان وارد نشده است و ...) بنابراین هیچ دلیلی ندارد که به صرف اینکه شخصی ایمان ندارد، اسلام نیز نداشته باشد و به گمانم اسلام آوردن همچنان به سادگی ِ یک شهادتین گفتن است.

من نمی­دانم حکایتی که آیت الله سبحانی از تاریخ عباسیان نقل کرده­اند چقدر قابل اعتناست (این در حیطه­ی تخصص ایشان است)، اما می­دانم که برداشت امام هادی آنچنان که آقای سبحانی نقل کرده­اند، برداشتِ قطعی و کاملی نمی­تواند باشد. من اعتقاد دارم که امامان در مواردی دشوارتر و صعب­تر، بسیار رحیمانه­تر برخورد کرده­اند و هرگز به این آسانی کشته شدن یک انسانی را تفسیر نکرده­اند (تفسیری که به نظر من سراسر ایراد و اشکال است).

از طرف دیگر اعتقاد دارم که یکی از طرق بسیار شایع و رایج در مسلمان شدن، اسلام آوردن از سر استیصال و خوف و ترس بوده است. هرگز در تاریخ ایران، ایرانیانِ به زور ِ شمشیر مسلمان شده را غیرمسلمان نمی­دانیم. و نیز اسلام ِ بسیاری از فقرا و ضعیفان و محرومان که به طمع رسیدن به شرایط بهتر و فرار از نکبت و بدبختی حاصل شده را، مردود و باطل نمی­شماریم. اینها همه بدان سبب است که اسلام تنها ظاهر است و ما را توانِ قضاوتِ فراتر از ظاهر نیست. بنابراین حتی اگر آن مرد مسیحی صرفا به سبب رهیدن از مرگ و مجازات اسلام آورده باشد، حتی اگر مستحق مرگ نیز باشد، مسلمانی است که مستحق مرگ است. نمی­توان گفت چون از سر ناچاری و اضطرار مسلمان شده، اسلامش قبول نیست. قبول و رد اسلام وظیفه­ی بشر نیست. ما جز در ظاهر امور بصیرتی نداریم.

باری، اشکالِ دیگر این است که، آیا اگر فردی خونخوار و غارتگر بعد از مدتی در اوج قدرت اسلام بیاورد، همه­ی اعمال پیشینش پاک می­شود و مسلمان قلمداد خواهد شد؟ آیا او که دیگر از سر اضطرار ِ ظاهری ایمان نیاورده را باید مسلمان دانست و از همه­ی اعمال زشتش چشم پوشید؟

به نظر من مشکل ِ اساسی در این روایت جای دیگر است. اشکال اینجاست که ما عبارت «الاسلام یجبّ ما قبله» را بدون کوچکترین تامل و دقت، به تمامی اعمال انسان تسری داده­ایم. (در حقیقت این عبارت را اصل گرفته و باقی امور را حول آن تفسیر می­کنیم) اما باید دانست که بسیاری چیزها پاک شدن و نشدن­شان ربطی به اسلام ندارد. انسانیت دایره­ی وسیعی است که اسلام را نیز در بر می­گیرد. جرایمی هستند که فهم ِ زشت بودنشان نیازی به مسلمان بودن ندارد. اسلام تنها آن گناهانی را پاک می­کند و می­پوشاند که فرد نسبت به قبح آن اعمال بینش اسلامی نداشته است. و اصولا نمی­توان از اسلام توقع داشت که مانند دوایی معجزه­گر فرد را کلا پاک و مطهر کند و گناهانش را ببخشاید.


۱۳۸۴/۱۰/۱۱

فرانسیس بیکن حکایت جالبی نقل می­کند؛
روزی خدمه­ی یک معبد، مردی که با کشتی قصد مسافرت داشته را به درون اطاقی می­برند و به او می­گویند: "عکس­هایی که روی دیوار می­بینی، عکس ِ کسانی است که نذر معبد کرده­اند و طوفانِ دریا به آنها آسیبی نرسانده است. تو هم می­توانی جزء این دسته باشی و با خیال راحت سفر کنی." مسافر نگاهی به عکس­ها می­کند و با برانداز کردنشان می­گوید: "بسیار خب، اما عکس کسانی که نذر معبد کرده­اند و طوفان غرق­شان کرده را کجا زده­اید؟"

به گمانم ما همیشه، هرگاه که فکر می­کنیم چنین می­کنیم. همواره در اثر غفلت است که احکام متولد می­شوند (این جانِ کلام همه­ی متفکرانی است که به رابطه­ی دانش و قدرت اشاره می­کنند). نمی­توان در علوم انسانی، از حقیقتِ چیزها پرسید، به این دلیل که حقیقت و معنا یک برساخته­ی اجتماعی است. ساخته­های اجتماعی دائما یک سری از واقعیات را سانسور می­کنند (کاری که خدمه­ی معبد برای آن مسافر کردند)، تا بتوانند حقیقتی منسجم و مقبول را ارائه کنند. میزان و نحوه­ی این سانسور و حذف، بسته به سامانه­ی دانایی (episteme) تغییر و تحول می­یابد. ابدا هم نباید انتظاری معصومانه داشت؛ نباید انتظار داشت که در دانش چیزی سانسور نشود. حذف دقیقا بخشی از استدلال است، وگرنه کلام ظاهری متناقض و از هم­پاشیده می­یابد.

خیال خودتان را راحت کنید؛ در علوم انسانی حقیقتِ ذاتی نمی­توان یافت (دیگر نپرسید «حقیقت چیست؟»، دیگر سوال از ذات نپرسید. پاسخ این سوال را جز خودتان کس دیگری نمی­داند). هر دانشی در باب انسان از آنجا که از زبان فراتر نمی­رود، دانشی است ناقص و توتالیتر؛ ناقص به این دلیل که شواهد را حذف و دسته­بندی می­کند و توتالیتر به این دلیل که مجال نفس کشیدن برای دیگر اندیشه­ها باقی نمی­گذارد.

***
نتیجه­ی منطقی (1): هرگاه خواستید حرف خود را ثابت کنید و حقیقتِ سخنتان را بر دیگری آشکار کنید، لازم نیست جان بکنید و لباس از قرآن بپوشید و شیخ­الرئیس دهر شوید، تنها کافی است بدانید که سخنتان زمانی معقول خواهد بود که پیش از هر حرفی، عقل را برای دیگران تعریف کرده باشید. و تعریفِ عقل، از راهی بجز زندگی و عمل ممکن نیست.
نتیجه­ی منطقی (2): اول زندگی کنید، بعد سعی کنید که بیاندیشید (یه چیزی تو مایه­های؛ برو کار می­کن مگو چیست کار).

۱۳۸۴/۹/۲۵

چرا از خانه‌ی هنرمندان خوشم نمی‌آید؟*

اول از همه بگویم که من آدم خوب و پاک و درستکاری هستم، و اگر فکر می­کنید که بد آمدنِ من از خانه­ی هنرمندان از سر بدطینتی است، باید بگویم که کور خوانده­اید.

من از تمام مکانهایی که بوی انسان می­دهد بدم می­آید. من از هرجایی که در آن انسانها را تقسیم می­کنند بیزارم. من از همه­ی کسانی که فکر می­کنند می­فهمند، حالم به هم می­خورد، من از همه­ی کسانی که فکر می­کنند نمی­فهمند، متنفرم، و این قبیل آدمها درست جاهایی سر و کله­شان پیدا می­شود که من از آن جاها هم بیزارم ....

این طور نمی­شود. ببینید دوستِ عزیز! طبق قاعده، من اول باید به خودم فحش بدهم، تا بعد بتوانم به در و دیوار و هر رقم چیزی که دلم خواست ناسزا بگویم. چراکه من تنها می­توانم خودم را ببینم. من از دیدن شما عاجزم (قاعده­ی خودزنی). بنابراین شروع می­کنم:

من ِ عوضی از هرچیزی که بخواهم بدم بیاید، بدم می­آید. من حالم از خانه­ی هنرمندان بهم می­خورد، درست به این دلیل که حالم از خودم هم بهم می­خورد. من درست نمی­دانم که چرا از آنجا بیزارم، و درست به همین دلیل از آنجا بیزارم. من از جایی که ندانم چرا از آن بدم می­آید، بیزارم.

کجای زمین را سراغ دارید که آدم جرأت کند تمام هستی­اش را تقدیم کند، بدون آنکه احساس کند عجب غلطی کرده؟

وقتی در یک کافه می­نشینم، گویی احاطه شده­ام. نیرویی روحانی و عجیب ذهنم را می­فشارد. دخترکانی هستند زیبا و سیگار به دست، با ناخونها و لبهایی برّاق و سرخ. و پسرکانی، اغلب با موهایی ژولیده و چشمانی مبهوت و بی­تفاوت، همه به غایت بی­خویش. من از دخترکانِ سیگار به دست می­ترسم و در کار پسرکانِ ژولیده و مبهوت، حیرانم.
من دخترانی که سیگار می­کشند را دوست دارم. دوست داشتنی از جنس دوست داشتن، از جنس پرستیدن، از جنس شوق، جذبه­ی شکوهمندِ تفاوت.
من پسرانی که ژولیده و مبهوت­اند را می­ستایم. ستایش از جنس ستایش، از جنس یکی شدن، بارقه­ی نابِ اصالت.
کور باشید و دور باشید پسران و دخترانم. وجود بی­ارزشتان را در پنجه­ی دستانم می­فشارم. شما را دوست ندارم.

شمال بوی عطر می­دهد، بوی خوراک­های خوش­طعم، بوی قهوه، بوی هوای تازه، بوی لباسهای خوش­دوخت، بوی انسانهای زیبا، بوی ماشینهای گران­قیمت، بوی صورتهای بزک­شده، بوی روشنفکریِ گند گرفته، بوی شکم­های برآمده، بوی بدنهای خوش­تراش، بوی گندِ تفرعن.
جنوب بوی عرق می­دهد، بوی گرسنگی، بوی جویهای انباشته از آشغال، بوی هوای دم­کرده و دودگرفته، بوی چهره­های چروک و زشت، بوی کود و دستهای پینه­بسته، بوی انسانهای کودن، بوی توحش ِ خشن ِ سنت، بوی بدنهایی که هرچقدر خوش­تراش باشدْ نافرم است، بوی صفای فقر، بوی مروت، بوی کله­های پوک، شکم­های خالی، سادگی ِ احمقانه.

شمال! جنوب! خانه­ی هنرمندان! کافی­شاپ! گالری! موزه! ...! آی که چه حالی با شما می­کنم. آی که چه عرصه­های بکری برای تجربه کردنید. وه که لذتی را در جان من نشانده­اید. من هرگز نمی­توانستم بودنم را اینگونه معنی ببخشم، که شما معنی بخشیدید. من، سرشار ِ بودن و نبودن، سرشار ِ هستی؛ کاش بودید و می­دید.

---
*پ‌ن1: من اتفاقا از خانه­ی هنرمندان و کافی شاپها و همه­ی مکانهایی که از آنها بدم می­آید، بسیار هم خوشم می­آید. روزهایی که احتمالا قرار است به این مکانها بروم، بسیار هیجان­زده و مشعوفم. من در و دیوار این فضاها را می­خورم.
*پ‌ن2: من شوخی نمی­کنم، فقط احتمالا دارم چیزی را می­گویم که مطمئن نیستم بشود گفت. امیدوارم با حقیقتِ عریانم، شما را نفریفته باشم.


۱۳۸۴/۹/۱۶

دعوت‌نامه (بیانیه‌ی انترراسیونال چندم)

بیایید استیلای اسامی را بشکنیم. اندیشه­ها را عریانِ عریان و به دور از متن زندگی­نامه­ها بخوانیم.
سودای شکستن ِ مرزها را از سرمان بدر کنیم، که من عمیقا اعتقاد دارم، آنگاه که به وحشیانه­ترین و دیوانه­وارترین وضع، قصد امحای مرزها و زدودن­شان را می­کنی، درونِ آنها جای داری.

بیایید اندیشه را با پرسشهای کودکانه و سرخوش بنوازیم. من در قریحه­ی کودکانه چیزی یافته­ام که فرزانگانِ خروارخوان از آن بی­بهره­اند.
نترسیم از اینکه سؤالمان سطحی است، یا حرفمان عمق و ظرافت ندارد، بترسیم که مبادا لایه­های صلبِ تعصب، و بی­مایگی ِ لفّاظِ دانستن ِ متجسد، بر ما چیره شود.

شما را به خدا از نام­ها نهراسید. از نفهمیدنِ آنچه نفهمیدید شرمگین نباشید. خدایگانِ اشرافیت و برده­پروری همه جا در کمین ِ ما نشسته­اند، حتی در کوچه­باغهای فرهیختگی. به حیله­های گوناگون، صفای زیستن ِ مردّد و اندیشناک را با تفرعن ِ نهادی­شده­ی خردورزی پس می­زنند. نزد ایشان اندیشیدن حرفه است.

بر آنانکه یک بار برای همیشه اندیشیده­اند بغرّید. برج و باروی آنانکه جان خود را به شیطانِ دانستن تسلیم کرده­اند برهم زنید. آنکه نامی از او می­شنوید مرده است. زیستن، اکنون پیش چشمانِ شماست.

آی عامیانِ جهان! بشکنید بتهای اشرافیتِ فکری را. به دور ریزید سنت­های ناشاد و ناکامْ زیستن را. باید بیاندیشید و به ساده­ترین و شیواترین راه که می­توانید سخن بگویید، من خود، جاودانی ِ جان­تان را ضمانت می­کنم.

هرگز از پرسیدن و شک­آوری بازنایستید، که به تجربه بارها یافته­ام، حتی آنجا که با آزادجانی­تان، در ظاهر به مسخره­ترین و سخیف­ترین و یاوه­ترین اندیشه­ها رسیده­اید، خیل عظیمی از اسامی ِ بزرگِ اشرافیتِ فکری به تأییدتان، پیشاپیش قیام کرده­اند. اما هنر ِ شما، برادران و خواهران، ریشخندِ اسامی ِ بزرگ است.

سخن ِ واپسین ِ من همانا این باد: هرچه را فریفتید بفریبید، اما با جان خود این معامله نکنید.

۱۳۸۴/۹/۷

دل به معجزه بسپار

برای زندگی کردن، به چیزی از جنس معجزه نیاز است. چیزی که همه‌ی هستی را تحت‌الشعاع ِ خود قرار دهد. معجزه همیشه هست، همیشه بوده، مختص پیامبران نیست. کار ِ پیامبران تنها یک گونه‌ی خاص و بسیار نادر از انواع معجزه است.

معجزه به زبانی بی‌ادعا و بسیار متواضع، همچون میدانی مغناطیسی، ایمان را در وجود ما جذب می‌کند. آنگاه که ایمان داشته باشی، بر فراز ِ جهان می‌ایستی. برفراز ِ جهان جایی است که عقل در تنگناست، مجالی برای عرض اندام ندارد. به مدد معجزه، هستی ِ آگاهانه به هستی ِ شورانگیز مبدل می‌شود. با معجزه می‌توانی خود را حلق‌آویز کنی، سوار بر یک هواپیما خود را به یک برج بلند بکوبی، قطورترین و پرمعنی‌ترین کتابهای عالم را بنویسی، خون بریزی و آنگاه که خونت ریخت، چشم به آسمان داشته باشی. با معجره می‌توانی از یکایک نفسهایت لذت ببری، شادمانه قدم برداری و از اینکه ببری یا ببازی فکرآگین نباشی.

نماد ِ انسان ِ دل به معجزه داده در ادبیات، قمارباز است. او کسی است که دست به کاری می‌برد که برد و باخت در آن به یک نسبت (و کاملا تصادفی) تقسیم شده است. اما حتی اگر ببازد، و حتی اگر هرچه دارد از کف بدهد، لول ِ لول و شنگ ِ شنگ، به نوبت ِ بعدی می‌اندیشد، به آنچه در پیش است. از رهگذر عقل، قمار کردن و هرآنچه هست را باختن، به هیچ وجه کار درستی نیست (-عقل عرصه‌ی نیک و بد را تعریف می‌کند-). اما قمارباز این را نمی‌فهمد. او دل در گرو معجزه‌ی زیستن دارد.

همه‌ی زیبایی‌ها و فریبندگی‌های عالم، آنگاه که در جان ِ ما منعکس شوند، می‌توانند نقش معجزه را بازی کنند. زیبایی ِ یک گل، گاهی، حتی برای دمی، عقل را می‌پراند، شور را در سر می‌پراکند و تو را از خود بی‌‎خود می‌کند. حالا تعجبی ندارد اگر بدانیم لشگرکشی‌های بزرگ تاریخ، تنها به هواداری ِ عشق ِ یک زن پدید آمده. آری عشق؛ این معجزه‌ی معجزه‌ها، این ایمان ِ شورانگیز.

ما عوام‌الناس، اغلب‌مان به مدد معجزه است که زنده‌ایم. توده را با عقل چه کار؟ عقل از آن روشن‌اندیشان است. رانه‌ی اصلی ِ ما مردمان، همواره نه در چیزی همچون عقل، که در چیزی همچون معجزه، همچون عشق، نهفته بوده. عاقلان به هستی ِ اندیشناک‌شان سرخوش‌اند و ما به کامیابی ِ جاودان. روشن‌اندیش نیز برای زیستن باید عامیانه، همچون ما، بزید.

معجزه قابل انتقال نیست. آنچه ایمان را در من پرورانده، شاید با تو هیچ نکند. اگر این را ندانم، ایمانم را به ایدئولوژی تبدیل کرده‌ام. اینگونه است که اغلب مؤمنان ایدئولوگ می‌شوند. آن هم نه از سر ِ خباثت و دشمنی، بلکه بدان جهت که می‌خواهند آن شور را که در درون خود یافته‌اند، در بشریت جاودانه کنند. مؤمنان غمخوران ِ بشریت‌اند. اما اینان غافلند که شور نه چیزی از جنس ِ فلسفه و کلام، که چیزی از جنس ِ شعر است. از جنس ِ بودن. برای جاودانه کردن ِ شور درونت، ایدئولوگ نباش، خودت یک معجزه باش.