۱۳۹۱/۱/۶

انتهاهایِ منطقی

مواردِ موردِ احترام زیاد اند. در هر دوره چیزهایِ قابل ِ احترام ِ متفاوتی خلق می‌شوند. کسانی هستند که به چیزی احترام می‌گذارند و این را از دیگران هم انتظار دارند. کسانِ دیگری به همان چیز بیش‌تر احترام می‌گذارند. و جهان در مواقع ِ آشفته، سُر می‌خورد به سمتِ این‌ها که بیش‌تر احترام می‌گذارند. جهان چگونه به این سمت سُر می‌خورد؟ انگار ناخودآگاه نوعی حوزه‌یِ مبهم و نیمه‌رسمی شکل می‌گیرد که برایِ آدم‌ها موجه است که خودشان را به این حوزه ببندند.

تلویزیون صحبت‌هایِ امام خمینی در بهشتِ زهرا را پخش می‌کرد. تهِ قسمتِ «من دولت تعیین می‌کنم» مردم دست می‌زنند. عده‌ای شروع می‌کنند به «الله اکبر» گفتن و جریانِ جمع را می‌برند به این طرف. همان‌جا سخنرانی ِ دکتر آیت را پخش می‌کند که وقتی نام ِ امام را می‌برد، بعضی صلوات می‌فرستند و تا سه بار آن را تکرار می‌کنند و جمعیت ادامه می‌دهد. وقتی فضائل در فضا پخش اند، عده‌ای هستند که در حادترین جناح ِ این فضائل سنگر می‌گیرند و این به نظر سنگر ِ محکمی می‌رسد. اصولاً عده‌ای هستند که محکم‌تر به نظر می‌رسند، انقلابی‌تر اند، بیش‌تر ایمان دارند و بیش‌تر می‌دانند و بیش‌تر فریفته اند و بیش‌تر به حقیقتِ تام و افراطی، به «انتهایِ منطقی» ِ یک گفتار، وصل اند. در وضعیت‌هایِ آشفته‌تر، از خواص ِ جمعیت است که به این افراط‌ها تمایل نشان می‌دهد، یا در برابر ِ این افراط‌ها خلع ِ سلاح می‌شود و راهِ انفعال را پیش می‌گیرد.

نصفه و نیمه یادم هست که جایی کسی گفته بود که نگرانِ روزهایی هستم که آرزوهای‌ام برآورده شده باشد. کسانی که ایده‌ها و ارزش‌ها را توضیح و تشریح می‌کنند باید بترسند از روزی که افکارشان توسطِ مردم، در وضعیتی آشفته در حالِ پی‌گیری شدن است. فیلمی از سخنرانی ِ مهندس بازرگان در مجلس هست که دارد به صراحت از این رفتارهایِ ناجور ِ انقلابی گلایه می‌کند. چند نفر از یک جایِ مجلس شروع می‌کنند در قالبِ همان افراط‌ها و به پشتبانی ِ همان انتهاهایِ منطقی داد زدن و آخر سر راه می‌افتند که بروند جلو و درگیر شوند و میکروفون را از جلویِ مهندس بردارند، و موفق می‌شوند و گویا کسی خیلی از این موفقیت در آن دوره تعجب نکرده. منطقی ست. این وضعیت صرفاً مختص ِ دوره‌هایِ انقلابی و خیلی آشفته نیست. هر کس که یک بار در طولِ عمرش بحث کرده باشد می‌داند که در بحث، خصوصاً میانِ جمع، جذبه و جلوه‌یِ زیادی دارد «دانستن»، و دانستن خیلی از اوقات صرفاً تظاهر به دانستن است: فرو رفتن در جلدِ یک استدلال، یک ظاهر ِ منطقی، و اصرار به ادامه دادن، در حالی که گوینده‌ها احتمالاً تهِ دل‌شان بدانند که ماجرا آن قدرها هم سفت و محکم نیست. ولی مسئله این است که وقتی اوضاع خراب باشد، شنونده کسی که می‌داند را دوست دارد. از ذهن‌ام گذشت که انتهاهایِ منطقی از آن دست چیزهایی ست که با آن می‌توان آینده را تا حدی پیش‌بینی کرد، و ما تقریباً همین کار را می‌کنیم زمانی که از خود درباره‌یِ فرم‌هایِ منطقی ِ گونه‌ای از دانایی می‌پرسیم. می‌گویم مقاومت شاید – اگر بشود و ممکن باشد – مقاومت در برابر ِ خطر ِ غلتیدنِ فضا به سمتِ انتهایی ست که از هم‌اکنون میان‌مان زندگی می‌کند. و البته این ماجرا شکل ِ دیگری هم دارد: مقاومت شتاب دادنِ فضا به سمتِ انتهایی ست که از هم‌اکنون میان‌مان هست.

۱۳۹۰/۱۲/۱۹

روزگار ِ تفسیر

حالا بعد از تقریباً سه سال از بیرون ریختن ِ مردم، یک میل ِ جدید دارد خودش را این ور و آن ور نشان می‌دهد: میل به مرزبندیِ شفاف درونِ گروه‌هایِ مخالف و منتقد، میل ِ پی‌گیریِ منافع ِ گروهی و شخصی، میل به تفکیک کردن، اسم گذاشتن، طبقه‌بندی کردن، و سلسله‌مراتب قائل شدن. تا یک مقدار قبل‌تر قضیه این شکلی نبود. هنوز هم قوتِ «صدایِ میرحسین موسوی» – که دیگر غایب است – در این است که حداقل ِ تفکیک و طبقه‌بندی را در جملات و بیانیه‌های‌اش به کار می‌بُرد. هیچ وقت از هیچ گروهِ مخالفی (جز سلطنت‌طلب‌ها و مجاهدین ِ خلق) اعلام ِ برائت نکرد. و نیز، هیچ وقت خود و جریانِ منتقدی که صدای‌اش شده بود را حامی ِ هیچ گروه و دسته‌ای (حتا گروه‌هایِ اصلاح‌طلب) نشان نداد. به طور ِ خلاصه، استراتژیِ اصلی تا قبل از این، تأکید رویِ بزرگی ِ تعدادِ مخالفین بود و ارتباطِ شبکه‌ایِ آن‌ها با هم، جدا از هر تعلقی که به هر طیف یا آرمانی داشتند. جامعه تا پیش از این از طریق ِ تأکید بر قطبی بودنِ فضا می‌خواست تا تمایلات‌اش را پیش ببرد: قطبِ موافقانِ وضع ِ موجود در برابر ِ قطبِ مخالفان. چیزی به اسم ِ «جنبش ِ سبز» نامی بود برازنده‌یِ همه‌یِ کسانی که در قطبِ مخالف قرار داشتند. قبول که نام‌گذاریِ مبهمی ست، اما در آن برهه، «ابهام» برایِ خودش نقطه‌یِ قوتی بود: موسوی را مجاز می‌کرد که از طرفِ «مردم» حرف بزند و «حق»ی را از جانبِ آن‌ها تعریف کند؛ و به مردم اجازه می‌داد تا یادشان برود که متفاوت اند و به یاد بیاورند که با هم که باشند قدرتمند اند.

به شخصه حسرتِ این را نمی‌خورم که آن دوران گذشته و کسانی هستند که به وضعیتِ شماره زدن و تفکیک کردن دچار شده‌اند. برایِ آن‌هایی که از وضعیتِ انقلابی می‌ترسند فقط این نکته را می‌شود یادآور شد که از جانبِ مردمانِ برانداز نگران نباشند. انقلاب چیزی نیست که بشود هوشیارانه کسی را به سمت‌اش سوق داد. در ایرانِ خودمان که شخصیت‌هایِ انقلابی و متمایل به انقلاب رسماً محلی از اعراب ندارند، چه در ساحتِ رسمی، چه در ساحتِ غیررسمی. اما جاهایی از دنیا هست که کلی هپروتی ِ انقلابی، به شکل ِ نظام‌مند، صبح تا شب در حالِ ترغیب کردنِ مردم به تکان خوردن اند و سال‌ها ست این منش را دارند و آب از آب تکان نخورده. هرچند جنابِ خداوند تکان نخوردنِ آب را هیچ وقت و برایِ هیچ کس تضمین نکرده، ولی اصولاً انقلاب و بیرون ریختن ِ یک‌پارچه‌یِ مردم چیزی نیست که با برنامه و ایده و دعوت و بیانیه بشود آن را ساخت. برنامه و آگاهی همه‌اش به دردِ وضعیتِ صلح‌آمیز ِ پیشاانقلابی می‌خورد. یک پایِ مهم ِ همه‌یِ انقلاب‌ها بن‌بست‌هایِ ساختاری و اجازه دادن به انباشته شدنِ نیرویی ویرانگر پشتِ آن‌ها ست. یک دوره‌ای (که همه حس‌اش می‌کنند) هست که با کشتن و زندانی کردن می‌شود کارها را پیش بُرد و اعتراض‌ها را خفه کرد، و یک زمانی هم هست که هرچه بیش‌تر بکشی کارها سخت‌تر می‌شود. ضمناً انقلاب ضرورتاً چیز ِ بدی نیست و هوادارن‌اش ضرورتاً چیز ِ بدی نمی‌خواهند.

من فعلاً خودم را مانندِ یک هوادار ِ راستین ِ تغییر ِ انقلابی به جا نمی‌آورم. به نظرم، وضعیتِ جهانی جوری ست که هودارانِ انقلاب سخت بتوانند این قضیه را تبیین کنند که چطور می‌شود از دلِ انقلاب آزادیِ موردِ علاقه‌‌ی‌شان بیرون بیاید. خواهند گفت: هیچ گاه انقلاب هیچ تضمینی بابتِ نتایج و آزادی‌هایِ مطلوب‌اش نداده. درست، اما به نظرم هر انقلاب، در اولین قدم، چیزی اغواگر است که از طریق ِ افق‌هایِ شدنی و مطلوبی که ترسیم می‌کند آدم‌ها را می‌فریبد. گویا هنوز چیزی از این افق‌هایِ شدنی و اغواگر معلوم نیست. بعید نیست اوضاع عوض شود. این لحظه از همه‌یِ آن افق‌ها خالی ست. اما مسئله انقلابی بودن/نبودن نیست. مسئله‌یِ اصلی هر شکل ِ راضی‌کننده‌یِ دیگری از بودن است، که انگار مدتی ست محو شده. اگر خدایی به دادمان نرسد، بعید نیست در همین وضعیت بمیریم، یا در واقع، تلف شویم. قبل ِ انتخابات، سلسله‌بحث‌هایی داشتیم با گروهی از دوستان. یک عده می‌گفتند: «تحریم» و مباحثِ دور‌ـ‌و‌ـ‌برش. یک عده هم کلاً بحث را منحرف می‌کردند و رغبتی به صحبت در این باره نداشتند. من جزءِ بی‌رغبت‌ها بودم. جایی که به شیوه‌ای جادویی، حضور ِ مردم همیشه رقمی حول‌ـ‌و‌ـ‌حوش ِ رقم‌هایِ دیگر است و زندگی ِ واقعی و ملموس چیز ِ دیگری به ما می‌گوید، شرکت کردن و نکردن استدلال‌بردار نیست. اصولاً روزگاری شده که استدلال‌بردار نیست. فقط می‌ماند اندکی خوشی بابتِ زیبایی‌شناسی ِ انگشتی که با نوعی نگاهِ کنجکاو، فاصله‌یِ دورش از برگه‌یِ اخذِ رأی را نظاره می‌کند. بد روزگاری ست.

۱۳۹۰/۱۲/۱۶

درباره‌یِ حقیقت و گفتار ِ خوب

می‌شد عنوان‌اش این باشد: درباره‌یِ دیالکتیکِ منفی

1. حقیقت، آن ادراکِ جامعی که به احساساتِ مزاحم و فریبنده باج نمی‌دهد، جایی درست در فضایِ میانی ِ همه‌یِ «گفتارهایِ خوب» در نوسان است.

این قضیه را گاهی اوقات به شکل ِ این حس ِ میان‌مایه تفسیر می‌کنند که: حقیقت نه راست است نه چپ؛ حقیقت راهِ میانه است، امتِ وسط، جایی که گزینشی دلبخواهی از اندیشه‌ها و افعالِ این و آن سبدِ تو را پُر کرده باشد. برخی تفاسیر جوهر ِ حقیقت را در اعتدال و میانه‌روی جست‌وجو می‌کنند. یا حتا با خوانشی دیگر: نگاهِ حقیقت‌بین را هم‌ارز ِ نوعی نگاهِ جامع الاطراف می‌دانند که از همه سو به ماجرا نگاه می‌کند، در چشم‌اندازهایِ مختلف می‌ایستد، روایت‌هایِ گوناگون در آستین‌اش دارد، و خلاصه، محصولی غنی و چندلایه است. گمان‌ام هر کس اراده کرده باشد که مدتی را در راهِ داشتن ِ درکِ حقیقی بگذراند می‌داند که این خوانشی ست که بیش‌تر از همه آدم را سردرگم می‌کند و قدرتِ قضاوت را می‌گیرد و ما را به شکل ِ خنثا به چیزها ربط می‌دهد، در حالی که حقیقت قاعدتاً باید شفاف، بُرّا، و قضاوت‌گر باشد. در نسخه‌یِ خنثا و اخته‌یِ حقیقت، احتمالاً زیاد به این جمله برمی‌خوریم که «همه تا حدی راست می‌گویند». بعید نیست اگر از طریق ِ این خوانش، یادِ نوعی طرز ِ فکر ِ رسانه‌ای بیافتیم که «بی‌طرفی» را از طریق ِ منعکس کردنِ صداهایِ مخالف دنبال می‌کند؛ بی‌طرفی: ارزش ِ غایی ِ رسانه‌یِ مدرن، که امیدوار ام دیگر دانسته باشیم که حرفِ مفت است (و همین‌جا سریع به آن‌ها که دوست دارند این را بشنوند بگویم که بله، بی‌بی‌سی از بیست‌ـ‌و‌ـ‌سی به‌تر است). در هر حال، رسانه‌یِ «حقیقت‌گو» رسانه‌یِ «بی‌طرف» است، یا در واقع، رسانه‌ای ست که چندین طرف دارد و به یک سَمت اکتفا نکرده. این‌جا نیز «حقیقت» هم‌چون یک کل ِ همه‌جانبه خود را نشان می‌دهد؛ روایتی غنی که در آن همه تا حدی راست می‌گویند. دارم از قضیه دور می‌شوم. اشارات‌ام در این مقدمه همگی به این دلالت دارند که حقیقت‌گویی ابداً مساوی نیست با به درونِ جلدِ یک راویِ همه‌سونگر رفتن. حقیقت‌گویی مساوی نیست با همه‌یِ چشم‌اندازها را روایت کردن. و این که حقیقت‌گویی مستلزم ِ میانه‌روی، حفظِ تعادل میانِ راست و چپ، و چیزهایی از این قبیل نیست. هرچند این دسته‌بندی‌ها بی‌اهمیت است، اما راست‌ترین انسان همان قدر می‌تواند به حقیقت نزدیک باشد که چپ‌ترین انسان، چون هر انسانی زمانی که به مقام ِ روراست بودن با خودش برسد می‌تواند «گفتار ِ خوب» تولید کند.

2. و اگر بپرسیم گفتار ِ خوب، گفتار ِ واجدِ حقیقت، چه ویژگی ِ مشخصی دارد، با فروتنی و ندانم‌کاری ِ همیشگی ِ کسی که انگار قصد دارد به سؤال‌هایِ مهم جواب بدهد، باید گفت که چنین گفتاری جدا از ظاهر ِ مرتب و فرم ِ اغواگرش، دو کار ِ مهم را توأمان انجام می‌دهد:

نخست آن که خودویرانگر است، خلافِ مدعیات‌اش شاهد و استدلال می‌آورد، و در به‌ترین حالت به ناکامی‌اش واقف است. گفتار ِ واجدِ حقیقت میلی مبهم (و بگوییم: میلی در جدال با حقیقت) در خود دارد که اساس و محور ِ گفتار را تشکیل می‌دهد. این چیز، این میل، ناحقیقی ست، دروغین است، کج و بدترکیب است، اما هیچ گفتاری نیست که بدونِ آن بتواند شکل بگیرد و پیش برود. این نقیصه‌یِ همیشگی ِ گفتار، این که حولِ میلی شکل می‌گیرد که دروغین است یا میلی ست که به سمتِ دروغ تمایل دارد، این چیزی ست که گفتار ِ خوب همواره در جدالِ با آن خود را آرایش می‌دهد.

دوم این که، گفتار ِ خوبِ واجدِ حقیقت، علاوه بر چرخیدن حولِ آن میل ِ دروغین، خود را از طریق ِ پرسش‌هایِ بی‌رحمانه‌اش پیش می‌برد. بیش از آن که بکوشد چیزی را مخفی کند، سعی دارد تا پرسشی را آشکار کند که آشکار کردن‌اش را از شأن و منزلتِ گوینده دور  می‌دانند؛ پرسشی که خواننده را هر لحظه در این اضطراب فرومی‌برد که همین حالا و با همین پرسش ممکن است کل ِ شیرازه‌یِ گفتار از هم بپاشد. متن ِ خوب مدام در حالِ حرکت به سمتِ فروپاشی ست و اگر میل ِ دروغینی در کار نبود، همه‌یِ متن‌هایِ خوب از هم می‌پاشیدند. حقیقت‌گو سویه‌هایِ مختلفِ این میل را می‌کاود و به به‌ترین نحو این نزاع را از طریق ِ پرسش‌ها به تماشا می‌گذارد. متن ِ خوب قرار نیست پیامی «خاص» را انتقال بدهد. متن ِ خوب صرفاً دارد از یک میل ِ دروغین به شیوه‌ای رادیکال هواداری می‌کند. اما در راهِ این هواداری، مدام آن میل را خراش می‌دهد و چیزهایی را در اطراف‌اش جابه‌جا می‌کند. متن ِ خوب حقیقت را هم‌چون کنده‌کاری‌هایی رویِ محور ِ تمایل ِ گول‌زننده و دروغین‌اش حک می‌کند. متن ِ خوب در حالِ خراش دادن است.

3. و اگر فرض کنیم که ما آدم‌ها هر کدام، به هر دلیلی که باشد، مجموعه‌ای از ایده‌ها و نظرات هستیم، بزرگ‌ترین شانسی که می‌توانیم در زندگی بیاوریم این است که نقطه‌یِ مقابل ِ خود را پیدا کنیم. هیچ اندیشه‌ای و هیچ گفتاری از طریق ِ تعمق ِ مستقیم در خودش به جایی نرسیده. مؤثرترین شیوه‌یِ تعمق و اندیشیدن، اندیشیدنِ باواسطه است؛ وساطتِ چیزی مغایر با ما یا حتا ضدِ ما، که به به‌ترین «شکل» سعی دارد خودش را بیان کند و در ما امکانِ باور کردن‌اش را زنده کند. آن وقت مسئله صرفاً توضیح دادنِ این است که بگوییم: چه چیز و کدام حقیقت باعث می‌شود من آن‌چه به این خوبی بیان شده را باور نکنم؟

۱۳۹۰/۱۲/۱۱

مادری هست که پسرش را گویا دیوانه‌وار دوست دارد. هم‌چون کشور یا سرزمینی حاصلخیز و آباد که پادشاه‌اش را دوست دارد. پسر مُرده. مادر روزهایِ بسیاری را در غم ِ نبودِ پسر گذرانده. دیگر خبری از او نیست. من آن پسر ام. هم‌چون یک روح، از دور مادرم را می‌بینم، بی آن که از حضورم خبردار باشد. هرچند، حدس می‌زنم که می‌داند همین حوالی ام و به کارش نظارت دارم. نابالغ و زشت و الکن ام. این دانسته‌ها در شرح ِ من از ماجرا کلیدی ست. از این فاصله که با او دارم، او را در حالی می‌بینم که پسرهایِ زیادی را نوازش می‌کند و از حال‌شان جویا می‌شود. دلتنگِ نوازش‌های‌اش می‌شوم. مادرم را دیوانه‌وار دوست دارم. چرا نیستم؟ خودم را با همین قدر توضیح راضی کرده‌ام که لابد مرده ام.

مادری هست که گویا پسری داشته و دوست‌اش داشته. پسر دیگر نیست و او هر روز، همه‌یِ تاب و توان‌اش را صرفِ غلبه بر دلتنگی‌های‌اش می‌کند. اما باید زندگی کند. نباید خود را به فقدان و تاریکی تقدیم کرد. با مقاومت است که افسار ِ چیزها را می‌توان به دست گرفت. یکی از راه‌هایِ این غلبه و مقاومت، تصور کردنِ خود در وضعیتی ست که پیش از پسردار شدن در آن به سر می‌بُرد. در واقع، پرسش ِ بسیار مهم ِ او این است: چگونه می‌توان دوباره، از مسیری قبل از یک احساس یا یک تجربه، به جهان وصل شد و آن را تجربه کرد؟ چگونه می‌توان به اصالتِ نخستین تجربه‌ها بازگشت، از نو عاشق شد، از نو معاشقه کرد، از نو پسردار شد، و از نو... نه، نباید از نو دوباره شکست خورد. یا: اصلاً مهم نیست انتهایِ چیزهایِ تازه چه باشد، شکست یا کامیابی؛ چگونه می‌توان با دانستن ِ این چیزها که من می‌دانم، همان قدر از هستی لذت ببرم که قبلاً می‌بردم؟ چگونه می‌شود با وجود همه‌یِ شباهت‌هایی که تجربیات به ذهن القا می‌کنند، چگونه می‌شود بر فراز ِ این شباهت‌ها، چیزها را از نو معنی کرد و جوهر ِ تفاوت را میان‌شان بازشناخت؟

پسر مادرش را از دور نظاره می‌کند. گاه با خودش می‌گوید که این نظاره کردن دستِ آخر او را از پا درمی‌آورد و ملتمسانه به دامانِ مادر بازمی‌گرداند. قصد دارد این خلق‌ـ‌و‌ـ‌خو را ترک کند. اما این همه‌یِ ماجرا نیست. پسری که مادرش را از دور می‌بیند آزرده است. من آن پسر ام. مادرم را از دور در حالی می‌بینم که پسری را در آغوش گرفته و نوازش می‌کند و با او سرگرم ِ بازی ست. مادرم چنان گرم و محکم و بی‌خیال بازی را پیش می‌برد که بی‌اختیار یادِ خودم می‌افتم، انگار که من، پسر، لحظه‌ای بوده باشم از پسرهایِ مادرم. با من هم همین گونه بازی می‌کرد. حرف زدن یادم داد. سرریز ِ وجودش را با پستان به دهان‌ام ریخت. آینه‌ای شد پیش ِ چشم‌ام. آن پسر را می‌بینم. آن که انگار جایِ مرا در جملاتِ خالی ِ مادرم پُر کرده. شبیهِ هم ایم. یا در واقع، در همان نگاهِ اول، شباهت‌هایی داریم. پیراهن ِ آبی پوشیده و شلواری به رنگِ خاک به تن دارد. چیزهایی هست که نمی‌توانم انکار کنم. مادرم دستمالی به او می‌دهد برایِ پاک کردنِ صورت‌اش. پسر دستمال را با تسلط می‌گیرد و در جیب‌اش می‌گذارد. از این نشانه‌هایِ تکراری و احمقانه چه می‌فهمم؟ چرا همه چیز من را یادِ خودم می‌اندازد، در جایی که نیستم. من رفته‌ام.

روزها که می‌گذرند به مادرم این حس دست می‌دهد که مواجهه‌ای تازه، جهانی تازه، را بازیافته. که همه‌یِ پیش‌فرض‌های‌اش را از دست داده و دوباره می‌تواند به خوبی‌هایِ جهان دل ببازد. تحقیر می‌کند، یا پس می‌زند، همه‌یِ آن‌هایی را که از پشتِ نقابِ پیش‌فرض‌هایِ تکراری و قضاوت‌گر به جهان نگاه می‌کنند. خوبی را در لحظه‌ـ‌لحظه‌یِ جهانِ پیرامون با نوکِ انگشتانِ زیبای‌اش جدا می‌کند. در این کار اوقاتِ بسیاری هست که دچار ِ اشتباه می‌شود. اما خود را در این اشتباه آزاد حس می‌کند و در این آزادی بر حق می‌داند. از چیزهایی لذت می‌برد که به نظرش، حالا دیگر قادر اند او را، او که می‌خواهد هستی را از نو تجربه کند را، سر ِ ذوق بیاورند. از نو تجربه کردنِ هستی گاهی شبیه است به از سر ِ فراموشی رفتار کردن، و گاهی شبیه است به عمل کردن از رویِ انکار ِ پیش‌فرض‌ها.

من آن ام که پیش ِ چشمان‌ام مادر ِ محبوب‌ام را مشغولِ سرگرم شدن با فرزندانی دیگر می‌بینم. آن اوایل، حضور ِ ناملموس و فراگیرم قوتِ قلبی بود برای‌ام. در نظرم، او از طریق ِ مشغول بودن به جهان پیش ِ چشم ِ من، در واقع، به من مشغول بود. اما حالا که زمانی طولانی ست که از این خیالِ تسکین‌بخش گذشته، این را می‌فهمم که مشغول بودن به جهان برایِ مادرم مهم‌تر است از پیش ِ چشم ِ من بودن. به او حق می‌دهم، چون دیگر نمی‌شناسم‌اش. پسران‌اش مادرشان را برده‌اند. و من اگر منصف و واقع‌بین باشم، تنها روایت‌گر ِ خُردی ام که دوره‌ای کوتاه را در توهم ِ پسر بودن‌اش گذراندم.

۱۳۹۰/۱۱/۱۴

«عالیجناب یوشیزو اوزوتو به فرزندش گفت:
خدایی باش که بتوان کُشت،
اما نتوان از او انتقام گرفت.»

چی‌اش سخت است که مردم‌مان، آن آدم‌هایی که دوست‌شان داریم را اگر در وضعیتِ فراغ ِ بال و خوشی ببینیم، در حالی که خودمان از چند و چونِ آن خوشی بی‌خبر ایم، یعنی درست وسطِ لذت، لذتی که کاملاً مستقل از وجودِ ما رخ داده، چه چیز ِ این وضعیت این قدر تکان‌دهنده است؟ وقتی جایی نیستیم و لذتی برده می‌شود، توسطِ کسانی که حس می‌کنیم باید در خوشی‌شان سهمی داشته باشیم، و نباید این قدر بدونِ ما جهان به کام ِ کسی بگذرد، این طور نیست که این لذت‌ها به ما می‌گویند که بود و نبودمان در روالِ چرخش ِ خوشایند یا ناخوشایندِ جهان اثری ندارد؟ سامورایی‌ها به انتهایِ ناکارآمدی، به مراتبِ پایین ِ شرف که می‌رسیدند خودکُشی می‌کردند. هیچ چیز عظیم‌تر از این نیست که فقدانِ آن چیز انسان را به سمتِ خودکشی بسُراند. چگونه خدایی را می‌پرستند که اگر نباشد نمی‌میرند؟ می‌خواهیم چنین نقشی داشته باشیم؟ همه‌یِ معنایِ هستی باشیم؟ همه‌یِ دارایی ِ عزیزان‌مان؟ که بی ما جهان را تاب نیاورند و تلخی ِ کام‌شان بزرگی و جاهِ ما را به گوش ِ همه کس برساند. مرگ نه، ولی دست‌کم تلخ‌کامی، انتظاری ست که ما داریم از هستی ِ دیگرانی که هستی ِ ما را تجربه کرده‌اند. زیر ِ سقفِ یک تالار غرق ِ لذتِ بصری باشند، در آمفی‌تئاتر نمایشی مهیج ببینند، یا از زیر و بم ِ صدایِ ارکستر کیفور شوند، در آغوش ِ محبوب‌شان به اوج برسند، در کنج ِ مخفی ِ خانه‌ای آرام به هنرنمایی ِ به‌ترین نویسنده دل ببازند، از شراب سبک‌مست شوند و از غذا تورمی نحیف را در شکم‌شان حمل کنند، و کام‌شان از نبودِ آن اثری که تو می‌توانی یا توانسته‌ای داشته باشی تلخ نباشد. عجب! اما به آسانی می‌شود حس کرد که خدا، آن بزرگ‌ترین غرور ِ بشر که جاهِ اثرگذاری دارد، خدایی‌ترین صفت‌اش بی‌اعتنایی ست. یعنی آن‌جا که هیچ لکه‌ای دامانِ بزرگی ِ اثرش را آلوده نمی‌کند، یا درست‌تر این دعویِ مذهبی را معنی کنیم: هیچ لکه‌ای را آن قدرها جدی نمی‌گیرد که اصولاً لکه بخواندشان یا حتا به خود اجازه بدهد که از کثیف شدن‌اش گلایه کند. خدا اگر هم کثیف شود، یا آلوده‌اش کنند، رد می‌شود. خدا اثرش، آن بزرگی ِ تکرارناشدنی که از خود انتظار دارد را بی آن که کسی بخواهد پخش کرده و دیگران در آن غرق اند و فقط گاهی از لحظاتِ زندگی‌شان هست که چنین غرق بودنی را به جا می‌آورند و این لحظاتِ اندک، غرور ِ خدا را نوازش می‌کند. و اگر همه‌یِ عالم همت کنند که آلوده‌اش کنند، از بزرگی و جاهِ خداوار به دور است که در برابر ِ این خواستِ همگانی مقاومت کند. و این است مرگی خداوار: بی هیچ دست‌ـ‌و‌ـ‌پا زدنی، پذیرا، راضی به آن‌چه فقط نزدِ او ست. حتا شاید اواسطِ صحنه‌یِ مرگ به قاتلین رو کند و چند خطی روزمره با هم بگویند. بشر در خدایی‌ترین حالت به این که بی او خوشحال باشند بی‌تفاوت است. خدا از این که بی‌رحمانه ببخشد یا بگیرد احساس ِ خدایی می‌کند و در پذیرفتن ِ زخم یک ابله است. و این شد معنی ِ خدایی که می‌توان کُشت، اما نمی‌توان از او انتقام گرفت.

۱۳۹۰/۱۰/۲۴

کسی که دل‌اش خواندن و نوشتن می‌خواهد، درمان را در کلمات می‌جوید. درد هست. ناتوانی هست. کلمه‌ای که بیدارش کند نیست. حدس می‌زند که تعابیر یا کلماتی وجود دارند که باید میانِ یک یا چند کتاب مخفی شده باشند. اما چگونه باید پیدای‌شان کند؟ کدام کتاب؟ چه کسی آن را نوشته؟ در چه تاریخی؟ به چه امیدی؟

حتم دارد این چیزی که او ست در قالبِ کلمات شکل و صورتی دارد که او زور ِ این که خود به آن‌ها شکل بدهد را ندارد. بی‌زور است. ناگزیر جملاتی را می‌جوید که آن‌چه او ست را تصویر کرده باشند و او به واسطه‌یِ ذوق ِ پیدا کردنِ خود در آن‌ها بتواند ادامه‌ی‌شان بدهد؛ ادامه دادنِ جملاتی که شرحی دقیق اند از او. ادامه دادن، پُر کردنِ حفره‌ها و جاهایِ خالی، آزمودنِ جملات و ترکیباتِ نو، و در نهایت افزودن‌شان به شکل ِ دنباله‌ای به مواردِ قبل؛ این‌ها فهرستِ کارهایی ست که امید دارد پس از یافتن ِ جملات‌اش پی‌گیری خواهد کرد. چنین جملاتی باید باشند، یعنی محتمل است که قبلاً نوشته شده باشند.

اما در این راه تردیدهایی وجود دارد: شک دارد کسی به عمد توانسته باشد چنین جملاتی را لابه‌لایِ کتابی که نوشته قرار دهد. به عبارتِ دیگر، آسان است شک داشتن به این که کسی تو را به عنوانِ تمثیل یا مخاطبِ نوشته‌اش برگزیده باشد. به‌تر است امید داشت که در گذر از سال‌هایِ طولانی ِ مشغولیتِ بشر به کردار ِ نوشتن، تصادف کار ِ خودش را کرده باشد. از کلماتِ عالَم چند ترکیبِ ممکن وجود دارد؟ چند هزار سال است که مردم در حالِ نوشتن اند؟ حس می‌کند جملاتی باید باشند که، به تصادف، محصولِ کنار ِ هم نشستن ِ کلماتی اند که حال و روز ِ او را در خود جا داده‌اند، بی آن که تعمدی در کار بوده باشد. باید از یک متن پیروی کند؛ متنی که او را گزارش می‌دهد. 

فوکو دُن‌کیشوت را هم‌چون نمونه‌یِ مثالی ِ سالکی تصویر کرده که خط به خط و کلمه به کلمه از متنی که او را فریفته پیروی می‌کند: جایی که جهانِ واقعی مابه‌ازایی ست برایِ نشانه‌هایی که در رمان‎‌هایِ سلحشوری تشریح شده. جایی که جهان باید پیاده‌شده‌یِ یک متن باشد تا دُن‌کیشوت بتواند آن را تاب بیاورد. دُن‌کیشوت پس از مطالعاتِ بسیار متن‌اش را پیدا کرده و سخت‌کوشانه در صددِ حقیقت بخشیدن به آن است. از رویِ کتاب عمل می‌کند. دستورالعمل‌ها را پی می‌گیرد، و عناصر ِ نوشتار را به معادل‌هایی برمی‌گرداند که در واقعیت حضور دارند. کارش عجیب است، چون متن‌اش روزگارش را پوشش نمی‌دهد. روزگار ِ متن ِ دُن‌کیشوت به سر آمده و این غم‌انگیز است برایِ کسی که فکر می‌کند متن ِ او، آن نوشته‌ای که قرار است حالاتِ او را ترسیم کند نیز، مابه‌ازاهایِ واقعی‌اش را از دست داده؛ که کلماتِ او (به فرض ِ پیدا شدن) نقاطِ اتکای‌شان را گم کرده‌اند؛ که معشوق‌اش از او گریخته و جهان دیگر تاریک‌تر از آن است که حتا کلمات‌اش راهی برای‌اش پیدا کنند.

۱۳۹۰/۱۰/۲۱

نفس‌هایی که از جایِ گرم درمی‌آیند

درباره‌یِ نوشته‌هایِ محمدِ قائد

- برخلافِ چیزی که تصور می‌شود، نفس‌هایی که از جایِ گرم درمی‌آیند منحصراً متعلق به اشخاصی نیستند که بیرون از گود قرار دارند، در موضع ِ قدرت اند، حال و روز ِ خوشی دارند، و از سختی‌ها و مصائبِ آدم‌هایِ درگیر در کار بی‌خبر اند. نفس ِ گرم می‌تواند از جاهایِ دیگری هم دربیاید. منظورم نوعی از نفس ِ گرم است که این روزها فرم ِ جالب‌اش را در کارهایِ محمد قائد پیدا کرده، یا حتا مثلاً در نوعی تلقی از کارهایِ محسن ِ نامجو، که موسیقی ِ او را با نوعی برداشتِ کلبی‌مسلک و تخم‌انگار معنی می‌کند.

- پیرهایِ دنیادیده این خطر را زیاد گوشزد می‌کنند که با هر چیز بجنگی شبیه‌اش می‌شوی. یا اصولاً: با چیزی می‌جنگی که شبیه‌اش هستی. یا شاید: جنگ طرفین‌اش را شبیه به هم می‌کند. یا حتا این یکی: نمی‌توانی با چیزی بجنگی، مگر این که قدری شبیه‌اش باشی. در جنگ نوعی هم‌خونی وجود دارد. یک روز افسانه‌ای شنیدم راجع به جنگجوهایی که می‌رفتند با نوعی الاهه‌یِ شرور مبارزه کنند و به محض ِ چشم تو چشم شدن با آن الاهه میخکوب می‌شدند و جنگ را می‌باختند. پس از مدتی یک جنگجویِ زرنگ (نه از مدل‌هایِ ایرانی‌اش) گافِ قضیه را با تندی و تیزی‌اش می‌گیرد و موقع ِ رو در رو شدن با الاهه‌یِ شرور ِ داستان، به چشمان‌اش نگاه نمی‌کند. در نتیجه، طلسم نمی‌شود و احتمالاً جنگ را نمی‌بازد. روایتِ رنگ و رو رفته‌ای شد که محصولِ حافظه‌یِ فراموش‌کار ِ من است. به طریقه‌ای اسرارآمیز جفت و جور شدنِ این دو تا افسانه تو ذهن ِ من این طوری ست: بر دشمن، حریف، رقیب یا هر چیزی پیروز نمی‌شوی، مگر این که به چشمان‌اش نگاه نکنی، یعنی شبیه‌اش نشوی، یا کم‌تر شبیه‌اش باشی، یا از همه به‌تر: شباهت‌های‌ات را با او به یاد نیاوری. با خودم می‌گویم انعکاس ِ تصویر ِ الاهه‌یِ شرور در چشم ِ جنگجو ردی اساسی ست که از چشم می‌گذرد و به قلب نفوذ می‌کند و با عناصری از قبل موجود (یعنی با همان عناصر ِ شباهت به رقیب) جنگنجو را از درون از پا درمی‌آورد.

- زور وارد کردنِ جمهوریِ اسلامی (و البته بیش‌تر منظورم جمهوریِ اسلامی در اَشکالِ گسترده‌تر و کم‌تر نهادی‌اش است، و نه مثلاً شکل ِ شسته رفته‌یِ سر ِ هم‌اش) و تلاش‌اش برایِ هُل دادنِ آدم‌ها به سمت‌هایِ جالبی که خودش مدِ نظر دارد، مخالف‌ها، دشمن‌ها، جبهه‌هایِ مقابل، نیروهایِ واکنشی و چیزهایی از این قبیل را به وجود آورده که اگر آن الاهه‌یِ شرور ِ پاراگرافِ قبل در رساندنِ مفهوم یاری کند، می‌شود گفت مخالفت‌ها و تقابل‌هایی ست که توسطِ نگاه به چشمانِ خیره و دلربایِ جمهوریِ اسلامی طلسم شده و شباهت‌شان با او را به یاد آورده و پس از آن، اسلحه را زمین گذاشته، دست از جنگیدن کشیده، و خیره و ناکام روزگار می‌گذرانند. مثلاً محمدِ قائد برایِ این که ایده‌هایِ بلاهت‌بار ِ «اینگیلیس»ستیزانه را هجو کند (نگاه کنید به این مقاله)، از آن سر ِ بوم می‌افتد و به قولِ خودش، نه به وکیل‌مدافع، بلکه به خودِ شیطان تبدیل می‌شود. آن هم با استناداتی بعضاً غلط، من در آوردی، و افزودنِ مقادیر قابل ِ توجهی نعناع داغ و از این قبیل. من حس می‌کنم می‌شود نقد کرد اما با چیزی که نقد می‌شود هم‌پیوند نشد.

- وجه تشابه‌شان کجا ست؟ ایرانی ِ آریایی/اسلامی می‌گوید همه چیزش جدّی ست، همه چیزش جالب و فروکردنی ست؛ قائد می‌گوید همه چیز الکی ست، همه چیز ساختگی ست، همه چیز مدلِ سر هم بندیِ وطنی ست. ایرونی‌بازی ست. پناه می‌برم به خدا. آخر عجیب است. من از خیلی نوشته‌های قائد لذت می‌برم. از این که کسی بخواهد، ولو از سر ِ دل‌اش رد شود، که به ایرانی جماعت بگوید که این قدر زر نزنید و برایِ یک لحظه فکر کنید که هیچ پخی نیستید، خوشحال می‌شوم. و بعضی حرف‌هایِ قائد و آن لحن ِ کناره‌گیر و شنگول مامانی و کلبی‌مسلک، و آن در یک خط خلاصه کردنِ خیلی وقت‌ها غلط و کلی ِ یک روایتِ تاریخی که اصلاً نمی‌شود آن نتیجه‌ای که قائد از ان گرفته را ازش گرفت، این‌ها رویِ مخ‌ام رژه می‌روند و با روانِ این حقیر ژیمناستیک بازی می‌کنند.
و خب، این احساسی ست که موقع ِ خواندنِ نوشته‌هایِ قائد در خودم حس می‌کنم و بیرون از نوشته‌های‌اش می‌فهمم که ممکن است کسی چنین حسی را دور تشخیص بدهد و وصله‌ای بداند که نمی‌چسبد. که در این صورت چه به‌تر.

***
می‌شد این نوشته همین‌جا تمام شود و فرض کنیم که به رسالت‌اش – که لابد انتقالِ یک پیام است - عمل کرده. اما دل‌ام پُر است و دوست دارم در این جایِ کار به صحرایِ کربلا بزنم. خودم عمراً آدم ِ زرنگی نیستم، و عرضه و پیزیِ زرنگ بودن را ندارم، اما دوست دارم در ثوابِ ماجرا شریک باشم و ارجاع بدهم به آن دسته جنگجوهایِ زرنگی که با شم ِ درست و حسابی طلسم ِ شبیه شدن به جمهوریِ اسلامی را دور زده‌اند و به وادیِ نفی و هجو جلوه دادنِ چیزها قدم نگذاشته‌اند، هرچند حدس می‌زنم که از شوخ‌طبعی بهره‌یِ فراوان برده‌اند. آدم‌هایی که قاعده‌یِ تخم‌انگاریِ چیزها را در روزگاری که حکومت با همه‌یِ تخم‌ها یه قل دو قل بازی می‌کند هجو می‌کنند و حتا ژست‌اش را هم نمی‌گیرند. یاد کنم از کسانی که برایِ حقوق ِ زندانی‌ها، لغو ِ مجازاتِ اعدام، افشایِ شکنجه، و آزادیِ بیان جنگیده‌اند؛ کسانی که تقاضاهایِ صنفی و برابری‌طلبانه را پی‌گیری می‌کنند؛ اتوبوسرانان، معلمان، کارگران، نویسندگان؛ کسانی که کشته شده‌اند یا زخم دارند و انزوا گرفته اما زنده اند. اکبر گنجی در یکی از همین مقاله‌هایِ اخیرش ادایِ دینی زیر پوستی کرده بود به زندانی‌ها و مبارزانِ راهِ آزادی و زندگی ِ به‌تر که درونِ خاکِ ایران و در حوزه‌یِ فرمانروایی ِ جمهوریِ اسلامی زندگی می‌کنند و طعنه‌ای زده بود به شِکوه‌ها و قلنبه‌گویی‌هایِ بیرونی‌ها. به نظرم رسید چه حرفِ بدیهی و زمخت، و در عین ِ حال چه حرفِ درستی زده است.

۱۳۹۰/۷/۱۶

از پنجره‌یِ اتاق ِ 311

رویِ سکویِ لبه‌یِ پیاده‌رو، زیر ِ درختِ بلندی نشسته که می‌شود به‌اش تکیه داد. لبخندی از گوشه‌یِ لب‌اش شروع می‌شود و کم‌کم همه‌یِ دهان‌اش را پُر می‌کند. پسری می‌آید و یک مشت تخمه جلوش می‌گیرد. به قصدِ برداشتن، با دو انگشتِ دستِ چپ‌اش از کفِ دستِ پسر تا رویِ بازوی‌اش بالا می‌رود. دارد با انگشت رویِ دستِ پسر ادایِ قدم زدنِ کسی را درمی‌آورد که مست است و تلو‌ـ‌تلو می‌خورد. پسر نه می‌خندد، نه از جای‌اش تکان می‌خورد. چهره‌اش کاملاً جدی ست. نوعی خوشحالی هست که در به‌ترین حالت، در کسی که با جدیت در حالِ رقص و پایکوبی ست و چهره‌ای بدونِ تغییر، جدّی، و سبُک دارد، قابل‌مشاهده است. نوعی خوشی ِ رشک‎برانگیز که هیچ جزئی از حماقت در خود ندارد و تقلیدکردنی نیست و مقامی رفیع و بلند است که کم‌تر کسی به آن دست می‌یابد. پسر با همان چهره و حالت، دستِ پُر از تخمه را بالایِ سرش می‌گیرد و چرخ می‌زند و پشت‌اش را به دختر می‌کند و چند قدم جلو می‌رود. می‌خواهد شبیهِ خدمتکاری باشد که مشتریِ محترم مرخص‌اش کرده. دختر همین طور که به راه رفتن ِ او نگاه می‌کند تلفن‌اش را برمی‌دارد و انگشتِ راست‌اش را در هوا عقب و جلو می‌برد و با دستِ چپ تلفن را به گوش‌اش می‌چسباند و خیلی جدی مشغولِ صحبت می‌شود. پسر هم‌چنان در حالِ دور شدن است.

۱۳۹۰/۴/۲۹

دیدن

برایِ احمد

جهان برایِ ما مبهم باقی می‌ماند. هر روز شاهدِ چیزهایِ هستیم که مهم اند و بی‌اهمیت تلقی‌شان می‌کنیم و کوچک اند و در ما تأثیری بزرگ دارند. این ابهام ِ جهان در جابه‌جایی ِ چیزهایِ کوچک و بزرگ، که کوچکی و بزرگی‌شان را هم از ما می‌گیرند، موردی گذرا نیست. مدام به آن بازمی‌گردیم. هر روز آدم‌هایِ زیادی در اثر ِ همه‌یِ آن چیزهایِ شریر و بدذاتی که همه‌ی‌شان را به اسم می‌شناسیم، رنج می‌کشند. کار ِ زیادی از دستِ ما برنمی‌آید. یعنی توانِ مقابله‌یِ فوری نداریم. ضمن ِ این که کسی هم از ما نخواسته مداخله کنیم. یک جورهایی این قبیل رنج‌ها بخش ِ جداناپذیری از خودِ زندگی شده. هست. کاری‌اش نمی‌شود کرد. خصوصاً زمانی یادِ این تعبیر می‌افتیم که روایتی که از رنج می‌شنویم به لحاظِ مکانی از ما خیلی دور باشد یا تاریخ‌اش با تاریخ ِ زمانِ حال نسازد. اصلاً شاید رنج محصولِ شرارت نیست. شاید این جملات که به گوش ِ من می‌خورند رنج‌آورتر از خودِ رنج اند زمانی که با گوشت و استخوانِ کسی همنشین می‌شود. تصور ِ شکنجه شدن از شکنجه شدن هراس‌آورتر است و تخیل ِ سکس از خودِ سکس لذیذتر و رنج‌آورتر. دیدنِ انسانِ گرسنه‌یِ آفریقایی بر صفحه‌یِ تلویزیون، یا شنیدنِ تحلیل رفتن ِ یک انسان در زندانی جدا از کل ِ دنیا، از گرسنگی و تحلیل رفتن رنج‌آورتر است. رنجی که انسان بابتِ متحمل شدن‌اش احساس ِ وارستگی نمی‌کند و با وجدانی معذب و همیشگی، یا با خنده‌ها و شادخواری‌هایی عصبی آن را به جایی دیگر تبعید می‌کند: یا به جمود و گناهکاری و خشکی ِ معذب، یا به شادی و خنده و گذرانِ معذب. هر نوع خبر ِ واقعی تعذیب است. هر رسانه‌ای که ذره‌ای از حقایق ِ جهان را به چشم و گوش‌مان برساند مأمور ِ زنجیر کردنِ روح است. و همه‌یِ این‌ها راه و مسیر ِ صعود به بلندیِ قله‌ای ست که از ندیدنِ شرارت و رنج ِ دم ِ دست می‌سازیم. از آن بالا می‌رویم و برایِ ندیدنِ شرارتِ دم ِ دست خودمان را متوجهِ شرارتِ دوردست و تاریخ ِ گذشته می‌کنیم. مخالفِ شر ایم اما در جایی که دیگر آن گونه شر موجود نیست.

در تقابل با آن ندیدن، برایِ دیدنِ آن‌چه در آن ایم و از این رو، برایِ دیدنِ آدم‌ها، باید از آن فاصله گرفت، نه آن قدر که زمین هم‌چون مجموعه‌ای از دریاها و خشکی‌ها به نظر برسد، یا نه آن قدر که حرکتِ آدم‌ها چونان منظره‌یِ انبوهِ مورچگانی به چشم بیاید که مسیرهایی مقدر را می‌پیمایند. باید پایین‌تر آمد. آن قدر پایین که صدای‌شان به گوش‌ات بخورد، و در مواقع ِ ضروری بویِ نفس‌های‌شان و گرمایِ آتشی که زیستگاه‌شان را گرم و روشن می‌کند در تماس با صورت سرخ و فریفته‌ات کند. یا بلکه باید در همه‌یِ این سطوح مداوماً حرکت کرد. تا شوخی و بلاهتِ جهان را از آن دور بتوان دید و جدیتِ کنش‌گرانِ معذب و بی‌مقداری که رویِ خاک برایِ زندگی قدم می‌زنند را از نزدیک لمس کرد. بیرون آمدن از خود، از آن‌چه درون‌اش محصور ای، به نیرویِ تخیل و وهم، هم‌چون یک تمرین ِ دائمی و شکست‌خورده، و قدم نهادن در مسیر ِ کلماتی که میانِ سرمایِ بیرون و گرمایِ درون تو را سیر می‌دهند. مسیرهایی به وسعتِ هستی ِ حال و گذشته و آینده، که تخیل سریع‌تر از نور آن‌ها را طی می‌کند. نه حتا آن گونه که هستند، یا آن گونه که بدنِ واقعی ِ نوع ِ انسان کرانه‌های‌اش را درک خواهد کرد، بلکه به شیوه‌ای محصور در زمان، به شیوه‌ای گنگ و مبهم، و هر بار در شباهت با نزدیک‌ترین و واقع‌نماترین کاوش‌هایِ حس، و انکار ِ این شباهت به قصدِ فریفتن و فراتر رفتن؛ به قصدِ زیستن، و به قصدِ مرگ.

۱۳۹۰/۴/۱۱

مناسکِ گفتار و اندیشه

«زانو بزنید و دعا کنید، آن گاه اعتقاد پیدا خواهید کرد.» این جمله‌ای ست از پاسکال، که آلتوسر آن را برایِ توضیح ِ ماهیتِ ماتریالیستی ِ ایده‌ها نقل می‌کند. آن‌چه به آن عقیده دارید، یا هر چیزی را که به عنوانِ بخشی از نظام ِ فکری‌تان حتمی و تثبیت‌شده فرض می‌کنید، تاریخی دارد که با زندگی ِ اجتماعی ِ شما و کردار ِ روزمره‌ی‌تان هم‌پیوند و هم‌سرشت است. زانو زدن و دعا کردن بخشی از مناسکِ خشوع به درگاهِ خدا ست. مناسک فرمی جدا و فردی نیست. شما دستی در چند و چون‌اش ندارید. واضع و پدیدآورنده‌اش نیستید. کار ِ شما تکرار ِ فرمی پذیرفته‌شده و معنادار است، نه برایِ خدا، روح، یا نوعی هستی ِ برتر، که برایِ مردمی که از آن‌ها الگو گرفته‌اید و با تکرارش خود به الگویِ آن‌ها بدل می‌شوید، الگویی خوب که دارد، برایِ خاطر ِ خدا، قاعده‌ای معنادار را به خدمت می‌گیرد و امتداد می‌دهد. شما، همه در کنار ِ هم، به عرصه‌ای نمادین شکل می‌دهید تا با تکرار ِ مناسک این ایده را نزدِ خود حفظ کنید که تنها نیستید، و کردارتان وهم نیست، و جهت و معنای‌اش نمی‌تواند دروغین باشد. که زندگی معنادار است و همه در خدمتِ این معنا در حالِ زیستن اند. دست‌کم، این باید درست باشد که: «همه با هم نمی‌توانند دروغ بگویند».

داشته‌های‌مان را مرور کنیم: «معنا» و «مناسک»، و در رده‌ای عمومی‌تر، «تکرار»، «قاعده»، و «عرصه‌یِ نمادین». در این حالت ممکن است توجهِ ما معطوف به «سرآغاز»ها شود. ممکن است بپرسیم: خودِ این مناسک چطور پدید می‌آید؟ به فرض که پدید آمدنِ معنا تابع ِ تکرار ِ یک کردار باشد، خودِ آن کردار چرا و چگونه تکرار می‌شود؟ به علاوه، عرصه‌یِ نمادین‌اش، آن زمینه و خاستگاهی که کردار ِ همگانی را در منظومه‌ای منسجم و معنی‌دار قرار می‌دهد، از کجا آمده و چطور پدیدار شده؟ نیچه فرضیه‌ای را پیش کشیده و شواهدی برای‌اش دست‌ـ‌و‌ـ‌پا کرده و فروید آن را به شکلی خاص و ویژه بسط داده. صورتِ ساده‌یِ آن فرضیه چنین است: «سرکوب» کلیدِ پدیدار شدن و دوام آوردنِ همه‌یِ سرآغازها ست. این که این نحوه از کردار همگانی شده، این که این مناسک دوام آورده، این که این معنا، هم‌چون معنایی اصیل و درست، در نظر ِ ما پدیدار می‌شود، همه به خاطر ِ این است که با سرکوبی تاریخی و مداوم پیوند خورده است. مردم را وادار کرده‌اند که این طور زندگی کنند. با شلاق، با طرد، با تمسخر، با توجهِ بسیار، با خشونت، با کشتن، با شکنجه، با همه‌یِ آن چیزهایی که به حیطه‌یِ «شرارت» نسبت‌شان می‌دهیم. و از همین رو، در خاستگاهِ این نظم ِ اجتماعی ِ طبیعی و مطلوب که امروز در آن به سر می‌بریم، نوعی حادثه‌یِ دلبخواهی و سلیقه‌ای، نوعی تصادفِ تاریخی خانه دارد. گونه‌هایِ متنوع ِ کردار و مناسک، هیچ برتریِ ذاتی و از پیش معلومی نسبت به هم ندارند. از دلِ نزاع و جنگِ انسان‌ها برایِ کسبِ برتری، و بر اساس ِ مقدار ِ زور و بختی که داشته‌اند، یک نیرو به جا مانده و «عرصه‌یِ نمادین» را به نام ِ خود سند زده و دیگران را وادار به پیروی از خود کرده است، و نیز پیروی از همه‌یِ چیزهایی که با نام ِ آن نیرویِ خاص پیوند دارند. شکل ِ کردار در پیوند با محتوایِ نمادین و تمایز ِ استراتژیک با حوزه‌هایی خارج از این محتوا پدید آمده است. نیچه شرحی از این ماجرا به دست داده که چگونه بر تارکِ همه‌یِ چیزهایِ خوب خون و بی‌رحمی نشسته، و فروید نوشته که پدید آمدنِ تمدن، پدید آمدن همه‌یِ چیزهایِ رام و سر به راه، همه‌یِ اجتماعاتِ تا حدی با دوام ِ انسانی، به بهایِ سرکوبِ غرایز، و از این رو به بهایِ سرکوبِ انسان‌ها ممکن گشته است. این چیزها را می‌دانیم و بیش‌تر روی‌شان درنگ نکنیم. اما در میانِ این بافتِ گفتار، تصریح ِ یک گزاره نیز ضروری ست: سرکوب صرفاً اِعمالِ نیرویی بیرونی نیست. سرکوب درونی می‌شود و انسان‌ها پذیرایِ آن هستند که آن را با جان و دل به اجرا بگذارند و برای‌اش نظام‌پردازی کنند. چرا؟ چون قادر نیستند بدونِ سرکوب، بدونِ حضور ِ نیرویی قاهر که فرمی دلبخواهی را بر زندگی‌شان مسلط کند، معنایی بسازند و به زندگی ادامه دهند. هر نوعی از نظم ِ سرکوب‌گر معناساز است. نظم معناساز است. معنا ابزار ِ انسان برایِ زندگی ست. و این حالت برایِ او هم متضمن ِ درد و سختی، و هم حاویِ نوعی وضعیتِ ناگزیر و حتمی است.

شاید با تکیه بر شواهدی از این دست بتوانیم چیزی را ادامه بدهیم. نزاع ِ انسان‌ها، مبارزه‌ای ست بر سر ِ شکل دادن به عرصه‌یِ نمادین و حفظِ این توانش و برتری. انسان‌ها مایل اند تا در این کار، نظم ِ دلبخواهی ِ خود را بر دیگران مسلط کنند و سرکوبِ خود را بر سر و در امتدادِ همه‌یِ سرکوب‌هایِ پیشین قرار دهند و امتیاز ِ آن را در اختیار ِ خود داشته باشند. به همین دلیل، این پرسش ِ همیشگی و بازتکرارشونده که «چه کسی درست می‌گوید؟» همواره قرینه‌ای دارد با این مضمون که «تو دل‌ات می‌خواهد چه کسی درست گفته باشد؟» یا در واقع، «تو خودت را هم‌پیوند با کدام جناح و نیرو به جا می‌آوری؟» چراکه گوینده و گفتارش در متن ِ تاریخ ِ اجتماعی قرار دارند و هیچ سخنی در انتزاع ِ از این عرصه خلق نمی‌شود و به جریان نمی‌افتد. این است که نمی‌شود حرف زد و، در انزوایی معصوم و خواستنی، به کف آوردنِ حقیقتی غایی را اراده کرد. نمی‌شود از معرفتی یکپارچه و سُلب سخن گفت که همه‌یِ دیگر دانش‌ها را پس می‌زند و پاک و بی‌گناه، هم‌چون سیمایِ راستین ِ غایتی مطلوب، بر انسان‌ها حکم می‌راند. سرکوب سرشتِ گزاره‌ها و معارفی ست که در متن ِ دانش و متن ِ فلسفه و اخلاق و علوم ِ انسانی به آن‌ها پرداخته می‌شود. این‌ها حوزه‌هایی اند که به شکل ِ دقیقاً خاص می‌خواهند عرصه‌یِ نمادین را در اختیار داشته باشند و برایِ مردم راه و چاه را تدوین کنند. در این‌جا همواره از شما دعوت می‌شود که مناسکی ویژه را به جا بیاورید تا گفتارتان شأنِ علمی، آکادمیک، منطقی، اخلاقی و درست و دقیق‌اش را داشته باشد. مناسکی که اگر آن‌ها را به جا بیاورید، به حقیقتِ والایِ آن حوزه ایمان خواهید آورد. منطقی‌ها چوبِ وهمی ِ قیاس و مغالطه را به دست دارند تا مناسکِ صوریِ اندیشیدن را پاسداری کنند و گفتار ِ خارج از حوزه‌یِ نفوذشان را با ضربِ بی‌زورش کیفر دهند. علم‌گراها، به متن ِ سنتِ علمی و شأنِ گفتار ِ پیراسته و باارجاع و مفصل‌بندی‌شده و روش‌مند مسلح اند و اختراعات و ابداعاتِ خود را قاعده‌ای همگانی جا می‌زنند. هر که حرف می‌‎زند و قاعده و شکل می‌سازد، میل‌اش به سرکوب و اِعمالِ قدرت را از پیش مقابل ِ چشمان‌اش گرفته و اگر می‌خواهد پس ِ اخلاق و مردم و علم و منطق این علائق‌اش را پنهان کند، یا ساده‌دل و ابله است و از این رو، دوست‌داشتنی، یا به همان کار ِ همیشگی‌ای مشغول است که از زبان انتظارش را می‌شود داشت: پنهان کردن در پس ِ گفتن ِ بسیار: درگیری ِ تصنعی با چیدمانِ گفتار (مناسکِ گفتار، ایمان آوردن به ناحقیقتِ متن)، و اشتغال به زیر و زبر شدن‌هایِ درونی و چشم بستن به آن‌چه در حال ِ نقل و جابه‌جایی ست. مسئله این نیست که «خیلی بیش از آن‌چه که می‌دانیم و می‌توانیم می‌گوییم». از قضا، مسیر ِ خلق ِ هر نوع گفتار ِ ارزشمند از دل زیاد گفتن و بنجل پروراندن می‌گذرد. مسئله (خصوصاً در دلِ وضعیتِ جامعه‌یِ ما) کم گفتن و ناتوانی در ادامه دادن است.

---
مرتبط: گفته و گوینده