۱۳۸۴/۹/۲۵

چرا از خانه‌ی هنرمندان خوشم نمی‌آید؟*

اول از همه بگویم که من آدم خوب و پاک و درستکاری هستم، و اگر فکر می­کنید که بد آمدنِ من از خانه­ی هنرمندان از سر بدطینتی است، باید بگویم که کور خوانده­اید.

من از تمام مکانهایی که بوی انسان می­دهد بدم می­آید. من از هرجایی که در آن انسانها را تقسیم می­کنند بیزارم. من از همه­ی کسانی که فکر می­کنند می­فهمند، حالم به هم می­خورد، من از همه­ی کسانی که فکر می­کنند نمی­فهمند، متنفرم، و این قبیل آدمها درست جاهایی سر و کله­شان پیدا می­شود که من از آن جاها هم بیزارم ....

این طور نمی­شود. ببینید دوستِ عزیز! طبق قاعده، من اول باید به خودم فحش بدهم، تا بعد بتوانم به در و دیوار و هر رقم چیزی که دلم خواست ناسزا بگویم. چراکه من تنها می­توانم خودم را ببینم. من از دیدن شما عاجزم (قاعده­ی خودزنی). بنابراین شروع می­کنم:

من ِ عوضی از هرچیزی که بخواهم بدم بیاید، بدم می­آید. من حالم از خانه­ی هنرمندان بهم می­خورد، درست به این دلیل که حالم از خودم هم بهم می­خورد. من درست نمی­دانم که چرا از آنجا بیزارم، و درست به همین دلیل از آنجا بیزارم. من از جایی که ندانم چرا از آن بدم می­آید، بیزارم.

کجای زمین را سراغ دارید که آدم جرأت کند تمام هستی­اش را تقدیم کند، بدون آنکه احساس کند عجب غلطی کرده؟

وقتی در یک کافه می­نشینم، گویی احاطه شده­ام. نیرویی روحانی و عجیب ذهنم را می­فشارد. دخترکانی هستند زیبا و سیگار به دست، با ناخونها و لبهایی برّاق و سرخ. و پسرکانی، اغلب با موهایی ژولیده و چشمانی مبهوت و بی­تفاوت، همه به غایت بی­خویش. من از دخترکانِ سیگار به دست می­ترسم و در کار پسرکانِ ژولیده و مبهوت، حیرانم.
من دخترانی که سیگار می­کشند را دوست دارم. دوست داشتنی از جنس دوست داشتن، از جنس پرستیدن، از جنس شوق، جذبه­ی شکوهمندِ تفاوت.
من پسرانی که ژولیده و مبهوت­اند را می­ستایم. ستایش از جنس ستایش، از جنس یکی شدن، بارقه­ی نابِ اصالت.
کور باشید و دور باشید پسران و دخترانم. وجود بی­ارزشتان را در پنجه­ی دستانم می­فشارم. شما را دوست ندارم.

شمال بوی عطر می­دهد، بوی خوراک­های خوش­طعم، بوی قهوه، بوی هوای تازه، بوی لباسهای خوش­دوخت، بوی انسانهای زیبا، بوی ماشینهای گران­قیمت، بوی صورتهای بزک­شده، بوی روشنفکریِ گند گرفته، بوی شکم­های برآمده، بوی بدنهای خوش­تراش، بوی گندِ تفرعن.
جنوب بوی عرق می­دهد، بوی گرسنگی، بوی جویهای انباشته از آشغال، بوی هوای دم­کرده و دودگرفته، بوی چهره­های چروک و زشت، بوی کود و دستهای پینه­بسته، بوی انسانهای کودن، بوی توحش ِ خشن ِ سنت، بوی بدنهایی که هرچقدر خوش­تراش باشدْ نافرم است، بوی صفای فقر، بوی مروت، بوی کله­های پوک، شکم­های خالی، سادگی ِ احمقانه.

شمال! جنوب! خانه­ی هنرمندان! کافی­شاپ! گالری! موزه! ...! آی که چه حالی با شما می­کنم. آی که چه عرصه­های بکری برای تجربه کردنید. وه که لذتی را در جان من نشانده­اید. من هرگز نمی­توانستم بودنم را اینگونه معنی ببخشم، که شما معنی بخشیدید. من، سرشار ِ بودن و نبودن، سرشار ِ هستی؛ کاش بودید و می­دید.

---
*پ‌ن1: من اتفاقا از خانه­ی هنرمندان و کافی شاپها و همه­ی مکانهایی که از آنها بدم می­آید، بسیار هم خوشم می­آید. روزهایی که احتمالا قرار است به این مکانها بروم، بسیار هیجان­زده و مشعوفم. من در و دیوار این فضاها را می­خورم.
*پ‌ن2: من شوخی نمی­کنم، فقط احتمالا دارم چیزی را می­گویم که مطمئن نیستم بشود گفت. امیدوارم با حقیقتِ عریانم، شما را نفریفته باشم.


۱۳۸۴/۹/۱۶

دعوت‌نامه (بیانیه‌ی انترراسیونال چندم)

بیایید استیلای اسامی را بشکنیم. اندیشه­ها را عریانِ عریان و به دور از متن زندگی­نامه­ها بخوانیم.
سودای شکستن ِ مرزها را از سرمان بدر کنیم، که من عمیقا اعتقاد دارم، آنگاه که به وحشیانه­ترین و دیوانه­وارترین وضع، قصد امحای مرزها و زدودن­شان را می­کنی، درونِ آنها جای داری.

بیایید اندیشه را با پرسشهای کودکانه و سرخوش بنوازیم. من در قریحه­ی کودکانه چیزی یافته­ام که فرزانگانِ خروارخوان از آن بی­بهره­اند.
نترسیم از اینکه سؤالمان سطحی است، یا حرفمان عمق و ظرافت ندارد، بترسیم که مبادا لایه­های صلبِ تعصب، و بی­مایگی ِ لفّاظِ دانستن ِ متجسد، بر ما چیره شود.

شما را به خدا از نام­ها نهراسید. از نفهمیدنِ آنچه نفهمیدید شرمگین نباشید. خدایگانِ اشرافیت و برده­پروری همه جا در کمین ِ ما نشسته­اند، حتی در کوچه­باغهای فرهیختگی. به حیله­های گوناگون، صفای زیستن ِ مردّد و اندیشناک را با تفرعن ِ نهادی­شده­ی خردورزی پس می­زنند. نزد ایشان اندیشیدن حرفه است.

بر آنانکه یک بار برای همیشه اندیشیده­اند بغرّید. برج و باروی آنانکه جان خود را به شیطانِ دانستن تسلیم کرده­اند برهم زنید. آنکه نامی از او می­شنوید مرده است. زیستن، اکنون پیش چشمانِ شماست.

آی عامیانِ جهان! بشکنید بتهای اشرافیتِ فکری را. به دور ریزید سنت­های ناشاد و ناکامْ زیستن را. باید بیاندیشید و به ساده­ترین و شیواترین راه که می­توانید سخن بگویید، من خود، جاودانی ِ جان­تان را ضمانت می­کنم.

هرگز از پرسیدن و شک­آوری بازنایستید، که به تجربه بارها یافته­ام، حتی آنجا که با آزادجانی­تان، در ظاهر به مسخره­ترین و سخیف­ترین و یاوه­ترین اندیشه­ها رسیده­اید، خیل عظیمی از اسامی ِ بزرگِ اشرافیتِ فکری به تأییدتان، پیشاپیش قیام کرده­اند. اما هنر ِ شما، برادران و خواهران، ریشخندِ اسامی ِ بزرگ است.

سخن ِ واپسین ِ من همانا این باد: هرچه را فریفتید بفریبید، اما با جان خود این معامله نکنید.

۱۳۸۴/۹/۷

دل به معجزه بسپار

برای زندگی کردن، به چیزی از جنس معجزه نیاز است. چیزی که همه‌ی هستی را تحت‌الشعاع ِ خود قرار دهد. معجزه همیشه هست، همیشه بوده، مختص پیامبران نیست. کار ِ پیامبران تنها یک گونه‌ی خاص و بسیار نادر از انواع معجزه است.

معجزه به زبانی بی‌ادعا و بسیار متواضع، همچون میدانی مغناطیسی، ایمان را در وجود ما جذب می‌کند. آنگاه که ایمان داشته باشی، بر فراز ِ جهان می‌ایستی. برفراز ِ جهان جایی است که عقل در تنگناست، مجالی برای عرض اندام ندارد. به مدد معجزه، هستی ِ آگاهانه به هستی ِ شورانگیز مبدل می‌شود. با معجزه می‌توانی خود را حلق‌آویز کنی، سوار بر یک هواپیما خود را به یک برج بلند بکوبی، قطورترین و پرمعنی‌ترین کتابهای عالم را بنویسی، خون بریزی و آنگاه که خونت ریخت، چشم به آسمان داشته باشی. با معجره می‌توانی از یکایک نفسهایت لذت ببری، شادمانه قدم برداری و از اینکه ببری یا ببازی فکرآگین نباشی.

نماد ِ انسان ِ دل به معجزه داده در ادبیات، قمارباز است. او کسی است که دست به کاری می‌برد که برد و باخت در آن به یک نسبت (و کاملا تصادفی) تقسیم شده است. اما حتی اگر ببازد، و حتی اگر هرچه دارد از کف بدهد، لول ِ لول و شنگ ِ شنگ، به نوبت ِ بعدی می‌اندیشد، به آنچه در پیش است. از رهگذر عقل، قمار کردن و هرآنچه هست را باختن، به هیچ وجه کار درستی نیست (-عقل عرصه‌ی نیک و بد را تعریف می‌کند-). اما قمارباز این را نمی‌فهمد. او دل در گرو معجزه‌ی زیستن دارد.

همه‌ی زیبایی‌ها و فریبندگی‌های عالم، آنگاه که در جان ِ ما منعکس شوند، می‌توانند نقش معجزه را بازی کنند. زیبایی ِ یک گل، گاهی، حتی برای دمی، عقل را می‌پراند، شور را در سر می‌پراکند و تو را از خود بی‌‎خود می‌کند. حالا تعجبی ندارد اگر بدانیم لشگرکشی‌های بزرگ تاریخ، تنها به هواداری ِ عشق ِ یک زن پدید آمده. آری عشق؛ این معجزه‌ی معجزه‌ها، این ایمان ِ شورانگیز.

ما عوام‌الناس، اغلب‌مان به مدد معجزه است که زنده‌ایم. توده را با عقل چه کار؟ عقل از آن روشن‌اندیشان است. رانه‌ی اصلی ِ ما مردمان، همواره نه در چیزی همچون عقل، که در چیزی همچون معجزه، همچون عشق، نهفته بوده. عاقلان به هستی ِ اندیشناک‌شان سرخوش‌اند و ما به کامیابی ِ جاودان. روشن‌اندیش نیز برای زیستن باید عامیانه، همچون ما، بزید.

معجزه قابل انتقال نیست. آنچه ایمان را در من پرورانده، شاید با تو هیچ نکند. اگر این را ندانم، ایمانم را به ایدئولوژی تبدیل کرده‌ام. اینگونه است که اغلب مؤمنان ایدئولوگ می‌شوند. آن هم نه از سر ِ خباثت و دشمنی، بلکه بدان جهت که می‌خواهند آن شور را که در درون خود یافته‌اند، در بشریت جاودانه کنند. مؤمنان غمخوران ِ بشریت‌اند. اما اینان غافلند که شور نه چیزی از جنس ِ فلسفه و کلام، که چیزی از جنس ِ شعر است. از جنس ِ بودن. برای جاودانه کردن ِ شور درونت، ایدئولوگ نباش، خودت یک معجزه باش.

۱۳۸۴/۸/۲۶


تو هنوز بسیاری چیزها را نمی­فهمی، چون هنوز بسیاری چیزهای دیگر را تجربه نکرده­ای. نبوغ در فهمیدن یعنی بی­پروایی در تجربه کردن.

۱۳۸۴/۸/۱۵

کتاب فروش


فروشندگان کتاب سهم ناچیزی از آنچه می‌فروشند می‌برند، شاید به همین دلیل است که معمولا بداخلاق و گنده‌دماغ‌اند. کتاب‌فروش ِ خوش‌اخلاق کم پیدا می‌شود و یافتنش واقعا موهبتی است. آنهائی‌شان هم که مهربانند و خوش‌برخورد، اغلب فرهیختگانی‌اند که به کتاب عشق می‌ورزند، زندگی‌شان است، و بودنشان به بودنش بستگی دارد.
در چرخه‌ی تولید و مصرف ِ کتاب، جایگاه یک کتاب‌فروش چیست؟ نویسنده‌ای است که می‌نویسد؟ یا خواننده‌ای که می‌خواند؟ یا ناشری که اثر را در نسخه‌های متعدد و همگی یکسان و شبیه به هم، روانه‌ی بازار می‌کند؟ او از اهداف ِ عالی و غایی ِ این کالا عمیقا به دور افتاده است. در واقع حتی یک ناشر، یک ناشر ِ فرهیخته و دوستدار ِ فرهنگ نیز در لحظاتی از زندگی‌اش این احساس را می‌کند که؛ «نکند از سر ناتوانی در داشتن شغلی درجه یک (مانند نوشتن و خواندن)، به این کار متمایل شده است. نکند انسان ِ ناتوانی است که در خدمت توانایی ِ دیگران اجیر شده است!»
شک ِ دل‌آزار «نُخودی» بودن، گاهی یک مترجم را نیز آزار می‌دهد. مترجمی که دارد، نه تافته‌های جانش را، که بافته‌های جانی دیگر را از نو می‌زایاند، دائم در حال غلبه بر حس «حاشیه‌ای بودن» و «اصیل نبودن» است. او با کشیدن حصار ِ بدخلقی و کژدماغی در اطراف ِ خود، هر گونه نقد احتمالی را در این زمینه طرد می‌کند. او نمی‌خواهد در جمع فرهیختگان، همچون یک ماشین ِ ترجمه با او برخورد شود. نمی‌خواهد یک واسطه باشد. او خود ِ متن است. اوست که باید خوانده شود. حاشیه دیگرانند.
کتاب‌فروش نیز کتاب می‌فروشد، اما از کسی می‌گیرد که آنرا نوشته و چاپ کرده، و به کسی می‌فروشد که (احتمالا) آنرا می‌خواند و می‌فهمد و درباره‌اش می‌نویسد و آنرا بازتولید می‌کند.
خواندن-نوشتن؛ پاک‌ترین چرخه‌ها، ناب‌ترین دلمشغولی‌ها.
اما کتاب‌فروش به ناچار، واسطه‌ای دست چندم است، و از این همه زلالی و پاکی محروم. نه اینکه نخواند و ننویسد، بلکه چطور بخواند و چطور بنویسد؟ او گذرگاه ِ چیزی است که مشتریان و متولیانش تقدیسش می‌کنند و آنرا در او سراغ می‌گیرند. به همین علت، حتی اگر بخواند و بنویسد، رفتار کاسب‌کارانه ایجاب می‌کند که به چیزی غیر از فرهیختگی و فرزانگی تظاهر کند. چرا که نه می‌تواند جوهره‌ی آنچه می‌فروشد باشد و نه چنین جوهره‌ای از او خواسته می‌شود. از او «کتاب» می‌خواهند نه «فهم».
مثلا یک لباس‌فروش، یا یک پارچه‌فروش را در نظر بگیرید. لباس‌فروش و پارچه‌فروش از مشتری مطلع‌ترند. آنها هستند که مشتری را در یافتن ِ جنس بهتر کمک می‌کنند. به او اطلاعات می‌دهند و حتی در برخی موارد، برای بازارگرمی هم که شده از اجناس‌شان بد می‌گویند. یعنی در هنگام راهنمایی ِ مشتری جوری وانمود می‌کنند که گویی یک آدم ِ بی‌طرف و آگاه دارد نظر می‌دهد. نظرات آنها برای خودشان کاملا صائب است. اصلا احساس نمی‌کنند که نباید نظر بدهند و یا اینکه مشتری بیشتر از آنان می‌داند. مشتری نیز تاحدودی که فضای گفتگو از قواعد سود و تجارت فاصله می‌گیرد، می‌پذیرد که فروشنده انسان آگاهی است، و نسبت به شغلی که دارد فرد صاحب‌نظری است.
اما فروشنده‌ی کتاب چه؟ چه کسی نظر او را در مورد خوب بودن یا بد بودن یک اثر می‌پذیرد؟ چه کسی اصلا از او نظر می‌خواهد؟ از او می‌خواهند که گذرگاه و معبر فهم دیگران باشد. نام کتابها و افراد را در ذهن ثبت کند و تاریخ ِ چاپ و ناشر را به خاطر بسپارد، و بداند چند تا موجودی از فلان کتاب هست و آن کتاب چقدر خریدار دارد. همین! بیش از اینها، در یک کتاب‌فروشی گفتگویی صورت نمی‌گیرد. نمی‌شود. فروشنده فروشنده است. کالا، خواه پارچه باشد، کتاب باشد، یا هر چیز دیگر. فروشنده فرصت این را ندارد که مراحل تکوین و معنای ناب ِ آنچه می‌فروشد را بدست آورد. بیگانگی میان کالا و انسان در کتاب‌فروشی‌ها از هرجای دیگر بیشتر است.
در واقع، این رویه به اشکال گوناگون تعدیل شده است. گاهی اوقات کتاب‌فروشی‌ها تعمدا آغوش خود را برای خوانندگان و نویسندگان می‌گشایند و از بُعد و دوری ِ آنان می‌کاهند و نقشی پدرانه و واسطه‌گر به عهده می‌گیرند. نقشی فرهنگی و فرهیخته‌منشانه. صلبیت کالایی بودن کتاب را می‌شکنند و از این طریق با خود آشتی می‌کنند.
فروشنده، گاهی نیز با اندک شناختی از نویسنده و سبک و سیاق مخاطبان، در موضعی عینی‌تر و آگاهانه‌تر می‌نشیند و با مقاومتی درونی، «خود»ی به رخ می‌کشد:

- مشتری: آقا ببخشید، فراسوی نیک و بد رو دارید؟
- فروشنده: نیچه؟*
- مشتری: بله، مال نیچه اس.
- فروشنده: نه، چاپش تموم شده. بعید می‌دونم، ولی حالا بگرد،شاید تونستی دست دومش را جایی پیدا کنی. ما که نداریم.

*: به اینکه فروشنده نام نیچه را می‌برد توجه کنید. این یعنی او را می‌شناسد. کافی است متوجه باشیم که بدون بردن نام «نیچه» نیز می‌توانست بگوید نداریم.

۱۳۸۴/۸/۵

نوشتن کشف خویشتن است. در هنگام نوشتن، قادرم به افقهای آنچه در وجودم به طرزی صامت و رازآلود احساس می‌کنم، نزدیک شوم. من نیستم که کلمات را جاری می‌کنم، این کلمات هستند که مرا به جریان در می‌آورند.

۱۳۸۴/۸/۱

کولاژ


خیام:
یـاران بـه مُـرافقت چـو دیــــدار کـنید / شاید که ز دوست، یادْ بسـیار کنید
چون باده‌ی خوشگوار نوشید به هم / نوبت چو به ما رسد، نگون‌سار کنید

والتر بنیامین:
در میان آداب و سنن ِ اقوام ِ کهن، یکی هست که به نظر می‌رسد به ما هشدار می‌دهد که وقتی از طبیعت ِ دست و دل‌باز چیزی برمی‌گیریم، باید مواظب باشیم در دام طمع نیفتیم. زیرا ما چیزی از خود نداریم که به مام ِ زمین هدیه کنیم: این است که باید موقع ِ گرفتن، پیش از آن که دست روی سهم خود بگذاریم، با بازگرداندن ِ قسمتی جزئی از همه‌ی آنچه به دست آورده‌ایم، به طبیعت ادای دین کنیم. این احترام، در آداب و سنن ِ کهن ِ شراب‌‎ریزی بر خاک بیان شده است. در واقع شاید ممنوع بودن ِ جمع‌آوری خوشه‌های فراموش شده‌ی ذرت، یا خوشه‌های به زمین افتاده‌ی انگور، به منظور این که به خاک یا نیاکان ِ زحمت‌بخش بازگردند، گونه‌ی تغییر شکل یافته‌ی همان عادت ِ از یاد رفته باشد، که تا به امروز رسیده است. عادت ِ آتنی جمع کردن ِ خرده‌های نان از روی میز را جایز نمی‌شمرد، زیرا آنها را متعلق به قهرمانان می‌داند.
اگر جامعه چنان در اثر نیاز و طمع منحط شده باشد که عطایای طبیعت را تنها حریصانه دریافت کند، و برای کسب سود بیشتر، میوه‌های هنوز نرسیده را از درخت برُباید و به بازار آورد، و برای این که سیر شود، بشقابش را تا ته خالی کند، خاک- نیز تهیدست خواهد شد و زمین- بد محصول خواهد داد. [خیابان یک‌‎طرفه، ترجمه‌ی حمید فرازنده]

۱۳۸۴/۷/۲۳

مقاومت توده

مثل این است که مرا نادیده بگیری و با خودم واگذاری. از تو می‌خواهم فعال و با نشاط به ریشخندام بگیری، اما بسیار صبورانه مرا تحمل می‌کنی. مشت‌های محکم‌ات را می‌خواهم، فحش‌های رکیک‌ات، ضربه‌های جانانه‌ی اندام و احساس‌ات را، اما همه را از من دریغ می‌کنی. به کنج ادبیات و شعر و ترانه‌ات می‌خزی. سیگار به لب می‌گیری و تنهایی‌ات را با تنهاهای دیگر قسمت می‌کنی. مرا در آن پشت، آن بیرون، در ژرفای احساس و خواهش‌ام تنها می‌گذاری، آنقدر تنها که بپوسم، که به بودنت اعتراف کنم، که همه‌ی آنچه هستی را به رسمیت بشناسم.

۱۳۸۴/۷/۱۹

تمسخر


دوستی با تکرارِ آنچه ناخوشایند است، آنرا عادی می‌کند. به آن جرأتِ بودن می‌بخشد. من در برابر دیگری است که ناخوشایند می‌شوم، پس با دیگری است که باید بر این ناخوشایندی غلبه یابم. اگر چهره‌ی نازیبای من، یا قدِ کوتاه تو، یا تنبلی و بی‌قیدیِ آن دیگری، اسبابِ حقارت ما را فراهم کرده است، باید آنقدر این مسئله را تکرار کرد تا بالاخره از پا درآید. با بزرگنمایی و اغراق در آنچه هستی بر آنچه هستی غلبه می‌یابی. با اینکار، استیلای ذهنیِ آنچه بر جانت سنگینی می‌کند را لِه می‌کنی و خود را مستعد و مهیای پس راندن تحقیرهای احتمالی می‌گردانی. یاد می‌گیری که در صورتِ کسی که تو را زشت نامیده زُل زُل نگاه کنی، و بی‌بند و باری را در مقابل کسی که تو را با آن تحقیر می‌کند، به حد اعلا برسانی. مسخره می‌شوی تا از مسخره بودن برهی، تا ذات زندگی را برهنه کنی، تا صحرای محشری بسازی که همگان در پیشگاه آن برابرند. یک کلام، مسخره می‌کنی تا آزاد شوی.

۱۳۸۴/۷/۱۶

کاش‌ها و شایدها


کاش حافظه‌ام پاک می‌شد، پاک پاک. آنگاه با هویتی تازه، در هیأت انسانی جستجوگر، به این وبلاگ برمی‌خوردم و آن را می‌خواندم. بعد می‌فهمیدم که غرق چه شده‌ام. چه لذتی است که من آنرا درک نکرده‌ام. (می‌دانم برای این مقایسه نیازمند یک «کاش» ِ دیگر نیز هستم؛ کاش به هویت قبلی‌ام دسترسی داشتم.) می‌توانستم عاشق ِ خود شوم یا از خود متنفر گردم، خویش را بفهمم یا در برانداختن ِ نسل خود بکوشم.
کاش این واقعه بارهای بار اتفاق می‌افتاد. حافطه‌ام هر بار پاک پاک می‌شد و من به صورت انسانی تازه دنیا را کشف می‌کردم. هر بار وبلاگی نو می‌زدم و معترضانه یا مماشاتگر می‌نوشتم، و باز از نو به دشمنی یا دوستی ِ خود برمی‌خاستم.
من همین‌ام؟
تو شاید منی باشی که حافظه‌ات را در فراخنای تاریخ از دست داده‌ای. شاید مرگ تنها پاک شدن ِ حافظه‌هاست. شاید اگر حافظه‌ها پاک شود مرگ هم از میان برود. شاید در توقف ِ طولانی در یک حافظه است که انتظار مرگ را می‌کشی. شاید همینکه می‌فهمی چیستی و کجایی از مرگ اسطوره می‌سازی.
ای فراموشی ِ جاودان، تنها تویی که می‌دانی «من» می‌توانم، هزاران نفر باشم و هر بار نیز همانی باشم که بودم.