۱۳۸۵/۱۱/۱۰


باز دل از هر چه غیر توست بُریده و مرا بی‌تاب کرده که متنی سرخوشانه به یادت بنویسم. بی‌تاب کرده که متنی سرخوشانه به یادت بنویسم و توده‌ی هیجانی که در قلب و سَرَم آماسیده را در تهِ مدادم نیشتر بزنم. بنویسم تا چیزی شبیهِ تو پیش ِ چشم‌ام باشد، که چیزی شبیهِ تو بشوم، آنگاه که خودت را به من تحمیل می‌کنی، که پیش ِ چشم‌ام باشی. آخر، تقریبا یاد گرفته‌ام که خوب نیست خودم را به کسی تحمیل کنم، یعنی زیاد حالِ کسی را بپرسم، زیاد به کسی نگاه کنم، زیاد از کسی خوشم بیاید، زیاد به چیزی فکر کنم، و لعنت به تو! که همه‌ی این قاعده‌ها را به هم می‌زنی، که زیاد حالِ دیگران را می‌پرسی و به دیگران نگاه می‌کنی و از آن‌ها خوشت می‌آید و به آن‌ها فکر می‌کنی، و در همه‌ی این حالات، خوبی. لعنت به تو! که با بر هم زدنِ قاعده‌ام، به ذهن‌ام رسوخ می‌کنی، انگار که بدانی، چطور می‌شود با بر هم زدنِ قواعد به ذهن‌ها رسوخ کرد. اصلا ول کن این‌ها را. من اکنون لولِ لول‌ اَم از این سیاهی که به کاغذ می‌دمد، چنان که روح به پیکره، یا آب به برکه، یا چشم ِ تو به نقطه‌ای دور، که سریع آدم را به این فکر می‌برد که «دور خوب است.»

۱۳۸۵/۱۱/۹


حرف‌اش این بود که «بگذارید ما برویم. ما که با شما کاری نداریم.» با زن و بچه و دوستان، کاروانی راه انداخته بود، بیا و ببین. دستِ آخر البته نگذاشتند، یعنی نشد. می‌گفتند «بترسید تا زنده بمانید.» او در می‌آمد که «این هم یک شبِ دیگر از عُمر که در تاریکی ِ نبودِ فضیلت سر می‌کنیم، تا سپیده. آخر می‌بینم که مرگ، بر فرزندانِ آدم، چون گلوبند، بر گردنِ دخترانِ جوان، خوش نشسته.» چه خوب می‌گفت!؟

۱۳۸۵/۱۱/۸


مسألةٌ: آیا اینکه ما تو مراسم ِ عزاداری لُخت می‌شیم، با اینکه اعتقاد داریم حضرتِ زهرا تو این مراسم شرکت دارن، منافات نداره؟

[تریبون آزاد، اخبار 20:30، مورخ ِ 8 بهمن 85]

۱۳۸۵/۱۰/۲۹

باز هم یک کَمَکی درباره‌ی حافظ

بگذارید کمی ماجرای نوشته‌شدنِ پُستِ قبلی را توضیح بدهم، تا اندکی روشن بشود که آن بندها را درباره‌ی حافظ چرا نوشته‌ام. چون انگار مطالبِ آن پُست، کمی ناراحت‌کننده و سوال‌برانگیز بوده، و کلا هم، انگار نتوانسته‌ام حس-و-حالِ اصلی‌ام را با آن نوشته منتقل کنم. هرچند می‌دانم و امیدوارم که بعضی‌ها که اینجا را می‌خوانند، با ظنّ ِ خوبی که نسبت به من دارند، در تأویل و فهم‌شان از نوشته‌هایم، جانبِ معانی ِ خوب را بگیرند. اما می‌دانم که این امید سر ِ دیگری هم دارد، که راه به توهمی ویرانگر می‌برد؛ توهم ِ خوب خوانده شدن. و لذا هرچه نوشته‌ام، پیشکش به شما، با احترام.


***

من به لحاظِ تمایل ِ شخصی و حالتِ درونی، علاقه‌ی زیادی به حافظ دارم، و هر حرفی که درباره‌ی او بزنم، به احتمالِ زیاد، در نهایت، جز ستودنِ او نخواهد بود. اما خُب، هر کس حافظ را جوری می‌ستاید. برای مثال؛ برخی او را می‌ستایند، چون جنبه‌های الهی و ماورایی ِ قوی‌ای داشته. من به شخصه، حافظ را از این لحاظ نمی‌ستایم. یعنی، کاری به این ندارم که علائق ِ عرفانی و خداشناسانه‌ی حافظ چطور بوده. من آن معنویتِ عرفانی ِ حافظ را (اگر کسی مدعی است که همچنین چیزی بوده)، با چیزهای دیگری از روزگارم (که برایم بامعنی‌تر است) مقایسه می‌کنم، اما آن چیزها هرچه باشد، در اغلبِ اوقات، رنگ-و-بوی عرفانی و مذهبی (لااقل به طور ِ متعارف) ندارد. به همین دلیل، زیاد کاری ندارم که حافظ واقعا داشته چه می‌گفته. چون همین که بفهمم، یا باور داشته باشم که او واقعا داشته چیز ِ به‌خصوص و مشخصی می‌گفته، از حس ِ شاعرانه‌ی چیزی که دارم می‌خوانم فاصله می‌گیرم، و به بازیِ عقلانی ِ «بگردیم آنچه آن بیرون است را پیدا کنیم» وارد می‌شوم. بنابراین حافظ هر لحظه همانی را می‌گوید که من می‌خواهم بگوید، و همین برای من لذت‌بخش است؛ خیالِ اینکه او به بهترین نحو حرف‌های من را زده است (گمانم برای همین است که در پس ِ آینه طوطی‌صفت‌اش داشته‌اند).

در این بین اما دیده‌ام، برخی هستند که حافظ را بسیار متفاوت می‌ستایند؛ به سببِ نشان دادنِ ریاکاری و فریبِ ایرانی در اشعارش، یا به سببِ لذت‌پرستی و حال-و-حولی بودن‌اش، یا به سببِ نهیلیست بودن و بنده‌ی دم بودن‌اش ... و همیشه برایم جالب بوده که این همه تعبیر، همه از گور ِ حافظ بلند می‌شود، و او خرم و خندان (و احتمالا قدح ِ باده به دست)، آن گوشه خُسبیده و کار ِ دنیا را ریشخند می‌کند.

مثلا همین چند هفته پیش، دکتر اباذری، حافظ را نمادِ ریاکاریِ ایرانی می‌دانست، و می‌گفت؛ ایرانیان حافظ را می‌خوانند و دوست دارند، چون یادآور و نشانه‌ی ریاکاری‌شان است. مثال می‌زد، که کسی که می‌گوید؛ «سر ِ زلفِ تو نباشد، سر ِ زلفِ دگری / از برای دلِ ما، قحطِ پریشانی نیست»، این آدم، ریاکار است[1]. من البته، با تعبیر ِ «ریاکار» برای حافظ موافق نیستم، اما چون از دکتر اباذری خوشم می‌آید، حدس می‌زنم که او در انتخابِ کلمه، دچار ِ اشتباه شده، و آن چیزی که در شعر ِ حافظ هست -و شاید منظور ِ دکتر اباذری هم همان بوده- نامش ریاکاری نیست (هرچند هیچ بعید نیست که از دیدِ یک ناظر ِ بدبین، ریاکاری تلقی بشود). من با واژه‌ی مبهم ِ «رندی» بیشتر حال می‌کنم، و «رندی» را معادلِ «ریاکاری» نمی‌دانم، و فکر می‌کنم که حافظ «رند» بوده و الی آخر ... و البته گفتن ندارد که بحث درباره‌ی اینکه حافظ واقعا چه منظوری داشته، و واقعا داشته چه می‌گفته، در تاریخ ِ معاصر ِ ما، تواتر ِ زیادی دارد[2].

نوشته‌ی قبلی ِ من تا حدودی می‌خواست بازنمای این موضوع باشد که «ما چند تا روایتِ معقول و دم ِ دستی از حافظ می‌توانیم داشته باشیم؟» و «کدام یک از این احتمالات سزاوارتر از بقیه است؟» و همانطور که از تیتر ِ نسبتا خوش‎‌تیپی! ؛) که انتخاب کرده‌‎ام برمی‌آید، پاسخ ِ من هیچکدام است؛ یعنی هیچکدام از این روایت‌ها بر دیگری برتری ندارد. حافظ، با تضادها و زبانِ استعاری‌اش، این قابلیت را دارد که برای انسان، در موقعیت‌های مختلف خلق بشود. در واقع، من فکر می‌کنم، حافظ هر لحظه به وجود می‌آید، و از بین می‌رود (بسته به نیاز ِ زبانی ِ ما). چون او می‌تواند مجموعه‌ای از تصاویر و احتمالاتِ ذهنی ِ تک‌تکِ ما باشد (که نیست)، یا می‌تواند هر کدام از آن تصاویر به تنهایی باشد (که آن هم نیست). و البته به نظر ِ من، شاهکار ِ حافظ برای زبانِ فارسی همین است که «او هم هست که هست، و هم نیست که نیست.»

---
پانوشت‌ها:

[1] اینجا می‌توانید متن ِ سخنرانی ِ دکتر اباذری را ببینید. هرچند به نظر ِ من، آنچه در این متن آمده، تفاوتِ زیادی با حال-و-هوا، و حس ِ خودِ سخنرانی دارد. این را هم بگذارید به حسابِ رندیِ ایرانی.

[2] ارجاع می‌دهم به مقدمه‌ی کتابِ «عرفان و رندی در شعر ِ حافظ»، نوشته‌ی داریوش آشوری، و نیز این مقاله‌ی او.

---
مرتبط:

حافظ و چیستی‌اش، که نیست

۱۳۸۵/۱۰/۲۸

حافظ و چیستی‌اش، که نیست

خُب، هر چه باشد، من وقتی خرقه و مِی را، در شعر ِ حافظ، با هم و همراه می‌بینم، دست به تخیل می‌زنم و به هر نحوی که باشد، این کنار ِ هم نشینی ِ متناقض را برای خودم معنا می‌کنم. به هر صورت، حالِ آدمی که با اهل ِ زُهد چپ افتاده، به خجالت‌آورترین وضع، دم از بچه‌بازی می‌زده، خرقه‌اش را رهن ِ شراب می‌سپرده، و در عین ِ حال، حافظِ قرآن بوده و از ریاکاری بیزار، و به عنایاتِ غیب اعتقاد داشته، و مستی ِ عشق را به سر ِ کسانی می‌کوبیده که مستِ آبِ انگور بوده‌اند، از چند حالت خارج نیست؛

1) دیوانه بوده، یا شاید یک مشکل ِ روانی داشته، شاید هم یک آدم ِ خیلی خاص و منحصر-به-فرد بوده، و می‌توانسته مجموعه‌ای از کارهایی که به لحاظِ روانی متناقض‌اَند را در آنِ واحد انجام بدهد. کارهایی که ما هرچه کنیم از عُهده‌ی فهم‌شان بر نمی‌آئیم، چون فرض بر این است که کارهای او اصلا معنایی نداشته.

2) یا یک عیّاش ِ به-تمام-عیار بوده، که راهِ لذت‌پرستی و حال کردن در جامعه‌ی اسلامی را در این می‌دیده که 4 خط قرآن حفظ کند، خرقه بپوشد، سر-به-زیر راه برود، و گه-گاهی به خانقاه سری بزند، و امّا در آن سوی ماجرا، انواع و اقسام ِ لذائذِ حرام و حلال را با هم بیامیزد. یعنی نمونه‌ی کامل ِ یک آدم ِ ریاکار و سالوس باشد؛ چیزی که خودش در اشعارش از آن‌ها ابراز ِ بیزاری می‌کرده؛ شاید برای رد-گم-کردن.

3) یا یک آدم ِ فوق‌العاده با تقوا و اهل ِ معنویت، و به قولِ جیگر العُرفا، حکیم الهی ِ قُمشه‌ای، اهل ِ «شرابِ نابِ الهی» بوده، که از سر ِ کثرتِ خوبی و پاکی‌اش، نمی‌خواسته این تقوا و زُهد را تو چشم ِ بقیه بکند. برای همین، گه-گاه، تظاهری به گناهی-چیزی می‌کرده، تا از دیگران در موردِ خوبی‌اش رفع ِ شبهه بشود.

4) یا یک آدم ِ مسلمان و خداترس بوده، و برای اینکه شبیهِ مردم ِ روزگارش حرف بزند، دم از مِی و مطرب و خرقه و ساغر و شاهد می‌زده، و همان‌طور که در آن روزگار رسم بوده، برای این کلمات معنای الهی و عرفانی در نظر می‌گرفته. یعنی مثلا اگر می‌گفته «شاهد»، منظورش پسر ِ خوشگل (پسر ِ نورسیده‌ای که نیروی شهوانی را در مخاطب بیدار می‌کند) نبوده، بلکه منظورش حضرت علی، یا حضرتِ محمد، یا خودِ خداوندِ متعال بوده. یا اگر می‌گفته «مِی»، منظورش آن آبِ ناپاک که عقل را زائل می‌کند نیست، بلکه تجلیاتِ نابِ حضرتِ حق، که عقل و دل از بندگانِ خدا می‌برد را به مِی و شراب تشبیه کرده. در اینجا این احتمال هم وجود دارد که او به عنوانِ یک مسلمان، از همه‌ی لذائذِ حیوانی به طور ِ مشروع، بله، به طور ِ مشروع (تأکید از نویسنده)، بهره می‌برده، و مثلا زیبایی ِ زنان و گونه و خال و زلف و ابرو و کمرشان را خیلی دوست داشته و می‌ستوده، اما همه‌ی این زیبایی‌ها را در نهایت، استعاره‌ای از زیبایی ِ الهی قلمداد می‌کرده.

5) یا اینکه یک آدم ِ عادی (نه زیادی روحانی، و نه زیادی اهل ِ هوی و هوس)، مثل ِ اغلبِ ایرانیانِ زمانِ خودش بوده، که در عمل، و به طور ِ واقعی، آدم‌های آشغال و ریاکار و سالوس و ریقوئی بوده‌اند، ولی در کله‌هاشان آرمان‌های بزرگ و ناب و پاک و بلند-نظرانه‌ای داشته‌اند. یعنی عملا خیال‌پردازانی بوده‌اند که در آشغال می‌لولیده‌اند، بی‌آنکه خیالی برای بیرون آمدن از آشغال‌دانی‌شان در سر داشته باشند.

6) یا شاید هم آقا! اصلا یک آدم بوده، فقط یک آدم، بی‌هیچ نام و نشانی خاص. گاهی که فشار ِ خون‌اش بالا می‌زده، اهل ِ معرفت و دین‌داری می‌شده، و گاهی هم متناسب با حس و حال‌اش، پُکی به بنگ می‌زده و دستی به زنی یا شاهدی می‌رسانده. همین، و نه بیشتر.

۱۳۸۵/۱۰/۲۲


- کنجکاوی چیست؟
- خواستِ رساندنِ یک حس، به آنچه حس-کردنی است.

۱۳۸۵/۱۰/۱۸

نگرش ِ باطنی

یکی از چیزهایی که تو اندیشه‌ی مولانا خیلی جالبه (و می‌گن یکی از خُلق و خوهای معروفِ ایرانی هم هست)، اینه که دائم می‌خواد با ظواهر ِ شریعت وَر بره. هی می‌خواد گیر بده که بگه این چیزهای ظاهری اصل نیستن، و اون معانی ِ باطنی و اون زیبایی‌های درونی‌اَن که خوب‌اَن و راهگشا. تو واژه‌شناسی‌اش هم یه سری لغت هست که می‌خوان مرزی بین ِ درون و بیرون بکشن، و دستِ آخر هم نشون بدن که «درون برتر از بیرون است.» (تَهِ گزاره‌ی اگزیستانسیالیستی) کلا هم معتقده که تمام ِ این عالم بر خیال قائمه، اما می‌گه بعضی از خیال‌ها هستن که از اون‌های دیگه واقعی‌ترن! (خیلی جالبه‌ها!) کدوم خیال‌ها؟ همون خیالاتی که منشاءِ حرکت می‌شن و تو انسان انگیزه و اراده بوجود می‌آرن. می‌گه این خیال‌ها از بقیه‌ی خیال‌ها واقعی‌ترن. خیال، وقتی خیالِ یار باشه، واقعی‌ترین تخیلاته (جای «یار» هر چیزی که دوست دارین بهش برسین رو بذارین). اونقدر واقعی که حتی قادره حرام رو هم حلال کنه.

حرام دارم با مردمان سخن گفتن
و چون حدیثِ تو آید سخن دراز کنم.
(حرام حلال شد-با تو)

تو این مسئله تا اونجا پیش می‌ره که می‌گه؛ خیلی‌ها هستن که حرف‌هایی که من می‌زنم رو خیلی خوب بلدن، اما نمی‌تونن بگن، ولی چه اهمیتی داره؟ اصل دله، «صورت را رها کن.»

۱۳۸۵/۱۰/۵

وضعیتِ بی‌کُنشی ِ نوع ِ اول

کنار ِ دوست‌دخترش تو اتوبوس نشسته. روشنفکر می‌زند. با موهایی صاف و عینکی تمام‌فریم. سبیل دارد، کمی هم اَخم در چهره. اتوبوس کیپ-تا-کیپ پُر است. اغلب مَرد اَند. دو نفر آن‌طرف‌تر، دو تا لاتِ بی‌سر-و-پا ایستاده‌اند. آن‌ها هم سبیل دارند، کمی هم نکبت در چهره. گاهی از میانِ صدایشان، کلماتی حقیر خودنمایی می‌کند. کلماتی آنقدر پَست که قادر است پُشتِ هر فرهنگی را به خاک بمالد.

چهره‌اش عوض نمی‌شود، یعنی سعی می‌کند که عوض نشود. معلوم است که کاملا عصبانی است. دوست‌دخترش هم دارد این حرف‌ها را می‌شنود. او مرد است. قاعده‌ی اولِ مردانگی ایجاب می‌کند که بلند شود و سراپای لات-و-لوت‌ها را برانداز کند و در اولین اقدام ِ مردانه، تذکری جانانه بدهد. همین دیروز بود که عصبانی شده بود، و با خشونتی کاملا به دور از عقل، رفیق‌اش را رنجانده بود. همین دیروز تصمیم گرفته بود احساساتی نشود و تا می‌تواند نگذارد چیزی از میدان به-در-اَش کُند. او حالا عمیقا درک می‌کرد که وقتی احساساتی است و کاری می‌کند، نتیجه‌ی خوبی عایدِ درونش نمی‌شود. همین دیروز بود، بله، همین دیروز این مرحله را پشتِ سر گذاشته بود. کاش می‌شد کسی که از این کَک‌ها به تُنبانش نیافتاده، به آن دو نرّه‌خر تذکر بدهد، تا بفهمند کلمات‌شان باعثِ آزار ِ دیگران شده. اما انگار نه انگار. بعضی‌ها به هم نگاه می‌کنند، و سر تکان می‌دهند، ولی چیزی نمی‌گویند، کاری نمی‌کنند. کاملا عصبانی است و قاعده این است که تا عصبی است چیزی نگوید، کاری نکند.

- [... چه قاعده‌ی مسخره‌ای! ببینم این قاعده استثنا نداره؟ اصلا قاعده بودن یعنی اینکه باید مجال واسه استثنا پیدا بشه. خُب حالا چطور می‌شه از این حال خارج شد؟ کاش پیاده بشن. کاش همین ایستگاه شرّشون رو بکَنَن. اصلا صبر کن ببینم ماجرا چیه؟ من چرا اینقدر عصبانی‌اَم؟ الآن دارم کلمه‌هایی رو می‌شنوم که قبلا هم بارها شنیدم. نهایتش یه ذره خجالت‌زده شدَم، اما هیچوقت اینقدر عصبانی نبوده‌اَم. شاید به خاطر ِ مهینا است. (گویا مهینا اسم ِ دوست‌دخترش است.) من الآن عصبنانی‌اَم، که چرا جلوی مهینا دارن از این حرف‌ها می‌زنن. آره؟ به خاطر ِ اینه؟ یعنی اگه من اینجا تنها بودم، و این حرف‌ها رو می‌شنیدم، طوری نمی‌شد؟ احساس ِ عصبانیت نمی‌کردم؟ احساس نمی‌کردم که باید تذکر بدم؟]

حالا حس می‌کرد که به جاهای خوبی رسیده. عصبانیت‌اَش کمتر شده بود. یعنی راستش را بخواهید، دیگر عصبانی نبود. و اگر می‌خواست تذکر بدهد، الآن بهترین موقع بود. ولی برایش جالب بود که چه قاعده‌ی مسخره‌ای بر عصبانیت‌اش حاکم است. عصبانیت‌اش به وجودِ مهینا بستگی داشت. چقدر جالب! به این فکر فرو رفته بود که اگر مهینا ناراحت است، و نمی‌خواهد این حرف‌ها را بشنود، چرا خودش بلند نمی‌شود تا تذکر بدهد؟ شاید برای اینکه مهینا کاملا عصبانی است! یا کاملا شگفت‌زده. اینکه مردان، جنس ِ او را (زن را) دائم در مقام ِ مفعولی به زیر می‌کشند، شاید بیشتر برایش تکان‌دهنده و تأسف‌بار باشد، تا شگفت‌آور.

- [بذار ببینم! طبق ِ یکی از بهترین دستاوردهای فمنیستی، زن در مقام ِ مفعول، چیزی از اساس زبان‌شناسانه‌ست. زبان هم چیزی مَردونه‌ست، و مرد به خیالِ خودش به هر چیزی که بخواد تحقیر کنه، رسوخ می‌کنه. در واقع حتی خدا هم همین‌طوری بی‌آبرو شده. مردها به خدا هم رسوخ کرده‌اَن و اون رو هم به زیر کشیده‌اَن. یا شاید هم اصولا گفته‌اَن چون نمی‌شه به خدا رسوخ کرد بایست بی‌خیالش شد و به این ترتیب از خدا کشیدن بیرون! شاید موج ِ بعدی خداپرستی زمانی رخ بده که آلتِ مردونه‌ی عقل رو بُریده باشن. درسته! عقل آلتی مردونه داره. برای تسخیر کردن فرو می‌ره، مفعول می‌کنه، می‌شناسه، و به گُه می‌کشه ... راستی مهینا در چه حالیه؟] ... مهینا در چه حالی؟ خوبی؟

- (با تعجب؛) آره! خوبم. چطور؟

- هیچی. همین‌جوری. صدای این دو تا رو می‌شنوی؟

- اوهوم.

- ناراحت‌ات می‌کنه؟

- تو رو چطور؟

- اِ ! چه جالب! من هم داشتم دقیقا به همین فکر می‌کردم.

- به چی فکر می‌کردی؟

- به «تو رو چطور.» به اینکه من شاید اگه تنها بودم ناراحت نمی‌شدم، اما انگار این حس که فکر می‌کنم تو هم می‌شنوی و خجالت می‌کشی، یه جوری به من منتقل می‌شه. خجالت‌زدگی‌ام تبدیل به خشم می‌شه. این برام جالبه که حضور ِ تو، مثل ِ یه پُل، خجالت رو به خشم می‌رسونه ... راستی‌ها شاید همه‌ی جنگ و دعواهای تاریخ، همین‌جوری به وجود اومده، نه؟

- چه جوری؟

- همین دیگه. یه جور خجالت یا یه جور احساس ِ درونی ِ نرم و گرمابخش بوده که در حضور ِ یه زن، یا در حضور ِ دیگران، تبدیل شده به خشم، و بعدش آدم‌ها رو انداخته به جونِ هم. شاید اگه من همیشه تنها باشم، هیچ‌وقت خشمگین نشم. شاید خشم یه جور دگردیسی ِ خجالته. ببینم تو الآن از دستِ اینها عصبانی نیستی؟

- امممم! نمی‌دونم. عصبانی ... شاید! ولی بیشتر به نظرم آدم‌های کم‌ارزش و بی‌فرهنگی می‌آن. همین.

- چقدر واقعی! چقدر راست!

۱۳۸۵/۹/۱۰

نیچه به زبونِ ساده

برای محسن


خواستم برای ادامه‌ی یک گفتگو چیزی بنویسم. حاصل ِ بخشی از کار را که مرور کردم دیدم تقریبا روایتِ خیلی ساده و خلاصه‌ای دارم از نیچه. من البته شارح ِ اندیشه‌های هیچ کس نیستم.
***
...

نیچه می‌گه که دانش ما والا نیست. یعنی چی؟ یعنی دانش ِ شناختِ خود نیست. به درد نمی‌خوره. سوالاتِ اصلی ِ ما گم شده. از یاد برده‌ایم که چرا آغاز کرده‌ایم. ما هیچی درباره‌ی خودمون نمی‌دونیم. اینکه چی هستیم؟ کی هستیم؟ چرا اومدیم؟ به کجا می‌ریم؟ اینها هنوز جزء سوالاتِ نامکشوف و مبهم ِ زندگی ِ ماست. اما نکته اینه که ما داریم زندگی می‌کنیم. یعنی برخلافِ این تصور و باور که اگه جوابِ این سوال‌ها را ندونیم زندگی هیچ ارزشی نداره و به درد نمی‌خوره و به نهیلیسم می‌رسیم، و تو جهنم ِ ندانستن غرق می‌شیم و از این حرفا، ما در واقع جوابِ هیچ‌کدوم از این سوال‌ها رو نمی‌دونیم و در عین ِ حال داریم زندگی می‌کنیم، سوال رو «فراموش» می‌کنیم و «امیدوار» می‌مونیم. فراموشی و امید، دو کلمه‌ی خیلی مهم در فهم ِ گفته‌های نیچه است. (ما تا زمانی که امیدواریم، مرگ و زندگی‌مون دستِ خودمونه).

از اون طرف، بعضی از دسته‌ها و گروه‌های آدمیان هستند که فکر می‌کنند جوابِ این سوال‌ها رو می‌دونن. اولین دسته دین‌داران‌اند. یعنی کسایی که می‌گن خداوند ما رو آفریده، و عاقبتِ همه‌مون هم به بهشت و جهنم ختم می‌شه، و درباره‌ی اعمالی که می‌کنیم قضاوت می‌شه. اما وقتی از این عده بپرسی که شما از کجا به وجودِ این خدا معتقدید، و چطوریه که این‌همه فرضیه و دانش درباره‌ی اول و آخر ِ عالم دارید؟ و دیگه اینکه این خدا چه جور موجودیه، و خودش چرا اصلا دست به خلقت و راه انداختن ِ این دم و دستگاهِ قضا و خیر و شر زده؟ به نظر خیلی‌هامون جوابِ قانع‌کننده‌ای دریافت نمی‌کنیم. یعنی جواب‌هایی نیستن که بشه لمس‌شون کرد و درک‌شون کرد و باهاشون ارتباط برقرار کرد. البته بسیاری هم هستند که پاسخی مثل «خدا» راضی‌شون می‌کنه و به آتش ِ کنجکاوی و جستجوگری‌شون آبِ سردِ پاسخ رو می‌ریزه.

دومین دسته از کسانی که پاسخ ِ سوالاتِ بشر رو می‌دونن، و گویا در حالِ جستجوی پاسخ‌ان، دانشمند و عالم محسوب می‌شن. این‌ها کسانی‌ان که به «علم» اعتقاد دارن. به عقلانیت و حقیقتِ علمی (مثل ِ بعضی از مارکسیست‌ها، پوزیتیویست‌ها، بعضی از تجربه‌گراها و ...). این عده با استفاده از قوانینی که فکر می‌کنن بر جهان حاکمه، و نسبتی که انسان با عالم داره و حدّی که می‌تونه جهان رو بشناسه، معتقدن که ما در حالِ بهتر شدنیم. یکی از خصلت‌های عقل اینه که نیاز به زمان و تجربه داره. از خلالِ تجربیاتِ مختلف و با کمکِ انسان‌های مختلف، ما کم‌کم داریم شناختمون رو نسبت به جهان گسترش می‌دیم، و به سمتِ یه جهتِ دلخواه متحول می‌شیم (تحول به سمتِ دلخواه می‌شه معنی ِ پیشرفت). مثلا تقریبا می‌دونیم که جهان چه شکلیه و از چه چیزهایی ساخته شده. تقریبا می‌دونیم که نحوه‌ی شکل‌گیریِ زمین و موجوداتِ زنده چه جوریه، و اینها یعنی اینکه، تقریبا می‌دونیم جهانی که توش هستیم چه خاصیت‌هایی داره، و روی چه مکانیزم‌هایی در حالِ حرکت و تغییر و تحوله. البته امیدواریم که این تقریبا یه روزی تبدیل به تحقیقا بشه. یعنی ما تئوری‌های دقیق و خدشه‌ناپذیری داشته باشیم که بتونه کار ِ جهان رو دقیقا پیش‌بینی کنه و حدس بزنه. ما در واقع از طریق ِ این تئوری‌ها و شناختی که نسبت به خواص ِ چیزها پیدا می‌کنیم، کارمون رو پیش می‌بریم و راحت‌تر زندگی می‌کنیم و ...

پاسخ‌های علم هم هیچ چی به ما نمی‌گه. نه می‌گه این هستی و این تکرار بر چه اساسه، و نه می‌گه معنی ِ اصلی ِ این زندگی چیه. این زندگی ملال‌آور و تکراریه. نیچه می‌گه، مشکل آدم‌ها این نیست که رنج می‌کشن و زندگی براشون تکراری و ملال‌آوره. مشکل آدم‌های این نیست که می‌میرن، مریض می‌شن، فقیر و بی‌چیز می‌شن، شکست می‌خورن، تنها می‌شن، عزیزانشون رو از دست می‌دن و ... آدم برای رنجی که می‌کشه دنبالِ دلیل می‌گرده. پس مشکل نه خودِ رنج بلکه معنی ِ این رنج کشیدنه. انسان «خواهان رنج است و جویای آن، اما به شرطی که معنایی به آن بخشیده شود.»

اما همین جا لازمه که تا یک فرضیه‌ی نیچه‌ایِ دیگه رو هم بیان کنیم، و اون اینکه؛ پذیرش یا ردِ این قبیل مسائل ِ فکری، این پاسخ‌های بشری (یعنی «خدا» و «علم»)، امری کاملا غریزی و درونیه. یعنی چی؟ نیچه می‌گه: من شجاع‌تر و دلیرتر و کنجکاوتر از اونم که به پاسخی همچون خدا راضی بشم. یعنی اینکه، اگه می‌بینید من دنبالِ یه جوابِ دیگه دارم می‌گردم، و این جواب (یعنی خدا) راضی‌ام نمی‌کنه، فقط به این دلیله که روحیه و خلق و خویِ غریزی و درونی ِ من جستجوگرتر و کنجکاوتر از اونیه که این جواب رو قانع‌کننده تشخیص بده. تشخیص اینکه یه جواب خوبه یا بد به عهده‌‎ی انسانه، و اینکه یه انسان با یه جواب راضی می‌شه، ولی یکی دیگه نمی‌شه، مسئله‌ایه که به میزانِ توجه و کنجکاوی و شجاعتِ فهم ِ حقیقت و این چیزها مربوط می‌شه. اون‌هایی که جواب‌ها راضی‌شون نمی‌کنه و دائم با پرسش و سوال مواجه می‌شن و پاسخ‌ها رو نقد می‌کنن و از پاسخ‌ها سوال می‌کنن، کسائی‌ان که جستجوگرتر و دلاورتران (برایندِ نیروهای درونی‌شون اون‌طوری شده).

از دیرباز هم یه عده بودن که در مقابل ِ آگاهی و شناخت، ذوق‌زده شدن و فکر کردن انسان به واسطه‌ی این نوع ِ توانایی‌اش در دونستن، موجودِ فوق‌العاده‌ایه و همه‌چیز رو درک می‌کنه و حتی به خودش هم آگاهی داره. این تعبیر درباره‌ی انسان؛ اینکه فکر کنیم چون [نسبتا] قادریم جهانِ پیرامون‌مون رو توضیح بدیم، پس خودشناسانِ بزرگی هستیم، و از قدرت، از عقل، و از خود آگاهیم، خوش‌بینی ِ زیاد، و به همون میزان، دور بودنِ از واقعیتِ زیادی رو تو خودش داره. نیچه تقریبا اولِ هر کتابی که نوشته این سوال رو پرسیده که: «آیا خود را می‌شناسیم؟ آیا حقیقت را یافته‌ایم؟» می‌پرسه، با طعنه و کنایه هم می‌پرسه، انگار می‌پرسه که نگاه کنیم، نگاه کنیم تا متوجه بشیم چی هستیم، چقدر می‌دونیم، یادمون بیاد دنبالِ چی می‌گردیم، و چه نسبتی با جواب‌مون داریم.

بیاید خودمون رو با یه انسانِ ابتدایی، یا یه آدم تو قرونِ وسطی، یا یه آدم تو هر تاریخ ِ دیگه‌ای از گذشته مقایسه کنیم (البته اگه مهارتِ لازم برای چنین کاری رو کسب کرده باشیم، و اگه ذهنیتِ امروزین‌مون اجازه‌ی فهم ِ گذشته رو به‌مون بده). سوال بپرسیم که ما چه فرقی با یه آدم ِ متعلق به دورانِ گذشته داریم؟ از نظر ِ دانش چه فرقی کرده‌ایم؟ از نظر ِ زندگی چه فرقی کرده‌ایم؟ سوال کنیم تا بهتر بفهمیم در چه موقعیتی هستیم و با چه شرایطی روبروئیم. نیچه معتقده که تنها از این طریقه که می‌تونیم به دانشی درباره‌ی «خود» دست پیدا کنیم. از طریق ِ خوندنِ تاریخ ِ ذهنیتِ انسان‌ها، یعنی از طریق ِ به خاطر آوردنِ حس و حالِ گذشته‌مون درباره‌ی جهانِ اطراف. ما فراموشکاریم. یادمون می‌ره که چی بودیم. همیشه فکر می‌کنیم همینی که هستیم، بوده‌ایم. یادمون می‌ره چه تجربیات و معابر و گذرگاه‌هایی رو رد شدیم، تا به اینی که هستیم برسیم. پس لازمه که به عقب برگردیم و ریشه‌ی احساس و تمایل ِ امروزمون رو تا کمی قبل‌تر ردیابی کنیم. ما برای شناختِ خودمون نیاز داریم که به تاریخ مراجعه کنیم. منتها نه تاریخی که دست به مقایسه بزنه و فرض رو بر این بذاره که ماها (آدم‌های عصر حاضر) بهتر و پیشرفته‌تر و باحال‌تریم و یگانه‌ی عالمیم و زندگی فقط به کام ِ ما بوده و خواهد بود و اون قدیمی‌ها زندگی‌شون سیاه بوده و دائم داشتن عذاب می‌کشیدن، و خلاصه این قبیل حرف‌ها و اندیشه‌ها، اولین و مهمترین پیش‌داوری درباره‌ی دیدنِ واقعیاته. ما باید تا می‌تونیم از پیش‌داوری خلاص بشیم، مایلم بگم، این مهمترین آموزه‌ی نیچه‌ایه؛ ما همواره با پیش‌داوری زندگی می‌کنیم، پس باید به جنگِ پیش‌داوری بریم. پیش‌داوری یگانه دوست، و در عین ِ حال، یگانه دشمن ِ همه‌ی ماست. توضیخ می‌دم؛

ببینید، از نظر ِ نیچه انسان یه موجودِ ذاتا ارزش‌گذاره. یعنی وقایع رو به لحاظِ خوبی و بدی تو ذهنش دسته‌بندی می‌کنه. هر چیزی که به دایره‌ی کنش ِ با انسان وارد می‌شه، برای آدمی معنی‌ای خوب یا بد داره. یعنی ما نسبت به چیزها حالتِ روانی ِ جذب و دفع داریم. این به چه علته؟ از نظر ِ نیچه این ارزش‌گذاری به غریزه‌ی خودخواهی ِ ما برمی‌گرده. یعنی خوب و بدِ چیزها، به میزانِ خوددوستی و خودپرستی ِ ما ربط داره. هر چیزی که برای ما مفید باشه، و خطر و رنج رو از سرمون دور کنه، باعثِ آرامش و محبتِ ما می‌شه. ما چیزهایی که به‌مون لذت می‌دن، و باعثِ سرخوشی‌مون می‌شن رو دوست داریم و خوب می‌دونیم. این خصلتِ ارزش‌گذاری که ذاتی ِ انسانه، باعث می‌شه که انسان همیشه از پشتِ نقابِ ارزش‌ها به چیزها نگاه کنه. برای همین هیچ وقت ما خودِ چیزها رو به شکل ِ عریان نمی‌بینیم، بلکه چیزها رو از پشتِ نقابی که خودمون به چهره‌شون زدیم نگاه می‌کنیم. این کار باعثِ آرامش ما می‌شه. برای همینه که نیچه می‌گه ما حقیقت رو دوست نداریم و توانِ رویارویی با اون در بشر نیست. اینجا دقیقا اون‌جاییه که «روان» و «درون» زاده می‌شه. روان همون نقابه، همون رنگه، همون ارزشیه که ما به چیزها تحمیل می‌کنیم، تا بتونیم تحملشون کنیم و ازشون نترسیم. روان باعث می‌شه چیزها برای ما معنی داشته باشن؛ خوب یا بد، و باعث می‌شه که ما درباره‌ی دنیامون روایت داشته باشیم، یعنی اینکه بتونیم دنیا رو تعریف کنیم. اگه نیچه می‌گه حقیقت وجود نداره، یکی‌اش به این دلیله که معتقده ما فقط با بافته‌های روانی‌مون سر و کار داریم، که این‌ها هم تماما ساختگی و ذهنی‌ان (در این زمینه، نیچه ادامه‌دهنده‌ی کار ِ کانت به حساب می‌آد؛ تمایز ِ عین و ذهن).

حالا تقریبا می‌شه گفت که مشکلاتِ فرهنگی ِ بشر کجاها بروز پیدا می‌کنن. این مشکلات درست جاهایی هستن که ما ساخته‌های غیرواقعی ِ روان‌مون رو جدی می‌گیریم و واسشون دکون-دستگاه درست می‌کنیم تا ازشون حراست کنیم. انگار نه انگار که خودمون درستشون کردیم و خودمون هم باید نظم‌شون رو رعایت کنیم. یک‌هو این چیزهایی که ساختیم تبدیل می‌شن به نهادهای بزرگی که پاسدار و محافظ و ... دارن. سخت می‌‎شن، صلب می‌شن، تغییر توشون غیرممکن می‌شه.

اینجوری، نیچه برای مطالعه‌‎ی انسان یه سری نکته مشخص می‌کنه. می‌گه اینکه می‌بینید مراسم و تشریفات برگزار می‌کنن، اینکه می‌بینید یه سری چیزها رو هر روز به یاد آدم می‌آرن، اینکه می‌بینید واسه یه سری-چیزها سر و صدا به پا می‌کنن، واسه اینه که می‌خوان بر فراموشی ِ انسانی غلبه پیدا کنن. اگه کسی بخواد بر آدم سوار بشه و قواعد و قوانین‌اش رو به او دیکته کنه (حتی اگه اون کس خودِ آدم باشه)، نیاز داره تا بر فراموشی ِ ذاتی ِ انسان‌ها چیره بشه. چطوری؟ با یادآوریِ مکرر، با درست کردنِ نماد، نهاد، نشانه، سمبل، به خصوص واسه اون‌چیزهایی که زودتر از همه فراموش می‌شن. پس اگه می‌خوای بفهمی که آدم‌ها نسبت به چه چیزهایی حساس‌ترن، برو نگاه کن که چه چیزهایی رو خوب‌تر از همه فراموش می‌کنن، و بنابراین برو نگاه کن واسه چه چیزهایی مراسم و یادبود و سر-و-صدا راه می‌اندازن.

یا مثلا احتمالا نیچه رو (به لحاظِ نظری) می‌شه مخالفِ همه‌ی نظام‌های فرهنگی (مثل خانواده و آموزش و پرورش و ...) به حساب آورد. چون این نظام‌ها قدرتِ تطابق و انعطاف‌پذیری رو از انسان می‌گیرن و انسان رو به یه موجودِ واکنشی تبدیل می‌کنن. به خصوص تو اون قسمت‌هایی که تکالیفی رو از انسان توقع دارن که دائم باید تکرار بشه، و هیچ جور انعطاف و دگَر-شُدی رو توش قبول نمی‌کنن. در صورتیکه اون قسمتی از انسان که مایه‌ی رستگاری و شاد زیستنه، همون بُعدِ کنش‌گر و خلاق و فرهنگ‌ستیز ِ انسانه. برای همین هم نیچه پیش‌بینی می‌کنه که این قبیل نظام‌ها و انسانی که با این قبیل نظام‌ها خو گرفته، حداکثر یه قرنِ دیگه می‌تونه دوام بیاره. این نظام‌ها محکوم به فنان (دخل‌شون اومده)، چون انعطافِ لازم برای تغییر رو ندارن (تکاملی نیستن). نیچه می‌گه اصل ِ بقای اصلح ِ داروینی تو انسان‌ها از کار افتاده، برای همین هم آدم‌ها درجا می‌‎زنن و در نهایت مقاومت‌شون شکسته می‌شه و یه نسل ِ تازه از انسان پدیدار می‌شه؛ اَبَرانسان. انسان در برابر ِ ابرانسان، شبیهِ بوزینه است در برابر ِ انسان (البته من، خودم به لحاظِ روانی، فعلا ترجیح می‌دم که این تعابیر ِ نیچه استعاری باشه. که البته بعضی‌جاها هم همین‌طوره). خلاصه، یه جورایی انگار ِ پیام نیچه برای فرهنگ و تمدن اینه: بابا جون! برو بمیر!

۱۳۸۵/۸/۲۷

آب‌میوه

ماجرا از این قرار است که من نشسته بودم و داشتم با خودم وَر می‌رفتم، که یک‌هو سر و کله‌ی این یارو پسره پیدا شد. اجازه می‌خواهم که سریع بروم سر ِ اصل مطلب و به شما حالی کنم که این یارو پسره چه جور آدمی‌ست. اولا که چشم‌های سیاهِ درشتی دارد که شیطنت از سر-و-روش می‌بارد. دوما که قد و قواره‌ی نسبتا بلندی هم دارد. یک کمی هم چاق است. یک ذره هم اهل ِ شوخی است. خب رسیدیم سر ِ اصل ِ مطلب. بعله! اصل ِ مطلب همین بود. همین که این آدم، واقعا پسر ِ شوخی است. شاید هم من زیاد جدی‌اَم. فرقی هم البته نمی‌کند ها! و نتیجه‌ی ماجرا همیشه این است که او پسر ِ شوخی‌ست و من آدم جدی‌ای‌ اَم. ولی خُب گذشته از شوخی و جدی، او گاهی وقت‌ها حرف‌های عمیقی می‌‎زند. یعنی گاهی وقت‌ها که چه عرض کنم! من همیشه حرف‌هاش را عمیق می‌شنوم. یعنی گوشم را سوراخ می‌کند، به خودِ خودِ مغزم فرو می‌رود. اصلا مثل ِ حرف‌های صد-تا-یک-غاز ِ بقیه نیست که حوصله‌ام را سر می‌برد. ولی حرف‌های او، با اینکه حرف‌های صد-تا-یک-غازی‌ست، با مُخ ِ من ور می‌رود. معمولا در حالِ شوخی کردن و خندیدن است. ولی من تو آن شوخی‌ها، تو آن لحن ِ خندان و وسوسه‌گر، همیشه یک لایه‌ی عمیق ِ سوالاتِ بشری را بو می‌کشم و پیدا می‌کنم. باور کنید! هیچ سعی و تلاش ِ زیادی هم به کار نمی‌اندازم. گاهی البته شک می‌کنم که او خودش هم می‌فهمد چی دارد می‌گوید، یا اینکه این فقط من‌اَم که آن همه چیز از صحبت‌های او دستگیرم می‌شود. نه، واقعا! گاهی می‌مانم که آخر چطور ممکن است یک آدم این همه باحال باشد، و حرف‌های روزانه و عادی‌اش هم گهربار و عمیق. واسه همین هم گاهی امتحانش می‌کنم. مثلا از آن چیزی که فهمیده‌ام ازش سوال می‌کنم، یا یک جوری واردِ بحث می‌شوم که؛ «ببین! من حرفت را جدی گرفتم. من می‌فهمم‌ات. واقعا حرفِ عمیقی زدی، و من این را فهمیدم. من هم فکر می‌کنم ...» اما چشم‌تان روز ِ بد نبیند! جوری با آدم رفتار می‌کند، انگار اصلا مهم نیست تو چی داری می‌گویی. بعد یک‌هو شک می‌کنی که؛ «نکند این بابا خودش هم حالی‌اش نیست که چی گفته و بالکل قاطِ قاط است ...» و از این حرف‌ها. بعدش، تصمیم می‌گیرم که عین خودش مسخره و جفنگ رو هم سوار کنم. یعنی یک جورهایی حساب را بگذارم رو این که طرف دارد مزخرف می‌بافد. خب دیگر! من هم می‌شوم آخر ِ دری-وری. ولی باز هم چشمتان روز ِ بد نبیند! جوری ماجرا را به دست می‌گیرد که تو حالی‌اَت می‌شود؛ «نه بابا! قضیه جدی بود و ما الکی زدیم تو فاز ِ شوخی.» بعد یک‌هو تو احساس ِ خنگی ِ عمیقی به خوردت می‌رود. احساس می‌کنی با یک آدم ِ نابغه طرفی که درست می‎فهمد که دارد چی کار می‌کند و زندگی را خوب درک کرده و از زیر و بم‌اش باخبر است، و توی یک-‌کاره‌ی یک‌-لا-قبا به گردِ فهم و استدلالش هم نمی‌رسی. بعد ناگهان غرورم می‌گوید؛ «غلط کردی! این حرف‌ها کدام است! تو هم برای خودت کسی هستی.» بعدش هم من می‌آیم که ماجرا را دوباره دستم بگیرم و بفهمم که چی شد، اما کار از کار گذشته. این ماجرا همیشه تکرار می‌شود و من که هر دفعه این حالت‌ها را می‌فهمم، نمی‌توانم برای دفعه‌ی بعد خودم را جمع کنم و یک سر-و-سامانی به احساسم بدهم. این است که تقریبا مطمئن شده‌ام که من یک احمق‌اَم که فقط قادر است چیزها را بفهمد، و اصلا قادر نیست یک قدم از فهمیدن جلوتر برود. ولی طرفم یک نابغه است، یک آدم ِ بامزه و چیز-فهم که همیشه یک قدم از فهم ِ من جلوتر است. الآن هم درست جلوم نشسته. انگار که همیشه جلوم بوده باشد. البته با من کاری ندارد ها! دارد آب‌میوه‌اش را می‌خورد. بعد برمی‌گردد به من می‌گوید:

- این آب‌میوه واقعا می‌تونست چیز ِ بیست و چهاری باشه!

- چیز ِ بیست و چهار؟

- آره دیگه! یعنی می‌تونست چهار درجه از اینی که هست بهتر باشه.

- (دیدید! حالا فهمیدید من چی می‌گویم؟ مطلب دستتان آمد؟ تو همین جمله‌ی کوچک‌اش کُلی مفهوم خوابیده بود و من الآن ذهنم درگیر ِ آن مطالب است. اولا رساند که آب‌میوه‌ی بیستی دارد می‌خورد. در ضمن، دارد می‌گوید حداقل چهار تا ایده دارد که می‌تواند آن آب‌میوه را چهار درجه بهتر کند. و همه‌ی این مفهوم‌ها را هم آن‌قدر باحال گفت که من واقعا کف‌ام برید. حالا البته نمی‌دانم دارد شوخی می‌کند، یا دارد جدی حرف می‌زند. چون می‌دانید! اگه یک آب‌میوه چهار درجه بهتر شود، آن وقت باز تبدیل می‌شود به یک آب‌میوه‌ی بیست. چرا؟ خب معلوم است دیگر. چون حدِ نهایی ِ نمره‌ای که یک آب‌میوه می‌تواند بیاورد بیست است. اگر یک آب‌میوه‌ی بیست، چهار درجه بهتر شود، آن وقت نمره‌ی خودش باز می‌شود بیست، و نمره‌ی آب‌میوه‌های دیگر از شانزده حساب می‌شود. تازه همه‌ی اینها هم مالِ زمانی است که ما بتوانیم مقدار ِ خوبی ِ یک آب‌میوه را بر اساس ِ درجه حساب کنیم، که کار ِ واقعا طاقت‌فرسا و مشکلی است. خلاصه، در احوالِ یک آب‌میوه، با چهار درجه بهتر شدن هیچ تغییری رخ نمی‌دهد، بلکه آب‌میوه‌های دیگر را چهار درجه پائین می‌برد.) خُب، یعنی اگه چه‌جور بود چهار درجه بهتر می‌شد؟ اصلا مگه نمره‌ی بیست و چهار هم حسابه؟

- همین دیگه! یه آب‌میوه‌ی نمره‌ی بیست، در صورتی که بتونه چهار درجه بهتر بشه، یعنی امکان داشته باشه که چهار درجه رشد کنه، چیز ِ واقعا گندی به حساب می‌آد. چون تو اون لحظه تو می‌فهمی که یه جنسی دستته که هنوز چهار راه مونده تا به اوج ِ خوبیش برسه. و این یعنی نقص، یعنی نابودی، یعنی زهرمار، و یعنی همین آب‌میوه‌ی کوفتی که دستِ منه.

- (وای خدای من! شما هم دیدید؟ دیدید چی کار کرد؟ خب راست می‌گوید. یک آب‌میوه که تو می‌دانی هنوز چهار درجه مانده تا واقعا عالی بشود، یک آب‌میوه‌ی به-درد-نخور است. فقط من نمی‌دانم داشت این حرف‌ها را شوخی-شوخی می‌زد، یا واقعا حالیش است که چه حرف‌های باحالی دارد می‌زند! ولی به نظر نمی‌رسد که دارد شوخی می‌کند. خب خنده که دلیل شوخی نیست. این پسره همیشه دارد می‌خندد. رو همین حساب به نظرم می‌فهمد چی دارد می‌گوید، و کاملا هم حق دارد. اما مگر این آب‌میوه چه فرقی با بقیه‌ی آب‌میوه‌ها دارد آخر؟) ها؟ این آب‌میوه چه فرقی با بقیه‌ی آب‌میوه‌ها داره مگه؟

- فرق که، همه‌اش فرقه پسر. [پاک در حالِ جدی حرف زدن است.] مگه این که تو فکر کنی آب‌میوه‌ای که دوست‌دخترت برات خریده باشه، با آب‌میوه‌ای که از رو زمین پیدا کرده باشی، هیچ فرق با هم ندارن. [پقی می‌زند زیر خنده.]

- (ها! حالا فهمیدم منظورش چی است. پس این تا حالا داشت شوخی می‌کرد. منظورش این بود که این آب‌میوه فرقش با بقیه‌ی آب‌میوه‌ها این است که یا از دستِ دوست‌دخترش گرفته، یا اینکه از رو زمین پیداش کرده. گفتم. فکر کردم چه حرفِ عمیقی می‌خواهد بزند!) حالا این کدوم آب‌میوه‌اس؟ دوست‌دخترت داده یا از رو زمین برداشتی‌اش؟

- هیچکدوم.

- ولی خودت گفتی ...

- نه. من فقط گفتم این دو جور آب‌میوه با هم فرق دارن، ولی نگفتم آب‌میوه‌ی من جزء کدوم دسته است که!

- آره. ولی من فکر کردم منظورت همین بوده.

- خب اشتباه فکر کردی. [قوطی ِ آب‌میوه را پرت می‌کند لای چمن‌ها و پا می‌شود و می‌رود.]