۱۳۹۸/۱۲/۶
ضیاء نبوی
۱۳۹۵/۲/۱۶
دانایی چگونه متصلب میشود؟
۱۳۹۵/۲/۱۱
دربارهیِ دولت و آزادی
۱۳۹۵/۲/۹
جذابیتهایِ پادشاهی
۱۳۹۵/۱/۱۵
بیانیه
پیشنهادِ من این است که احمدینژاد را نکشیم یا در واقع، برایِ کشتناش اقدام نکنیم. همهیِ نکبت و خرابی و ننگی که در او سراغ داریم را به همهیِ خشم و ناسزا و شورِ فاصله گرفتن از گذشتهای پلید تبدیل نکنیم. مقداری از او را نگه داریم و دوستاش داشته باشیم. چیزی که از آن متنفر باشیم و با خشم نگاهاش کنیم ما را به موجوداتی واکنشی و غلط، به اُسرایِ تاریخی سپریشده تبدیل میکند. پیشنهاد میکنم که حتا فاشیسم و نازیسم را هم با خشم و نفرتی اخلاقی پس نزنیم. پنبهها را از گوشتان دربیاورید و در کمونیسمِ شوروی صرفاً ارعاب و ترور و خشونت را به جا نیاورید. سعی نکنید همهیِ آنچه بشری ست و از آدمهایی مثلِ من و شما سر زده را تحتِ لعابِ فریبندهیِ اخلاق و موعظه و اندرز نشانهگذاری کنید. سعی نکنید تا یک بار برایِ همیشه متنفر باشید و با نفرتِ جمعیتان به موجوداتی نحیف و آلتِ دست تبدیل شوید. نفرت دروغگویتان میکند. هر روز و هر شب برایِ این که خودتان را به یاد بیاورید، برایِ این که دوباره به گذشتهای که از آن میترسید دچار نشوید، مجبور خواهید شد که از رنجی که در گذشته کشیده اید شاهد و مثال بیاورید. مجبور خواهید شد برایِ زنده ماندن کور باشید و جز ترس به چیزی تکیه نکنید. مجبور خواهید شد دربارهیِ گذشته و حالتان دروغهایِ تازه بسازید و چیزِ خوب، چیزِ ماندنی، چیزی که متعلق به خودِ خودِ شما باشد را پیشِ رویتان نبینید. مجبور خواهید شد حولِ چیزهایِ پست و دوستنداشتنی متحد شوید و از بختِ بدتان همواره نالان باشید. زیباییِ موسوی در این بود که در کلماتاش نفرت نبود. معرکهای که باید در آن زندگی کنید را، با همهیِ شمایلهایاش، به دور از بویِ گندِ تنفر نگاه کنید تا بهتر و رهاتر زندگی کنید. تا عمرتان به جدال با سایهیِ چیزی که از آن میترسید سپری نشود. تا مثلِ فرومایهها نمیرید.
۱۳۹۴/۱۲/۲۷
تودهها
ما (ما مردم، ما موجودات زندهیِ واکنشنشاندهنده) در معرضِ خیلی از تصاویر، خبرها، و اتفاقاتی قرار میگیریم که از نظرِ زبان و جغرافیا نسبت به آنها حساسیتِ بیشتری داریم. یعنی احتمالاً مدیومِ انتقالاش فارسی ست و موقعیتِ قرارگیریاش ایران یا چیزهایی مرتبطتر به ایران. خیلی از واکنشهایِ حسی ناخودآگاه پدید میآیند. من با دیدنِ ریشِ نامرتب و پیرهنِ رو شلوار و تسبیح، یادِ بسیجی، انقیاد، تعطیلِ عقل، سرکوب، ساندیس و... میافتم. با دیدنِ زنی که دگمههای مانتوش را تعمداً باز گذاشته یادِ «ولنگاریهایِ یک زن» میافتم، غریزهام میجنبد، و همان لحظه با پیدایشِ نخستین وسوسه به خودم میگویم که مُجاز ام فاصلهیِ گفتاری، دیداری، و حرکتیِ کمتری با او داشته باشم. قاعده بسازم: ماشینی ام که با اولین نشانهها اولین واکنشها در من بیدار میشود. این یعنی زنده ام. زندگی در بسیطترین سطحاش یعنی واکنش نشان دادن. آدمها تحریک میشوند، خاطره و تعبیر و کلمه میسازند و نسبت به چیزهایی که تحریکشان کرده واکنش نشان میدهند. در این سطح، این گزاره که «من آدم ام» یعنی «من برانگیخته میشوم»، «من واکنش نشان میدهم». مکانیزمها و ساز و کارهایِ برانگیخته شدن متفاوت است، ولی این که من در اولین واکنش، اولین نشانه را به اولین احساس پیوند میزنم، ناگزیر است، چون من زنده ام. اسمِ این سطح را بگذاریم انسانِ «سطحِ یک» و این نکته را در حاشیه اضافه کنم که به نظرم همین انسانیتِ سطحِ یک است که در تار و پودِ رسانههایِ مجازیِ امروزی (امثالِ گوگل پلاس و فیسبوک و اینستاگرام و...) رخنه کرده.
به نظرم این سطح از حیاتِ بشری عمومیتِ زیادی دارد، قطعی ست، و نمیشود نادیدهاش گرفت. و باز به نظرم، واقعگرایی اقتضا میکند که هرگز خودمان را از این سطح مبرّا ندانیم. ما آدم ایم، یعنی تحریک میشویم، با همان چیزهایی که همهیِ آدمها تحریک میشوند. آدمها در این سطحِ یک، مدام با وسوسهها، معناها و تحریکها مواجه اند: با دیدنِ آخرین مدلِ مرسدس بنز، با دیدنِ آخرین سریِ تولیداتِ آیفون، با دیدنِ لبها، سینهها و باسنهایِ برجسته، با ترکیبِ ویسکی و قلیون و داف و غلمون کنارِ استخرِ خونگی، با چلوکباب، آسمونخراش، و صد البته، با دیدنِ جنایت، ستم، زورگویی، ریاکاری، دروغ و...
هنرمندها، نویسندهها، فعالانِ مجازی و کلاً آدمهایِ زرنگی وجود دارند که حرفِ دلِ «همه» را میزنند. اینها را بگیریم «کارپردازهایِ سطحِ یک». اینها احساسات و عواطفِ پدیدآمده در اولین واکنشها را به زبانی که بلد اند ترجمه میکنند و در قالبِ خلاصه، کنایهدار، جذاب، و همدلیجلبکن منتشر میکنند. مثلاً تبدیلاش میکنند به کاریکاتور (مثلِ کاریکاتورهایِ مانا نیستانی)، یا تبدیلاش میکنند به شعر (مثلِ شعرهایِ پوریا عالمی)، یا تبدیلاش میکنند به داستان (مثلِ داستانهایِ عباس معروفی)، یا تبدیلاش میکنند به خبر و خاطره (فضاسازیهایِ مدلِ مسعود بهنود یا اخبار و تاریخ به روایتِ جمهوریِ اسلامی)، یا تبدیلاش میکنند به نوستالوژیِ خوشِ سلطنت و انعکاسِ آدممدرنها در بلاهتِ رژیمِ گذشته (مثلِ استراتژیِ رسانهایِ شبکهیِ من و تو)، یا تبدیلاش میکنند به سناریوهایِ وارونه، لوده، و براقِ فاشیسم (مثلِ آثارِ دهنمکی)، یا میبرندش در قالبِ فیلمهایِ چیچیایستی (مثلِ کارهایِ تهمینه میلانی و دیگر چیچیایستها)، یا نوشتههایِ داغِ بهمنتوجهکن و منرولایککن (این هم مثال میخواهد؟) و مواردِ بسیاری از این قبیل، که با جوانمردی و از سرِ خستگی از کنارش رد میشوم. این قبیل آثار دلِ خیلیها را خنک میکند. ما را با پیکرِ برهنهیِ محرکی که داریم به آن واکنش نشان میدهیم مواجه میکند. کارپردازِ سطحِ یک احتمالاً در این کامیاب است که اولین و بسیطترین واکنشِ روانِ تودهای را به تصویر بکشد، عریان کند، و نوعی همراهی، تأیید، یا خشونت بر آن سوار کند و بفرستدش به آغوشِ بازِ همهیِ کسانی که حالا دیگر میتوانند از طریقِ ارجاع به اثرِ کارپردازِ سطحِ یک عواطف و احساساتشان را یک جا با انگشت نشان بدهند. کارپردازی برایِ سطحِ یک نمونه و مثال و کارگر و کارمند و دم و دستگاه و هنرمند زیاد دارد. همه ردیف ایستاده اند تا اولین عاطفه را، اولین فکر که از ذهنِ جمعی خطور میکند را، به فصیحترین و بهیادماندنیترین شکلِ ممکن ثبت و ضبط کنند. اقداماتِ واقعاً مسخرهیِ جمهوریِ اسلامی و همراهاناش را مسخره میکنند، به توحشِ اسرائیل و دوستداراناش سر تکان میدهند، برایِ همه برجستگیهایِ عالم، از باسن جنیفر گرفته تا بلندیهایِ جولان، دلضعفه میروند و خلاصه که، به شکلِ دورِهمی دلهایِ مریض را التیام میدهند. آدمها دورِ محتوایِ تولیدشده توسطِ کارپردازِ سطحِ یک جمع میشوند، به هم نشاناش میدهند و پیامِ مستتر در عملِ جمعیشان این است که ما زیاد ایم، ما واقعیت ایم، نمیشود ما را نادیده گرفت و غیره. در این سطح، البته حرفشان کاملاً هم درست است.
میدانیم و قابلِ مشاهده است که سطحِ دیگری از بشریت هم وجود دارد. سطحی وجود دارد که محصولِ خودآگاهی و اشاره به رویِ مبهمِ جهان و بررسی رویِ بررسی گذاشتن است. اگرچه بالاتر و حتا بهتر از سطحِ یک نیست، اما با آن متفاوت است. تفاوتاش در این است که محتویاتِ محرّکها و پاسخهایِ سطحِ یک را ماده و خمیرهیِ بررسیهایاش قرار میدهد و در آن سطحِ نخست باقی نمیماند. در این سطح (که بگذاریماش سطحِ دو) وسواسِ زیاد در پیگیری و فهمِ حقیقت وجود دارد (یا من مایل ام که این خصلتاش را برایِ شما برجسته کنم). در این سطح، ریشِ نامرتب و پیراهنِ رویِ شلوار و تسبیح، برای متصلِ کردنِ فرد به شمایلِ بسیجی کافی نیست. اینها دلایلِ محکمهپسند نیست. زنی با دگمهیِ باز، اصلاً زنِ کاملاً برهنه، شاید یک مبارز در راهِ حقوقِ زنان است. شاید قصدش فریب دادن و اخاذی ست. شاید موقتاً دیوانه شده، و خب (با تأسفِ بسیار)، شاید واقعاً همان زنِ بینظیری ست که من میخواهم باشد. شاید همهچیز هست «جز/ از جمله» یک دعوتکننده به نزدیکیِ گفتاری و دیداری و حرکتی. خودِ این تطابقها و تضادها (بینِ شمایل و حقیقت) و جستوجویِ راهی به بیرون، خیلی وقتها دستمایهای میشود برایِ خلقِ اثرِ هنری، در هنرمندهایی که سرشان به تنشان میارزد.
تا اینجا به نظرم تفکیک قائل شدن بینِ این دو سطح کلاً مفید است و البته بحثِ تازهای هم نیست. اما چیزِ دیگری هم هست: ما آدمهایی که به هر حال سطحِ یک را داریم و سطحِ دو را معلوم نیست داشته باشیم، از این حالت (داشتنِ یکی و نداشتنِ دیگری) خیلی هم بدمان نمیآید. یعنی در واقع، به داشتنِ سطحی از انسانیت و زندگی که خودش آمده و قوایِ مغزی و طبیعیمان در حالِ پیش راندناش است اکتفا میکنیم. بیشتر ترجیح میدیم هوار بکشیم، دعوا کنیم، سوت بزنیم، قاطیِ مناسکِ جمعیِ تخلیهیِ عاطفه بشویم و نشان بدهیم که عصبانی یا خوشحال ایم تا به چیزی که تحریکمان کرده واکنش نشان بدهیم. معمولاً از سطحِ گفتارِ متداول فراتر نمیرویم و ترجیح میدهیم به جایِ حرف زدن، توضیح دادن، و گفتوگو کردن (که شاید بتواند واکنشهایِ اولیه را استعلا بدهد)، در قالبِ شکل و نوشته و تصویر، نخستین واکنشهامان را به مجسمه و عکس تبدیل کنیم و با نگاه کردن به آنها و با نشان دادنشان به بقیه تهییج شویم و حال کنیم. بشریت کلاً و بیشتر این طور است. چرا این طور ایم؟
به نظرم، پاسخ را باید در دو سطح دنبال کرد: (1) اولیاش توجه به این است که واکنشِ سطحِ یکِ آدمها به لحاظِ محتوا با هم برابر نیست. مثلاً ممکن است واکنشِ اولیه و بسیطِ یک آدم در مقابلِ اغواگریهایِ زنانه، تحریک شدن و دل باختن و تمایل به اِعمالِ سلطههایِ مردسالارانه باشد. و مثلاً واکنشِ اولیهیِ کسی که از طریقِ دین یا اخلاقیات بر غرائزش مهار زده، تبرّی جستن و بیارزش نشان دادن و بازی با کلماتی مثلِ عفت و کفِ نفس و این قبیل چیزها باشد. آموزههایِ فکری و فرهنگی و پایگاهِ طبقاتی در دستهبندی و فهمِ تفاوتهایِ این سطح مؤثر اند. (2) دیگر این که، تفکر، نقد و گفتوگو محصولِ غلتیدن به سطحِ دو و گشوده بودن در این سطح است. من فکر میکنم که آدمها به این راحتی از سطحِ اولیهیِ عاداتِ فکری و واکنشیشان بیرون نمیآیند و تلنگرهای سفت و سخت، از جنسِ واقعیتِ ملموس (چیزهایی شبیهِ مرگ یا شکستِ سهمگین)، لازم است تا پیرامونِ درد و ستمِ جمعی ادبیات و تأملِ واقعی شکل بگیرد. وگرنه، با نشان دادنِ چهرهیِ سوختهیِ دختری که دارد کنارِ پدر و برادرش جان و زندگیاش را میدهد، و از این طریق، ردهای از انسانها را شرمنده و درگیرِ عواطفِ روزمره کردن، واقعاً کارِ چندان سختی نیست. طلبِ نخستین واکنش از آدمها نه تنها کارِ چندان سختی نیست، بلکه طرفِ نسبتاً روشنِ ماجرا این است که تکنیکِ بسیار متداولی در مبارزاتِ اجتماعی ست.
یک نظریه هم به عنوانِ حسنِ ختام بگویم که به نظرم ربط دارد: دولتهایِ مدرن از یک جایِ تاریخ به بعد، کم کم یاد گرفتند که سطحِ نخستِ واکنشهایِ بشری را نباید دستکم گرفت. با همینها ست که انقلاب به پا میشود و یک حکومت سرنگون میشود. حکمرانی از طریق و به واسطهیِ مدیریتِ نخستین احساساتِ تودهای کارِ کمخطرتری ست. آقایی هم هست به اسمِ کارل اشمیت که میگوید در دولتِ مدرن اصولاً فقط نیازها و واکنشهایِ سطحِ یک بشری اند که در مرکزِ توجه اند و جایی برایِ تعالی و ارتقا دادن و این قبیل چیزها در حوزهیِ وظایفِ دولت به طورِ کامل بیاهمیت و بیمعنی ست.
۱۳۹۴/۱/۹
پولِ خُرد
پوستِ صورتاش آن قدر شفاف و صاف است که در مسیرِ زیباییاش به نکتهای کوچک اما خیرهکننده تبدیل میشود که نمیشود از آن به راحتی گذر کرد و متوجهِ تمامِ زیباییاش شد. مثلِ بازیکنِ شاخصی که هواداران عملکردِ خوبِ کلِ تیم را به او نسبت میدهند و نمیتوانند کلیتِ چیزی که فردِ شاخص تنها عضوی از آن است را به جا بیاورند. دهاناش بویِ خوبی میدهد و دستهایِ زیبایی دارد که از سرِ عادت و احترام موقعِ خنده جلویِ صورتاش میگیرد تا تهِ حلقاش معلوم نشود، اما من از این فاصلهای که روبهرویام نشسته به راحتی تهِ حلقاش را میبینم: قرمز، بیهیچ پُرز و سفیدی که میتواند چیزی از سلامت را به یادم بیاورد. به اندازهیِ یک دقیقه مدام پلک میزنم و چشمهایام را تنگ میکنم و به جاهایِ دیگر نگاه میکنم تا بلکه بعد از رفتناش جزئیاتِ صورتاش را خوب به خاطر سپرده باشم. در لحظاتی که بویِ موهایاش به بینیام میرود سعی میکنم نفس نکشم تا بو را نگه دارم. میدانیم که تلاشِ بیهودهای ست. حافظه هیچ وقت نمیتواند اثرِ واقعیت را تمام و کمال نگه دارد.
کتابی از کتابخانه برمیدارد و در این بین، متوجهِ پولِ خُردهایی میشود که گوشهیِ قفسهیِ کتابها ریخته ام. میگوید: «در زندگی یکی از چیزهایی که نمیدانم چه کارشان کنم پولِ خُردها ست». لبخند میزنم و کماکان درگیرِ آن ام که بعد از رفتناش او را درست و دقیق به یاد بیاورم. به نظرم امکان ندارد که مو این همه مشکی باشد، و این ناممکن بودن در همان لحظه به من میگوید چیزی که ناممکن بدانم را بعداً قادر نیستم درست در خاطرم بازسازی کنم. همیشه هر وقت قصد میکنم که دقیقاً رویِ اندام و تصویرِ صورتِ کسی که میخواهم تجسماش کنم متمرکز باشم، جزئیاتِ هزار صورت و شکلِ دیگر عملِ تصویرسازی را مختل میکنند. فکر میکنم که دست بردارم. بازسازیِ دقیقِ ذهنی طبقِ نظریه ناممکن است.
میگوید: «راستاش فکر کنم دارم تظاهر میکنم». نمیتوانم بفهمم چرا این جمله را گفته. میپرسم: «یعنی چی؟» میگوید: «یک مدت پیش بود که در کتابی خواندم که یکی از ناتوانیهایِ راویِ ماجرا این بود که نمیداند با پولِ خُردهایاش چه کار کند. فکر کنم دارم ادایِ راویِ آن داستان را در میآورم. من همیشه پولِ خردهایام را مثلِ تو یک گوشهای رها کرده ام تا اگر کسی لازم دارد برشان دارد». هنوز روبهرویِ کتابخانه است. حسِ خوبِ احمقانهای دارم که آن همه کتاب مالِ من است و چیزهایِ کمـوـبیش عمیقی هست که مالِ من است و توانسته مدتی او را سرگرم کند. میگوید: «خوب کتاب داری ها». سریع میگویم: «فقط دارم». میدانم که هیچ گاه حقِ مطلب را در خواندن ادا نکرده ام و نخواهم کرد و دوست ندارم به چیزی که نیستم شناخته شوم. اما این هم درست نیست. به هر حال کتاب خوانده ام و این طور نیست که اگر به این ویژگی شناخته شوم ویژگیِ دروغینی باشد. مسئله کمی پیچیده است. امیدوار ام این چیزها را بفهمد. فقط با دوست داشتن میشود فهمید، اما با دوست داشتن نمیتوان خوب به یاد آورد. چه بسا حافظهیِ دوست داشتن ضعیف باشد، چون حافظهای پُروسواس است.
میگوید: «میدانی؟ ولی این هم هست که به هر حال از بینِ آن همه چیزی که از راویِ آن کتاب خواندم، این ویژگیاش در ذهنام مانده که نمیدانسته با پولِ خردهایاش چه کار کند. شاید واقعاً آن راوی به چیزی اشاره کرده که من هم در آن شریک ام و به همین خاطر بوده که توجهام را جلب کرده. اگر همه چیز تصنعی باشد، این که دیگر تصنعی نیست که من آن بخش از کتاب یادم مانده که به پولِ خُردها ربط داشته. شاید این که پولِ خُردها را یک گوشه رها میکنم به این خاطر است که نمیدانم چه کارشان کنم. فرض کن آدم چیزها را رها میکند چون نمیداند چه کارشان باید بکند. راستاش توضیحاش برایام سخت است. نمیدانم چطور بگویم». سری تکام میدهم و لبی کج میکنم و با مسخرهبازی میگویم که میفهمم.